آیا امکان تکرار دوباره حوادث پس از انتخابات در ایران وجود دارد؟ یا به عبارت دیگر، فضای سیاسی و اجتماعی ایران تا چه حد از موقعیتی که در چند هفته پس از 22 خرداد 88 در آن قرار داشت، فاصله گرفته است؟ پیدا کردن روشی برای یافتن پاسخ دقیق این سوال ها شاید از اصل یافتن پاسخ مهم تر باشد. حوادث پس از انتخابات ایران را می توان از جنبه های بسیار متنوعی تحلیل کرد. در نوشته های پیشین، این حوادث را از منظر «ساخت قدرت» و «طراحی خارجی» به اجمال بررسی کرده ایم. نتیجه این بررسی ها آن بوده است که برنامه ریزی چندین ساله طرف های خارجی برای تضعیف ایران از درون در حوادث پس از انتخابات ایران، با اراده برخی از خواص درون حکومت که با انگیزه های مختلف درصدد ایجاد طیفی از تغییرات در رفتار و ساختار نظام بودند گره خورد و منجر به سوء تفاهمی به نام «تجزیه اقتدار رهبری« شد که اکنون البته بی ارزش بودن آن آشکار شده و لذا عوامل داخلی پروژه به نحوی ترحم برانگیز با بهانه هایی نظیر آشتی و وحدت به دنبال راهی برای فرار از عواقب مشارکت خود در این پروژه می گردند.
منظر دیگری هم برای نگاه به این حوادث هست که می تواند از حیث افزایش توان پیش بینی و پیش گیری نظام در مقابل حوادثی از این دست مفید باشد و آن این است که موضوع را از جنبه «استراتژی گروه های سیاسی» بررسی کنیم. برخی از نتایج این بررسی حتما با مطالعات قبلی مشترک خواهد بود اما خصوصا اگر روی احزاب و گروه های اصلاح طلب تمرکز کنیم به جنبه هایی کاملا جدید و مهم برخورد خواهیم کرد. سوال ساده در این نوع نگاه به مسئله این است: اصلاح طلبان فراتر از کلیات، دقیقا به دنبال چه بودند و چه مقدار از آن را به دست آوردند؟
سند تاملات راهبردی حزب مشارکت که تمامی اعضای دستگیر شده این حزب وثاقت آن را پذیرفته اند یک راهنمای قابل اتکا برای یافتن جوابی برای این سوال هاست. این سند یک جزوه تئوریک ساده نیست بلکه منبعی است برای فهم اینکه اصلاح طلبان در واقع به دنبال پیاده کردن چه پروژه ای در ایران بوده اند. اساس این جزوه که بخش مهمی از تلاش های اخیر سعید حجاریان - همان که اصلاح طلبان را سخت عصبانی کرده- به نقد مبانی آن اختصاص دارد، به خوبی توضیح می دهد که جریان اصلاح طلب در ایران هیچ تعلق خاطری به ساختار نظام نداشته و هدف غایی فعالیت سیاسی خود را یافتن راه هایی حتی المقدورکم هزینه برای وارد آوردن ضرباتی هرچه شکننده تر به این ساختار قرار داده است. اصلاح طلبان روزی که این جزوه را می نوشتند شاید باور نمی کردند که ایده های مطرح شده در آن به این زودی ها در صحنه عمل مورد آزمون قرار بگیرد، ولی واقعیت آن است که آنچه پس از انتخابات رخ داد با خطوط اصلی راهنمایی های ارائه شده در این جزوه کاملا منطبق بوده است. سند تاملات راهبردی اگر دقیق خوانده شود حامل این پیام است که اصلاح طلبان برای رسیدن به اهداف خود در محیط سیاسی ایران چاره ای جز بازسازی و اجرای دوباره استراتژی «فشار از پایین چانه زنی در بالا» نمی دیده اند. این جزوه تاکید می کند که اصلاح طلبان اولا باید سعی کنند وارد ساختار قدرت شوند و ثانیا یک بدنه اجتماعی پای کار بیرون از حاکمیت برای خود بوجود بیاورند تا در مواقع لزوم به عنوان پشتوانه آنها برای امتیازخواهی از نظام عمل کند. بر مبنای آنچه در این جزوه آمده نقش عامل خارجی هم این خواهد بود که تهدیدهایی علیه نظام سیاسی بوجود بیاورد تا اصلاح طلبان بتوانند با استفاده از این تهدید ها به عنوان یک فرصت، از نظام امتیازهای بیشتری مطالبه کنند. قرائن و شواهد مفصلی وجود دارد که نشان می دهد آنچه پس از انتخابات رخ داد کاملا در راستای همین پروژه است.
