در روزنامه اعتماد 86.5.9 صفحه اول، در سخنرانی جناب آقای محمدمجتهد شبستری با عنوان «نسبت حقوق بشر و حقوق الهی» آمده است: «...اعلامیه حقوق بشر یک فرآورده و قرارداد انسانی است که برای تعیین روابط انسان ها با یکدیگر تدوین شده و با حقوق خدا که رابطه انسان را با خدا معین می کند تفاوت دارد ولی تعارض ندارد...» در ادامه از قول رنه کاسن می گوید که: حقوق بشر در ارتباط انسان با انسان معنا و مفهوم پیدا می کند و نه در ارتباط انسان با خداوند... رابطه انسان با خدا را دین تنظیم می کند ولی رابطه و حقوق انسان ها در باب حکومت مسأله دیگری است که خودشان تنظیم می کنند»... مسأله این است که قدرت متمرکز فساد می آورد و باید برای آن فکری کرد قدرت مسأله ای انسانی است و از آسمان به زمین نیفتاده است... حق حکومت کردن خدا جزء آن حقوق بشر، نیست، چون معنایی قابل تصور ندارد. پس از این مرحله نوبت به چگونگی قرائت ما از کتاب و سنت و شریعت می رسد. این قرائت براساس الزام های اخلاقی باید به گونه ای انجام شود که مستلزم نسبت دادن احکام ضداخلاقی به خداوند نشود، از طریق این قرائت تعارض ناچیز پاره ای از موارد ناچیز اعلامیه حقوق بشر با شریعت هم برطرف می شود».
¤¤¤
جمله به جمله این مطالب جای بحث فراوان دارد و این جانب اعلام می کنم که حاضرم در یک گفتگوی تلویزیونی پیرامون اصول و فروع یا مبنا و بنای یکایک آنها با جناب آقای شبستری بحث کنم، اما در اینجا به اقتضای مقام که اختصار است به چند نکته اساسی اشاره می کنم:
1- حقوق بشر
تا آنجا که اینجانب به کتابهای حقوق و فلسفه حقوق مراجعه داشته ام تعریف روشنی از حق بدست نداده اند و حتی برخی حق را تعریف ناپذیر دانسته اند. کسی که با بکار بستن نیروی بدنی خویش از بیابانی که هنوز کسی در آن راه نیافته پشته ای خار می کند، آن پشته خار حق او است و یا ملک او است که او به آن حق دارد1به کسی هم که زنده به دنیا آمده و اصلاً هستی و تکون او با همان حیات او است و طبعاً هیچ کاری برای تحصیل آن انجام نداده است چرا که هر کاری که بخواهد انجام دهد پس از داشتن حیات است، می گویند حق حیات دارد، پیدا است که میان این دو، فقط اشتراک لفظی است. به عقیده من، ملک عبارت است از: «ارزش (یا امر ارزشمند) مولود فعل اختیاری». به این ملک، حق می گویند و به رابطه ای هم که میان پدید آورنده این ملک و این ملک برقرار می شود حق می گویند. براین اساس حق به معنای ملک، مولود طبیعی، عینی و واقعی انسان، یعنی نیروی تن یا اندیشه او است و همچنین است حق به معنای رابطه میان پدید آورنده ملک و آن ملک که این رابطه هم برخاسته از آن پیوند طبیعی است. براین اساس حق یا ملک یک امر اعتباری و قراردادی صرف نیست که از روی گزافه اعتبار کنند چرا که هر قدر ارزشی که با نیروی تن یا اندیشه پدید آمده، در میان آدمیان، بیشتر باشد ملک یا حقی که اعتبار می شود بیشتر و قوی تر است و هر اندازه کمتر، کمتر! این اصل و ریشه پیدایش حق است و انتقال آن به دیگری، خواه از راه داد و ستد و خواه از طریق ارث و مانند آن دنباله این و متفرع بر این است.
