با مقدمهاى که گذشت، مىخواهم بر شکلگیرى توسعه فرهنگى بر حول جوانان تاکید نمایم. دلایل من بر این امر، بدین قرار است:
1- عمده جوانان، به طبیعت خویش به فرهنگ، توجه علاقه و عطف توجه بیشترى دارند تا سیاست واقتصاد. سیاست واقتصاد را شاید بتوان به یک لحاظ، سختافزار زندگى دانست و فرهنگ را نرمافزار آن. جوان غالبا پیش از آنکه به تنظیم سختافزار زندگى فردى واجتماعىاش (یعنى معاش و سیاستورزی) مشغول شود، یک موجود فرهنگى است و ذهن و فکرش به نرمافزار زندگى معطوف است.
2- جوان مستقل و متکى به خود است و نیاز کمى به رجعت به گرایشها یا الگوهاى رفتارى گذشتگان حس مىکند، لذا از تقلید، دورتر و به ابتکار و نوآورى نزدیکتر است. به علاوه جوان به خاطر همین استقلالش جسارت وشجاعت بیشترى نیز براى اقدامات خویش دارد. ناگفته نماند که روحیه پرهیز جوان از تقلید و سنت پرستی، نیاز به تعدیل و هدایت و راهنمایى دارد تا به فساد سنتگریزى و تجدد پرستى دچار نشود.
3- جوان به روز است و از نیازهاى فرهنگى جامعه، به صورت ملموس و از نزدیک مطلع است نه آنکه از طریق کتب و مقالات و با تئورىها از آن نیازها مطلع شده باشد. لذا عنصر مخاطبشناسى در توسعه فرهنگی، توسط جوانان، دقیقتر و بهروزتر اتفاق مىافتد.
4- روحیه همکارى با دیگران و کار گروهى در جوانان قوىتر است. روشن است که در زمینه فرهنگ، جز کار گروهى جواب نمىدهد.
5- وجدان کارى در جوانان بیدار است و لذا نمىتوان به راحتى انرژى و پتانسیل کارى آنان را از هدف و برنامه منصرف نمود. جوان کمتر اهل سازش، کم کارى و سهلانگارى است (مگر آنکه کارى به زور بر او تحمیل شده باشد و او خود بدان معتقد نباشد که در این صورت بنابر ویژگى دوم که در بالا برشمردیم، جوان از انجام کار سر باز مىزند.)
6- گذاردن مسئولیت بر عهده شخص جوان، در ایجاد هویت مثبت و تقویت ارزشهاى فرهنگى در جوانان موثر است (لذاست که مثلا در مدرسه، گاه مسئولیت نظم کلاس را به دانشآموز نه چندان منظمى مىدهند تا خواسته یا ناخواسته مجبور شود به خاطر جایگاه تنظیمىاش، نظم را رعایت کند.)