برای فهم اینکه اصلاح طلبان چگونه در حوادث پس از انتخابات به دنبال بازسازی استراتژی فشار از پایین چانه زنی در بالا بوده اند ناچار باید کمی به گذشته برگردیم. سعید حجاریان در اوایل دوران اصلاحات در شرایطی این ایده را ارائه کرد که جریان اصلاح طلب از حیث نتیجه بخش بودن اقدامات خود عمیقا دچار سرخوردگی شده بود. پروژه ها یکی بعد از دیگری شکست می خورد و تکرار شکست ها این سوال را بوجود آورده بود که آیا راه موثرتری برای فشار آوردن به نظام وجود دارد؟ حجاریان با طرح این ایده سعی کرد به اصلاح طلبان بفهماند که اگر درصدد امتیازگیری از نظام هستند اولا باید چانه زن هایی ماهر و قدرتمند در سطوح بالای نظام داشته باشند که راه و رسم مذاکره و تهدید در مقابل سران نظام را بشناسند و ثانیا یک بدنه اجتماعی فعال برای خود ایجاد کنند که فشار اجتماعی لازم برای مهیا شدن شرایط چانه زنی و امتیازخواهی سران جریان را فراهم کند. به دلایلی که اینجا جای بحث آن نیست، اصلاح طلبان در اجرای موفق این پروژه در آن دوران ناکام ماندند. جریان اصلاحات در سال های 83 و 84 با بحران هایی مواجه شد که ساختمان این استراتژی را تقریبا به طور کامل تخریب کرد. از یک سو اختلافات درونی اصلاح طلبان با یکدیگر به حدی رسیده بود که محمد خاتمی به عنوان «رهبر مفروض» این جریان دیگر حتی در بین دوستان خود هم اعتبار نداشت. حجاریان همان ایام تاکید کرد خاتمی سیاستمدار نیست در حالی که خود او هم مدتی قبل از آن خویش را تدارکاتچی خوانده بود. نتیجه این شد که اصلاح طلبان به خوبی دریافتند اگر هم بنا باشد در سطح بالای نظام چانه زنی صورت بگیرد خاتمی مرد این کار نیست و نتیجه گرفتند باید روی چهره هایی قدرتمندتر سرمایه گذاری کرد. از طرف دیگر، در آن سال ها این حقیقت هم آشکار شد که اصلاح طلبان حتی اگر چانه زن هایی قدرتمند بودند باز هم نمی توانستند در مقابل نظام کاری از پیش ببرند چرا که سرمایه اجتماعی را که باید به عنوان پشتوانه چانه زنی عمل می کرد از دست داده بودند و امیدی هم به احیای آن نبود. از دست رفتن سرمایه اجتماعی جریان اصلاحات و ناامیدی عمیق مردم از سران این جریان دو جا خود را به خوبی نشان داد. یکی آن وقت که جمعی از نمایندگان مجلس ششم در روزهای واپسین عمر آن مجلس دست به تحصن و استعفا زدند اما به تعبیر خودشان خیلی زود فهمیدند اگر به جای ساختمان مجلس وسط میدان توپخانه هم تحصن می کردند کسی از مردم به آنها اعتنا نمی کرد. نمونه دوم در متن انتخابات سال 84 آشکار شد، جایی که اصلاح طلبان با رادیکال ترین چهره ها و شعارهای خود به میدان آمدند اما کاندیدای اختصاصی آنها که فکر می کردند بی برو برگرد انتخابات را خواهد برد رایی آورد که حالا اصلاح طلبان حتی یادآوری آن را هم باعث خجالت می دانند.
یک بازاندیشی دوباره در حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم نشان می دهد بخشی از جریان اصلاح طلب در واقع هدفی جز سرپا کردن دوباره این ایده کهنه از طریق ترمیم «راس» و «بدنه»« آن نداشته است. برخی از اداره کنندگان جریان اصلاحات (مشخصا همان طیفی که سند تاملات راهبردی را نوشت) تصور می کرد این انتخابات فرصتی منحصر بفرد برای رفع نواقص استراتژی فشار از پایین و چانه زنی در بالاست. در مورد بخش چانه زنی اصلاح طلبان سعی کردند با نزدیک شدن به هاشمی رفسنجانی و به تبع او برخی از چهره های دارای سوابق اصولگرایی از میان آنها یارگیری کرده و قدرت چانه زنی خود درون حکومت را بالا ببرند. در زمینه بازسازی سرمایه اجتماعی هم نهایتا نقش اصلی به میرحسین موسوی و اطرافیان او واگذار شد تا با به خیابان آوردن هواداران خود آروزی برباد رفته اصلاح طلبان در مورد حمایت فعال بخشی از مردم از آنها را محقق کند. برای جریانی که این هدف خاص را تعقیب می کرد پیروزی در انتخابات شاید چندان اساسی نبود. آنها می دانستند که نمی توانند این انتخابات را ببرند. هدف اصلی این بود که به لحاظ سیاسی چهره هایی جدید را به اردوگاه خود منتقل کنند و از حیث اجتماعی هم با رادیکال کردن درخواست های سیاسی هواداران خود و به خیابان کشاندن آن، سرمایه لازم برای چانه زنی سیاسیون را فراهم کنند. یکی از سران این جریان چند هفته قبل از انتخابات کل این داستان را در جمله ای کوتاه خلاصه کرده بود: «سرمایه اجتماعی ما برای بردن انتخابات کافی نیست اما برای ضربه زدن به نظام و امتیاز گرفتن از آن کافی است». آنچه پس از انتخابات رخ داد هم کاملا این تحلیل را تایید می کند. یکی دو هفته بعد از انتخابات همه فکر و ذکر سران فتنه این بود که چگونه اعتراضات را حفظ کنند و گسترش بدهند. جالب است که نقشه می کشیدند تا اشکال جدیدی از اعتراض مانند تحصن و اعتصاب هم به شورش های خیابانی اضافه شود و وقتی دوستانشان از آنها می پرسیدند به جز ابطال انتخابات دنبال چه هدف دیگری هستند بلافاصله می گفتند اهداف متعددی را در نظر دارند که درخواست لغو نظارت استصوابی شورای نگهبان در صدر آنهاست. «شورش برای امتیازگیری»، این ترجمه استراتژی فشار از پایین چانه زنی در بالا به زبان سال 88 بود.
این طراحی البته به دو دلیل ساده ناکام ماند. اول اینکه همه ابزار اصلاح طلبان برای ایجاد بسیج اجتماعی یک «دروغ بزرگ» به نام «تقلب» بود. این دروغ یکی دوهفته ای به دردخورد اما بلافاصله پس از آنکه طبقه متوسط شهری در تهران و جاهای دیگر فهمید مدعیان از اثبات آنچه ادعا می کنند ناتوانند به کاهش اساسی سرمایه اجتماعی آنها منجر شد و این کاهش به گمان بسیاری از تحلیلگران چنان عمیق است که بعید است دوباره بتوان حتی با سر هم کردن دروغ هایی بزرگتر آن را علاج کرد. علت دوم هم این است که سیاسیون ملحق شده به این پروژه نه تنها نتوانستند افراد برجسته ای را به حلقه خود اضافه کنند بلکه خودشان هم خیلی زود فهمیدند جبهه خویش را اشتباهی انتخاب کرده اند و نظام در جذب حمایت نخبگان سیاسی همچنان تواناتر از آنهاست.
استراتژی فشار از پایین چانه زنی در بالا یک بار دیگر احیا شد و مرد. دمیدن جان دوباره دراین کالبد بی جان حتی اگر اصلاح طلبان توان اعجاز هم داشتند بعید بود چه رسد به اینکه این جماعت نشان داده اند در کور کردن ماهرترند تا شفا دادن.
مهدی محمدی