بصیرت: در حالی که امریکایی ها سعی می کنند در سخن گفتن راجع به ایران احتیاط کنند، وظیفه آژیر کشیدن به عهده اسراییل نهاده شده است. از مدت ها قبل تحلیلگران غربی می گفتند ساعت اسراییل درباره ایران تندتر از ساعت امریکا حرکت می کند و تصور می شد این موضوع به یک بحران بی سابقه در روابط آنها تبدیل خواهد شد، اما اکنون نشانه هایی هست که دو طرف مشغول هماهنگ کردن ساعت های خود با یکدیگر هستند. پیش بینی بروز اختلاف میان امریکا و رژیم اشغالگر قدس، با توجه به تیم های جدید حاکم در واشنگتن و تل آویو، البته دشوار نبود. اوباما میراث دار فردی مانند جرج بوش است که درست مثل بنیامین نتانیاهو تصور می کرد همه دنیا موظفند دست به سینه مقابلش بایستند و دیده است که چنین سیاستی نهایتا جز به مضحکه شدن در صحنه بین المللی نمی انجامد؛ طوری که ممکن است یک وقت کشوری مانند کره شمالی هم از راه برسد و جناب ابرقدرت را پیش چشم جهانیان سکه یک پول کند. به همین دلیل است که اوباما بیشتر احتیاط می کند و تلاش دارد به جای تصمیم های یکجانبه، به اقدامات دستجمعی اهمیت بیشتری بدهد. در مقابل نتانیاهو متعلق به گروهی از سیاستمداران است که به طور سنتی «همکاری» را «نشانه ضعف» تلقی می کنند و فقط برای اینکه ثابت کنند ضعیف نیستند، حاضرند دست به هر انتحاری بزنند.
اختلافات زمانی بروز کرد که دو طرف نتوانستند دیدگاه های یکدیگر درباره«ضرورت ها» و «اولویت ها» را درک کنند. امریکایی ها پس از یک دوره تقریبا 10 ساله نظامی گری در خاورمیانه، بالاخره به این نتیجه رسیدند که گفت وگو با قدرت های منطقه ای و دست یافتن به الگوهایی برای همکاری با آنها، برای یافتن راه حل پرونده های منطقه ای -البته در صورتی که اساسا چنین چیزی وجود داشته باشد- یک «ضرورت» است. در نتیجه استراتژی دیپلماتیک امریکا در خاورمیانه «اعمال قدرت» را به عنوان مرحله ای موازی با مذاکره و به عنوان تقویت کننده آن در نظر گرفت نه به عنوان جایگزینی که مذاکره را حذف می کند. این مدل هم اکنون در عراق و افغانستان در حال اجراست و امریکایی ها مایلند در مورد ایران هم امتحان شود، با این تفاوت که قدرت به کار گرفته شده به موازات مذاکره، در آن دو کشور «قدرت سخت» یا نیروی عریان نظامی است اما در مورد ایران حوادث پس از انتخابات ظاهرا امریکایی ها را به این نتیجه رسانده که قدرت نرم یعنی ایجاد ناآرامی و شورش و همراه کردن آن با فشارهای دیپلماتیک و اقتصادی، می تواند نتیجه بهتری بدهد. اسراییلی ها اما ضرورت مذاکره به عنوان یک الگوی غیر قابل جایگزین را نپذیرفته اند چرا که به لحاظ استراتژیک «توان ارعاب» را موثرتر از هر گونه رویه مذاکراتی می دانند. از حیث تاریخی و تا آنجا که به مقابله اسراییل با اعراب مربوط می شود هم، ارعاب همواره شیوه ای کارساز بوده است. اعراب هرگز آنقدر قدرتمند نبوده اند که اسراییل آنها را مانعی بر راه اهداف خود ببیند و نیازی به مذاکره با آنها احساس کند، بنابراین در طول 60 سال گذشته نه فقط دائما از آنها امتیاز گرفته بلکه مکررا و در هر فرصت ممکن آنها را تحقیر هم کرده است.
معادله استراتژیک امریکا- اسراییل وقتی به ضرورت مذاکره می رسد، دارای دو نقطه انفصال است. اول اینکه امریکایی ها عقیده دارند اسراییل دیگر آنقدر قدرتمند نیست که بتواند همه اهداف خود را -که بسیاری از آنها همان اهداف امریکا هم هست- با ارعاب دیگران برآورده کند. این دولت اشغالگر، در اثر مشکلات عمیق داخلی و مهم تر از آن شکست در دو جنگ 2006 و 2008 با حزب الله و حماس به اندازه ای ضعیف شده که باید «حفظ موجودیت» را به جای «توسعه طلبی» در صدر گزینه های امنیت ملی خود قرار دهد و به جای پنجه کشیدن به صورت این و آن که نهایتا به آبروریزی منجر می شود، به تقویت اهرم های بازدارنده خود بپردازد. پیشنهادهایی هم که امریکایی ها در دو سال گذشته به اسراییل داده اند از جمله استقرار سیستم دفاع موشکی فوق پیشرفته در صحرای نقب و فروش آخرین رده از هواپیماهای رهگیر F35، همه در همین راستا بوده است. نقطه انفصال دوم این است که امریکایی ها تصور می کنند حتی اگر اسراییل قوی هم می بود، قدرت محور مقاومت در منطقه و هزینه و ریسک بالای درگیری با آن ایجاب می کرد به جای تهدیدهای پی در پی و چنگ و دندان نشان دادن به کسانی که کشتن و کشته شدن را به یکسان باعث قرب به خداوند می دانند، به دیپلماسی فرصت بیشتری داده شود. شاید امریکایی ها هم در ابتدا چندان مایل به پشت میز نشستن با دشمنان خود نبودند اما به بن بست رسیدن راه های دیگر، گزینه مذاکره را به آنها تحمیل کرد و اکنون آنها از اسراییل می خواهند راه طی شده آنها را دوباره نپیماید و بپذیرد که نهایتا راهی جز تلاش برای گفت وگو و همکاری نیست.
اختلاف نظر بر سر اولویت ها کمی عملیاتی تر است، بر خلاف اختلاف نظر اول که به مبانی باز می گردد. امریکایی ها یافته شدن هرگونه راه حل برای مسئله ایران را در گرو تضعیف قدرت منطقه ای آن می دانند و عقیده دارند این موضوع وقتی به بهترین وجه رخ خواهد داد که مناقشه دیرین اعراب و اسراییل حل شده و راه حل دو کشوری برای مسئله فلسطین نهایی شود. در مقابل اسراییلی ها می گویند تا زمانی که ایران قدرتمند و الهام بخش در منطقه حضور دارد و محور مقاومت را حمایت و تغذیه می کند، امکان بر قراری هیچ صلح پایداری وجود نخواهد داشت و توافق با اعراب هم مشکلی را حل نمی کند چرا که اساسا تا امروز هم آنها مانع اصلی شکل گیری کشور اسراییل نبوده اند. به عبارت دقیق تر، اسراییلی ها می گویند آنها که اکنون آماده معامله بر سر سرزمین های اشغالی هستند کاره ای نیستند و آنها که به واقع، طرف حساب اصلی قصه اند علاقه ای به معامله ندارند. در نتیجه بهتر است جامعه جهانی به جای تلف کردن وقت خود در راه «معامله با هیچ کاره ها» -به تعبیر روزنامه معاریو- به مشکل اصلی یعنی ایران بپردازد و مطمئن باشد که اگر سنگر ایران فتح شود، دیگر چیزی به نام مسئله فلسطین هم باقی نخواهد ماند. در دیدارهای مکرر مقام های امریکایی و اسراییلی با یکدیگر در ماه های اخیر انرژی فراوانی برای حل این پارادوکس صرف شده است اما به نظر نمی رسد راه حلی پیدا شده باشد الا اینکه دو طرف تصمیم گرفته اند به یکدیگر زمان بدهند و رویارو شدن با صورت مسئله در شکل واقعی آن را به تاخیر بیندازند.
دردسر اما گویی تمامی ندارد، چرا که همین مسئله زمان هم خود به یک معضل در گفت وگوهای اسراییل و امریکا تبدیل شده است. امریکایی ها به سه دلیل تصور می کنند نباید در زمان دادن به دیپلماسی در مقابل ایران خست به خرج داد. اول اینکه، به طور طبیعی انتظار حل مشکلات دیرین و پیچیده میان دو کشور در زمانی کوتاه امکانپذیر نیست، دوم اینکه امریکا برای تدوین استراتژی مابعد مذاکراتی خود نیاز به رایزنی و جلب نظر بلوک های مختلف دارد که در کوتاه مدت امکان جمع بندی آن نیست و سوم هم اینکه امریکایی ها بعد از مشاهده ناآرامی های بعد از انتخابات در ایران تصور می کنند باید به اپوزیسیون داخلی ایران زمان بیشتری داد تا شاید بتواند از داخل ضربه به قدرت ایران وارد آورد. اسراییلی ها در مقابل می گویند همه این حرف ها را می فهمند و به سومی خصوصا امیدوار هم هستند اما برنامه هسته ای ایران به سرعت در حال پیشرفت است و هر روز که بگذرد مقابله با آن دشوار تر خواهد شد. در آخرین دیدار تیم امنیتی اوباما از تل آویو ظاهرا راه حل میانه ای پیدا شده به این ترتیب که اسراییل تا سپتامبر دندان روی جگر بگذارد و متقابلا اگر تا آن موقع ایران پیشنهاد مذاکره با گروه 6 را نپذیرفت امریکا خود را برای اعمال تحریم های جدید علیه ایران آماده کند. برخی منابع اسراییلی در مقابل این به اصطلاح راه حل، چند سوال مطرح کرده اند. سوال اول این است که فرض کنیم ایران به مذاکرات وارد شود، قرار است از این مذاکرات چه چیزی بیرون بیاید؟ این سوال خصوصا از آن رو برای اسراییلی ها آزاردهنده است که اظهارات هیلاری کلینتون در مورد گسترش چتر هسته ای امریکا به منطقه در صورت هسته ای شدن ایران برای چندمین بار این پیام را به آنها داد که ممکن است در دل مذاکرات معامله ای شکل بگیرد که آن حرف راست از آب دربیاید که برخی می گفتند: «امریکا در صورت هسته ای شدن ایران آن را می پذیرد نه اینکه با آن بجنگد». سوال دوم هم همان قدر فرساینده است: فرض کنیم ایران ورود به مذاکرات را نپذیرد، چه مجازات موثری می توان علیه آن اعمال کرد؟ نتیجه تحقیقات چند مرکز مطالعه استراتژیک در امریکا اخیرا این بوده که ایران آنقدر جلو رفته که بعید است بتوان آن را با تحریم به عقب برگرداند. گذشته از این، در مورد تحریم های جدید هم همان اتفاقی که در مورد تحریم های قبلی آن رخ داد، مجددا تکرار خواهد شد: همه روی کاغذ آن را می پذیرند و در عمل هیچ کس آن را اجرا نمی کند.
این سوالات احتمالا اوباما را به زودی از پای در می آورد و او تحت فشار لابی اسراییل وادار خواهد شد اقدامات رادیکال تری علیه ایران انجام دهد. ممکن است جزئیات استراتژیک و تاکتیکی حل نشود اما به افق که نگاه کنیم اوباما در کنار اسراییل خواهد ماند ولو مجبور به تجدید نظر در بسیاری از آن اموری باشد که پیش تر وعده داده بود.
حدس زدن درباره آینده و آنچه در لابی های پنهان روابط امریکا و صهیونیست ها می گذرد، دشوار است اما با خطایی کم و بیش قابل اغماض و با ملاحظه مجموعه قرائن می توان ادعا کرد درباره شکاف میان امریکا و اسراییل بر سر ایران غلو شده است. هر دو طرف به این نتیجه رسیده اند که هزینه درگیری نظامی با ایران خیلی بالاست و ضمنا ایران را متوقف نمی کند پس بهتر است ایران از راه یک اجماع قدرتمند جهانی و اعمال تحریم ها همراه با تقویت نیروهای سازشکار در داخل، متوقف شود. تنها اختلاف احتمالا این است که اگر نهایتا همه راه ها به بن بست رسید و برنامه ایران متوقف نشد با آن چه باید کرد؟ نگرانی اسراییلی ها این است که امریکا در آن لحظه، به دلیل مشکلات منطقه ای اش به معامله با ایران و پذیرش یک ایران هسته ای متمایل شود. علت هم این است که امریکا بر خلاف اسراییل، برنامه ایران را یک تهدید حیاتی برای خود نمی داند. سوال این است که در آن لحظه یعنی در لحظه ای که اسراییل عمیقا تنها مانده باشد چه خواهد کرد؟ جواب ساده است. وقتی امریکا معامله می کند اسراییل توان مقابله نخواهد داشت و «تنهایی» عاملی برای گرایش به معامله خواهد بود نه عاملی برای گرایش به درگیری.