صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۷ مهر ۱۳۸۸ - ۱۲:۰۸  ، 
کد خبر : ۱۱۷۳۳۰

دویدن ها و نرسیدن ها ، رسیدن ها و ندویدن ها


چه دوران عجیب و حیرت انگیزی است. سال ها به سرعت می گذرند و در انتهای هر سال چون کودکی غفلت زده از خواب بیدار می شوم و چشم هایم را می مالم و به نکته دردناکی پی می برم که یک سال دیگر گذشت و این احساس هولناک بر می گردد که باز کاری نکردم و اضطراب بی پایانی وجودم را پر می کند. دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. چه می شود کرد؟ باز باید خودم را بزنم به خواب و خیلی ها که خواب شان نمی برد، بی خوابی می زند به سرشان و می روند دنبال کار سیاسی که اتفاقاً سال 88 هنگامه آن است. من هم دلم خوش است به ترانه فرهاد که انگار اسطوره عید شده است؛
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ...
یک سال می گذرد و برمی گردیم به عقب نگاه می کنیم و می بینیم، هرچه دویده ایم انگار به جایی نرسیده ایم؛ دویدن و نرسیدن به تاکسی های خطی، دویدن و نرسیدن توی راه های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برای گرفتن مجوز، دویدن و نرسیدن برای گرفتن وام، دویدن و نرسیدن برای گرفتن عیدی و حقوق و کارت سوختی که در این روزهای پرتلاطم عید توی پمپ سوخت جا گذاشته ایم. خیلی نامرد است کسی که کارت مرا برمی دارد و 120 لیتر بنزین من را می سوزاند. نه بابا، شوخی کردم. حلالش باشد. وقتی خودم را می گذارم جای او که خوشحال است خدا در این روزها برایش کارت سوخت فرستاده خوشحال می شوم. من هم چیزی را از دست نمی دهم. کاش حداقل راننده تاکسی باشد، از این راننده تاکسی ها که بالاخره معلوم نیست حزب الهی است یا ضدانقلاب و یا رئیس شرکتی که ورشکسته شده و اینک به خاک سیاه نشسته و تجلی واقعی من ایرانی چهل تکه است. سال ها می گذرد و ما به این گونه زندگی خو کرده ایم. اگر غیر از این باشد انگار یک چیز تازه یی اتفاق افتاده که بسیار نامانوس است. ایران یعنی دویدن ها و نرسیدن ها. یعنی ندویدن ها و رسیدن ها و روزهای عید این مفهوم واقعیت می یابد. عده یی پشت درهای بانک می مانند و عده یی با جیب های پرپول به خانه می روند اما بالاخره هر کس خدایی دارد و دلش با خدا خوش است و هیچ کس دست خالی نمی ماند و این خدای ایرانی ها خیلی باحال است که در ریز ریز زندگی شان حضور دارد، کمک شان می کند و هرچه دارند از او دارند و مرهمی است برای چیزهایی که به دست نیاورده اند یا از دست داده اند. این رویایی ایرانی است؛ رویایی که برای بعضی ها تبدیل به کابوس شد و از ایران گریختند. من همه این چیزها را دوست دارم. من جیب خالی ام را دوست دارم؛ جیبی که سکه یی در آن جرینگ جرینگ نمی کند. کارم را دوست دارم؛ کاری که پر از ممیزی و اضطراب است. مدیرمسوول مان را دوست دارم که بی دلیل و با دلیل مطالب را حذف می کند و مدیرعامل مان را که سه ماه یک بار حقوق می دهد و ما پشت سرش حرف می زنیم ولی وقتی خودش را می بینیم کلی با او می گوییم و می خندیم و حال می کنیم و اصلاً یادمان می رود که این همان آدم است که از دستش حرص می خوردیم. انگار در ایران از هر آدم دو تا است. یکی همزاد بدش است که ما پشت سرش بد می گوییم و یکی آن که خوب است و می آید جلوی ما و ما او را دوست داریم. من مدیر ساختمان مان را دوست دارم، وقتی از ترس او در پشت راه پله ها قایم می شوم تا او بگذرد و پول شارژ را دیرتر بدهم. من راننده تاکسی خالی بندی را دوست دارم که برای گرفتن 100 تومان کرایه بیشتر هزار تا داستان سر هم می کند تا سر من کلاه بگذارد. من همه آدم هایی را که سر من کلاه می گذارند، دوست دارم و چون هر کاری می کنم که مرا فریب ندهند باز آنها ترفند دیگری می زنند و باز سر من کلاه می گذارند. این آدم ها که هموطن من هستند را دوست دارم.یک روز رفتم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز کتابم را بگیرم. آقایی آنجا نشسته بود، در مورد کتابم پرس وجو کردم حتی سرش را بلند نکرد که نگاهم کند. انگار من نامحرم هستم و نباید توی چشم هایم نگاه کند. خیلی بهم برخورد، عصبانی شدم. رفتم اتاق بغل دستی که واحد کودک و نوجوان بود، آنجا یکی دو تا از دوست های قدیمی ام بودند، چای برایم آوردند و کلی گفتیم و خندیدم.دست از پا درازتر برگشتم. اما دیگر ناراحت نبودم. من به اینجا رسیده ام که حتی می شود وزارت فرهنگ و ارشاد صفارهرندی را دوست داشت. این هم بخشی از وجود ایرانی من است. گاه با من اند گاه علیه من. من ترانه فرهاد را دوست دارم و هر سال که می گذرد و من از خواب بیدار می شوم و دوباره به خواب می روم یا بی خوابی می زند به سرم و می روم کار سیاسی می کنم، به این نکته می رسم که من ذره یی کوچک از یک پازل گربه ام که توی کویر آن گم شده ام و عیدها که می آید باز پیدا می شوم و باز دوباره گم می شوم. من بی خوابی کار سیاسی را دوست دارم. اما نمی توانم کار سیاسی بکنم. برای کار سیاسی نیاز به نفرت است. من از کسی نفرت ندارم.محمود احمدی نژاد، بخشی از وجود من است. بخشی از وجود جنوب شهری من. من خاتمی را دوست دارم، بخشی از عشق من به فرهنگ است. من کروبی را دوست دارم، زیرکی توام با صداقتش را که مرا یاد بابابزرگ های ریش سفیدی می اندازد که ساعت ها می توانم بنشینم پای حرف هایش. من روشنفکران کشورم را دوست دارم، آنها احساس مهم بودن به من می دهند. من مردم کشورم را دوست دارم، آنها احساس بودن را زنده نگه می دارند. من سال های نو را دوست دارم چون از خواب بیدار می شوم و در فاصله خواب یا بی خوابی دیگر زندگی را شفاف می بینم.
احمد غلامی
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات