بصیرت:اشاره:
11 سپتامبر 2001 سر آغاز تحولی بزرگ در تاریخ روابط بین الملل محسوب می شود. حمله به مرکز تجارت جهانی در منهتن نیویورک ضمن ایجاد تغییر در سطوح تئوریک امنیت، تغییراتی شگرف در مسیر معادلات جهانی را نیز موجب گردید. ایالات متحده آمریکا با تغییر در سیاست خارجی خود و عدول از راهبرد بازدارندگی (1990-1945) و ابهام راهبردی (2001-1990) و با اتخاذ راهبرد "حمله پیش دستانه" در عرصه سیاست خارجی، آغازگر عصری شد که به گفته چالمرز جانسون نظامی گری و امپریالیسیم ، ویژگی بارز آن است و بهانه ای گردید تا تصمیم سازان کاخ سفید از جعبه ابزار گفتمان موجود در آمریکا، ابزاری را به خدمت گیرند که تسهیل کننده سیاست تک قطبی باشد و از آن رهگذر و با شعار مبارزه با تروریسم، اهداف ومنافع خود را به گونه ای یکجانبه گرایانه به پیش ببرند و اهدافی مبتنی بر چندین پرده را برای خود ترسیم نمایند که افغانستان، عراق و ایران از این اهداف بود، نوشته مذکور بر آن است تا دستاوردهای این اقدام ایالات متحده و هم پیمانانش را پس از این حادثه در قالب دو محور افغانستان و عراق و دلایل عدم تحقق پرده ای دیگر این سناریو را مورد کنکاش قرار دهد که آنچه در پی می آید ، ماحصل این نوشته است.
پرده نخست: افغانستان
بلافاصله پس از حمله به مرکز تجارت جهانی در نیویورک، دولت وقت ایالات متحده عامل اصلی این حادثه را شبکه القاعده وابسته به اسامه بن لادن اعلام کرد و از آنجائیکه به گفته آنها مقر اصلی فعالیت این گروه در افغانستان می باشد، تیغ تیز حملات تبلیغاتی خود را روانه افغانستان نمودند تا از رهگذر این فضای سنگین تبلیغاتی افکار عمومی را آماده حمله به افغانستان نمایند. سرانجام علی رغم مخالفت های جهانی، ایالات متحده و متحدانش در هفتم اکتبر2001 افغانستان را آماج حملات خود قرار دادند تا به زعم خود گام نخست مبارزه با تروریسم را محکم برداشته باشند و بن لادن و سازمان متبوعش را نیز از بین برده و آزادی و دموکراسی را برای افغان ها به ارمغان آورند.
قریب به 8 سال ازحمله آمریکا و متحدان غربی اش به کابل می گذرد و این اقدام بالغ بر 100 میلیارد دلار هزینه را برای واشنگتن به همراه داشته، اما دستاورد آن در هزینه- فایده نا چیز انگاشته می شود. اکنون اگر چه به ظاهر حکومت از دست طالبان خارج شده اما طالبان و القاعده در سراسر جغرافیای افغانستان پراکنده شده و تفکرشان نیز حامیانی متعصب دارد و هر روز مشکلات و درگیریهایی به بار می آورند بطوریکه کابل که امریکا از آن به عنوان الگویی برای دیگر شهرهای افغانستان یاد می کند، نا امن بوده به گونه ای که سفارت خانه های خارجی در این شهر امکان فعالیت ندارند و دیپلمات ها کمتر جرات می کنند اتاق کار خود را ترک کنند و به گفته" ریچارد کلین" مدیر بخش خاورمیانه بنیاد کسینجر کابل برای دیپلمات های امریکایی به منزله یک زندان است. خشونت در افغانستان به پدیده ای روزمره و عادی بدل شده و فقر، بیکاری و بیماری مشخصه عینی این کشور شده است.
بن لادن هنوز زنده است و ایالات متحده با تمام هیمنه تبلیغاتی خود در زمینه تجهیزات الکترونیکی و جاسوسی هنوز نتوانسته ردپایی از این چریک القاعده پیدا کند. طالبان مجدداً در مناطق جنوبی و قبیله ای افغانستان که هم مرز با پاکستان است سازماندهی شده اند به گونه که در انتخابات اخیر ریاست جمهوری افغانستان (آگوست 2009) دولت "کرزی" نتوانست در استانهایی که طالبان حضور پر رنگ دارند انتخابات برگزار کند و در واقع دولت کنونی هنوز برای کسب مشروعیت خود با طالبان می جنگد.
از دیگر نتایج حضور آمریکا در افغانستان افزایش کشت خشخاش می باشد. افغانستان که یکی از بزرگترین منابع کشت خشخاش در جهان می باشد بعد از اشغال، تولید و کشت این مواد سیر صعودی داشته به گونه ای که در سال 2007 به بیش از 8200 تن رسیده و در یک مقطع در سال 2008 کاهش و سپس در سال 2009 افزایش چشمگیری داشته است.
اکنون روزانه چندین نفر در اثر نا آرامی های این کشور کشته می شوند و آمریکا هر روز به بهانه های مختلف از قبیل مبارزه با تروریسم و ... مناطقی از این کشور را آماج حملات خود قرار می دهد که تازه ترین آنها در چند روز پیش ( 4 سپتامبر 2009) در ولایت قندوز قریب به 200 نفر در اثر حمله هوایی کشته و زخمی شدند. سختی شرایط ماندن در افغانستان موجب گردید تا ایالات متحده به محض روی کار آمدن اوباما، چندین هزار نفر نیروی نظامی را برای اجرای سیاست های جدید بدانجاگسیل بدارد و در جریان تصویب بودجه نظامی برای سال 2010 برای نخستین بار از سال 2001 سهم بودجه جنگ افغانستان از هزینه های نظامی در عراق پیشی گرفت و پیش بینی می شود در سالهای آتی بودجه نظامی بیشتری به افغانستان اختصاص یابد و این در حالیست که چشم انداز امیدوار کننده ای از بهبود شرایط امنیتی به چشم نمی خورد و به خاطر نفوذ عمیق تفکر طالبانیسم در افغانستان و پاکستان وعدم توانایی در برخورد با این گروهها، اوضاع امور چندان به مراد آمریکا نیست .
واقعیت این است که به گفته برخی از تحلیل گران، سرنوشتی همانند اتحاد جماهیر شوری در دهه 80 در انتظار ایالات متحده و هم پیمانان خود در پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) می باشد. وضعیت هم پیمانان آمریکا هم بهتر از این نمی باشد. دولت انگلیس نیز در معرض فشار افکار عمومی می باشد و این فشارها باعث استعفای اریک جویس مشاور نظامی وزارت دفاع انگلیس در 4 سپتامبر سال جاری گردید، امری که بازتاب گسترده ای نیز در رسانه های انگلیس داشت. وی در نامه ای به گوردن براون اعلام کرد که تهدید تروریسم در افغانستان، شمار فزاینده تلفات نیروهای انگلیسی در این کشور را توجیه نمی کند.
پرده دوم: عراق
ایالات متحده پس از افغانستان به زعم خود با هدف مبارزه با بقایای القاعده در عراق و محو سلاحهای کشتار جمعی و در واقع برای تسلط بر منابع غنی نفت و گاز و کنترل ایران و سوریه در اول فروردین 1382 بغداد را آماج حملات خود قرار داد. حکومت عراق که به همراه ایران و کره شمالی بلافاصله بعد از حملات 11 سپتامبر از سوی جرج بوش به عنوان محور شرارت معرفی شده بودند در کمتر از یکماه سقوط کرد و نیروهای ائتلاف در عراق مستقر شدند تا به زعم خود دموکراسی را برای عراق نوین به ارمغان آورند. اکنون پس از گذشت 6 سال از حمله آمریکا به عراق تعداد کشته های نظامیان آمریکا در عراق به بیش از 4 هزار 400 نفر رسیده است و این جدای از کشته شدن 180 نفر انگلیسی، 33 نفر ایتالیایی،18 اوکراینی، 21 لهستانی، 13 بلغارستانی و ... می باشد که تاکنون کشته شده اند و بدون هیچ دستاوردی اکنون در حال تهیه جدول زمانبندی برای خروج آبرومندانه از این گرداب می باشد.
آنگونه که "هارون صدیقی" در مقاله ای که درباره وضعیت آمریکا در عراق نوشته، با اشاره به اینکه ایالت متحده چاره ای جز خروج از عراق ندارد می افزاید: اشغال و حمله به عراق نه تنها محدودیت های قدرت نظامی آمریکا را به اثبات رساند بلکه توانست ناتوانی آمریکا را در ایجاد یک دولت وحدت ملی نیز آشکار سازد. وی در گزارش خود می افزاید آمریکا با اعمال فشار در جهت درگیر کردن سه گروه قومی و فرقه اصلی عراق با یکدیگر، فکر تقسیم این کشور به سه منطقه کردنشین در شمال، سنی نشین در مرکز و شیعه نشین در جنوب عراق را در سر می پروراند، امری که بریتانیا در سال 1974 انجام داد و هند را به دو کشور هند و پاکستان تبدیل نمود. اکنون عراق با صدها هزار ( و شاید بیش از یک میلیون) کشته، تعداد نامعلومی زخمی و معلول، چهار میلیون بی خانمان، آمریکا را سبب این اقدامات می بیند و همانطور که با خروج نظامیان آمریکایی از شهرهای خود در سی ام ژوئن ( 9 تیر) سال جاری، جشن حاکمیت ملی را بر پا کردند، حضور پنهانی آمریکایی ها را نیز تحمل نخواهند کرد و در انتظار روزی هستند که عراق بدون حضور نظامیان آمریکایی را جشن بگیرند.
ایالات متحده اکنون به خوبی دریافته که حضور در عراق دستاورد معنوی برای این کشور نداشته و نتوانسته است کوچکترین اثری از سلاحهای کشتار جمعی پیدا نمایند. موضوعی که جرج بوش چند هفته مانده به پایان ریاست جمهوری خود در مصاحبه با شبکه ای بی بی سی به آن اذعان کرد و گفت: "بزرگترین افسوس من در همه دوران ریاست جمهوری شکست اطلاعاتی در عراق است، ای کاش این اطلاعات فرق می کرد." و این مسائل خواسته یا نا خواسته دولت اوباما را وادار به اتخاذ رویکردی جدید بر محور خروج آبرومندانه از این گرداب خواهد بود.
ابهامات حادثه 11 سپتامبر
در مورد حادثه 11 سپتامبر دیدگاههای متعددی وجود دارد. عده ای آنرا به صهیونیست ها نسبت داده، عده ای، آنرا به القاعده و عده ای هم آنرا به دست های پنهان در ساختار سیاسی اطلاعاتی ایالت متحده نسبت می دهند تا این حادثه بهانه ای باشد برای مداخله آمریکا در عراق و افغانستان و البته برای شکل دادن به قرن بیست و یکم بر محور سیاست های منفعت طالبانه آمریکا، تا این بار برای نخستین بار باشد که حادثه ای از این دست ایفا کننده نقشی باشد که جنگ های بزرگ جهانی ترتیب دهد و از پی آن ایالات متحده با تسلط بر انرژی خاورمیانه حریف های قدرتمند خود یعنی چین و روسیه را به راحتی زمین گیر نماید.
بزرگی حادثه به تنهایی کافی است که ثابت کند این حادثه نمی تواند کار 15 عربی باشد که به زعم ایالات متحده از اعضای القاعده بودند. هر چه باشد این حادثه نمی تواند بدون هماهنگی با عوامل و عناصری از دورن ساختار سیاسی آمریکا رخ داده باشد و عدم رمز گشایی از علت انفعال دستگاههای عریض و طویل اطلاعاتی آمریکا نیز خود بر پیچیدگی و ابهام در این حادثه افزوده است.
اطلاع یا عدم اطلاع قبلی سردمداران کاخ سفید هر دو حاکی از وجود ضعف در سیاست های کلان آمریکا می باشد چرا که عدم اطلاع قبلی ضعف اطلاعاتی آمریکا را آشکار می سازد و اطلاع قبلی نیز خود داستان دیگری است که نتیجه آن، اثبات طراحی قبلی این رویداد می باشد. هر چه هست ابعاد این حادثه پس از 8 سال، راز سر به مهری است که صرفاً دولتمردان کاخ سفید از حقیقت آن آگاهی دارند و روشن شدن بقیه زوایای پنهان و ابهام بر انگیز آنرا باید به گذشت زمان سپرد.
ارزیابی کلی
اکنون که 8 سال از حادثه 11 سپتامبر می گذرد به دلیل نا کامی های ایالات متحده در افغانستان و عراق، این حادثه نتوانسته سکوی پرش آمریکا برای فتح جهان باشد و این تحلیل را که، این اردوکشی نظامی ممکن است پرده سومی ( ایران یا سوریه) نیز داشته باشد را خدشه دار نموده است و آثار وعواقب سیاسی، اقتصادی و فرهنگی این ناکامی ها باعث ایجاد خدشه در اعتبار آمریکا در نزد افکار عمومی شود، به گونه ای که از هم اکنون می توان آمریکا را به دلیل این ناکامی ها، ابر قدرتی تنها و در حال افول قلمداد کرد که جامعه جهانی در برابر یکجانبه گرایش هایش ایستادگی کرده است.
نگاهی هر چند سطحی به فضای سیاسی امنیتی افغانستان و عراق کافی است که اثبات کننده ناکامی های آمریکا و افول اعتبار این کشور در افکار عمومی باشد. ایالت متحده اکنون به هیچ یک از اهدافش از جمله کنترل جمهوری اسلامی ایران به عنوان سمبل مقاومت دست نیافته است و کشته شدن صدها هزار نفر از مردم عراق و بیش از 4 هزار و 400 نفر از نظامیان آمریکایی، عدم کشف سلاحهای کشتار جمعی در عراق، هرج و مرج طایفه ای در عراق، گسترش فعالیت طالبان و القاعده و نفوذ در کشورهای عربی، ارتقاء موقعیت ایران به دلیل از بین رفتن لکه های ناامنی در همسایگی خود ( طالبان و حکومت بعثی عراق)، به قدرت رسیدن دوستان در عراق و افغانستان، درخواست کمک آمریکا از ایران به دلیل شکست در صحنه سیاسی عراق و پیروزی حزب ا... و حماس از دلایل تضعیف اقتدار آمریکا می باشد.
اکنون ایران با خیالی آسوده تر از اندیشه صدور انقلاب اسلامی را پیگر است و اگر به مجموع نا کامی های آمریکا و علل ارتقاء موقعیت ایران، بر سر کار بودن دولتی در ایران که مدافع اصول و ارزشهای اولیه انقلاب است را نیز بیفزائیم این موضوع بیشتر قابل تحلیل است. رشد اسلام سیاسی در خاورمیانه نیز که محصول انقلاب ایران بود پس از این حملات شتاب بیشتری به خود گرفته امری که "عبدالخلیل" تحلیل گر ارشد عرب نیز به آن اشاره می کند و اکنون به زعم "روهان گونا راتنا " سازمانهای افراطی نیز با تمرکز بر خشم از سیاست های کاخ سفید، فعال تر شده اند و گروههایی که از رشد چندانی برخوردار نبودند رشد چشمگیری پیدا کرده اند و دولتهای منطقه نیز گروههای مخالف و اقلیت های موجود در کشورهای خود را با برچسب تروریست سرکوب می کنند.
به هر حال آنچه از نتایج کلی اردوکشی نظامی آمریکا و متحدان غربی اش به خاورمیانه ( عراق و افغانستان) می توان استنباط نمود علاوه بر اثبات ناتوانی نهادهای بین المللی برای حل بحرانهای منطقه ای و جهانی، افول اعتبار بین المللی امریکا می باشد که با گذشت چند سال هنوز نتوانسته عراق و افغانستان را به ساحل امن و آرامی که نوید داده بودند برسانند و بلکه با عملکرد خود باعث شده اند تا روز دسترسی به صلح پایدار در منطقه مشکل تر شده و سایه سنگین نا امنی در خاورمیانه گسترده تر گردد.