امیرعلى محقق
خواجه نصیرالدین طوسی را می توان ادامه دهنده سنتی در جهان اسلام دانست که در آن جایگاه عقل گرامی شمرده می شود. سنتی که میان عقل و نقل جدایی نمی افکند و می کوشد معرفت دینی را بر اساس این دو منبع سامان دهد. در این باب حکمت عملی که سه مولفه مهم تهذیب نفس ، تدبیر منزل و سیاست مدن را گوشزد می کند، بسیار حائز اهمیت است.
در این خصوص خواجه نصیرالدین در تعریف حکمت می گوید: «حکمت در عرف اهل معرفت، عبارت بود از دانستن چیزها چنان که باشد و قیام به کارها چنان که باید به قدر استطاعت تا نفس انسانی به کمالی که متوجه آن است، برسد.» همین رویکرد به مسئله حکمت است که نهایتاً باعث می شود که خواجه طوس در مسئله رهبری نظام سیاسی مطلوب فلسفه، جایگاه و نقش امامت را مهم بشمارد و سیاستی را که برای تدبیر راهبری زندگی سیاسی، مطلوب می بیند، «سیاست امامت» بنامد و ماهیت آن را فاضله بداند و در مقابل این فضیلت، رذایلی اعم از فاسقه، جاهله و ضاله را معرفی کند. در اینجا با وجود تأثیری که خواجه از فارابی پذیرفته بود، می بینیم که از آرای فارابی فاصله می گیرد. فارابی در سیستم نظم سیاسی مطلوب خود در مراتب ریاست فاضله زندگی سیاسی، تعبیر به ریاست مماثل دارد و آن را ریاستی می داند که بعد از نبی بر زندگی سیاسی حاکم شده و راهبری جامعه سیاسی را عهده دار می شود، اما خواجه طوس می کوشد عطف به نزاع های اعتقادی که میان شیعه و اهل سنت به مسئله امامت و جایگاه آن وجود دارد ، با تلاش هایی که در جهت از بین بردن دانش های عقلی و فلسفی و کنار زدن آن از صحنه زندگی سیاسی از سوی اشعری مسلکان وجود داشت، مقابله ای فلسفی را سامان دهد. بنابراین به تبیین فلسفی امامت می پردازد و آن را فراتر از اعتقادات یک مذهب، یعنی مذهب شیعه معرفی می کند و به دفاع عقلی و فلسفی آن را سرلوحه قرار می دهد تا این امر به عنوان یک ضرورت عقلی برای جامعه ای که به دنبال فضایل و کمالات است، موضوعیت یابد.
خواجه طوس، بر این نظر است که نبی با شأن نبوتش و شأن رهبری و امامتش، تنها به وضع قوانین ثابت در شریعت خود می پردازد و آنها را از طریق وحی الهی دریافت می کند، اما امام، حیطه عملش بسی فراتر از وضع قوانین ثابت است و اساساً به صدور احکامی می پردازد که صرفاً هدایت و رهبری جامعه آنها را طلب می کند. خواجه نصیر در اخلاق ناصری بر این نظر پای فشاری می کند که: «پس در تقدیر اوضاع به شخصی احتیاج است که از الهام برخوردارتر باشد و دیگران از او اطاعت نمایند .» خواجه طوس این شخص را «صاحب ناموس » می نامد و اوضاع را ناموس الهی ؛ بنابراین او حکم شارع را دارد و اوضاع او شریعت محسوب می شود و به تأیید الهی مفتخر است. خواجه در ادامه حیطه اختیارات امام را ، ملک علی الاطلاق می داند. بنابراین به ملاحظه ماهیت سیاست و راهبری او در جامعه، از سیاست فاضله به سیاست امامت تعبیر می کند.
چهار نوع سیاست
خواجه طوس اساساً چهار نوع سیاست را مشخص می کند، نوع اول را «سیاست ملک» می داند که همان سیاست فضلا و تحقق فضیلت بشمار می آید. این نوع سیاست همان مدینه فاضله است. خواجه طوس نوع دوم سیاست را «سیاست غلبه» می نامد و آن را نوع پست سیاست معرفی می کند. نوع سوم،« سیاست کرامت» است که همان مدینه کرامیه فارابی است. او از نوع چهارمی از سیاست نیز یاد می کند که آن را «جماعت» می نامد. منظور وی از این نوع سیاست ، تدبیر بر اساس قوانین و نوامیس الهی است . در این مباحث خواجه چه در وجه سیاست نوع اول، یعنی سیاست ملک و چه در بحث مدینه فاضله به کسی نظر دارد که شایستگی اداره چنین مدینه ای یا اعمال چنین سیاستی را داشته باشد. در نظر خواجه طوس شخصی که چنین ویژگی هایی را دارا باشد، حتی بدون شناسایی از طرف دیگران استحقاق »ملک علی الاطلاق» بودن را دارد و در واقع برای هدایت و رهبری افراد جامعه به سمت سعادت و خیر و تشکیل چنین مدینه ای ، رهبری چنین شخصی الزامی است.