صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۱ مرداد ۱۳۸۶ - ۰۹:۲۵  ، 
کد خبر : ۱۱۴۵۲

شبح جنگ سرد برفراز واشنگتن و مسکو /فریبرز درجزی¤


نظام بین المللی دارای سلسله مراتبی است که در آن، دولت قوی در بالا و دولت های ضعیف در طبقات پائین تر قرار می گیرند و البته جایگاه هر یک از آنها به سطح قدرتشان بستگی دارد. در این میان، هژمون یا دولتی که در رأس قرار گرفته قوانین روابط بین المللی را پایه ریزی کرده و ساختار حاکم بر روابط بین دولت ها را حفظ می کند. پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده آمریکا با ارتقای نقش هژمون در نظام بین المللی، نقش رهبر را در پایه ریزی نهادهایی چون سازمان ملل متحد، صندوق بین المللی پول و ... ایفا کرد.

اما در این سلسله مراتب تفاوت های زیادی میان دولت هایی که از قوانین راضی اند با دولت های ناراضی وجود دارد. دولت های راضی و ذینفع از آنجا که از قوانین بهره می برند، در حفظ آن هم سهیم اند ولی دولت های ناراضی یا کمترین مشارکت را در نظام دارند یا با آن مخالفت می کنند. ترکیب دامنه نابرابری قدرت بین هژمون و دولت ناراضی و سطح نارضایتی این دولت از قوانین نظام بین المللی مشخص می سازد که آیا دولت ناراضی با آن قوانین مقابله خواهد کرد یا خیر لذا تلاش برای تغییر قوانین اساسی نظام بین المللی بدون مجوز هژمون منتهی به کشمکش نظامی می شود. البته تجربه نشان داده که چالش جدی با هژمون زمانی اتفاق می افتد که چالش گر مانند هژمون قدرت زیادی داشته باشد.

اصولاً توزیع قدرت در نظام بین الملل دائماً در حال تغییر است. زمانی که قدرت برخی دولت ها نسبت به هژمون سریع تر افزایش یابد، هژمون باید پیوسته نسبت به قدرت در معادلات را محاسبه ای مجدد کرده و برآوردهایی دقیق انجام دهد تا براساس دغدغه های سیاسی و نهایی موجود، موضع استعماری و تسلط خود را با کمترین هزینه حفظ کند. بر این اساس هژمون می بایست در برابر قدرت های برابری طلب و رقبای احتمالی و بر مبنای ارزیابی گرایش سایر بازیگران اصلی در تبعیت داوطلبانه از قواعد، راهبردهای متفاوتی را دنبال کند. هر قدر غلبه و برتری قدرت هژمون و تفاوت میان هژمون و قدرت برابری طلب بیشتر باشد، قدرت برابری طلب با دقتی بیشتر گام گذارده و به استنباط هژمون از رفتارش توجه بیشتری می کند، چرا که پیامدهای به جان خریدن خشم هژمون بسیار وسیع است.

نبود تحمیل کشمکش و محرک های مثبت در استراتژی هژمون آن روی سکه است و به وسیله سایر بازیگران اصلی در نظام بین المللی صورت می گیرد، چون هژمون به دولت هایی که با همکاری شان از قوانین طرفداری می کنند، پاداش می دهد.

از طرفی هژمون باید جاذبه قدرت برابری طلب به سایر بازیگران ناراضی و چگونگی اثرگذاری آن بر موضع جهانی هژمون را نیز در نظر بگیرد. در واقع چهار استراتژی عمده موجود است که هژمون برای مقابله با قدرت برابری طلب در اختیار دارد که البته شرح چگونگی تک تک آنها در حیطه این مقال نیست و فقط به ذکر نام آنها اکتفا می شود: استراتژی های سازش، به عضویت پذیرفتن، تهدید و رقابت.

وقتی هژمون قدرت افزون تر دارد، تمایل به اغراق در تهدیدات داشته راهبردهایی را انتخاب می کند که نسبت به آنچه توانمندی های قدرت برابری طلب اقتضا می کند تحمیل کشمکش بیشتری داشته باشد. در هر مورد، محاسبات هژمون، از ارزیابی چهارچوب زمانی موجود برای تقویت موقعیت خود در برابر چالش پدیدار شده نشأت می گیرد. همچنین انتخاب روال عمل ممکن است مشروط به اولویت های دیگر هژمون باشد.