براساس این دیدگاه- که نیاز به شرح مبسوطی دارد- اعلامیه حقوق بشر، جز در موارد اندکی که مربوط به حق مالکیت است، سراسر وضع تکلیف است، یعنی گروهی برای پیشگیری از تعرض افراد به یکدیگر آنها را به تکالیفی مکلف کرده اند، مانند تکلیف عدم تعرض به حیلت کسی، به آزادی کسی، تکلیف برابر شمردن افراد در برابر قانون و... همه اینها تکلیف است چرا که پیدا است کسی برای تحصیل حیات یا آزادی یا برابری خویش با دیگران کاری نکرده است تا حقی- به معنای یاد شده- پیدا کرده باشد و این که بر این تکالیف لفظ حق اطلاق شده است مجازی است یعنی همان طور که افراد مکلفند حق به معنای یاد شده را مراعات و یا ادا کنند، همان طور هم مکلفند به حیات و آزادی دیگران تعرض نکنند. در مضامین دینی هم، حق در معنای مجازی تکلیف فراوان بکار رفته است چنان که در رساله حقوق امام سجاد علیه السلام کودک بر والدین حق دارد، چه حقی؟! مراد این است که والدین مکلفند او را تربیت کنند. مرحوم آیت الله خوئی رضوان الله علیه هم حق را به معنای تکلیف می دانسته اند.
بنابراین، آن چه به نام حقوق بشر آمده- جز در مواردی بسیار اندک، مانند حق مالکیت-اساساً حق نیست بلکه فقط تکلیف افراد است در برابر یکدیگر!!
2- اما مغالطه بسیار آشکاری که در گفته آقای شبستری است این است که از همان آغاز حقوق خدا را منحصر به رابطه انسان با خدا، یعنی دعا و عبادت گرفته است با آن که اصل نزاع بر سر همین انحصار است. مسلمان می گوید خداوند برای همه امور فردی و اجتماعی بشر- و از جمله سیاست و حکومت و کشورداری- حکم دارد. دعا و عبادت نسبت به بقیه بخشهای دین، بسیار اندک است.
این همه احکام اجتماعی و حکومتی از جهاد و دفاع گرفته تا روابط امام و پیشوا با مردم و معاملات و... و به تعبیر روایات-حتی ارش خدش، یعنی تاوان خراش- همه اینها را از همان ابتدا کنار نهاده و می گوید: « حقوق خدا رابطه انسان را با خدا معین می کند» هرگز چنین نیست، این مصادره به مطلوب است، بلکه حقوق خدا از طریق وحی بیان می شود و همه شئون آدمیان را فرا می گیرد و این حق خدا است که در یکایک آن چه دستور داده- خواه دعاو خواه جهاد و سیاست و حکومتداری و معاملات و معاشرات و روابط خویشاوندان و همسران و...- همه جا باید اطاعت شود. اساساً نگاه دین آسمانی و بویژه نگاه اسلام به انسان و رابطه او با خداوند، آن چنان فراگیر و تام است که نمی توان آن را تکه تکه کرد- الذین جلعوا القران عضین: آنان که قرآن را تکه تکه کردند (برخی را پذیرفتند و پاره ای کنار نهادند) - در حقوق بشر هم رابطه انسان با انسان منحصر به باب حکومت نیست، همه جا را فرامی گیرد. اگر حقوق بشر اساس است باید آن را با همه لوازمش پذیرفت یعنی تنها در جائی که زیانی به دیگری می رسد محدود است و دیگر هیچ مرزی ندارد بنابراین خودکشی، ناسزا گفتن به همه مقدسات، از خدا گرفته تا... مجاز است- چرا که مدعی خصوصی ندارند و به همین جهت طرفداران حقوق بشر نمی توانند سلمان رشدی و امثال او را محکوم کنند- همچنین همجنس بازی، میگساری، قمار، خوردن گوشت خوک و موارد فراوان دیگر، که اگر حقوق بشر مبنا قرار گیرد- و جناب شبستری مبنا قرارداده اند، زیرا برپایه همین سطور بالا کتاب و سنت را براین اساس یعنی تنها در چهارچوب عقل عرفی می پذیرند.
باید همه آنها را پذیرفت و دین را کنار نهاد، آیا این تعارض نیست؟ کشاکش میان بود و نبود تعارض نیست؟
3- از کسی که با کتاب و سنت و مبانی اجتهاد و احکام اولیه و ثانویه و احکام حکومتی و بسط ید حاکم اسلامی آشنا است شگفت است که پس از مبنا قرار دادن اعلامیه مزبور بیاید و بگوید: «پس از این مرحله نوبت به چگونگی قرائت ما از کتاب و سنت و شریعت می رسد. این قرائت براساس الزام های اخلاقی باید به گونه ای انجام شود که مستلزم نسبت دادن احکام ضداخلاقی به خداوند نشود کدام اخلاق؟ بیگمان باید مراد همان اخلاق سکولار باشد که همجنس بازی و ناسزا به خدا و رسولان وی را مباح می داند و حجاب زن را خلاف اخلاق، رئیس جمهور کشور کعبه آمال سکولارها متعرض منشی اداره اش می شود و فقط اعتراض به «أین» و «کیف» موارد تعرض است نه به اصل کار!! و بسیار چیزهای دیگر که دوستانی که در آن دیار زیسته اند بهتر می دانند و مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز!
1 -همچنین است کسی که با بکار بستن نیروی تفکر خویش ارزشی پدید می آورد.
چرا نباید از آغاز کتاب و سنت را با همان شیوه یاد شده با دید جامع و حکومتی مبنا قرار داد و موارد ویژه و حوادث واقعه را به عنوان احکام ثانویه و با اختیارات حاکم اسلامی بررسی و مشکل گشایی کرد؟ چرا عکس این عمل کنیم و ناگزیر شویم اساس دین را زیر سؤال ببریم؟
4 -در این سخنرانی پیاپی گفته می شود که قدرت متمرکز فساد می آورد، اما دموکراسی عدالت آفرین است. اگر این سخن در خلأ گفته می شد ممکن بود برخی کسان آن را باور کنند، اما این آقای بوش در بیخ گوش همه ما است، او رئیس جمهور مهد دموکراسی است. کدام دموکراسی مانع حمله وی به یک کشور جهان سومی شد؟ با کدام حق به عراق حمله کرد؟ هم اکنون در عراق روزانه بیش از صد نفر کشته و مجروح می شوند، میلیون ها نفر از خانه و کاشانه شان آواره شده اند و میلیون ها کودک معصوم گرفتار بیماری و سوءتغذیه اند؟ این عدالت دموکراسی کجا است؟ حدود شصت سال است میلیون ها فلسطینی از خانه و باغ و کشتزارشان رانده شده اند و در آوارگی بسر می برند و باعث اصلی این کار هم، همین کشورهای غربی اند که بانگ دموکراسی آنها به ثریا می رود. چهار سال است عراق غرق خون است و در آتش جنگ همان مهد دموکراسی می سوزد و به ویرانه ای تبدیل شده، اما نفسی از نای بانیان و مجریان دموکراسی برنمی آید. دموکراسی یعنی مردم سالار خودشان باشند و آن مردم هم هرکدام خواسته هایی دارند- و عموماً هم خواسته ها دنیایی است- بنابراین هرجا ببینند، نفت، هست، گاز هست، طلا هست، آهن هست، حبوبات هست و... به آنجا حمله می کنند و چون پای منفعت ملتشان در میان است، اکثریت آن ملت هم ناجوانمردانه چشم برهم می نهند و لب وانمی کنند. آیا مردم آمریکا و اروپا این صحنه های دلخراش عراق را نمی بینند؟ می بینید که صرف دموکراسی و اخلاق دموکراسی مشکل گشا نیست؟ تا وقتی که به گفته آن سیاستمدار غربی «انسان گرگ انسان است» سرانجام همین است. آری آن عدالت پندارین را یکی از همین گرگ ها -مانند بوش و بلر- باید پیاده کند و پیداست که او هم درنده خو شده است و از کوزه همان برون تراود که در اوست.
بنابراین در عین حال که کاچی به از هیچی است، اما تا آدمیانی فراتر از این گرگ خویان تربیت نشوند و به همه انسان ها با دیده تکریم ننگرند و به راستی در اجرای عدالت نکوشند فرجام کار همین است.