تاریخ انتشار : ۰۱ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۷:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۷۵۹۳۶
نویسنده: محمد محمدى اشتهاردى اشاره: در بحث ولایت فقیه، یکى از جنجالى‏ترین بحث‏ها این است که آیاولایت فقیه با دموکراسى سازگار است؟! و آیا دموکراسى به مفهوم‏غربى با مساله ولایت فقیه همسانى دارد؟! و اگر سازگار نیست،حقیقت دموکراسى در اسلام چیست ؟ ما معتقدیم که ولایت فقیه بر اساس « خدامدارى‏» استوار است،چرا که طبق مفهوم توحید افعالى، حکومت مخصوص ذات پاک خدا است،و آن حکومت و حاکمى مشروعیت دارد که از جانب خداوند، از طریق‏پیامبر (ص) یا امامان (ع) نصب و تایید شده باشد، که از آن دراصطلاح به «تئوکراسى‏» (حکومت الهى) تعبیر مى‏شود. بنابر این،چنین حکومتى با دموکراسى به مفهوم غربى سازگار نیست، زیرادموکراسى غربى به معناى مردم‏مدارى است، و اصل در انتخاب‏حکومت، مردم هستند. آن‏ها مى‏توانند هر گونه حکومت را تعیین‏کنند، و هرگونه حاکم را انتخاب نمایند، و چون نوعا در این‏مساله اتفاق نظر وجود ندارد و امکان‏پذیر نیست پس به حکم اجبارو ضرورت باید به سراغ راى اکثریت رفت، و باید اقلیت در برابراکثریت تسلیم باشد، چون راه دیگرى براى اداره اجتماع از نظرآن‏ها وجود ندارد، هر چند این کار به طور کامل عادلانه نیست. ولى دموکراسى به مفهوم دیگر مى‏تواند با مساله ولایت فقیه‏سازگار باشد، و آن این که ببینیم خداوند حکومت را در اختیارچه کسانى گذارده است؟ آن گاه نظریات و پشتیبانى مردم در تعیین‏فرد مورد قبول سرنوشت‏ساز خواهد بود، و اوست که ترجیح‏مى‏یابدکه از پشتیبانى مردمى بیش‏ترى براى اجراى اهداف حکومت‏برخوردار باشد. با این اشاره به توضیح مطلب مى‏پردازیم.

انواع حکومت‏ها
حکومت‏هایى که در گذشته و حال در جهان وجود داشته و داردشکل‏هاى گوناگونى دارد. مى‏توان گفت در جهان دهها و صدها نوع‏حکومت وجود دارد، ولى اصول آن حکومت‏ها را مى‏توان به سه گونه‏تقسیم نمود:
1- حکومت‏هاى استبدادى و خودکامه
2- حکومت‏هاى دموکراسى
3- حکومت‏هاى الهى
1- حکومت‏هاى استبدادى و خودکامه:
این نوع حکومت‏بر اساس حاکمیت‏فرد یا گروه خاصى بنا شده است، که سر از استبداد و بهره‏کشى‏بیرون مى‏آورد و نتیجه آن بردگى جامعه و بدبختى و سیه‏روزى‏مردم آن جامعه است، مانند حکومت‏شاهان مستبد; یا حکومت‏حزبى‏کوچک که اقلیتى را تشکیل مى‏دهد، و با توسل به زور به اکثریت‏مسلط گشته است، مانند حکومت دیکتاتورى کمونیست‏ها در شوروى‏سابق. در این نوع حکومت، اراده مردم در اداره مملکت هیچ گونه‏نقشى ندارد، مصالح آن‏ها نادیده گرفته مى‏شود، بلکه معیار تامین‏منافع عده‏اى از زورمندان است که با توسل به زور بر اکثریت‏مردم مسلط شده‏اند.
2- حکومت‏هاى دموکراسى: (حکومت مردم بر مردم) حکومتى است که‏امروز در جهان، عنوان عالى‏ترین حکومت را به آن داده‏اند. معیاردر این حکومت این است که همه مردم از هر گروه با آزادى کامل‏به پاى صندوق‏هاى راى بروند و نوع حکومت‏خود را با اکثریت آرا،برگزینند، و یا حاکم خود را تعیین کنند. در جهان امروز این‏نوع حکومت عملا دو گونه است: 1- ظاهرا و واقعا به آراى مردم متکى است، و هر آن چه که‏اکثریت مردم برگزینند ملاک انتخاب خواهد بود 2- در ظاهر آب و رنگ مردمى دارد، ولى در باطن بر اثر نیرنگ‏هاو ترفندهاى زورمداران و ثروت‏مندان، شکل مى‏گیرد، و تبلیغات‏سرسام‏آور آن‏ها سرنوشت‏ساز بوده، و نتیجه را مشخص خواهد کرد.مى‏توان با قاطعیت گفت که اکثریت قاطع، اگر نگوییم همه‏حکومت‏هاى دموکراسى جهان امروز بر همین گونه است، چنان که‏نمونه‏هاى فراوان آن در اروپا و آمریکا دیده مى‏شود، که درحقیقت نوعى حکومت ظالمانه و استبدادى در لباس دموکراسى است، وما از دموکراسى به مفهوم غرب، جز این را نمى‏شناسیم. اما دموکراسى حقیقى به نظر کاوش‏گران واقع‏بین و منصف چنین‏حکومتى وجود خارجى ندارد. اینک مى‏گوییم به فرض وجود حکومت دموکراسى حقیقى، آن نیزنمى‏تواند یک حکومت‏سالم بر اساس مصالح عادلانه مردم باشد، هرچند نسبت‏به حکومت‏هاى استبدادى و خودکامه، بهتر است، ولى هرگزایده‏آل نخواهد بود، بلکه از جهاتى توام با نارسایى‏ها، بلکه‏ظلم و بیدادگرى است، براى درک بیش‏تر این مطلب نظر شما را به‏شرح زیر جلب مى‏کنیم: 1- در غالب کشورهایى که در ظاهر یا در واقع داراى چنین حکومتى‏هستند، بسیارى از مردم عملا در انتخابات شرکت نمى‏کنند، مثلاتنها شصت‏یا هفتاد درصد، و یا حتى کم‏تر از آن در انتخابات‏شرکت مى‏کنند، و با این حال گاه جمعى از مردم، اکثریت رامى‏برند، که هرگز اکثریت در جامعه را ندارند، و به عنوان مثال‏سى و یک درصد در مقابل بیست و نه درصد، از مجموع شصت درصدمردمى که در انتخابات شرکت کرده‏اند. در چنین صورتى که‏مصداق‏هاى فراوانى دارد، اقلیتى از مردم جامعه، زمام حکومت رابه دست گرفته، و اکثریت را حت‏سیطره خود قرار مى‏دهند، وبدیهى است که آن‏ها قوانین و نظام جامعه را طبق منافع گروهى‏خود تنظیم مى‏کنند و این یک ظلم فاحش است. 2- فرض کنیم تمام مردمى را که حق شرکت در انتخابات دارند،بدون استثنا در آن شرکت کنند (با توجه به این که چنین فرضى‏هرگز واقع نشده است) باز ممکن است گروهى با اکثریت ضعیف (مثلاپنجاه و یک درصد در مقابل چهل و نه درصد یا کمى بیش‏تر و کم‏تر)پیروز شوند. این نیز در واقع یک نوع «استبداد اکثریت‏» بر ضداقلیت است، در نتیجه به عنوان مثال در یک کشورى که صد میلیون‏نفرش واجد شرایط راى هستند، چهل و نه میلیون باید تحت فرمان‏پنجاه و یک میلیون نفر باشد، و همه چیز جامعه در مسیر منافع‏آن اکثریت، و گاه به زیان این اقلیت وسیع و گسترده در جریان‏باشد. از این رو بسیارى از اندیشمندان اذعان دارند که حکومت‏اکثریت‏یک نوع حکومت ظالمانه‏اى است که چاره‏اى جز آن نیست، اگرآن را محور قرار ندهیم، چه کارى مى‏توان انجام داد؟ 3- از این گذشته به فرض که حکومت دموکراسى هیچ یک از این دواشکال را نداشته باشد، ولى حکومتى است دنباله‏رو خواست‏هاى‏اکثریت مردم، و مى‏دانیم گاه مى‏شود که توده‏هاى مردم بر اثربدآموزى‏ها گرفتار انحرافاتى مى‏شوند، و در این گونه موارد بایدآگاهان و صالحان جمعیت‏به پا خیزند، و با این آفت‏بزرگ مبارزه‏کنند، در حالى که در نظام‏هاى دموکراسى در این گونه موارد نه‏تنها مبارزه‏اى صورت نمى‏گیرد، بلکه انحراف به شکل قانونى درمى‏آید، مثلا هم‏جنس‏بازى در انگلستان و امریکا قانونى مى‏شود! وسقط جنین و مفاسد دیگر در بسیارى از کشورهاى غربى به حکم‏قانون مجاز مى‏گردد، چرا که نمایندگان مردم در این گونه نظام‏هامجرى خواسته‏هاى مردم‏اند نه ناظر بر مصالح مردم.