اساساً برتری قدرت، هژمونی جاویدان را ممکن ساخته، حال آنکه نظام چند بازیگری با هژمون علاوه بر اینکه هژمونی موجود و موردنظر را از نظر رتبه بسیار کم اهمیت می کند، بلکه او را تنها در میان هم رتبه هایش اول قرار می دهد.

برتری قدرت، یک حوزه اطمینان برای هژمون فراهم می کند. استراتژی های متمرکز به افزایش توان قدرت برابری طلب حتی اگر به میزان زیادی موفقیت آمیز نباشد، اگر دهه ها هم برای به دست آوردن برابری قدرت با هژمون به طول نینجامد، مستلزم گذران سالیان درازی است. در آن زمان است که هژمون می تواند به دقت، نوع چالشی را که ممکن است در آن صورت ایجاد شود بررسی کند یا اگر ضروری شود ائتلاف هایی تشکیل دهد و رشد توان قدرت برابری طلب را براساس آن تحت تأثیر قرار دهد. ضمن آنکه پتانسیل استفاده از طیف کامل استراتژی ها در مقابل قدرت برابری طلب وجود دارد و چون چالش نزدیک نیست، هژمون را قادر می سازد سیاست شکل دهی اش به کار افتد و باعث شود قدرت های برابری طلب رقیب بالقوه گرایش های تجدید نظر طلبانه خود را ترک کرده یا کاهش دهند. هر قدر برتری قدرت بیشتر باشد این احتمال بیشتر است که نظام انگیزه ها یا اقدامات دلسردکننده ای که به وسیله هژمون به وجود آمده توسعه قدرت برابری طلب را در خطی که هژمون می خواهد هدایت کند.

نگرش روسیه جدید به نظام بین الملل

روسیه را با هیچ کشور دیگری نمی توان مقایسه کرد چراکه با بیش از 17میلیون کیلومترمربع وسعت و 145میلیون نفر جمعیت و با بیش از 50قومیت و زبان مختلف، تقریباً قاره ای میان دو قاره آسیا و اروپا محسوب می شود. ماهیت دوگانه آسیایی- اروپایی این کشور رفتاری منحصر به فرد در سیاست خارجی آن به وجود آورده که کمتر نمونه ای در میان کشورهای دیگر داراست. در روسیه همه چیز به کرملین ختم شده و آن نیز در دستان کسی است که عنوان ریاست جمهوری را یدک می کشد، اما حکومت این کشور مصداق حکومت های مطلقه نیست و اقتدارگرایی روسی فقط خاص این کشور بوده و لذا می بایست که در چهارچوب مدل های سیاسی همین کشور مورد بررسی واقع شود.

از این رو آمریکا نمی تواند در روسیه مدل انقلاب رنگی خود را براساس مبانی نظری «قدرت نرم» در مقابل «اراده سخت» طراحی و به اجرا گذارد، چراکه انقلاب در روسیه یا سرخ است یا سفید و لذا رنگی شدن انقلاب در این کشور همان قدر سخت است که ایالات متحده آمریکا بخواهد ماهیت سرمایه سالاری خود را تغییر دهد.

موضع گیری های روسیه در مسائل مهمی چون یک جانبه گرایی آمریکا، نگرانی از گسترش ناتو، حمایت از توافقات فلسطینی و شناسایی مشروعیت دولت انتخابی حماس، توجه به مسائل لبنان و حمایت عملی از سوریه در مقابل اسرائیل و... این دیدگاه را تقویت کرده که روسیه پس از یک دوره محافظه کاری در سیاست خارجی، اعتماد به نفس خود را بازیافته و درصدد تعریف جایگاهی جدید برای خود در عرصه بین الملل است. اما تحولات اخیر و بی سابقه روسیه از دو جهت قابل تأمل است:

اولاً طی هفت سال گذشته هیچگاه مخالفان پوتین از چپ ترین گروه ها تا راست های افراطی غرب گرا اینچنین کنار هم جمع نشده بودند. ثانیاً حضور نسبتاً گسترده مردم در خیابان های مسکو و سن پترزبورگ با وجود بزرگ نمایی رسانه های غربی و با درنظر گرفتن سوابق موجود، قابل توجه بود.

این درست است که موقعیت پوتین به صورت غیرقابل تردیدی مستحکم است اما مشخص نیست که پس از انتخابات آینده در اسفندماه آتی که پوتین نمی تواند در آن شرکت کند، جانشینان او نیز بتوانند اوضاع را به همین منوال ادامه دهند.

پوتین با تشبیه نظام تک قطبی به نظام ارباب و رعیتی، ساختار این نظام را غیر دموکراتیک دانسته و با تخطئه دموکراسی های زوری، به ساختاری دموکراتیک با مشارکت همه نظام های موجود در جهان تأکید دارد.

و اما پشت صحنه مخالفین روسیه به جریان های موجود در قالب ائتلاف موسوم به «روسیه دیگر» برمی گردد. «میخائیل کاسیانوف» نخست وزیر سابق روسیه و «گری کاسپاروف» قهرمان سابق شطرنج جهان به همراه «لوپونومارف» رئیس شورای توسعه مراکز جامعه مدنی روسیه، هسته اصلی این ائتلاف را تشکیل می دهند. نامبردگان از سوی لیبرال های جوان و طرفداران حزب «یابلوکو» به رهبری «گریگوری یاولینسکی» حمایت شده و جریان کمونیست های دوآتشه موسوم به «ناسیونال بلشویک»ها و نیز گرایش استالینی ها به رهبری «ویکتور آنپیلوف» در قالب حزب «روسیه زحمتکش» به دور آنها گرد آمده اند. در این میان سازمان های غیردولتی بشردوستانه که به کنگره مدنی پان روس پیوسته اند نیز به جمع مخالفان پوتین اضافه می شوند. همه این گروه ها 25آذر سال 85 با زحمت توانستند هزار نفری را برای تظاهرات جمع کنند، اما در جریانات اخیر روسیه حضور آنها پرتعدادتر و با تبلیغات بیشتری همراه بود. بعدها که دستگیری ها و خشونت ها در این تظاهرات، از سوی آمریکا و کشورهای اتحادیه اروپا محکوم شد، به وضوح مشخص شد که سرنخ قضیه در دست چه کسانی در داخل و خارج روسیه بوده است.

از شخصیت محبوبی چون «گری کاسپاروف» بعید است که اینچنین خام تبلیغات پر طمطراق حقوق بشری و دموکراسی خواهانه غرب شود. اگر او اندکی دقیق تر به سرنوشت سلف خود «بابی فیشر» آمریکایی، قهرمان اسبق شطرنج جهان در دهه هفتاد میلادی و حریف سال های دور «بوریس اسپاسکی» روسی می اندیشید، هرگز اینچنین خام دستانه اغوای ریخت و پاش های میلیون دلاری آمریکا جهت وقوع انقلاب رنگی در روسیه نمی شد.

چه آنکه دهه های متمادی است فیشر به خاطر آرا و گرایش های سیاسی اش، نه تنها از آمریکا اخراج و تبعید شده، که در کشورهای دیگر هم امان او را بریده اند و بارها در مبادی ورودی فرودگاه های مختلف دنیا به دلیل اعمال نفوذ و فشار آمریکا دستگیر و حتی بارها در معرض خطر استرداد به ایالات متحده و محاکمه قرار گرفته است. کاسپاروف نباید شخصیت جذاب ورزشی- اجتماعی خود را فدای عرصه سیاست می کرد و تا حد آلت دست شدن بوش جهت پیچاندن پوتین تنزل می نمود. وی زمانی قادر به بردن بازی شطرنج از وحشتناکترین ابر رایانه های موجود در جهان شده بود. سوپر ماشین هایی که قادر به خواندن و تجزیه تحلیل میلیون ها حرکات توأمان و پیشاپیش بوده و تا آن زمان هیچ قهرمان شطرنج بازی موفق به هماوردی با این ابر کامپیوترها نشده بود و از این منظر، تحسین همه جهانیان را برانگیخته بود.

اساساً سه تحول عمده را می توان جزو عوامل اصلی تحرکات در داخل و خارج روسیه امروز دانست: 1- ورود حساب شده پوتین به عرصه منابع انرژی روسیه که با مصادره بزرگترین شرکت نفتی این کشور یعنی یوکاس شروع شد. وی با این اقدام درواقع برای تحت کنترل قرار دادن منبع اصلی درآمد کشور خیز برداشت و همین حرکت نابخشودنی ازنظر غرب موجب شد تا درمورد همکاری با پوتین که تا آن زمان در اکثر موارد با غرب کنار آمده بود، تجدیدنظر کنند. 2- قطع صدور گاز در زمستان 2005 به اوکراین و سپس در زمستان 2006 به بلاروس که باعث بیداری اروپا و آمریکا شد و اینکه روسیه تا کجا می تواند شاهراه حیاتی انرژی را در غرب و متحدانش تحت تأثیر قرار دهد. 3- دخالت در انتخابات اوکراین، زنگ خطر دیگری برای غرب محسوب می شد. انقلاب نارنجی در اوکراین به رهبری یوشچنکو ازنظر پوتین تهدیدی جدی بر علیه منافع روسیه ارزیابی شده و این روند با سیاست های روسیه که با گسترش حوزه نفوذ آمریکا درجمهوری های پیرامونی خود مخالف بود، منافات داشت.

اما در مفهوم چندجانبه گرایی، روسیه نقش مثبتی را در مشارکت با طرح های آمریکا و اتحادیه اروپا برای خود درسطوح بین المللی تعریف کرده و قائل است. شراکت در طرح های راهبردی جهانی به خصوص امنیت بین الملل و مبارزه با تروریسم، در حالی است که در مفهوم چندقطبی (به جای چند جانبه گرایی) روسیه مجبور است برای حفظ جایگاه و موقعیت خود در نظام بین الملل از منابع ملی هزینه کند. اصولا دقت در موضوع تفاوت میان این دو مفهوم، شایان اهمیت و نیاز به بذل توجه خاصی است. جالب آن است که در هر دو مفهوم فوق، شکل گیری و تشکیل ساختار یک قطبی آنهم در دنیایی که با تسلط اقتصادی آمریکا همراه است، برای روسیه چالش و تهدید امنیت ملی محسوب می شود. با این فرق که در جهان چند قطبی، روسیه خود را ملزم به رقابت می داند اما در مفهوم چندجانبه گرایی، روسیه از طریق همکاری مانع از شکل گیری جهان تک قطبی می شود. روسیه در یک جهان چندجانبه گرا خود را یک کشور بزرگ اروپایی می بیند که در تعقیب و جستجوی جایگاه مناسب خود در دیپلماسی بین المللی است اما هرگز نمی خواهد که یک قطب از جهان چندقطبی شود.

به هر تقدیر علیرغم آنکه روسیه در عمل، وارد عرصه رقابت با آمریکا شده است اما این رقابت اجتناب ناپذیر، حد و مرز مشخصی داشته و لذا بالاتر از یک سطح معینی نخواهد رفت. مشکل اصلی روسیه اینک همچون همیشه این است که حکومت رشد می کند اما جامعه نه و لذا خیر و صلاح مردم به خاطر خیر و صلاح کشور قربانی می شود. از آنجا که روسیه به دلیل وجود منابع بسیار غنی انرژی دارای پتانسیل بالقوه برای تقویت نقش خویش در جهان است، پوتین می کوشد تا موقعیت ابرقدرتی را به روسیه بازگرداند و غرور ملی آمیخته با نوستالژی شوروی سابق را از نو احیا کند اما متأسفانه سربزنگاه های تاریخی چون کوزوو با گرفتن امتیاز از غرب ترجیح می دهد مانند قدرت درجه دوم عمل کند و این تناقض عجیبی است که در رفتار و عمل روسیه مشاهده می شود. همچنین در قضیه صدور قطعنامه ها علیه ایران نیز خود را درحد یک چانه زن سیاسی تنزل داد و حتی از دادن رأی ممتنع نیز طفره رفت تا باز هم بیشتر از آنچه قصد نمایش آن را در صحنه بین الملل داشته فاصله گیرد.

به موجب نظرسنجی ها در داخل روسیه دستاوردهای اقتصادی پوتین باعث شده تا 70 درصد مردم از او حمایت کنند. این مسئله به ویژه در میان طبقه متوسط مرفه و کارگران متخصص بیشتر به چشم می خورد. اصولا روانشناسی سیاسی مردم روسیه به گونه ای است که آنها برای چهره و جایگاه روسیه در جهان اهمیت بسیار زیادی قائل هستند و ناسیونالیسم روسی را در فضای بین المللی تعریف می کنند. امروز بدون شک پوتین در شرایطی خود را برای تحویل دادن زمام امور به دیگری آماده می کند که با وجود برخی ضعف های سیاسی موجود، وضعیت به مراتب بهتری را نسبت به سال 2000 که حکومت را تحویل گرفت به وجود آورده است. موضوع نقد نظام تک قطبی را وقتی قدرت بزرگی همچون روسیه آشکارا به چالش کشیده و مطرح می کند و عملا وارد بحث ضرورت مقابله با یک جانبه گرایی می شود مسلما آثار عملی و نظری اش به مراتب بیشتر از گذشته خواهدشد.

به احتمال زیاد درسال 2008 روسیه با ولادیمیر پوتین در مسند ریاست جمهوری وداع خواهدکرد اما اگر او موفق شود «ایگور ایوانف» دبیر شورای عالی امنیت ملی را به جای خود به قدرت بنشاند حکومت وی در سایه ادامه می یابد. ضمن آنکه شانس غرب برای اینکه بتواند نیرویی از میان هواداران کنونی را در انتخابات اسفندماه آینده به قدرت رساند بسیار اندک است.

آمریکا برای آنکه فردی مناسب جایگزینی پوتین بیابد، می بایست در انبار کاه به دنبال سوزن باشد. درعین حال روابط روسیه و آمریکا درسطحی متوسط و البته به ظاهر آراسته ای امتداد می یابد، هرچند که غالبا در مسائل جهانی نظرات و آرای مسکو و واشنگتن مطابقت نخواهند داشت. از جمله اختلاف موجود برسر طرح آمریکا برای استقرار موشک و رادار در لهستان و چک که به چالشی جدی میان دوکشور تبدیل شده است. به همین دلیل روسیه به تحقیقات گسترده نظامی اش ادامه داده تا سپر دفاعی آمریکا را در عمل خنثی کند. روسیه امروز برخلاف ده سال قبل قادر به ساخت سلاح های جدید هست و لذا امکان بیشتری برای رودررویی با یکجانبه گرایی آمریکا دارد.

با این تفاصیل به نظر نمی رسد که تظاهرات اخیر در روسیه بتواند نقشی بیش از فعالیت های زودهنگام تبلیغاتی برای دو انتخابات مهم پیش روی روسیه داشته باشد.

تشدید شرایط وقوع جنگ سرد جدید

در روابط روسیه و آمریکا

وقتی جورج بوش درسال 2001 برای اولین بار با ولادیمیر پوتین دیدار وگفتگو کرد، در توصیفی احساسی از این ملاقات اذعان داشت:«به چشمان پوتین که نگاه کردم، روح همکاری را در آن دیدم و آنچه گفت به دلم نشست.»

اینک اما با گذشت شش سال از آن هنگام دو کشور به دوران جنگ سرد باز گشته اند. سال گذشته پوتین درسخنرانی اش آمریکا را به گرگی گرسنه تشبیه کرد و گفت:«رفیق گرگ ما می داند چه چیز را بخورد و بدون اینکه به حرف کسی گوش دهد طمعه هایش را می بلعد».

دولت بوش از همان ابتدا اعلام کرد به جای رقابت با روسیه و چین این دو کشور را شریک استراتژیک خود می داند. اما کرملین آمریکا را هم پیمان تاکتیکی خود می دانست و نه شریک راهبردی.

عجیب آنکه آمریکا با روسیه نیز درست مثل کشورهای جهان سوم رفتار کرد، به قسمی که نه تنها به امور داخلی روسیه اعتراض می کرد، بلکه در برابر منافع بین المللی مسکو هم ایستادگی می کرد. این درحالی است که پوتین با اعتماد به نفس بالا برای حل مناقشات خاورمیانه به کشورهای عربی رفته و طرح اوپک گازی را پیگیری می کند. وی حتی درصدد اصلاح تاریخ است و لذا در اجلاس مونیخ گفت که روسیه درجنگ سرد شکست نخورد بلکه داوطلبانه به این جنگ پایان داد.

اکنون اختلاف آشکار و شدید روسیه با آمریکا در دو حوزه بارزتر است. یکی تلاش آمریکا جهت استقرار سپر موشکی در شرق اروپا و دیگری سیاست واشنگتن در تغییر دولت های شرق اروپاست.

آمریکا حدود 10میلیارد دلار در سال برای توسعه سیستم سپر موشکی خود هزینه و سرمایه گذاری کرده و براساس پیشنهاد کاخ سفید، لهستان پایگاه موشک های زیر زمینی وجمهوری چک میزبان سیستم رادار سیستم سپر موشکی می شود.

دو کشور لهستان و جمهوری چک نماد بارز نفوذ آمریکا در شرق اروپا و در واقع در حیاط خلوت روسیه هستند. این دو کشور در ظاهر با این استدلال که اتحادیه اروپا نمی تواند امنیت لازم و مورد نظر آنها را تأمین کند، به ایالات متحده نزدیک شده اند.

دولت های کنونی لهستان و چک هر دو راست میانه و از مخالفان رسمی اتحادیه اروپا هستند. کاخ سفید برای ورود به حوزه نفوذ روسیه در بلوک شرق به کشورهای این چنینی دل بسته است.

از آن طرف روسیه هشدار داده که استقرار سیستم مذکور دراین دو کشور نوعی رقابت تسلیحاتی را میان دشمنان سابق جنگ سرد دامن می زند و دراین ضمن، هر دو کشور را تهدید کرده که در صورت پذیرفتن پیشنهاد آمریکا می بایست منتظر عواقب وپیامدهای پیش بینی نشده ای باشند.

روسیه از نظر نظامی نمی تواند با ایالات متحده آمریکا برابری کند. بودجه نظامی آمریکا 25 برابر روسیه است و از نظر امکانات و تجهیزات، واشنگتن بسیار جلوتر از مسکو حرکت می کند. لذا مسکو برای جبران بخشی از این شکاف عمیق به تازگی برنامه نوسازی تجهیزات نظامی را برای تصویب به پارلمان برده است. در این برنامه پیش بینی شده که روسیه 50 بمب افکن استراتژیک جدید، هشت زیر دریایی هسته ای و ده ها موشک جدید، بیش از 50 موشک توپول ام، چهار ماهواره نظامی

و ... تا سال 2015 تولید کند.

براساس برآوردهای صورت گرفته از سوی مراکز نظامی آمریکا، برتری هسته ای این کشور بدون حلقه مفقوده «شبکه عظیم موشکی با توان وارد کردن ضربه اول» تحقق نمی یابد. از این رو براساس توصیه «گزارش سپتامبر2000» که گروهی از مقامات سابق آمریکا که دونالد رامسفلد وزیر دفاع سابق و دیک چنی معاون رئیس جمهوری آمریکا نیز در تدوین آن نقش داشتند، آمریکا باید تا سال 2011 شبکه عظیم توانایی موشکی حمله مؤثر به قدرت های هسته ای روسیه و چین را راه اندازی کند¤ (6).

اساسا آمریکا برای تسلط نظامی و امنیتی بر کره زمین طرحی ریخته که تا سال 2020 باید اجرا شود. آمریکا نمی تواند همچون کشورهای دیگر با رویکردی مثبت و مبتنی بر صلح و آرامش در کنار ملت های مختلف جهان ادامه مسیر دهد. قدرت مافوق تصورش که ماحصل اقتصاد بسیار قوی و ثروت افسانه ای برگرفته از سیستم لیبرالیسم و سرمایه داری ایالات متحده است، ماهیت آن را به گرگی گرسنه و سیری ناپذیر و به سگی هار و خطرناک مبدل کرده که حتی در دکترین کاپیتالیسم تعریف شده غرب هم نمی گنجد. آیا تنها ابرقدرتی که به واسطه تکنیک های مافوق مدرن لیزری- فضایی اش وظیفه محافظت از کره زمین را در مقابل برخورد شهاب سنگ های بزرگ و جلوگیری از تکرار فاجعه ای سترگ همچون انقراض دایناسورها دارد، شان وجودی اش در این حد است که به خاطر منافع مادی اش تمام هنجارهای رفتاری- اخلاقی و کرامات انسانی را نادیده انگاشته و اکثر مناطق جهان را با وحشی گری صرف و پایمال نمودن حقوق حقه مردم کشورها مورد حمله و تاخت و تاز قرار دهد و بدین سان ابعاد مثبت علمی و توانایی های شگرفش که باعث آقایی و سروری اش باید باشد را نیز زیر سؤال برده و از بین ببرد.

القصه طرحی که پیش تر ذکر شد و تا سال 2020 آمریکا قصد اجرایش را دارد، «ضربه سریع جهانی» نام داشته و اساساً طرح تهاجمی است که برای فریب و توجیه افکار عمومی، آن را دفاع موشکی می خوانند. در واقع این طرح سپر موشکی هم نیست بلکه چماق موشکی است که اول بار در سال 2001 در وزارت جنگ آمریکا (پنتاگون) تصویب شد و در سال 2006 مورد تجدیدنظر نهایی قرارگرفت و 500میلیون دلار بودجه برای آن اختصاص یافت. براساس طرح (PGS) آمریکا کلاهک های هسته ای موشک های خود را با مواد انفجاری غیرهسته ای آماده عملیات می کند. هدف نهایی این طرح آن است که دولت آمریکا بتواند در مدت حداکثر 60دقیقه بدون نیاز به جابه جایی عظیم نیروی انسانی و تجهیزات فوق العاده نظامی اهداف خود را در سرتاسر گیتی هدف قراردهد. این طرح در واقع نوع «استراتژی پیش دستانه ضربه اول» است که الگوی زمینی جنگ ستارگان محسوب می شود. این سامانه موشکی در اصل برضد شوروی سابق طراحی شده بود، هر چند که هیچگاه عملیاتی نشد. حال آمریکا قصد دارد این سامانه موشکی را برای حمله در سراسر جهان آماده کند.

این تحولات در کنار تأسیس مرکز فرماندهی آفریقا که از سوی آمریکا دنبال می شود به گونه ای است که از نظر استراتژیست های آمریکایی برمبنای تئوری «جهان به مثابه یک میدان نبرد» به آمریکا توان تسلط نظامی و امنیتی برجهان را می دهد.

در حقیقت برپایی سپر دفاعی موشکی در جمهوری چک و لهستان بیانگر آن است که واشنگتن به موازات عقب نشینی مسکو در تبیین منافع ملی در چارچوب مرزهای سرزمینی، زمینه گسترش تفکرات هژمونی را بیش از پیش مهیا می کند. از این رو برای در تنگنا قراردادن بیشتر روسیه و احاطه بر موقعیت جغرافیایی آن، آمریکا درصدد جذب کشورهای سابق اردوگاه شوروی و ادغام آن در حوزه نفوذ آمریکا برآمد که برنامه «مشارکت برای صلح ناتو» که منجر به همکاری کشورهای آذربایجان، گرجستان، تاجیکستان، قزاقستان و ازبکستان با ناتو شد را باید مهم ترین راهبرد غرب برای تنگ کردن فضای ژئوپلیتیک روسیه دانست. از این رو استقرار سیستم دفاع موشکی را باید به عنوان مکمل طرح گسترش ناتو به شرق ارزیابی کرد.

واقعیت این است که جنگ سرد، حداقل برای آمریکا پایان نیافته و روسیه کاملا به این امر واقف است. مسئله «غافلگیری» در طرح سپر موشکی آمریکایی ها مبنی بر نابود کردن موشک های طرف مقابل قبل از پرتاب از سکو مؤید این فرضیه است. آمریکا برای پیچیده تر کردن این طرح و دست نیافتنی تر نمودن آن مترصد آن است که در اجرای این طرح از فضای ماورای جو هم استفاده کنند.

روسیه کنونی با شوروی سابق تفاوت های زیادی دارد. این کشور اکنون در شورای امنیت کرسی دائم دارد و می تواند از این اهرم برای اعمال نظراتش در حوزه های منافعش استفاده کند. هم اینک روسیه غنی ترین منابع و ذخایر هیدروکربنی دنیا را در خود جای داده است و لذا در جایگاه رهبر اپوزیسیون جهانی می تواند برای آمریکا دردسرساز باشد. اما غرب و آمریکا به دو دلیل عمده باید از مسکو بهراسند و برای تیره تر شدن روابط با روسیه در سال های بعد آماده شوند. اول شکاف عمیق میان استانداردهای روسیه با غرب و دوم نگرانی از اینکه شکاف مزبور نه تنها در برداشت رهبران کرملین که در نظرات مردم عادی روسیه هم آشکارا نمایان و مشهود است. دیدگاه عمومی و کلی مردم روسیه نسبت به آمریکا در سال های اخیر بیش از گذشته منفی شده و بدگمانی به انگیزه های آمریکا اکنون دیگر در این کشور فراگیر شده است.دستیار ارشد پوتین همزمان با اجلاس مونیخ به روزنامه نگاری آمریکایی گفته است:

«ما می خواهیم که با آمریکا همکاری کنیم. اما لطفا چشمانتان را باز کنید.

ما دیگر هرگز نمی پذیریم که در دنیا فقط یک ابرقدرت وجود داشته باشد.»

و این همان ماهیت جنگ سرد جدید میان آمریکا و میراث به جا مانده از شوروی سابق است.

¤ استاد دانشگاه

منابع در دفتر روزنامه موجود است.

 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات