
یکی از مشکلات فرهنگی آمریکا این است که از گذشته تاریخی و ریشه فرهنگی برخوردار نیست و در بسیاری از داستانها و فیلمهای سینمایی تلاش می شود فرهنگ قابل قبولی برای آمریکا بسازند که موضوع به ویژه در ساخت فیلمهای وسترن دیده می شود.
روش های فرهنگ شناسی
برای شناخت فرهنگ یک جامعه دو شیوه درنظر گرفته می شود: شیوه درون فرهنگی و شیوه برون فرهنگی . بعضی از محققان معتقدند تنهابا حضور در درون یک جامعه و درک ویژگی های فرهنگی آن است که می توانیم تحلیل و شناخت صحیحی از آن فرهنگ به دست آوریم . درحالی که عده دیگر از محققان استدلال می کنند که بودن در فرهنگ موردنظر مانند بودن در جنگل است که نمی توان تصویر کاملی از جنگل به دست آورد اما کسی که در خارج قرار دارد می تواند دید کاملی داشته باشد. در این زمینه خانم ایلن نیجر معتقد است هنگامی که فرد درمعرض تکرار یک موضوع قرار می گیرد و موضوع برایش تکراری می شود نسبت به بسیاری از موارد از جمله موارد جزیی و ریز آن بی توجه می شود و حساسیت خود را نسبت به آن مسأله از دست می دهد.اساساً فرض بر این است که انسان محصول و تولید شده فرهنگی است که در آن رشد یافته است.
فرهنگ به طور کلی مجموعه ای از مؤلفه هایی است که هنرهای متعالی یک جامعه را مشخص می کند. معنای دیگر آن که به صورت عام مطرح می شود، عبارتند از هرگونه عضویت به یک فرقه که می تواند منشأ یکسری از تفکرات و جریانات باشد. از طرف دیگر برای شناخت هر فرهنگی نیاز به ابزارهایی وجود دارد که از جمله می توان به جهان بینی و چگونگی اندیشه محققان واندیشمندان یک جامعه اشاره کرد. ودوم اینکه باید با ادبیات ، اشعار و داستان های آن جامعه ارتباط داشته باشیم و سوم این است که فیلم های سینمایی می تواند اندیشه ها وپارامترهای یک جامعه را به روشنی نشان دهد.
یکی از مشکلات فرهنگی آمریکا این است که از گذشته تاریخی و ریشه فرهنگی برخوردار نیست و در بسیاری از داستان ها و فیلم های سینمایی تلاش می شود فرهنگ قابل قبولی برای آمریکا بسازند که موضوع به ویژه در ساخت فیلم های وسترن دیده می شود. فرهنگ کنونی آمریکا به نوعی فرهنگ اروپایی است . اروپایی که بعداً خود آمریکاییان در برابر آن ایستادند. در مقابل این فرهنگ ، فرهنگ سیاهان است که خودشان معتقدند فرهنگ آفریقایی است که در آمریکا نادیده گرفته می شود. راس کراس یکی از محققان آمریکایی می گوید فرهنگ غالب غرب برخاسته از سرمایه داری اروپایی بوده که اجازه نداد سیاهان حرفی بزنند و حتی مواردی مانند برده داری و بعداً تبعیض نژادی در آمریکا از آن فرهنگ ناشی شد.
مسأله دیگر در مورد فرهنگ آمریکا این است که چون فرهنگ آنها فرهنگ نوینی بود از قبل هیچ پیش زمینه مثبت و یا منفی نداشت که بخواهد مانع حرکت آمریکاییان شود و بنابراین توجه آنها از ابتدای شکل گیری تاکنون حرکت به جلو و پیشرفت بود. مؤلفه دیگر فرهنگ آمریکا این است که فرهنگ آمریکا فرهنگ بازی است و نسبت به فرهنگ های دیگر تحمل و تساهل زیادی دارد و می تواند نکات مشترک و مثبت فرهنگ های دیگر را جذب کند. البته از ایالتی به ایالت دیگر تفاوت های فرهنگی زیادی وجود دارد که نوع برخوردهای متفاوتی راایجاب می کند. برای نمونه در جنوب آمریکا در قسمتی که به آن Dixie گفته می شود که یک منطقه کشاورزی است دسته هایی از مردم (Redneck) بسیار متعصب اند و دیگران را چه آمریکایی و چه خارجی تحمل نمی کنند. به گونه ای که در برخورد اول تهاجمی هستند در حالیکه آمریکاییان در مناطق شمالی و شمال غربی بسیار لیبرال هستند و باز و گشاده رو برخورد می کنند.
از طرف دیگر از آنجا که فرهنگ آمریکا با مهاجرت ساخته شده است فرهنگ کنونی جامعه با فرهنگ های جدید برخورد تهاجمی ندارد وحتی گرمی خاصی در بعضی نقاط آمریکا نسبت به خارجی ها دارند. در حالی که در کشورهای اروپایی فرد معمولاً به عنوان یک خارجی وبیگانه نگریسته می شود. البته نمی توان این خصوصیت را به کل آمریکا تعمیم داد.
تفاوت فرهنگ و تمدن در آمریکا
از قرن 18 بین فرهنگ و تمدن در آمریکا جدایی ایجاد شد. از این قرن به بعد با گسترش عقلانیت و وجود مدرنیزاسیون اندیشمندان سعی کردند روش های علوم تجربی و فیزیکی را در علوم انسانی به کار ببرند که باعث می شود بر روی عقلانیت ویژه ای در این حوزه تأکید شود که در نهایت برترطلبی تمدن غرب را در پی داشت . حتی کسانی مانند زیگفروید در کتاب "روح ملت ها" می گوید: یکی از این مو بورهای چشم آبی که در خیابان قدم می زند می تواند یک مملکت را اداره کند در حالی که عده کثیری از شرقیان از اداره یک مملکت کوچک عاجزند. چنین برداشت هایی به روحیه برتری طلبی غربی برمی گردد. در همان زمان هم کسانی مانند مونتسکیو تمدن های کشورهای شرقی را برجسته وحتی همگون با تمدن غرب ذکر می کنند. تمامی این حس برتری به این موضوع برمی گشت که عقلانیت و تمدن انسان را از وحشی بودن درآورده و هر کس در این پروسه قرار ندارد بربر و وحشی است . با چنین برداشت های متناقضی بود که عده ای این عقلانیت را زیر سؤال بردند. مهم ترین آنها ژان ژاک روسو بود که به نوعی او را پایه گذار پست مدرنیسم می دانند.
این عده بحث فرهنگ را مطرح می کنند که فرهنگ در برابر تمدن می ایستد. به این معنی که فرهنگ تنها یک فرهنگ آن هم فرهنگ مدرنیستی غرب نیست بلکه فرهنگ می تواند تکثر داشته باشد.
از طرف دیگر می توان فرهنگ را به دو بعد تقسیم کرد: فرهنگ متعالی (Sublime Culture) و فرهنگ عمومی یا عامه (PopulareCulture). فرهنگ متعالی شیوه تفکر نخبگان است که بورژوازی را منحط و جزو طبقات پایین می داند که این فرهنگ در ادبیات و هنر یک جامعه تجلی می یابد. اما فرهنگ عامه فرهنگی است که هر کس در هر طبقه و نژادی آن را داراست و به ویژه طبقه بورژوا را متجاوز به حقوِ خود می دانند. در حالی که بورژواها در آمریکا خود را طلایه دار فرهنگ متعالی آمریکا می دانند. از قرن 19 به بعد رشته هایی مانند"انسان شناسی فرهنگی " و "مطالعات فرهنگی " به وجود آمد که بعضی از محققان تنها فرهنگ متعالی را در نظر گرفتند اما عده ای هم استدلال کردند که برای فهم فرهنگ یک جامعه تنها نمی توان به شناخت ادبیات و هنر آن تکیه کرد به ویژه که در آمریکا فیلم های سینمایی و تلویزیون نقش مهمی در فرهنگ و زندگی اکثریت مردم آمریکا بازی می کند.
از طرف دیگر قطب گرایی و دوقطبی بودن یکی از ویژگی های بارز فرهنگ آمریکاست . به این معنی که از مؤلفه های خوب و یا بد استفاده می شود. اینکه هر که با ما نیست بر ضد ماست و یا خود را مثبت می دانند و طرف مقابل را منفی . در کنار خوب و بد، چپ و راست هم درآمریکا با هم رقابت می کنند. راست ها معمولاً در داخل آمریکا روی مسایلی کار می کنند که کل سیاست آمریکا را دربرمی گیرد ولی چپ هاروی زمینه های اقتصادی و اجتماعی توجه دارند. راستی ها و محافظه کاران تبعیض نژادی و تبعیض جنسی را مسایل مهم آمریکا نمی داننددر حالی که چپ ها این گونه مسایل را مسایل مهم آمریکا تلقی و روی آن سرمایه گذاری می کنند. به این خاطر گروه های فمینیستی بیشتر ازطرف گروه های چپ آمریکا حمایت می شوند. از نظر توجه به جامعه مدنی نیز راست ها توجه به جامعه مدنی را باعث نادیده گرفته شدن دولت و تضعیف آن می دانند. در حالی که چپ ها معتقدند جامعه مدنی هم احقاِ حق گروه ها و اقلیت ها و هم منافع عمومی را دربردارد و نبودآن باعث می شود منافع گروه ها و مسایل حاد اجتماعی و اقتصادی آمریکا فراموش شود.
این حالت دو بعدی و دو قطبی بودن فرهنگ آمریکا حتی در سیاست هایی مانند مهار و دومینو نیز دیده می شود که نیروهای خارجی رابه نحوی محدود کند که به جای اینکه آنها روی شما کنترل داشته باشند شما روی آنها کنترل پیدا کنید. به ویژه این سیاست در برابر جهان کمونیست پیگیری شد. در بعد داخلی زمانی که سربازانی به مناطق کمونیستی فرستاده می شدند به رغم همه تأکیدها بعضی به کمونیسم گرایش می یافتند. در برابر این مشکل دو موضع گیری به وجود آمد: اول اینکه دائماً در مورد بدی های کمونیست ها در اماکن عمومی وآموزشی صحبت شود و دوم اینکه در ابتدا مقدار کمی از خوبی های کمونیست ها حرف بزنیم و بعد همان حرف ها را نقد کنیم و ضد آن را بگوییم که در واقع استفاده از یک جنبه بیولوژیک برای مصون سازی جامعه بود. این روش به نام "زهر و پادزهر" در عمل بسیار مفید بود.
در رسانه های جمعی امروزه هنوز از این روش در قالب های مختلفی به ویژه در تبلیغات تلویزیونی استفاده می شود. یکی از آنهاSubliminal است که در پیام های تلویزیونی یک پیام کلی مطرح می شود و مطلبی هم در حاشیه آورده می شود. این موضوع حاشیه ای دربسیاری از موارد مهم ترین موضوع برای بیننده است . برای نمونه در جنگ اسراییل و فلسطین بسیاری از مجامع از جمله سازمان ملل بیانیه صادر می کنند که با وجودی که مطلب اصلی را در پاراگراف اول به توصیف حوادث اختصاص می دهند در پاراگراف های بعدی از فعل مجهول استفاده می کنند که در واقع کننده بودن و فاعل بودن اسراییل را در حوادث تحت الشعاع قرار می دهد. روش دیگر Sublimation است که درفارسی معنای والایش می دهد و از روانکاوی فروید گرفته شده که زمانی که انگیزه های فرد توسط نورم ها و هنجارهای جاری جامعه سرکوب می شود فرد برای اینکه نورم های رفتاری اش قابلیت پذیرش عامه را داشته باشد، آنها را تغییر می دهد.
پارادوکس های فرهنگی آمریکا
در مورد فرهنگ آمریکا هم در ابتدا باید گفت فرهنگ این جامعه ترکیبی از پارادوکس های مختلف است . یعنی موارد متناقض و مبهمی درآن وجود دارد که با هم مغایرت دارند. فرهنگ آمریکا روی صلح و دوستی تأکید دارد اما از طرف دیگر آمریکا در چهار جنگ عمده جهان شرکت داشته و در قرن گذشته حداقل 24 عملیات نظامی بزرگ را در نقاط مختلف جهان رهبری کرده است . آمریکا خود را جامعه ای رفاه گرامی داند اما از طرف دیگر بر روی جنگ تأکید می کند. در فرهنگ این کشور بر فردیت تأکید شده اما عده ای از محققان ، آمریکاییان را ملتی گوسفندوار (nation of sheep) معرفی می کنند که به صورت گله ای جلو می روند. آمریکا به ویژه بر برابری و تساوی تأکید دارد اما ما شاهدبروز اختلاف های فرقه ای ، سیاسی و نژادی در این کشور هستیم . آمریکاییان به شدت به آموزش اهمیت می دهند اما به موارد ضد آموزشی در عمل برای پرداخت هزینه آموزش و در مواردی ضدیت با روشنفکری برمی خوریم . این موارد نمونه هایی از وجود فرهنگ تناقض وپارادوکس در فرهنگ آمریکاست .
فرانسیس تسو معتقد است "تکیه بر خود" می تواند تا اندازه زیادی سازش بین پارادوکس ها ایجاد کند. از این نظر مفهوم تکیه بر خودیکی از مؤلفه های مهم فرهنگی آمریکاست . این پارادوکس ها به ویژه زمانی بروز می کند که اصول مورد قبول مردم نادیده گرفته می شود و یابه آن تجاوز می شود.
اساساً ویژگی مهم فرهنگ آمریکا تنوع است که در 51 ایالت خود و در شهرهای مختلف فرهنگ های متنوع و مختلفی دیده می شود. درحالی که در مقابل ، فرهنگ اروپایی فرهنگ یکدست تری است . البته فرهنگ آمریکا فرهنگ بازی است و به خاطر ویژگی گرایشش به مسایل نو می تواند با فرهنگ های دیگر همخوانی پیدا کند و نکات مشترک آنها را جذب نماید.
جوامع براساس یک نوع تقسیم بندی به سه طبقه تقسیم می شوند: طبقه پایین (lower clase)، طبقه متوسط (middel clase) و طبقه بالا (upper clase). شاخص اکثر مطالعات آمریکاشناسی بر روی طبقه متوسط و یا average American قرار دارد و بسیاری از نمودهای فرهنگ آمریکایی در فیلم های سینمایی ، کتاب ها و موارد دیگر برگرفته از شاخصه های این طبقه است . حتی بسیاری از آمریکاییان مایل انددر این طبقه قرار بگیرند و یا خود را متعلق به این طبقه بدانند. آلن ولف یکی از محققان آمریکایی در تحقیق خود در سال 1994 دریافت که 72 درصد مردم آمریکا ترجیح می دهند جزو طبقه متوسط قلمداد شوند.
ویژگی های طبقه متوسط در آمریکا
این طبقه ویژگی های خاص خود را در فرهنگ آمریکایی دارد. سفیدپوست بودن ، آنگلوساکسون بودن و پروتستان بودن مهم ترین ویژگی این طبقه است . از طرف دیگر طبقه متوسط آمریکا دارای سه ویژگی اساسی است که عبارتند از: منظم و تمیز بودن ، سعی و کوشش و مسأله انطباِ و هماهنگی . مهم ترین ویژگی این طبقه در این سه مورد انطباِ است . مارگارت میلد معتقد است این همگونی و انطباِ بدان معناست که افراد به دنبال همسان شدن با دیگر افراد در این طبقه هستند. دیوید رایسمن نیز استدلال می کند مردم با انطباِ سعی دارندخود را با دیگران بسنجند و در واقع خود را شبیه دیگران کنند. همچنین فرانسیس تسو که یک محقق چینی تبار است معتقد است در همه جوامع مردم به دنبال همگونی و انطباِ هستند اما شکل این انطباِ متفاوت است . وی ضمن مقایسه آمریکا با چین ، هماهنگی و انطباِچینی ها را درون خانواده و از افراد خانواده ذکر می کند. از طرف دیگر در آمریکا مردم به شدت به مسایل نو و تازه گرایش دارند و در هرموردی از لباس و آرایش موی سر گرفته تا در مورد آشپزی تمایل دارند چیزهای نو و تازه را تعقیب کنند. در واقع اگرکسی خود را با این مواردانطباِ ندهد فردی ناهمگون شناخته شده و از جامعه طرد می گردد. مکس لندر یکی از محققان آمریکاشناسی این انطباِ و گرایش به نوشدن را ناشی از سیر تصاعدی کامپیوتر و ماشین درآمریکا می داند. به ویژه اتومبیل نقش مهمی بر مؤلفه های رفتار آمریکاییان دارد به گونه ای که اتومبیل ها را حتی مطابق شخصیت افراد می سازند و تبلیغ می کنند. برای مثال آدم هایی که از نظر روحی و جسمی ضعیف هستندماشین های بزرگ و سنگین را انتخاب می کنند. روان شناسی تبلیغات هم از این مورد استفاده می کند و در هر موردی بر تازه و نو بودن موضوع تحقیق تأکید می شود.
سیاهان و دیگر اقلیت ها نیز تا زمانی که معیارها و شاخصه های زندگی متوسط آمریکایی را رعایت کنند جزو این طبقه تلقی می شوند.یعنی زمانی که از نظر معیارهای زندگی ، شکل ظاهر، لباس ، خانه و موارد دیگر با دیگر افراد در طبقه متوسط هماهنگی داشته باشند به عنوان طبقه متوسط معرفی می شوند. توجه به همگونی و انطباِ به حدی است که بسیاری از مردم خواهان تصویب قوانینی برای رعایت همگونی هستند و به این خاطر است که در بعضی کلوب ها و باشگاه ها مقررات خاصی برای اعضا در نظر گرفته می شود. گروه های خاصی که حقوِ زنان و سیاهپوستان را به صورت افراطی مطرح می کنند ناهمگون تلقی می شوند.
همگونی و انطباِ در ایالات متحده به ویژه با اروپا بسیار تفاوت دارد. در اروپا مردم با سنت ها و آداب و رسوم خود را تطبیق می دهند وقرابت زیادی بین همگونی و سنت وجود دارد اما در آمریکا مسأله نو بودن و پیروی از چیزهای جدید دیده می شود. روحیه نوگرایی آمریکایی باعث شده که شرکت ها در تبلیغات خود بر جدید بودن کالاها بیش از هر چیز دیگری تأکید کنند. از طرف دیگر این امر در آمریکا توجه به متخصصان و کمک گرفتن از متخصصان را در هر موردی ایجاب می کند.
در دهه های 1960 و 1970 گروهی از جوانان درمقابل انطباِ و هماهنگی با پدران و مادران خود قرار گرفتند و ارزش های زندگی آمریکایی را زیر سؤال بردند. این عده به ویژه در نهضت های اعتراضی و جنبش های دانشجویی ظاهر شدند که در قالب جنبش حقوِ مدنی بر ضد موضوعاتی مانند جنگ ویتنام تظاهرات می کردند و با وجود آنکه سیاستمداران آمریکایی و از جمله نیکسون معتقد بودند این جنبش ها اثری بر سیاست و جامعه آمریکایی ندارد اثرات زیادی را بر جای گذاشتند. امروزه بسیاری از همان افراد به سطوح بالای ایالات متحده دست یافته اند. مارگارت میلد می گوید که آنها فرزندان الکترونیک و زندگی ماشینی بودند که با پدران و مادران خود مخالفت کردند وهمین جوان ها آمریکا را تغییر دادند. نماد ظاهری این گروه از جوانان در نوع لباس پوشیدن آنها مشخص است که عمدتاً لباس های ژنده وکهنه همراه با موها و ریش های بلند را برای خود برگزیده بودند که از آنها به عنوان هیپی ها یاد می شود. این جنبش ها به سرعت در موسیقی و آوازهای آمریکایی اثر گذاشتند. در واقع دلیل جامعه شناختی این نوع نمادها تلاش آنها برای نشان دادن غیرتشان و تفاوتشان با پدران ومادرانشان بود.
جوان ماندن و یا حفظ ظاهرجوان از دیگر مشخصات آمریکاییان به ویژه طبقه متوسط است که مایل اند حتی با انجام اعمال جراحی برروی پوست خود و از بین بردن چین و چروک ها جوان جلوه کنند که آمار این نوع عمل های جراحی در آمریکا بیش از هر جای دیگر است .تمایل به بقا و امید بالا به زندگی به حدی است که در هیچ سطحی حرفی از مرگ و پیر شدن زده نمی شود. این موضوع روی سیاست ها وبخش های مختلف این کشور تأثیر می گذارد.
یکی دیگر از خصوصیات آمریکاییان غیرسیاسی بودن آنهاست و می توان گفت مردم ارتباط روشنی با سیاست ندارند. از نظر فرهنگی آنها برای مشکلات پیچیده راه حل های ساده ارائه می دهند. حتی گاهی اوقات هیچ عقلانیتی بین موضوع و راه حل ارائه شده نیست .
خصوصیت دیگر رابطه بین سخت کوشی و موفقیت است . سخت کوشی در آمریکا نه تنها یک ابزار بلکه یک هدف است به طوری که اگربه یک آمریکایی شغلی با دستمزد برابر با شغل کنونی اش اما با سخت کوشی و تلاش بیشتر پیشنهاد شود آن را انتخاب می کند. به این جهت ، کسانی که کاری انجام نمی دهند و یا گدایی می کنند به شدت مورد تنفر قرار می گیرند. از طرف دیگر دائماً تأکید می شود که "تومی توانی این کار را انجام دهی " و یا "تو باید بتوانی ". در صورت عدم موفقیت فرد هم به جای همدردی طرد می شود و در نهایت شعاراین است که تو باید کاری را انجام دهی و در آن موفق شوی .
یکی دیگر از مؤلفه های فرهنگی آمریکا توجه به سرعت است . سریع اندیشیدن و سریع فکر کردن در آمریکا مورد تأکید همه مردم قراردارد. به همین خاطر در بعضی از شهرها مانند نیویورک بر روی حرف زدن مردم تأثیر گذاشته که مردم بسیار سریع صحبت می کنند. دررسانه ها نیز عامل سرعت تأثیرگذاراست . به گونه ای که تأکید می شود بیشترین اطلاعات باید در کمترین زمان ممکن منتقل شود. حتی درسؤالاتی که خبرنگاران از سیاستمداران می کنند سعی دارند به سرعت اساسی ترین نکات را مطرح کنند که جایی برای فرار از جواب دادن نماند.
عادی بودن (common men) در فرهنگ آمریکا
عنصر هماهنگی و انطباِ به خصوص در توجه آمریکاییان به عادی بودن و معمولی جلوه کردن دیده می شو که حتی در سیاستمداران آمریکایی هم اثر دارد. ممکن است یک آمریکایی وضع مالی خوبی داشته باشد و احساس خوشبختی خود را بیان کند اما هرگز خود را بهتر ازدیگران نمی داند و همیشه به برابری و عادی بودن خود مانند دیگر مردم تأکید دارد. زیرا بدترین حالت بین مردم آمریکا تأکید کسی بر برتری نسبت به بقیه است که باعث تنفر و انزجار مردم می شود. این موضوع به ویژه در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا مشهود است که هر یک از کاندیداها سعی می کنند خود را بسیار عادی و همرنگ مردم جلوه دهند. فرانکلین روزولت در مبارزات انتخاباتی خود تأکید می کرد که کشاورز است و با کشاورزان و طبقات پایین رفت و آمد دارد در حالی که خانه اش هیچ شباهتی به خانه کشاورزان نداشت و منتقدان به ویژه به جاسیگاری گران قیمت وی اشاره می کردند که با طبقات پایین هماهنگی ندارد.
همچنین کارتر برای اینکه در بین مردم عادی جلوه کند به برادر خود اشاره می کرد که بهره هوشی اش بالا نیست و زندگی عادی دارد و به خواهرش که در کلیسا کار می کرد اشاره می کرد. به ویژه مذهبی بودن خود و پایبندی اش به کلیسا را مورد تأکید قرار می داد.
رونالد ریگان هم در مبارزات انتخاباتی خود وجوهی از عادی بودن را انتخاب کرده بود. از جمله گذاشتن کلاهی مستعمل که نشان دهد اوهم مانند مردم عادی است که البته در همان زمان هم ریگان بسیار ثروتمند بود و با ادعایش هماهنگی نداشت . به ویژه ریگان در مبارزاتش از جملاتی استفاده کرد که کمک کرد تا وی را انسان معمولی نشان دهدمثل make my day وtell it to the marines. بیل کلینتون که خودرا بسیار به طبقه متوسط و حتی پایین آمریکا نزدیک می دانست در سخنرانی هایش از دردها و مشکلات خود صحبت می کرد و به ویژه می گفت : "من با دردهای آدم های عادی جامعه آشنا هستم ." در مورد عنصر عادی بودن دیوید پاتر با توجه به تحقیقاتش می گوید که داشتن تحصیلات دانشگاهی و عالی اشکالی ندارد اما اگر در وضع ظاهری و در لهجه ، فرد حالت خاصی به خود بگیرد، طرد می شود و یا داشتن مستخدم چیز بدی نیست اما اگر این مستخدم با پوشیدن لباس مخصوص مستخدمی برای آن شخصیت کار کند، با واکنش منفی مردم روبرو می شود.
البته عنصر عادی و معمولی بودن مشکلاتی ایجاد می کند که مهم ترین آن در رابطه با اقتدار است . چون اگر قرار باشد همه حتی مدیران و رؤسا نیز عادی باشند دیگر اقتدار و نفوذ معنی ندارد. اقتدار یکی از چهار روش تأثیرگذاری است (سه عنصر دیگرارعاب ، همکاری و نفوذاست ). البته اقتدار حوزه مشخصی دارد که فرد ورای آن نمی تواند عمل کند و از طرف دیگر اقتدارش باید توسط مردم به رسمیت شناخته شده باشد. مفهوم عادی بودن در تمامی عرصه ها تشویق می شود اما در روابط مافوِ و زیردست به ویژه در ارتش اشکال ایجاد می کند. به این خاطر است که موارد سرپیچی از دستورات و از مافوِ در آمریکا از هر کشور دیگری بیشتر است . در واقع هم زیردست حدود خود رانمی داند که چه چیزی باید بگوید و چگونه باید عمل کند که با دو معیار عادی بودن و اقتدار همخوانی داشته باشد.
دیوید پاتر در مقایسه کاریکاتورهای روزنامه های آمریکایی و ایتالیایی استنباط می کند که بیشتر این کاریکاتورها به مسخره کردن مافوِو مدیر می پردازد که در اثر توجه به مؤلفه معمولی بودن در آمریکاست . این مشکل حتی در خانواده های آمریکایی هم دیده می شود که باتبلیغ فردیت و عادی بودن باعث شده هیچ اقتداری در خانواده ها دیده نشود که خود یکی از دلایل نافرمانی فرزندان از پدران و مادران وحتی از هم پاشیدن خانواده هاست .
علت رواج گرایش مردم به معمولی قلمداد شدن به سه عامل برمی گردد: اول اینکه ، آمریکا همواره با کمک اقتدارگریزی و عدم اطاعت ازمافوِ به نحوی اعتراض خود را به اروپا نشان می دهد که این اعتراض ریشه در ضمیر ناخودآگاه آمریکاییان دارد که اروپا را زیر سؤال بردند.دوم اینکه ، در زمان تشکیل آمریکا و تشکیل کلونی های اولیه هر کس مالک زمین و دیگر متعلقاتش بود و از هر گونه اطاعت از دیگران خودداری می کرد چون این اطاعت می توانست به معنای از دست دادن دارایی هایش باشد. و سوم اینکه اصولاً دموکراسی در مفهوم آمریکایی اش ارتباط مستقیمی با اقتدارگریزی دارد که یکی از مؤلفه های مهم این دموکراسی است .
آموزش در آمریکا
مفهوم آموزش در آمریکا تنها سیستم آموزشی و مدارس نیست بلکه مفهومی بسیار گسترده را دربرمی گیرد. آمریکاییان آموزش را کلید حل تمامی مشکلات می دانند و در تمامی سطوح درباره به روز بودن آموزش در تمامی زمینه ها تأکید دارند. به این جهت شرکت های آمریکایی تمایل دارند که به صورت مرتب کلاس هایی را برای آموزش تکنیک های جدید کاری و یا فنون جدید مذاکره کردن و بسیاری ازمسایل دیگرترتیب دهند. یکی از ایرادهایی که به بوش پسر در حال حاضر گرفته می شود بی توجهی وی به امر آموزش است در حالی که در دوران کلینتون بودجه قابل توجهی به این امر اختصاص یافته بود. اما در همین جا باید تأکید شود که در بسیاری ازخانواده ها با اختصاص هزینه هایی برای آموزش فرزندانشان به ویژه تا سطوح عالی مخالفت هایی دارند. به خصوص که بیشتر آمریکاییان مایل اند در مواردی آموزش ببینند که بتوانند به صورت عملی آن را به کار ببرند.
البته گرایش دقیق مردم به مطالعه در انگلستان 55 درصد، درآلمان 34 درصد، در استرالیا 33 درصد و در آمریکا تنها 17 درصد مردم رادربرمی گیرد که علاوه بر آن مطالعه درآمریکا معمولاً سطحی است . به این خاطر بسیاری از علمای آموزشی آمریکا در مورد آن ابراز نگرانی کرده اند. البته باید تأکید کرد که آمریکا از نظر نشر کتاب و نشریات در جهان بی رقیب است و به طور متوسط یک آمریکایی دو برابر یک اروپایی به ابزارهای تکنولوژیکی یادگیری و آکادمیکی دسترسی دارد. طبق آمار در سال 2000 از هر هزار آمریکایی یک نفر حداقل یک مقاله نوشته است در حالی که این رقم در ایران یک نفر از هر 120 هزار نفر است .
مسأله دیگری که چه در بعد آموزشی و چه ابعاد اجتماعی وجود دارد نوع نقد کردن است . در آمریکا معمولاً در نقد علمی متداول نیست که انتقادات بسیار منفی از فرد شود. از آنجا که انتقادهای منفی معمولاً باعث می شود که فرد حالت دفاعی به خود بگیرد، مانع پیشرفت فرد وجلوگیری از حل مشکل می شود. روش انتقاد در آمریکا معمولاً به صورت مدل ساندویچ است که ابتدا نکات مثبت گفته می شود، در مرحله بعدی پیشنهادهایی برای بهتر شدن کار ارائه می شود که ممکن است نکات منفی را نیز در قالب خود داشته باشد. در نهایت نیز دوباره برنکات مثبت تأکید می شود. درست مانند یک ساندویچ که نکات مثبت مانند نان ساندویچ و پیشنهادها مانند قسمت وسط ساندویچ است .در این نوع انتقاد امکان اصلاح موضوع مورد انتقاد و پیشرفت فرد وجود دارد و به فرد امکان می دهد در کار خود تجدیدنظر کند.
مذهب در آمریکا
از نظر مذهب باید گفت اساساً کاتولیک مذهب ها مانند اروپا از جایگاه مهمی در آمریکا برخوردار نیستند و به ویژه کلیسا که در اروپا نمادقدرت آنها به حساب می آید و نقش زیادی در تصمیم گیری ها دارد درآمریکا از اهمیت زیادی برخوردار نیست و حتی نقش آن حاشیه ای وفرعی است . به طور کلی مذهب تأثیر مستقیمی بر سیاست ندارد. مذهب و سیاست دو نهاد کاملاً متفاوت را تشکیل می دهند. برای روحانی وکشیش شدن در آمریکا هیچ نیازی به داشتن تحصیلات بالا نیست و هر کس در هر موقعیت می تواند فعالیت های مذهبی داشته باشد. اکثرآمریکاییان نیز مسیحی و پروتستان هستند که شاخه های مذهبی زیادی از آن به وجود آمده است . اما با وجودی که مذهب نقش مهمی درزندگی آمریکاییان ندارد و جامعه آمریکا جامعه دین گریزی نیست اما هرگز در آمریکا نهضت های دینی شکل نگرفته است . عدم شرکت بسیاری از مردم هم در کلیسا به خاطر عناد و دشمنی آنها با دین نیست بلکه به نوعی می خواهند بی تفاوتی خود را نسبت به مذهب نشان دهند.
از طرف دیگر بین ارزش های اجتماعی و مذهب رابطه مستقیمی وجود دارد. تحقیقات زیادی نشان داده است که فرزندان خانواده هایی که به تعالیم مذهبی در آنها توجه شده کمتر به سمت جرم وجنایت کشیده شده اند و دقیق تر کار می کنند. در این تحقیقات تقریباً همه حتی کسانی که طلاِ گرفته اند و یا ازدواج نکرده اند خانواده را یک ارزش مثبت می دانند و ارتباط مذهب رابا خانواده مثبت می دانند. محققان اجتماعی به نظرات پارسونز استناد می کنند که یک جامعه بیش از هر چیز برای دوام خود نیاز به یکپارچگی (integration) دارد و مهم ترین عاملی که آن را محقق می سازد، مذهب است . از طرف دیگر پارسونز معتقد است هر چقدر بتوانیم نهادهای اجتماعی را براساس مذهب ایجاد کنیم آسیب های کمتری از نظر اجتماعی خواهیم داشت . عامل مذهب حتی در سطح سیاستمداران آمریکایی دیده می شود. برای نمونه کارتر بر مذهبی بودن خود تأکید داشت و یا کلینتون در موارد مختلف از مردم آمریکا می خواست که دعا کنند.
مذهبیون در آمریکا در فرِ مذهبی مسیحی و غیرمسیحی فعالیت می کنند و می توانند برای پیشبرد برنامه های خود برنامه های رادیویی و حتی تلویزیونی داشته باشند. حتی بسیاری از روحانیون در برنامه ها و میزگردهای تلویزیونی شرکت و برنامه های دولت را نقد می کنند.مسلمانان هم درسطوح مختلف فعال اند. اسلام در آمریکا در اشکال گوناگونی دیده می شود. برای مثال الجین محمد رهبری جنبش مسلمانان را در جورجیا دنبال می کرد که برای پیروانش پیامبر تلقی می شد. عده ای از مسلمانان هم هستند که معتقدند که هر کس می تواندقرآن را بدون نیاز به ائمه و یا سنت تفسیر کند. مانند ادیان دیگر اسلام هم در آمریکا فرقه های مختلفی دارد که از جمله می توان به وهابیون ،فرِ مختلف اهل سنت و شیعه اشاره کرد که در سراسر آمریکا فعالیت دارند و در مورد موضوعات مختلف مثل تروریسم گردهمایی سراسری تشکیل می دهند. اسلام در حال گسترش در آمریکاست و نظر بسیاری را در حوزه های مختلف به خود جلب کرده است .
امروزه گرایش مردم آمریکا به مسایل معنوی بسیار زیاد شده است حتی در زمینه گرایش به مذاهب بودایی و حتی مولوی شناسی . علت عمده آن به خلاء معنوی برمی گردد، زیرا که توجه صرف به مسایل مادی انسان را به بن بست می کشاند. به این علت است که هر کس مطلب مذهبی در آمریکا عنوان کند به سرعت مورد استقبال مردم قرار می گیرد. به این خاطر یکی از کارهایی که شرِ که از نظر مذهبی بسیار قوی است ، می تواند انجام دهد ایجاد مراکز فرهنگی در آمریکاست که در این زمینه یهودیان بسیار فعال اند و برای هر یک از مراسم مذهبی خودده ها عنوان کتاب دارند در حالی که مسلمانان چندان در این زمینه فعال نیستند.
به رغم اینکه از دهه 1920 به بعد مذهب به صورت رسمی درآمریکا افول پیدا کرد اما همچنان دراذهان مردم وجود دارد. در آمریکا به ویژه از کلمه خدا God چه در محاوره های روزمره و چه در سطح سیاسی زیاد استفاده می شود. البته درکنار توجه به مذهب و مسایل معنوی توجه مردم به خرافات و پیشگویی بسیار زیاد شده است . به گونه ای که در روزنامه ها و کانال های تلویزیونی تبلیغ مراکز فالگیری به وفور دیده می شود. در بعضی شهرهای آمریکا مانند نیواورلئان گرایش به این موضوعات بسیار شدیدتر از جاهای دیگر است . حتی در بعضی نقاط گرایش به جادو و جادوگری به ویژه فرقه های شیطان پرستان دیده می شود. این امر به گرایش مردم به معنویت و مسایل ماوراءالطبیعه بازمی گردد که گاهی به این شکل بروز می کند. بعد از انفجار اکلاهما مردم علاوه بر هراس و بی اعتمادی به دولت فدرال ، توجه زیادی نیز به مذهب کرده اند. این گرایش با وقوع حوادث 11 سپتامبر در نیویورک و واشنگتن دی سی تشدید شده است .
مفهوم فردیت در آمریکا
در آمریکا فرد بیشتر به منافع خودش فکر می کند و روحیه بی تفاوتی نسبت به جمع دارد. در حالی که در دیگر کشورها منافع جمعی مهم است به گونه ای که در فرهنگ شرقی فرد خود را فدای جمع می کند در حالی که در آمریکا فرد است که اهمیت دارد. از طرف دیگر در آمریکااتحادیه ها می توانند منافع فردی را دنبال کنند و برایش مبارزه کنند در حالی که در شرِ و برای نمونه در ژاپن و چین اتحادیه معنا ندارد.
فرزندان در خانواده نیز بر این اساس بزرگ می شوند و به ویژه بر استقلال عاطفی و مالی آنها تأکید می شود. بچه ها معمولاً اتاِ جداگانه و وسایل جداگانه دارند و در متمول ترین خانواده ها کودکان به انجام کار و پول درآوردن تشویق می شوند. همچنین بچه ها در بیشتر موارد بایدبتوانند مشکلاتشان را خودشان حل کنند. فرانسیس تسو می گوید: "مفهوم تکیه بر خود تنها راه نجات فرد از مشکلاتش است ." بدترین مشکل برای یک آمریکایی جدا شدنش از این فردیت است . داشتن وسایل مشخص و جدا از دیگران ، ماشین و حتی شماره کارت اعتباری مختص یک فرد تأکیدهایی دیگر بر مفهوم فردیت است . در این بین بدترین سؤال از یک آمریکایی سؤال کردن از زندگی خصوصی و درآمداوست . این گونه سؤالات باعث ناراحتی فرد می شود هر چند ممکن است با متانت پاسخ دهد اما مانع برقراری رابطه میشود. این مسأله به قدری مهم است که دوستان صمیمی هم در این زمینه محافظه کارند.
خانواده در آمریکا
از دهه 1920 به بعد مفهوم فرد در ارتباط با خانواده دستخوش تغییر شده است . در دهه 20 در خانواده های آمریکایی فردی به جز اعضاخانواده در خانه زندگی می کرد که معمولاً پدر بزرگ و مادر بزرگ و یا اقوام دیگر بودند. در حالی که امروزه این گونه زندگی بسیار نادر شده ، به گونه ای که حتی وجود فرد دیگری در خانه را باعث ایجاد استرس می دانند. بنابراین رفت و آمدهای فامیلی تشویق نمی شود. از طرف دیگرآمار طلاِ اکنون نسبت به دهه 20 سه برابر شده است و نیمی از ازدواج ها با طلاِ روبرو می شود. ارتباط خانواده ها با فامیل نیز بسیار کم شده به گونه ای که بسیاری از افراد اصلاً نمی دانند که پسر عمو و یا دیگر وابستگان فامیلی آنها چه کسانی هستند.
فرد در خانواده به خانواده اش فکر نمی کند بلکه فرد چه برای ازدواج و چه طلاِ روی منافع فردی خود انرژی می گذارد، به طوری که مهرو علاقه به فرزندان کمتر شده است . دیوید سوانگر معتقد است که فرهنگ آمریکا که امکان بچگی کردن را از بچه ها می گیرد در واقع بچه خفه کن است و بسیاری از ناهنجاری های افراد در آمریکا را ناشی از این می داند به بچه ها اجازه بچگی کردن داده نشده است . پدر و مادرهامی خواهند بچه ها زود بزرگ شوند و استقلال پیدا کنند.
تنها علتی که فرد در آمریکا ازدواج می کند خودش است اینکه فکر می کند با ازدواج کردن خوشبخت می شود و برخلاف فرهنگ های شرقی دلیل اجتماعی و اقتصادی ندارد. عشق رمانتیک علت اصلی ازدواج در آمریکاست . زوجین هم فکر می کنند شناخت دقیقی از هم دارنداما مدت کوتاهی بعد به طلاِ کشیده می شود در حالی که یک زوج شرقی و برای نمونه ژاپنی معمولاً تا پایان عمر با هم زندگی می کنند حتی اگر از ابتدا هم عاشق هم نبوده اند. محققان علت طلاِهای زودهنگام در آمریکا را به این مسأله مربوط می دانند که پسر و دختر در آشنایی بایکدیگر واقعیت ها را درنظر نمی گیرند و در واقع شناخت عمیق و واقعی نسبت به هم ندارند و صرفاً فرد به خودش فکر می کند. در حالی که درشرِ ازدواج با عناصری مثل تحمل و فداکاری برای یکدیگر مرتبط می باشد.
به این دلیل نه تنها فرد خود را فدای خانواده نمی کند بلکه خانواده توسط فرد استثمار می شود. از طرف دیگر فرزندان زود از پدر و مادرجدا می شوند و از نظر عاطفی روابطشان با خانواده قطع می شود و حتی پدر و مادر هم به راحتی از هم جدا می شوند. مسأله خوشبختی وشادی با فردیت آمریکایی ارتباط دارد. عده ای هم معتقدند این فرد است که به نحوی در این روابط له و نابود می شود.
طلاِ گرفتن در آمریکای شمالی به وفور و بسیار آسان صورت می گیرد. در واقع نهاد خانواده اصلاً مورد تأکید جامعه نیست و روی تقویت خانواده سرمایه گذاری نمی شود. در تحقیقاتی که انجام شده ، تأکید بر فروپاشی نهاد خانواده در غرب است . این مسأله با افزایش ناهنجاری های اجتماعی ارتباط مستقیم دارد. البته هیچ محققی تأثیر خانواده را بر شکل گیری شخصیت فرد رد نمی کند. برای مثال در یکی از بررسی ها مشاهده شد که حتی زمانی که بچه ها از 12 سالگی در محیطی غیر از خانواده زندگی کرده اند، در تصمیم گیری های عمده درزندگی خود از روش هایی استفاده می کنند که قبلاً در خانواده یاد گرفته اند. باید تأکید کرد که هر چند که حمایت های پولی و قانونی زیادی ازخانواده می شود به طور کلی نهاد خانواده مورد احترام قرار نمی گیرند.
البته این موضوع در همه آمریکا رایج نیست و در کنار ازدواج های ناپایدار زوج هایی نیز هستند که تا پایان عمر زندگی پایداری دارند اما به طور کلی دوام خانواده نسبت به جوامع شرقی بسیار کم شده است . عوامل مختلفی برای این موضوع ذکر می کنند که مهم ترین آن رضایت برگرفته شده از فرد است . هر زمان که فرد احساس رضایت و خوشبختی نکرد زوجش را ترک می کند. در پیوند خانوادگی به نظر می رسدمذهب نقش کاتالیزور را داشته باشد. به گونه ای که محافل مذهبی بر نقش مذهب در تحکیم مودت خانوادگی تأکید دارند.
سه عامل برای موفقیت زندگی زناشویی در نظر گرفته می شود: اول اینکه ، زن و شوهر برخورد تدافعی نسبت به هم نداشته باشند و به مجردی که احساس ناراحتی از هم کردند آن را در قالب ناسزا به طرف مقابل نگویند. بلکه روی رفتار و گفتار خود کنترل داشته باشند. دوم اینکه ، زبان ما به زبان من تغییر یابد و فرد تقاضا و قصد خود را صریح بیان کند. و سوم اینکه ، بر روی اصلاح ارتباطات بین اعضا خانواده تأکید شده تا سوء تفاهم ها از بین برود. به طور کلی به خاطر وجود عنصر فردیت نگرانی های زیادی برای زوجین در خانواده وجود دارد که کاری نکنند که با مشکل مواجه شوند. برای مثال بزرگ ترین گناه یک شوهر این است که روز تولد همسرش و یا سالگرد ازدواجش رافراموش کند که عدم رعایت آن می تواند حتی به از هم پاشیدن خانواده اش منجر شود.
از طرف دیگر روی برخوردهای فرد نیز نسبت به طرف مقابل کار می شود. در این مورد سه نوع برخورد وجود دارد: اولین برخورد، برخوردانفعالی (Passive) است که فرد به خاطر رفتار طرف مقابل به ظاهر آرام است اما در واقع بسیار عصبانی است . برخورد دوم ، برخوردپرخاشگرانه (Aggerssive) است که فرد در مقابل هر موضوعی عصبانی شود و برخورد سود، برخورد با صلابت و در عین حال آرام (Assertive) است که فرد به مسأله پیش آمده حمله می کند و نه طرف مقابلش که هم مسأله پیش آمده حل شود و هم هیچ برخوردی بین طرفین ایجاد نشود. روی روش سوم کار می شود که می تواند نقش مهمی در حفظ روابط خانوادگی باشد درحالی که دو برخورد اول عقلانی نیست .
تکنولوژی در آمریکا
مؤلفه تکنولوژی و ماشین یکی از مهم ترین مؤلفه های اجتماعی در آمریکاست . در تفکر آمریکایی تکنولوژی بیش از هر چیز در مسایل اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی نمود دارد. به گونه ای که بسیاری از محققان آمریکاشناس معتقدند سبک زندگی و تفکر آمریکایی تا اندازه زیادی تحت تأثیر ماشین و تکنولوژی است . از طرف دیگر یک آمریکایی نسبت به یک اروپایی دو یا سه برابر بیشتر به ابزار تکنولوژیکی دسترسی دارد. حتی در زمینه آموزش زمانی که بحث ارتقا آموزش مطرح می شود، در خرید بیشتر کامپیوتر و دیگر تجهیزات نمود پیدامی کند.
توجه بیش از حد به کامپیوتر در جامعه آمریکا مشکلاتی را به همراه دارد. بحث های توصیفی و آماری نشان می دهد آمریکاییان تا اندازه زیادی تحت تأثیر ماشین هستند که نه تنها روی مسایل اجتماعی و اقتصادیشان بلکه در سبک شناخت و برخوردشان با مسایل زندگی تأثیرگذار است . از طرف دیگر این موضوع روی استعاره ها نیز تأثیر گذاشته است . به گونه ای که امروزه از استعاره هایی استفاده می شود که برگرفته شده از کامپیوتر و ماشین است و در محاوره معمولی استفاده می شود. استعاره هایی مثل Output، Processor و Networking همه نشان دهنده حاکمیت کامپیوتر بر زندگی مردم آمریکاست . در واقع این استعاره آنقدر به ذهن انسان نزدیک شده که از اصل موضوع فاصله گرفته و به عنوان موضوع اصلی نمود می یابد. در واقع عده ای از محققان معتقدند ماشین و کامپیوتر فرض کردن انسان و ذهن انسان به جامعه و به افراد صدمه می زند. با وجودی که برخوردهای ماشینی دقت انسان را بالا برده است باعث شده فرد بیش از حد در آن غرِ شود.
از طرف دیگر گسترش تکنولوژی در عرصه علوم انسانی بحث های اثبات گرایان را به وجود آورد که با الهام از قوانین علمی بتوانیم رفتارانسان را پیش بینی ، تحلیل ، تعدیل و حتی کنترل کنیم . این روش تا دهه 1990 رایج بود اما در عمل اثبات گرایان شکست خوردند وپیش بینی های آنها در مورد انسان درست از آب درنیامد و بعد از این دوران است که بحث های پست مدرنیسم در مقابل اثبات گرایان مطرح شد. در واقع از آنجایی که این استعاره مسلم فرض شد جهت آموزش و رفتارهای مردم با یکدیگر تغییر کرد. در این زمینه می توان به تحقیقی اشاره کرد که روی مفهوم زمان و ارتباط آن با تکنولوژی و ماشین در آمریکا با جزایر ساموئا مقایسه شده است . قبلاً آمریکاییان قصد داشتند یک مرکز مراقبت از معلولان در این جزیره ایجاد کنند که به شدت مورد انتقاد و حتی مقاومت مردم این جزیره واقع شد.بررسی ها نشان داد مفهوم معلول در این جزیره با آمریکا متفاوت است . به این جهت که در آمریکا معلولان جدا از جامعه و حتی خانواده نگهداری می شوند در حالی که در جزیره ساموئا معلول جزوی از خانواده است و بودن یکی از اساسی ترین مفاهیم زندگی در این جزیره است .مردم جزیره هرگز از فعل گذشته استفاده نمی کنند. حتی برای کسانی که مرده اند نیز فعل حال استفاده می شود، به گونه ای که گویی فردمتوفی هنوز در خانواده زندگی می کند.
مسأله دیگر در این تحقیق مسأله سنجش و اندازه است که در آمریکا به شدت به آن توجه دارند و در هواشناسی و یا مسابقات جزیی ترین اندازه ها مورد توجه مردم اند و معنی دارند. در حالی که در جزیره ساموئا سنجش و زمان چندان اهمیتی ندارد و سر وقت انجام نشدن کار و یا برنامه ای امری رایج است . حتی در بررسی ساختاری جامعه مشاهده شده که در ساختن خانه ها از ابزار اندازه گیری دقیقی استفاده نمی شود و به این خاطر خانه ها اندازه معین و مشخصی ندارند. در حالی که در آمریکا دقیق نبودن اندازه ها و سنجش ها باعث نگرانی مردم می شود.
یکی از مهم ترین انتقادات به تسلط تکنولوژی بر زندگی مردم در آمریکا این است که توجه بیش از حد به تکنیک و روش های علمی باعث شده که فرد به خود موضوع و مسأله موردنظر بی توجه شود. در واقع توجه بیش از حد به رفتار باعث شده ارتباط معنا و رفتار انکار شود.این امر باعث شده تا در دهه 1990 گریزی از روش های کمی و توجه به روش های کیفی به وجود آید. در حالی که هنوز در بسیاری ازکشورهای درحال توسعه به روش کمی که درغرب در حال منسوخ شدن است ، توجه می شود. از طرف دیگر تکنولوژی و ماشین نقش عمده ای در تبیین و توصیف پدیده ها دارد به ویژه مفهوم اتومبیل در آمریکا بسیار مهم است که حتی در تبلیغات با در نظر گرفتن خصوصیات فردی افراد به تبلیغ می پردازند. برای مثال در مورد انسان های کمال گرا بر کامل و بی نقص بودن اتومبیل تأکید می شود. در واقع بر طبق نظرفرانسیس تسو انتخاب و خرید اتومبیل با شخصیت افراد بستگی دارد. حتی در یک تحقیق جدید مشخص شده است که با حضورصندوِهای ماشینی در سراسر آمریکا، مردم در واقع با خرید خود هویت می خرند و خود را با این نوع خرید شناسایی می کنند.
تسلط تکنولوژی بر ابعاد مختلف زندگی آمریکایی باعث شده تا روابط خانوادگی ، محاوره های عادی و رفتارهای معمولی بر این اساس ارزیابی شود. از طرف دیگر امروزه فرد با توجه به دارایی هایش تعریف می شود و معنا می گیرد و بر این اساس زمانی که چیزی را نسبت به بقیه ندارد احساس ناراحتی و اضطراب می کند که این موضوع روی اعتماد به نفس یک آمریکایی هم تأثیر دارد.
اخلاق در آمریکا
یکی دیگر از مؤلفه های فرهنگی آمریکا مؤلفه اخلاِ است . در واقع یکی از مهم ترین زمینه های آسیب پذیری جامعه آمریکا مسایل اخلاقی و مذهبی است که افول ارزش های اخلاقی و معنوی مشکلات زیادی برای این جامعه ایجاد کرده است . داستان ورود اولین مهاجران به آمریکا به ویژه با تأکید آنها بر جنبه های اخلاقی و مذهبی است . به خصوص که معتقد بودند خدا ناظر کارهای انسان است و باید در همه رفتارهای فردی و اجتماعی این مؤلفه ها را در نظر گرفت . امروزه آمریکا از نظر تکنولوژیکی و اقتصادی به پیشرفت های زیادی رسیده وتوانسته توانمندی های زیادی را کسب کند به طوری که از دیگر کشورها متمایز شده است . اما از نظر اخلاقی در سال های اخیر دچار انحطاط اخلاقی شده است . این موضوع را می توان در تم های انتخاباتی آمریکا مشاهده کرد. در دهه 1960 جان کندی بحثی را مطرح می کند که نپرسید آمریکا برای شما چه می کند بلکه بپرسید شما برای آمریکا چه کاری انجام می دهید. در واقع در این زمان بحث آمریکای بزرگ و والاGreat Society مطرح است که به مرور در سال های بعدی و در دهه 1980 به جای این مسایل این بحث مطرح است که وضع مالی مردم نسبت به قبل به چه صورتی تغییر کرده است .
بحث دیگر در مورد اخلاِ برمی گردد به اینکه گاهی تنها یک مسأله اخلاقی صرف در نظر است مثل خوب بودن و دروغ نگفتن و گاهی این مسأله مطرح است که چرا باید خوب بود و یا چرا نباید دروغ گفت . بحثی که در غرب به سقراط برمی گردد که در بحث اخلاِ خود معنای حقیقت و درستی را بررسی می کند و بعداً نتایج اخلاقی آن را یادآور می شود. از دهه 1920 هر چه به زمان حاضر نزدیک می شویم به جای توجه به اخلاقیات بیشتر توجه بر روی جریان های مادی محض و سوداگر است و یا زمانی که از رویای آمریکایی صحبت می شود یکی ازاصلی ترین عناصر آن خشونت است که به ویژه از مفهوم غرب وحشی گرفته شده است .
امروزه جامعه آمریکا با مسایل اخلاقی فاصله زیادی گرفته است . به ویژه در خانواده ها که دیگر پدر و مادر مقید به مسایل مذهبی واخلاقی نیستند اما در مقابل علت دور شدن فرزندانشان از خانواده و حتی اعمال جرم را در نبود ارتباط معنوی و روحی میان فرزندان وخانواده ارزیابی می کنند.
بازگشت به جامعه مدنی
افول ارزش ها و از هم پاشیدن سیستم های خانوادگی و اجتماعی در کنار پیشرفت فوِالعاده اقتصادی ، نظامی و تکنولوژیکی بسیاری ازمحققان را واداشته تا برای این بحران چاره اندیشی کنند. مهم ترین راه حل در تحقیق ها و بررسی های مختلف بازگشت به جامعه مدنی است که قادر است مشکلاتی نظیر افول اخلاقی و فروپاشی نهاد خانواده را تعدیل کند. برای از هم پاشیدن خانواده ها این عده نظر می دهند که بایدبر روی این مسأله کار شود که طلاِ گرفتن را از نظر قانونی مشکل کنند زیرا که معتقدند جامعه با آسان گیری برای طلاِ خود زمینه از هم پاشیدن خانواده ها را فراهم می کند. عامل دیگر را وجود تلویزیون و جدا شدن عاطفی خانواده ذکر می کنند. این عده به خصوص عامل نابودی انجمن ها و جوامع کوچک Community را عامل مهمی در از هم پاشیدن خانواده ها می دانند.
یکی از مهم ترین عناصری که برای بازگشت به آینده بر آن تأکید می شود، مفهوم آزادی است . در گذشته در آمریکا آزادی بسیار مسؤولانه و مقدس بود. همچنین دارای نظم خاصی بود و هدفش این بود که آنچه عادلانه است را دنبال کند. اما امروزه مفهوم آزادی تغییر کرده وبیشتر بر خودمختاری های افسار گسیخته فردی تأکید می شود. جناح چپ و راست در آمریکا برداشت های متفاوتی امروزه نسبت به مفهوم آزادی دارند. جناح چپ بر آزادی بی قید و بند تأکید داردکه هر کس بتواند هر چه می خواهد انجام دهد. در حالی که جناح راست بر آزادی های اکتسابی تأکید دارد که به ویژه پول و مسایل مالی را به عنوان ارزش والا و برتر معرفی می کنند.
در آمریکا چه در قانون اساسی و چه در هر نهادی تأکید زیادی بر مفهوم آزادی می شود و جزو مشخصه های فرهنگی این کشور است . اماامروزه این مفهوم تنزل یافته و از نظر بسیاری از محققان نیاز به بازگشت به گذشته و زنده کردن دوباره مفهوم آزادی است . در صورتی که این مفهوم به صورت صحیح باز تعریف شود می تواند تأثیر مثبتی بر مفاهیم دیگر مانند اقتدار داشته باشد. چنین بازگشتی از دید محققان به عنوان "رجوع به آزادی مسؤولانه " نامیده می شود.
نمودهای رفتاری
در روان شناسی ، روابط اجتماعی به سه صورت انجام می گیرد: مؤلفه آوایی ، گفتاری و تصویری . این مؤلفه ها در هر سطحی و در هر جامعه ای دیده می شود. در مؤلفه آوایی ، صدا مهم ترین عامل برقراری روابط اجتماعی تلقی می شود. اما تنها صدا مهم نیست بلکه تأکیدها و تن صداهم می تواند عامل مهمی باشد. در مؤلفه گفتاری که به گزینه هایی برمی گردد که فرد از نظر اجتماعی آنها را در محاوره خود با دیگران به کارمی برد. سومین مؤلفه هم مؤلفه تصویری است که نوع لباس پوشیدن یا حالت بدن و صورت در انتقال پیام مؤثرند. زمانی که اولین مناظره تلویزیونی در آمریکا بین جان کندی و ریچارد نیکسون در سال 1960 جریان داشت ، بسیاری ناهماهنگی لباس نیکسون را با رنگ استودیوو برعکس تطابق رنگ لباس کندی را با رنگ پیش زمینه دلیل قدرتمند به نظر رسیدن کندی و در مقابل ناتوان به نظر رسیدن نیکسون دانستند که این موضوع یکی از موضوعات پراهمیت در روان شناسی تبلیغات در تلویزیون های آمریکا شده است .
هر کدام از حالت ها و ژست ها در روابط اجتماعی می تواند معنای خاصی را دربرگیرد. به ویژه این حالت ها بسیار مورد توجه آمریکاییان قرار دارد. در این جا می توانیم به چند مورد اشاره کنیم . در مورد دست دادن زمانی که فرد از بالا دست می دهد به دنبال کنترل و تسلط برطرف دیگر است و اگر طرف مقابل از پایین دست دهد نشانه پذیرش این تسلط و اگر او هم از بالا دست دهد این است که فرد به دنبال تسلط بر دیگری است . اگر در هنگام دست دادن دو نفر به هم نزدیک باشند هم نشان دهنده خصومت و یا دوستی طرفین است . در حالی که اگر با فاصله با هم دست دهند می تواند نشان دهنده کناره گیری عاطفی و یا راحتی فرد نسبت به طرف مقابل و یا حتی عدم اطمینان به طرف مقابل باشد.
اولین جایی که مردم می توانند برداشت تصویری از آن داشته باشند، قرص صورت و حالت هایی است که در آن دیده می شود. به همین خاطر است که تأکید می شود در هنگام صحبت کردن سخنران باید به موضوع سخنرانی علاقه مند باشد و در هنگام صحبت باید طوری به افراد نگاه کند که هر کس فکر کند مهم ترین شخص برای سخنران است . این موارد به ویژه در مبارزات انتخاباتی در آمریکا بسیار مورد توجه است . البته کلام را بهتر می توان کنترل کرد اما کنترل حرکات بدن و یا صورت بسیار مشکل است و تنها کسی می تواند این حرکات را کنترل کند که دارای مهارت زیادی باشد. یا به قول بعضی زبان می تواند دروغ بگوید اما حرکات بدن معمولاً نمی تواند دروغ بگوید. حتی در یک مورد وزیر دفاع پیشین آمریکا که در یک جلسه سعی کرد با قفل کردن دست ها و تمرکز مصمم بودن خود را نشان دهد در حالی که یکی ازمحققان با بررسی وضعیت انقباض دست ها معتقد است که نوعی نگرانی در این شخص به رغم تظاهر به تسلط به موضوع ، وجود دارد.
البته باید تأکید کرد که هرکدام از این ژست ها و حرکات باید در جای مناسب خود به کار رود و نابجا استفاده کردن از این حرکات به اندازه استفاده نکردن از آنها در جامعه آمریکا مشکل زاست .
مؤلفه زبان
دو دیدگاه متمایز در مورد زبان وجود دارد: یکی که زبان را تنها ابزاری برای منتقل کردن معنا می داند و دیگری که زبان را نه تنها یک ابزار که آن را عین هستی و عین بودن در نظر می گیرد. دیدگاه دوم که بیشتر دیدگاه هابرماس ، هایدگر و ریکور است ، تأکید دارد اینکه ما بتوانیم وجودخود را بفهمیم به کمک مقوله زبان است . از این نظر زبان تنها برای بازنمایی نیست بلکه خود به خلق پدیده ها می پردازد. از طرف دیگر هرمفهومی که ایجاد می شود با گفتمانی سر و کار دارد که آثار اجتماعی خاص خود را به همراه دارد. رویای آمریکایی American Dream یاسرزمین فرصت های طلایی الهام بخش بسیاری در خارج از آمریکا شد که برای کسب مزایایی مانند آزادی به این کشور مهاجرت کنند.مفهومی که تنها مظاهر مادی و پول را دربرمی گیرد و هرگز بحث تعالی و معنویت انسان را مطرح نمی کند.
یکی دیگر از مهم ترین مشکلات فرهنگ آمریکا خالی شدن انسان ها از اندیشه های عمیق است که به خاطر تسلط تکنولوژی بر زندگی مردم به وجود آمده است . بعضی محققان نجات از این وضعیت را ارجاع به تفکر عمیق از جمله در شعرهای فلسفی می دانند. از طرف دیگردر بحث مؤلفه زبان دیدگاه دوم معتقد است که هر ارتباطی که در آن با معناپذیری ارتباط داشته باشد زبان تلقی می شود. برای نمونه ازسیاهان در آمریکا انتقاد می شود که قدرت زبانی آنها از دیگران پایین تر است که بعضی آن را ناشی از پست تر بودن آنها ذکر می کنند. در حالی که بر طبق نتایج یک تحقیق جدید مشخص شد که با وجودی که سیاهپوستان دارای گویش های خاصی هستند و یک زبان استاندارد ندارنداما در به کار بردن این گویش های ویژه هم نوعی خلاقیت دیده می شود.
رسانه هـــا
رسانه ها در آمریکا (Mass Media) اشکال گوناگونی را دربرمی گیرند که می توان به تلویزیون ، اینترنت ، رادیو، روزنامه ها، مجله ها، ژورنال ها،فیلم ، تئاترو دیگر اشکال هنر اشاره کرد.
اینترنت یکی از جدیدترین رسانه های جمعی است و اطلاعات بسیار زیادی را تقریباً در همه زمینه ها در خود دارد. امروزه رشته جدیدی در آمریکا در حال شکل گیری است که نقش اینترنت را به صورت آکادمیک بر فرهنگ آمریکا بررسی می کند. یکی از مفاهیمی که به عنوان عامل اثرگذار در نظر گرفته شده است ، انفجار زبان Explosion Language است . در این مفهوم زبانی که در اینترنت به کار گرفته می شود ازیک لحاظ یک زبان ولی از جهت دیگر چند زبان را در برمی گیرد. یعنی از متن های محاوره ای معمولی تا متن های علمی برجسته اشاره می شود. به ویژه در بعد آموزشی بچه ها در مدارس تشویق می شوند تا با هم سالان خود در کشورهای دیگر از طریق اینترنت ارتباط برقرارکنند. یکی از مشکلات امروز جامعه آمریکا با اینترنت این است که حق کپی رایت در حال از بین رفتن است .
تلویزیون نیز یکی از اثرگذارترین رسانه ها در جامعه آمریکاست . تاریخ شروع به کار تلویزیون به دهه 1930 باز می گردد که تنها شامل چند تلویزیون آزمایشی می شد. اما تا دهه 1940 عملاً برای مردم آمریکا شناخته شده نبود. در حالی که امروزه بیش از 96 درصد خانواده های آمریکایی تلویزیون دارند و حتی در بیشتر آنها دو دستگاه تلویزیون وجود دارد. در سال 1999 یک بررسی نشان داد که به طور متوسط هرآمریکایی از 39 ساعت وقت مفید و آزاد خود 15 ساعت را به تماشای برنامه های تلویزیونی اختصاص می دهد. در این تحقیق همچنین مشخص شد که افراد دو سال از 18 سال اول زندگی خود را در مجموع صرف دیدن برنامه های تلویزیونی می کنند.
پربیننده ترین زمان تماشای تلویزیون در سواحل غربی و شرقی آمریکا 8 تا 11 شب و در نواحی مرکزی آمریکا 7 تا 10 شب است که به این دلیل بیشترین تبلیغات تجاری و انتخاباتی و بعضاً سیاسی در این زمان پخش می شود.
یکی از تفاوت های اینترنت وتلویزیون این است که در اینترنت می توان مخاطب را شناسایی کرد و هم می توان برنامه هایی ارائه داد که مخاطب آن مشخص نیست . اما در تلویزیون این امکان وجود ندارد و نمی توان گفت چه کسانی و در کجا از برنامه استفاده می کنند.
رسانه ها و به ویژه تلویزیون قادرند واقعیت را خلق کنند. به همین خاطر دهه 1990 را دهه رسانه ها می دانند و روان شناسان آمریکایی معتقدند این رسانه ها هستند که واقعیت را هر طور که می خواهند می سازند. برای مثال در مورد جنگ بوسنی زمانی که یک آمریکایی صحنه هایی از جنگ را می دید تصویری متفاوت از بقیه جهان در ذهنش به وجود می آمد، از این جهت که تلویزیون های آمریکایی تنهاتصاویری از کنفرانس ها و یا تصاویری مبهم از بلند شدن دود از خانه ها را نشان می دادند که گزارش ها و تصاویر درون شهر از کشتار مردم رادربرنمی گرفت . در زمانی که فرد هیچ منبع دیگری برای کسب اطلاع و مقایسه با واقعیت نشان داده شده نداشته باشد، چیزی را که ارائه شده قبول می کند.
در مورد تأثیرگذاری به ویژه برنامه های تلویزیونی موارد معروفی در کانادا و آمریکا وجود دارد. از جمله زمانی که یک بچه یکی ازاطرافیانش را می کشد و بعد جسد او را تکه تکه می کند. بعداً مشخص شد که کار این کودک تحت تأثیر یکی از فیلم های دراکولا بوده است که در آن فیلم شخصیت اصلی بعد از کشتن و خوردن خون قربانی اش توانسته پرواز کند. و یا موردی دیگر که کودکی خواهر خود را با کبریت آتش می زند که تحت تأثیر کارتون ها و فیلم ها قرار گرفته است .
البته فرهنگ پویا و غیرایستا است و هر روز در حال تغییر و خلق پدیده های جدید است . فرهنگ تنها شامل یکسری اصول تثبیت شده نیست . از لباس پوشیدن تا طرز غذا خوردن و برخوردها و رفتارهای اجتماعی همه جزیی از فرهنگ است . در این بین رسانه ها نقش بسیارزیادی در تغییر لحظه به لحظه این فرهنگ در بین مردم آمریکا دارند. بر طبق آمار از 1990 تا 1995 بیش از 11 هزار عنوان مجله و نشریه در آمریکا منتشر شد که تقریباً همه بر روی یک موضوع تمرکز داشتند و آن توجه مردم به وضع جسمانی و ظاهری خود و از نظر داشتن اندام متناسب بود. تبلیغات و توجه مردم به حدی در این مورد زیاد است که کتاب های زیادی برای بررسی گرایش مردم نسبت به وضع بدنی شان منتشر شده است . از جمله کتاب "مفهوم بدن در زندگی " که تأکید دارد توجه و حتی وسواس مردم در توجه به وضع ظاهریشان باعث شده قسمت اعظم فکر افراد را به خود اختصاص دهد و دیگر جایی برای بررسی مسایل دیگر باقی نماند. بعضی محققان نیز از تک بعدی شدن فرهنگ آمریکا و توجه بیش از حد به وضع ظاهر نگران اند.
رابطه تلویزیون و خشونت
در مورد ارتباط برنامه های تلویزیونی و خشونت در آمریکا دو دیدگاه وجود دارد: یک دیدگاه که معتقد است بین افزایش خشونت در جامعه وبرنامه های تلویزیونی ارتباط مستقیمی وجود دارد که این دیدگاه توانسته طرفدارانی نیز برای خود پیدا کند. معتقدان این دیدگاه استدلال می کنند که طبق آمار کسانی که فیلم های خشن می بینند، روابط اجتماعی شان با مشکل روبرو می شود. در مقابل دیدگاه دیگری وجود دارد که معتقد است که به هیچ وجه بین برنامه های خشن تلویزیونی و ارتکاب افراد به خشونت رابطه مستقیم و حقیقی وجود ندارد. این عده استدلال می کنند که تأثیر برنامه بر روی مردم به یک اندازه نیست و بستگی به ساختار فرهنگی و شخصیتی فرد دارد. دلیل آن نیز این است که روزانه افراد زیادی در جریان برنامه های خشن تلویزیون قرار دارند اما همه رفتار خشنی ندارند.
علل گرایش مردم به تلویزیون
در بررسی علت گرایش رو به افزایش مردم به برنامه های تلویزیونی دو علت ذکر می شود: یکی از این علتها "پالایش هیجانی " است . اصل این موضوع از ارسطو گرفته شده که معتقد است هیجان درونی انسان باید به نحوی بروز و تخلیه شود. یکی از مهم ترین راه های تخلیه هیجانی مردم امروزه برنامه های تلویزیونی هستند. دومین دلیل این است که افراد با دیدن برنامه ها با شخصیت های اصلی به ویژه درفیلم های سینمایی همانندسازی می کنند و خود را متناسب با شخصیتی که دارند به جای آن کاراکترها در فیلم مجسم می کنند.
در کودکان این حالت و این وضعیت با تقلید از هنرپیشه های مورد علاقه شان دیده می شود و در افراد بالغ در اکثر موارد خصوصیات اخلاقی این کاراکترها و بازیگران به طور غیرمستقیم اثر می گذارد و فرد به طور ناخودآگاه با آن شخصیت تطابق پیدا می کند که می توان بامشاهده تأثیرات اخلاقی و گفتاری تشخیص داد فرد به چه برنامه ای گرایش دارد.
تبلیغات
یکی دیگر از مسایلی که در برنامه های تلویزیونی بررسی می شود، تبلیغات است . در آمریکا بر روی تبلیغات به صورت بسیار سیستماتیک وبرنامه ریزی شده کار می شود. حتی کلاس های آموزشی برای استفاده مؤثرتر از تبلیغات وجود دارد. توجه به تنوع و نو بودن تبلیغات بسیارمهم است و همچنین از تئوری زهر و پادزهر (که توضیح آن در بخش های قبلی داده شد) و استفاده از یک پیام کلی در کنار پیام های حاشیه ای استفاده می شود. به ویژه این موضوع مورد توجه است که مردم کاملاً بی تفاوت نیستند و می توانند یک برنامه و یا یک تبلیغ راتحلیل کنند که به این خاطر باید به گونه ای روی یک تبلیغ کار شود که بتواند مخاطب زیادی را جذب خود کند.
برای برنامه ریزی تبلیغاتی باید دو نکته در نظر گرفته شود: اول اینکه باید به حساسیت مردم توجه شود و با در نظر گرفتن حساسیت های مردم در هر شهر و منطقه تبلیغ شود. دوم اینکه باید مؤلفه های عاطفی مردم مورد تأکید قرار گیرد. در شهر State College پنسیلوانیا گروهی از مردم به نام Amish زندگی می کنند که به تکنولوژی و حتی استفاده از نیروی برِ اعتقاد ندارند. تبلیغات نیز روی این عده هیچ اثری نداردو گاهی می تواند حساسیت های آنها را برانگیزد.