3- حکومت الهى: این حکومت همان حکومت انبیا و امامان معصوم(ع)و صالحان است که بر اساس خدامحورى و مصالح مردم نه‏خواسته‏هاى مطلق آن‏ها برپا مى‏شود، چنین حکومتى گاه با راى‏اکثریت قاطع مردم هماهنگ است (چنان که در جمهورى اسلامى ایران‏چنین بوده و هست) و ممکن است گاهى با اکثریت آراى مردم به‏خاطر صالح نبودن آن‏ها هم آهنگ نباشد، بنابر این انتخابات دراین حکومت‏بر اساس حکومت صالحان و زیر نظر امام عادل صورت‏مى‏گیرد، و بر محور کیفیت دور مى‏زند نه کمیت. در این حکومت،حاکمیت از آن خدا است، و قوانین باید بر این اساس تنظیم گردد،و مردم به عنوان پشتوانه حکومت هستند، و آن‏ها به عنوان بیعت ومشاوره، بدنه حکومت را تشکیل مى‏دهند، و به عنوان حامیان ونگهبانان حکومت، مشارکت و حضور دارند، که اگر آن‏ها نبودند،اجراى حکومت ناممکن مى‏شد. در این نوع حکومت، آفات سه‏گانه‏اى که بر حکومت دموکراسى سایه‏افکنده بود و در بالا ذکر شد، وجود ندارد، نه سرمایه‏دارهابرنده هستند، نه آفت استبدادى تقریبا نیمى از مردم نسبت‏به‏نیم دیگر وجود دارد، و ناهم‏آهنگى با خواسته‏هاى مطلق مردم. بنابراین، تنها حکومتى که ضامن سعادت دنیا و آخرت مردم است، وصلاح و مصالح حقیقى مردم را تامین مى‏کند و از هر گونه آفت‏هاى‏گمراه‏گر مصون مى‏باشد حکومت پیامبران و امامان(ع) است که براساس خدامدارى برقرار شده است، چرا که حکومت در درجه اول‏مخصوص ذات پاک خدا است، سپس براى هر شخص که او حکومت را به آن‏شخص عطا مى‏کند. چنان که قرآن مى‏فرماید: «ان الحکم الا لله; حکم و فرمان تنهااز آن خداست‏» واژه حکم در این جا داراى معناى وسیعى است که‏هم حکومت را شامل مى‏شود، و هم به معناى داورى و قضاوت است. و در مورد دیگر خداوند خطاب به حضرت داود(ع) چنین مى‏فرماید:«یا داود انا جعلناک خلیفه فى الارض فاحکم بین الناس بالحق ولا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله; اى داود! ما تو را خلیفه (ونماینده و رهبر) در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حق‏حکومت کن، و از هواى نفس پیروى مکن، که تو را از راه خدامنحرف سازد.» از این آیات و آیات دیگر به روشنى فهمیده مى‏شود که حکومت،مخصوص ذات پاک خدا است، که او به اشخاص صالحى عطا مى‏کند، و ازمتابعت از خواسته‏هاى نفسانى نهى شده، بنابر این حکومت‏دموکراسى به مفهوم غربى، که در آن اصل انتخاب به خواسته‏هاى‏مطلق مردم واگذار شده، حکومت‏باطل است، بلکه طبق آیات دیگرحکومت غیر خدایى، همان حکومت طاغوتى است که سر از گمراهى وفساد در مى‏آورد، و با صراحت مى‏فرماید: «آنان که مطابق حکم‏خدا حکم و حکومت نکنند کافر، ظالم و فاسقند.»
مشروعیت ‏حکومت الهى
همان گونه که قبلا ذکر شد، بحث پیرامون حکومت و ولایت فقیه، یک‏بحث کلامى است و در علم کلام مورد بررسى قرار مى‏گیرد، در علم‏کلام و فلسفه اسلامى ثابت‏شده که توحید شعبه‏هاى گوناگونى داردمانند: توحید ذات، توحید صفات، توحید عبادت، و توحید افعال. توحید افعالى داراى شاخه‏هایى است مانند: توحید خالقیت، توحیدربوبیت، توحید مالکیت و حاکمیت تکوینى، توحید در حاکمیت‏تشریعى و قانون‏گذارى و توحید در اطاعت. بر این اساس، مساله حکومت و حاکمیت از شاخه‏هاى توحید افعالى‏خدا است، و هرگز نمى‏توان آن را از خدا جدا کرد. آیات متعددى از قرآن بر این مطلب تصریح نموده است، از جمله‏مى‏فرماید:«و ان احکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهوائهم; و در میان‏مردم طبق آن چه خداوند نازل کرده حکم کن، و از هوس‏هاى آن‏هاپیروى مکن.» و نیز مى‏فرماید: «و ما اختلفتم فیه من شى‏ءفحکمه الى الله ذلکم الله ربى علیه توکلت و الیه انیب; و درهر چیز اختلاف کنید، داورى اش با خدا است، این است‏خداوند،پروردگار من، بر او توکل کرده‏ام و به سوى او بازمى‏گردم.» بنابر این، از نظر قرآن و بینش اسلام ناب، حکومت مخصوص ذات پاک‏خدا است، و از شاخه‏هاى توحید افعالى او است، از این رو،مسلمانان باید حکومتى تشکیل دهند که حکومت الهى باشد و براساس خدا مدارى و قوانین الهى تنظیم شده باشد.
معنى دموکراسى اسلامى و مشروعیت آن
آن چه در اسلام وجود دارد، تئوکراسى و حکومت‏خدا بر مردم است،نه حکومت مردم بر مردم، ولى مى‏توان مساله دموکراسى را در قالب‏دیگر در اسلام مطرح کرد، و آن این که مردم تحت عنوان بیعت‏بارهبر حق و تحت عنوان شور و مشورت، که این دو در اسلام از اهمیت‏به سزایى برخوردار هستند، در صحنه‏ها حضور یابند و با پشتیبانى‏خود به حکومت الهى تشکل داده و آن را اجرا سازند. تفکر توحیدى‏مى‏گوید: «این خدا است که ولایت و حکومت را به کسى که واجدشرایط است مى‏دهد، و به حاکمیت او عینیت مى‏بخشد، و همان خدابراى مردم حقى قرار داده و آن این که با توجه به وضعیت، آن چه‏را خدا پسندیده برگزینند و از او پشتیبانى کنند، به عبارت‏روشن‏تر; درست است که «مالک الملوک و احکم الحاکمین‏» خدااست، ولى هیچ گونه منافات ندارد که او براى تثبیت‏حکومت الهى‏و اجراى آن، به بیعت و مشورت و احترام به آراى مردم دستوردهد، چنان که مطابق آیات قرآن، به چنین امورى دستور داده، واین امور بر همین اساس، داراى مشروعیت‏خواهند شد. آن‏ها که‏تصور مى‏کنند که حکومت اسلامى یک پارچه متکى به آراى مردم است وعنصر الهى آن را نادیده مى‏گیرند، بیراهه مى‏روند، و آن‏ها که‏فقط به عنصر الهى آن توجه دارند و جنبه بیعت، شورا و آراى‏مردم را نادیده مى‏گیرند نیز در اشتباه هستند. به عنوان مثال‏ولایت و حکومت امیر مؤمنان حضرت على(ع) از سوى خداوند و ازطریق پیامبر اسلام(ص) ثابت‏شده بود و فعلیت داشت، ولى از نظرعملى و اجرایى به حمایت و پشتیبانى مردم نیازمند بود، چرا که‏بدون پشتیبانى مردم کارى از پیش نمى‏رفت. بر همین اساس آن حضرت‏در فرازى از خطبه شقشقیه مى‏فرماید: « اما و الذى فلق الحبة وبرء النسمة، لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و مااخذ الله على العلماء الا یقاروا على کظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت‏حبلها على غاربها; آگاه باشید سوگند به خداوندى که دانه‏را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیت‏بسیارى‏گرداگردم را گرفته، و به یارى‏ام قیام کرده‏اند، و از این روحجت‏بر من تمام شده است، اگر نبود عهد و پیمانى که خداوند ازدانشمندان و علما گرفته است که در برابر پر خورى ستمگران وگرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار ناقه خلافت را رهامى‏ساختم و از آن صرف نظر مى‏کردم.» این بیان حاکى است که آراو پشتیبانى مردم نقش مهمى در اجراى حکومت‏حاکمان حق و اتمام‏حجت دارد، که اگر چنین پشتیبانى نباشد، حاکمان حق نمى‏توانندبه تشکیل حکومت و اجراى قوانین الهى بپردازند. همان گونه که‏پیامبر اسلام(ص) از این رو که در مکه داراى پشتوانه مردمى‏نبود، نتوانست‏به تشکیل حکومت‏بپردازد، با این که او در مکه‏داراى مقام ولایت‏بود، ولى وقتى که به مدینه هجرت نمود به دلیل‏پشتوانه مردمى که در آن جا وجود داشت، به تشکیل حکومت پرداخت.در مورد ولایت فقهاى اسلام نیز مساله بر همین اساس است، آن‏ها باانتصاب امامان معصوم(ع) مانند سخن امام صادق(ع) که فرمود:«فانى قد جعلته علیکم حاکما; زیرا که من او را بر شما حاکم‏قرار دادم.» که قبلا در بحث «دلایل ولایت فقیه‏» به طور مشروح‏بیان شد، داراى ولایت هستند، با این تفاوت که اولویت و ترجیح‏از آن کسى است که داراى پشتوانه مردمى بیش‏تر است، و اکثریت‏قاطع مردم او را برگزیده‏اند. بنابراین ولایت فقیه حکومت وکالتى نیست، بلکه حکومت منصوب ازجانب خدا توسط امامان معصوم(ع) با پشتیبانى مردم است. کوتاه‏سخن آن که عنوان «جمهورى اسلامى‏» که گزینشى از حکومت اسلامى‏است از دو کلمه جمهوریت (آرا و پشتیبانى مردم) و اسلامیت (الهى‏بودن حکومت) تشکیل شده است، جوهره حکومت اسلامى از حکومت الهى‏است، ولى این حکومت در نهایت‏سر از حکومت مردمى درمى‏آورد،تعیین پیامبران و امامان و فقهاى اسلام به عنوان حاکم و رهبر، جوهره الهى حکومت را تشکیل مى‏دهد و مساله بیعت و مشورت واحترام به آراى مردم که آن نیز به فرمان خدا است، جوهره مردمى‏آن را تشکیل مى‏دهد، پس جمهورى اسلامى نه یک پارچه متکى به آراى‏مردم است، و نه فقط به عنصر الهى توجه دارد، بلکه آراى مردم‏نیز در بافت‏ساختار حکومت اسلامى، نقش سرنوشت‏ساز خواهد داشت،نتیجه این که: ولایت فقیه از دموکراسى به مفهوم غربى، جدا است،ولى با دموکراسى به مفهوم اسلامى به عنوان مشورت و بیعت وپشتیبانى مردم سازگار بوده، بلکه مکمل هم هستند.در صورتى که اکثریت قاطع، در مقابل نص صریح نباشد، وگرنه فاقدارزش خواهد بود، همانند اجماعى که در باره خلافت‏خلفاى بعد ازرسول خدا(ص) ادعا شده است.
بحثى کوتاه پیرامون مساله بیعت و مشورت دو نماد دموکراسى‏اسلامى
در اسلام به دو مساله سیاسى و اجتماعى یعنى بیعت کردن و شور ومشورت، اهمیت‏بسیار داده شده است.بیعت کردن در صدر اسلام از حوادث مهم بود، و نقش به سزایى درپیش رفت نظام، و پیروزى داشت. بیعت‏به معناى پیمان بستن براى‏فرمان بردارى و اطاعت از کسى است، و چنین مرسوم بوده آن کس که‏پیمان اطاعت مى‏بست، دست‏خود را در دست پیشوا و رهبر خودمى‏گذاشت و پیمان وفادارى را از این طریق آشکار مى‏ساخت. و این‏یک نوع معامله و بیع معنوى بود از این رو، به آن بیعت گفته‏شد. آن‏ها که با پیامبر (ص) بیعت مى‏کردند گویى با خدا بیعت‏مى‏نمودند و گویى دست‏خدا بالاى دست آن‏ها قرار مى‏گرفت، و این‏شعار را تداعى مى‏نمود که «دست‏خدا بر سر ما است‏» از این رو،در آیه بیعت چنان که خاطر نشان مى‏شود جمله «ید الله فوق‏ایدیهم‏» (دست‏خدا بالاى دست آنها است) ذکر شده است. در زندگى پیامبر اسلام(ص) و حضرت على(ع) بیعت‏هاى گوناگون رخ‏داد، که هر کدام در جاى خود نقش سرنوشت‏سازى داشت، در زندگى‏رسول خدا(ص) قبل از هجرت آن حضرت از مکه به مدینه، دو بیعت‏رخ داد که اولى به نام بیعت عقبه اول، و دومى به نام بیعت‏عقبه دوم خوانده مى‏شود، در سال یازدهم بعثت گروهى از مردم‏مدینه که از دودمان خزرج بوده و حدود دوازده نفر بودند،مخفیانه به مکه آمدند، و در عقبه اولى (گردنه‏اى در سرزمین‏منى) با پیامبر(ص) پیمان بستند که وقتى به مدینه بازگشتند به‏تبلیغ اسلام بپردازند. آن‏ها پس از این بیعت‏به مدینه بازگشتندو به تبلیغ اسلام پرداختند، بذر اسلام را در قلوب مردم پاشیدند،در سال بعد (سال دوازدهم بعثت) جمعیت آن‏ها هفتاد و دو نفر (یاهفتاد و پنج نفر) که دو نفر آن‏ها زن بودند، به صورت بسیارمحرمانه، نیمه‏هاى شب در کنار همان عقبه به محضر پیامبر(ص) رسیدند و با آن حضرت بیعت کردند، بیعتى که بر اساس فداکارى وایثار جان ومال در راه پیروزى اسلام بود. بیعت دیگرى که در سال ششم هجرت در ماجراى صلح حدیبیه رخ دادبیعت رضوان خوانده شد، کوتاه سخن آن که مکه به صورت کانون ومرکز بت‏پرستى درآمده بود، پیامبر(ص) تصمیم گرفت‏با یاران‏خود براى انجام عمره وارد مکه گردد، ولى بت‏پرستان از ورودآن‏ها جلوگیرى نمودند، پیامبر(ص) از مسلمانان دعوت کرد تا بااو بیعت کنند، آن‏ها در زیر درختى که در آن جا بود اجتماع‏کردند و با رسول خدا(ص) بیعت کردند که هرگز پشت‏به میدان‏نکنند و تا آن جا که در توان دارند در قلع و قمع دشمن بکوشند.خبر این موضوع آن چنان رعب و وحشت در قلب مشرکان افکند که سبب‏شد آن‏ها به یک صلح تن دهند، صلحى که در مجموع پایه‏اى براى‏پیروزى‏هاى آینده مسلمانان گردید. در آیه 10 سوره فتح به این‏بیعت اشاره شده، آنجا که مى‏خوانیم: «ان الذین یبایعونک انمایبایعون الله ید الله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث على نفسه‏و من اوفى بما عاهد علیه الله فسیؤتیه اجرا عظیما; کسانى که‏با تو بیعت مى‏کنند (در حقیقت) تنها با خدا بیعت مى‏نمایند، ودست‏خدا بالاى دست آن‏ها است، پس هر کس پیمان‏شکنى کند تنها به‏زیان خود پیمان شکسته است، و آن کس که نسبت‏به عهدى که با خدابسته وفاکند، به زودى خداوند پاداش عظیمى به او خواهد داد.»این بیعت‏به نام بیعت رضوان نامیده شده و این نام از آیه‏هیجدهم همین سوره (فتح) اقتباس شده و در این آیه و آیه نوزدهم‏به بخشى از آثار و برکات این بیعت اشاره شده، آن جا که‏مى‏فرماید: «لقد رضى الله عن المومنین اذ یبایعونک تحت الشجره فعلم مافى قلوبهم فانزل السکینه علیهم و اثابهم فتحا قریبا و مغانم‏کثیره یاخذونها; خداوند از مؤمنانى که در زیر آن درخت‏با توبیعت کردند، راضى و خشنود شد، خدا آن چه را در درون قلب آن‏ها(از صداقت و ایمان) نهفته بود، مى‏دانست لذا آرامش را بر دل‏هاى‏آن‏ها نازل کرد، و پیروزى نزدیکى به عنوان پاداش نصیبشان‏فرمود و هم چنین غنائم و فواید بسیارى که آن را به دست‏مى‏آورید.»
خلاصه این که احکام بیعت، داراى بحث‏هاى گوناگون‏است، از جمله این که یک نوع مشارکت مردم با حکومت و پشتیبانى‏آن‏ها از حکومت است، که اگر چنین پشتیبانى نباشد، حکومت در خطرسقوط قرار مى‏گیرد. به این ترتیب مشارکت مردم در پاس‏دارى ازحکومت نقش سرنوشت‏ساز دارد و ماهیت آن تعهد اطاعت و یارى است‏که در مقام اجرا نه انتخاب نقش اصلى را ایفا مى‏کند. مساله دیگر در اسلام، مساله مشورت است که از مهم‏ترین مسائل‏اسلامى مى‏باشد، خداوند به پیامبرش چنین فرمان مى‏دهد: «وشاورهم فى الامر; در امور با مسلمانان مشورت کن.» و هنگام بیان‏اوصاف برجسته مؤمنان مى‏فرماید: «و امرهم شورى بینهم;کارهایشان با مشورت در میانشان صورت مى‏گیرد.» روایات بى‏شمارى‏از پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در تشویق به مشورت‏و ارزش آن رسیده، از جمله پیامبر(ص) فرمود: «اذا کان امرائکم‏خیارکم، و اغنیائکم سمحائکم، و امرکم شورى بینکم فظهر الارض‏خیر لکم من بطنها، و اذا کان امرائکم شرارکم، و اغنیائکم‏بخلائکم، و لم یکن امرکم شورى بینکم فبطن الارض خیر لکم من‏ظهرها; هر گاه زمام‏داران شما نیکانتان باشند، و ثروت مندان‏شما سخاوتمندانتان، و کارهاى شما با مشورت انجام گیرد، در این‏موقع روى زمین (زندگى) براى شما از زیر زمین (مرگ) بهتر است،ولى اگر زمام‏داران شما از بدان شما، و توان‏گران شما ازبخیلان باشند، و کارهایتان از روى مشورت نباشد، مرگ براى شمابهتر از زندگى است.»
نتیجه این که: اصل مشورت نیز بیان گرمشارکت مردم در مسایل مهم اسلامى است، و حاکى است که اسلام به‏آراى مردم احترام نهاده است، بنابر این دو مساله بیعت و مشورت‏دلیل آن است که حضور مردم در صحنه لازم و ضرورى است، چنان که‏در سیره پیامبر(ص) و امامان(ع) موارد بسیار دیده شده که بامردم مشورت مى‏کردند، و مردم با آنها بیعت مى‏نمودند و...، ولى‏این به آن معنى نیست که مساله رهبرى حتما باید با انتخابات‏انجام گیرد، بلکه به این معنى است که مشارکت فکرى و عملى مردم‏پشتوانه خوبى براى حفظ نظام و اجراى اهداف رهبرى است که اگراین پشتیبانى نباشد، استقرار حکومت و رهبرى در بحران‏هاى شدید،در مخاطره قرار خواهد گرفت، و در میان آنان که شرایط ولایت رادارند اولویت‏با کسى است که با انتخاب اکثریت مردم که حاکى ازپشتیبانى آنها است همراه باشد.
