صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۲ تير ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۵  ، 
کد خبر : ۱۰۰۴۰۳

راز محبوبیت احمدى نژاد


 حبیب ترکاشوند
میرحسین موسوى طى ماه هاى قبل از انتخابات در اکثریت نطق ها، ضرورت حمایت از مستضعفان و به قول خودش طبقه فرودست را مورد تاکید قرار مى داد، اما دیدیم که اکثریت آراى وى از شهرهاى بزرگ و طبقات مرفه و نهایتاً متوسط جامعه بود. برخلاف تصور برخى که فکر مى کردند میرحسین به خاطر سابقه نسبتاً مثبت دوران نخست وزیرى خود بتواند بخش قابل توجهى از آراى شهرهاى کوچک و روستاها را به خود جذب کند، دیدیم که آراى این اقشار بیشتر به سوى رئیس دولت نهم متوجه شد. این نوشته قصد دارد براى تبیین این موضوع، به جاى تحلیل کارشناسى، خاطره اى از یک سفر استانى هیات دولت را جهت قضاوت خوانندگان ارائه دهد:
سال گذشته توفیقى شد تا در یک سفر استانى رئیس جمهور در قالب خبرنگار با هیات دولت همراه شوم. طى آن سه روز علاوه بر کار خبرى خود، رفتارهاى رئیس جمهور و واکنش اقشار مختلف مردم را با کنجکاوى خاصى دنبال مى کردم تا راز ابراز احساسات کم نظیر مردم نسبت به احمدى نژاد را که تاکنون در صفحه جعبه جادو مى دیدم با چشمان خود ببینم و درک کنم. از استقبال دو ساعته مردم در خیابان ها تا محل سخنرانى وى، از پرکارى او که واقعاً ما کم آوردیم و برخى وقت ها مى بریدیم، از جلسات مختلف او با قشرهاى مختلف، بازدیدهاى سرزده و .... همه را در ذهن خود همچون نوار ویدئویى ضبط مى کردم. هر چند هر ساعت آن سفر ده ها خاطره با خود داشت و مى توان کتابى قطور از آن نوشت اما به دلیل در نظر گرفتن حوصله مخاطبین به یک مورد آنها اشاره مى کنم. روز آخر قرار بود رئیس جمهور بازدیدى سرزده از یک روستاى محروم داشته باشد. تا قبل از آن فکر مى کردم کلمه «سرزده» براى اینگونه بازدیدها اصطلاح شده است وگرنه مگر مى شد باور کرد بالاترین مقام اجرایى کشور بدون زمینه سازى قبلى و هماهنگى خاص به یک روستاى دورافتاده که حتى تاکنون یک مقام حتى در اندازه فرماندار را نیز به خود ندیده است، بازدید داشته باشد. از ساعت هفت صبح با یک دستگاه مینى بوس از هتل حرکت کردیم تا حدود ساعت ۹ صبح پس از پرس وجوهاى فراوان و راه گم کردن ها به آن روستا رسیدیم. هنوز رئیس جمهور نرسیده بود چون وى اول صبح جاى دیگرى برنامه داشت و قرار بود با هلى کوپتر به آن روستا عزیمت کند. تماشاى مردم آن روستا برایمان تعجب انگیز و البته متاثرکننده بود. انگار آدم فضایى بودیم که به روستاى آنها آمده ایم؛ حتى مى ترسیدند جلو بیایند و از ما بپرسند براى چه آنجاییم. بالاخره چند نوجوان کنجکاو جلو آمدند و با آنها شروع به صحبت کردیم. گفتیم قرار است تا دقایقى دیگر رئیس جمهور به روستایشان بیاید. برخى از آنها حتى با شنیدن کلمه رئیس جمهور نیز متوجه نشدند چه خبر است. دوباره گفتیم قرار است احمدى نژاد بیاید. ابتدا هاج و واج ما را نگاه مى کردند اما پس از چند بار تکرار، تا حدودى باورشان شد. بانوان ده کم کم ترسشان ریخت و با دیدن تجهیزات دوربین و ... به سوى ما آمدند. چنان حرف مى زدند که انگار ما ناجى آنها بودیم. آنچنان جلوى ما اشک مى ریختند که بچه ها (با هر سلیقه سیاسى) نیز متاثر شده و قطره هاى اشک از گوشه چشمشان سرازیر مى شد. حتى یکى از فیلمبرداران را مى نگریستم که کار تصویربردارى را رها کرده و در گوشه اى خزیده و از ته دل اشک مى ریخت؛ از نداشتن حداقل امکانات زندگى، آب خوردن، نداشتن کار،خوراک، تلف شدن گوسفندان و خراب شدن کشت بر اثر خشکسالى و ... آن موقع بود که معناى واقعى فقر را با تمام وجود حس کردم. کم کم استاندار، فرماندار و برخى مقامات استانى نیز تشریف فرما شدند. مسؤولانى که همانند ما اولین بار بود که قدومشان خاک این روستا را لمس مى کرد و البته اهالى نیز آنها را نمى شناختند. نوجوانى با اصرار مى خواست نامه اش را به من بدهد که به رئیس جمهور برسانم. به او گفتم آن آقایى که با کت و شلوار سفید کنار دیوار ایستاده استاندار شماست، مشکلاتت را به او بگو. نوجوان با امید پیش او رفت و از او خواست که نامه اش را به جناب رئیس جمهور برساند. استاندار با گوشه چشم به او نگریست و با این جمله که «دستت نگهدار، الان آقاى رئیس جمهور مى آیند» چشمش را از آن نوجوان گرفت. دریغ از یک لبخند محبت آمیز. با دیدن این صحنه انگار دنیا روى سرم خراب شد. تازه داشتم فرق زمین تا آسمانى احمدى نژاد با برخى مسؤولان را مى فهمیدم. انتظار مردم آن سامان به پایان رسید و هلى کوپتر رئیس جمهور درخارج ده بر زمین نشست. از پیر تا کودک همه دوان دوان به سمت هلى کوپتر هجوم بردند و ما نیز مجبور شدیم همراه آنها بدویم تا آن صحنه هاى ناب را از دست ندهیم. خودرویى تعبیه شده بود تا احمدى نژاد را به داخل روستا براى سخنرانى انتقال دهد اما وى با دیدن مردم خودرو را کنار زد و پیاده با مردم همراه شد. حتى بلد نبودند شعار بدهند تا بالاخره دختر خانمى که ظاهراً درس خوانده بود با گفتن «صلى على محمد رئیس جمهور ما خوش آمد» بقیه را با خود همراه ساخت. اما این اشک چشمان و لبخند لبان خشکیده آنان بود که به احمدى نژاد خوشامد مى گفت. چنان به درد دل یک یک آنها گوش مى داد که انگار یکى از اعضاى خانواده آنهاست که سال ها در سفر بوده و به مسؤولان مختلف دستور رسیدگى مى داد. یکى از مشکلات آنها نداشتن آب بود. تنها یک شیر آب وسط روستا بود که همه مجبور بودند از آن استفاده کنند. احمدى نژاد از مسؤولان مربوطه توضیح خواست. گفتند ما تا جلوى خانه هاى آنها لوله کشى کرده ایم و انتقال آن به داخل حیاط وظیفه خودشان است.
رئیس جمهور چنان برافروخته شد که آن فرد از پاسخ خود پشیمان شده بود. احمد ى نژاد گفت: اینها اگر مى توانستند این کار را انجام مى دادند آیا نمى توانستید آب را به داخل حیاطشان برسانید و حتى هزینه آن را نیز از آنها بگیرید و صحنه هایى از این دست ادامه داشت تا لحظه وداع رسید. پس از سوار شدن احمدى نژاد در هلى کوپتر تا آخرین لحظه اى که در فضا مشاهده مى شد، این دستان رنج دیده مردم روستا بود که او را بدرقه مى کرد و من در این اندیشه بودم که اگر این مردم را روزى هزار بار با شعار دفاع از حقوق شهروندى غسل دهى، هرگز احمدى نژاد را با فرد دیگرى عوض نخواهند کرد؛ چرا که حقوق شهروندى را با ذرات وجودشان حس کردند.
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات