ابوالحسن حسینزاده
مشهور است که ملکشاه سلجوقی در پایان سلطنت خود از برخی وزیران خود خواست که درباره بهترین شیوه کشورداری و تدبیر امور دین و دنیا کتابی تألیف نمایند تا آن را که از همه بهتر است دستور حیات سیاسی، اجتماعی و مذهبی خود سازد. در آخرین سفری که خواجه با ملکشاه عازم بغداد بود جزوات سیاست نامه را به نویسنده کتاب های مخصوص سلطنتی - محمد مغربی - سپرد تا آنها را پاکنویس کند تا در مواقع لازم، نسخه آن را به پیشگاه پادشاه تقدیم کند.
کتاب «سیاست نامه» مشهورترین اثر خواجه نظام الملک ابتدا بر 39 فصل نگاشته شد ولی در سال های پایانی عمر خواجه، 11 فصل به آن اضافه گردید. این کتاب با 50 فصل از جمله کتبی است که در سلامت انشا و روشنی مطلب و تنوع موضوع در میان کتب فارسی بی نظیر است، چنانکه در پایان فصل آخر کتاب آمده: «هم پند است و هم حکمت و هم مثل و تفسیر قرآن و اخبار پیغمبر و قصص انبیا و سیر و حکایات پادشاهان عادل، از گذشتگان خبر است و از ماندگان سمر است و با این همه درازی، مختصر است و شایسته پادشاه دادگر است.»
سیاست نامه علیرغم محاسن زیاد در فصاحت و بلاغت، خالی از اغلاط تاریخی و تعصب های مذهبی و ضدشیعی، تهمت و ناسزاهای ناروا نیست. البته وجود این ایرادات در قالب شرایط زمانه قابل تحلیل و تفهیم است.
غرض خواجه از تألیف کتاب، صرفاً بیان رویدادهای تاریخی نبوده است بلکه بیش از همه، او به تقریر جنبه عبرت و طی نمودن راه حیات توجه داشته است.
«دستورالوزرا»، دیگر اثر خواجه است که حاوی مجموعه وصایای وی به فرزند ارشدش فخرالملک وزیر است. البته با گذشت ایام، متن اصلی این اثر، دستخوش تحریف ها و اضافه ها گردیده است. هر چند به دلایلی که مجال آن در این مختصر نیست بر سر اعتبار این اثر میان محققان معارضه است ولی می توان گفت بخش عمده ای از وصایا را می توان تقدیرهای واقعی خواجه دانست.
متدلوژی خواجه
بسیاری، روش خواجه در تشریح آیین کشورداری را یک روش تاریخی می دانند چرا که وی مکرر به تاریخ استناد می کند و به توجیه یا انتقاد از وضع موجود می پردازد. وی اساساً معتقد به تکرار تاریخ است اما به جای اینکه از گذشته به حال برسد، راه معکوس را در پیش می گیرد و ابتدا از مشاهده اوضاع و احوال پیرامون خود به نتایجی می رسد و سپس آن نتایج را بر گذشته عبور می دهد. تاریخ در نگاه خواجه، راهگشای مشکلات نیست بلکه گواه و موید راه حل های از پیش انگاشته است. در واقع جوهر نگرش خواجه به مسائل سیاسی، ترکیبی از روش تاریخی و وضعیت زمانه و شیوه مشاهده اوست.
اندیشه های سیاسی خواجه
ظهور خواجه به عنوان یک سیاستمدار و اندیشمند در زمان ضعف و انحطاط نهاد خلافت و قوت و اقتدار نهاد سلطنت است، لذا وی زیرکانه در پی تقویت هر چه بیشتر نهاد سلطنت برمی آید. وی از خلیفه به عنوان رأس جامعه اسلامی یاد نمی کند و از روابط شرعی میان پادشاه سلجوقی و خلیفه عباسی سخنی نمی گوید و به عمد به جای اصطلاح عربی «سلطان» از اصطلاح فارسی «پادشاه» استفاده می کند. وی برخلاف گفتمان حاکم بر جامعه مسلمین که مشروعیت پادشاه را با خلیفه می دانند، در پی القای این مطلب است که مشروعیت پادشاه به طور مستقیم از خدا گرفته می شود.
لذا وی قائل به نظریه حق الهی سلطنت است: «ایزد تعالی در هر عصری و روزگاری، یکی را از میان خلق برگزیند و او را به هنرهای پادشاهانه و ستوده آراسته گرداند و مصالح جهان و آرام بندگان را بدو باز بندد.» و بدین صورت در پی آن است که منشأ الهی قدرت پادشاه را مطرح نماید و اطاعت بی چون و چرای مردم از سلطان را توجیه اخلاقی و شرعی کند. وی معتقد است که وظیفه مردم در حکومت مطلوب، فقط اطاعت است. وی این چنین پایه سلطنت مطلقه را بنیان می نهد. خواجه معتقد است شاهی که مرجع بلامنازع قدرت در کشور و تنها سرچشمه همه نیروهای سیاسی است همه مردم تابع اویند و قدرت ها و امتیازها به حسب ظرفیت ها و قابلیت ها، از جانب او معرفی می شود. شاه هر چند مسئول برقراری رفاه و آسایش و امنیت و عدالت در جامعه است ولی در برابر مردم مسئول و پاسخگو نیست بلکه فقط در برابر خداوند مسئول است.
اندیشه پادشاهی خواجه ریشه در اندیشه های ایرانشهری دارد شاهی که برگزیده خداست و نه خلیفه و جانشین پیامبر خدا و یا امامی که با بیعت امت انتخاب شده تا بر اجرای احکام شریعت مبادرت کند، نخستین صفت چنین شاهی، عدل است که خود فرع بر فره شاهی است لذا نظم و امنیت زمانی در کشور به وجود می آید که پادشاهی عادل و دارای فره ایزدی بر آن حاکم باشد. البته پادشاهی که موجودیت بشری دارد و یک موجود فوق العاده و فراطبیعی نیست بلکه دارای خصلت هایی مثل عدالت، شجاعت، شفقت و... است که همه موهبت های عالی الهی اند ولی صفت های مختص پروردگار نیستند، لذا اینجاست که اندیشه خواجه علیرغم تأثیرپذیری فراوان از اندیشه ایرانشهری، متفاوت از اندیشه ایرانیان باستان که به حلول و تجسد اعتقاد داشتند، تبیین می شود.
آرمان ایرانی خواجه با تأثیر از اندیشه مسلمانان جنبه واقعی تری به خود گرفته است. در نتیجه پادشاه در اوج قدرت، این قدرت نامحدود را از سوی خدا به دست آورده ولی شأنیت قانونگذاری ندارد و نه تنها مطیع شریعت و قانون الهی است بلکه عامل اجرای شریعت بوده و مردمان را نیز باید بدان قانون راه برد.