پاسخ به یک سؤال
در این جا این سؤال پیش مى‏آید که قرآن در آیات متعدد، اکثریت‏و پیروى از اکثریت را نکوهش کرده گاه مى‏فرماید: «اکثرهم‏لا یعقلون; اکثر آن‏ها نمى‏فهمند» (مائده - 103) و زمانى‏مى‏فرماید: «اکثرهم لا یعلمون; بیشتر آن‏ها نادانند.» (انعام 37) و در مورد دیگر مى‏فرماید: «اکثرهم فاسقون; بیشتر آن‏هافاسق و منحرف هستند.» (توبه - 8) و امثال این‏ها که در قرآن‏بسیار است . بنابر این، اکثریت مردم، در مساله رهبرى و حکومت داراى نقشى‏نخواهند بود; بلکه مردود هستند. پاسخ آن که: این ضمائر (بیشتر آن‏ها نمى‏فهمند و...) با توجه به‏قبل و بعد آیات، به افراد مشرک و آلوده که نادان و متعصب‏بودند، بازمى‏گردد، و کارى به اکثریت مؤمنان ندارد، آرى تنهااز این آیات مى‏توانیم استفاده کنیم که اکثریت کیفى ازمسلمانان، سرنوشت‏ساز هستند و باید در همه جا حضور و ظهورداشته باشند، ولى اکثریت‏بدون کیفیت مانند اکثریت منحرف، نه‏تنها مفید نیست، بلکه خطرساز نیز خواهند بود. باید با کارهاى‏فرهنگى و... اکثریتى پرتلاش و متعهد ساخت، که پشتوانه استوار وخلل‏ناپذیر براى نظام خواهند بود. چنان که در تاریخ زندگى‏پیامبر(ص) آمده; با این که آن حضرت عقل کل بود، در مواردمشورت به راى اکثریت مسلمانان احترام مى‏گذاشت، از جمله درماجراى جنگ احد با این که نظریه‏اش این بود که سپاه اسلام درمدینه بمانند و با دشمن بجنگند، نظریه اکثریت را که مى‏گفتنداز مدینه خارج شوند، برگزید، و با آن‏ها به بیرون مدینه براى‏جنگ با کافران رفت. به امید آن که همیشه داراى اکثریتى متعهدو وفادار باشیم، و با پشتیبانى فکرى و عملى آنها، مساله رهبرى‏و نظام را از هرگونه خطرها بیمه نماییم.
و بر همین اساس در زندگى امیر مؤمنان على(ع) پس از رحلت‏پیامبر اکرم(ص) مى‏بینیم با این که او خلیفه و جانشین حقیقى‏پیامبر(ص) بود، ولى وقتى که مردم به سوى دیگران رفتند، درتاریخ آمده: ابو سفیان که از سران قبیله بنى امیه بود نزدعباس عموى پیامبر(ص) آمد و گفت: «حکومت را از خاندان بنى‏هاشم بیرون بردند و در میان طایفه بنى تیم (که ابو بکر از آن‏طایفه بود) قرار دادند، و پس از او، این مرد خشن (اشاره به‏عمر) آن را در طایفه خود (قبیله بنى عدى) قرار مى‏دهد،نزد على(ع)برو و بگو ما آماده‏ایم تا با تو بیعت کنیم...» عباس پیام‏ابو سفیان را به حضرت على(ع) رساند، حضرت على(ع) در پاسخ به‏ذکر مطالبى پرداخت از جمله فرمود: «مجتنى الثمرة لغیر وقت ایناعها کالزارع بغیر ارضه; آن کسى‏که میوه را پیش از وقت رسیدنش بچیند همانند کشاورزى است که‏بذر را در کویر و شورزار پاشیده است. » اشاره به این که هنوزآن مردمى که اجتماع کنند و با من بیعت کرده و از من پشتیبانى‏نمایند، فراهم نشده‏اند، اجراى حکومت اسلامى نیاز به حضور مردم‏دارد. بنابر این مردم‏سالارى در اسلام، به عنوان پشتوانه بودن‏مردم است، نه به عنوان یک اصل انتخاب‏گر منهاى خدا.
در پایان نظر شما را به فرازى از خطبه امیر مؤمنان على(ع) که‏در آن توجه خاص به نیروهاى مردمى شده جلب مى‏کنیم: «ایها الناس ان لى علیکم حقا و لکم على حق، فاما حقکم‏على فالنصیحه لکم، و توفیر فیئکم علیکم، و تعلیمکم کى لاتجهلوا، و تادیبکم کیما تعملوا. و اما حقى علیکم فالوفاءبالبیعه، و النصیحه فى المشهد و المغیب، و الاجابه حین ادعوکم،و الطاعه حین آمرکم; اى مردم! مرا بر شما و شما را بر من حقى‏است، اما حق شما بر من آن است که از خیرخواهى شما دریغ نورزم،و بیت المال شما را در راه شما به مصرف برسانم، و شما راتعلیم دهم تا از جهل و نادانى نجات یابید و تربیتتان کنم تافراگیرید. و اما حق من بر شما این است که در بیعت‏خویش با من‏وفادار باشید، و خیرخواهى را در آشکار و نهان از دست ندهید،هر گاه شما را فرا خوانم، اجابت نمایید; و هر گاه به شمافرمان دادم، از فرمانم اطاعت نمایید.»