صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۶ مهر ۱۳۸۸ - ۱۲:۲۴  ، 
کد خبر : ۱۲۲۶۵۱

انقلاب اسلامی به مثابه یک رویداد فرهنگی

امیرمحمد حسینی‌اشکوری مقدمه: دکتر مصطفی ملکوتیان، دانشیار گروه علوم سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و نویسنده کتاب های «بازخوانی علل وقوع انقلاب اسلامی در سپهر نظریه پردازی ها»، «انقلاب های متعارض معاصر»، «سیری در نظریه های انقلاب» و یکی از نویسندگان کتاب درسی «انقلاب اسلامی و چرایی و چگونگی رخداد آن» است. او در سال 1335 در شهر آران و بیدگل بدنیا آمد و دارای مدرک دکتری علوم سیاسی از دانشگاه تربیت مدرس در سال 1375است .نامبرده هم اکنون عضو هیئت علمی و دانشیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران می باشد. گفتگوی ما با این نویسنده و پژوهشگر را در ادامه می خوانید.

* به عنوان کسی که تالیفاتی در زمینه نظریه پردازی انقلاب دارد، بفرمائید که به نظر شما، آیامی توان گفت که پس از پیروزی انقلاب اسلامی مطالعات آکادمیک در ایران، در قیاس با سایر کشورها، فضای چندان مساعدی نداشته و حال پس از گذشت سه دهه از عمر انقلاب فضای مطالعات آکادمیک نسبت به گذشته مهیاتر شده است؟ زیرا ما پس از انقلاب اسلامی به سرعت درگیر بحران جنگ تحمیلی و سایر بحران های سیاسی و اقتصادی، و از همه مهمتر انقلاب فرهنگی بودیم، پس با این فرض می گوئیم که در سال های نخستین پیروزی انقلاب اسلامی، فرصت مطالعه و نظریه پردازی در بیرون ایران بیشتر از داخل ایران فراهم بوده است.
**نظریه پردازی در زمینه پدیده انقلاب سابقه طولانی دارد و نظرات مختلف و متنوعی هم درباره آن هست. کارهای بسیاری هم صورت گرفته تا نظریه های مختلف توسعه پیدا کنند. آقای جک گلدستون در یک ارزیابی از نظریه پردازی های سه نسل را به این شکل تقسیم بندی کرده: «نسل توصیفی» که در اوایل قرن بیستم بودند، «نسل تحلیلی» که در اواسط قرن بیستم بوجود آمد و «نسل ساختاری» که مربوط به پایان قرن بیستم است و دو نظریه پرداز شاخص آن هم خانم اسکاچپول و بریتون مور هستند. بریتون مور در کتاب «ریشه های اجتماعی دیکتاتوری و دمکراسی» تعدادی از انقلاب ها را بررسی کرده و چرائی و چگونگی انقلاب ها را تحلیل ساختاری کرده است. دیگری هم خانم اسکاچپول است که در کتاب «دولت ها و انقلاب های اجتماعی» انقلاب ها را مورد بررسی قرار داده است.
او بیشتر جبرگرا است و او جبر شرایط بین المللی را مطرح می کند. به نظر او چون دولت ها در حال رقابت هستند، همواره به منابع مالی احتیاج دارند تا تکنولوژی و اقتصاد خود را مدام نوسازی کنند، در غیر این صورت سایر دولت ها از آنها پیشی خواهند گرفت. وقتی که دولت نیاز به پول دارد باید از طبقات بالا آن را تهیه کنند، زیرا طبقات پائین دیگر پولی ندارند تا به دولت کمک کنند، طبقات بالا هم در در دولت نفوذ دارند و پولی به آن نمی پردازند و به همین دلیل آن دولت یا در جنگ شکست می خورد و یا به دلیل کمبود منابع مالی برای نوسازی سیاسی و نظامی از درون متلاشی می شود. زیرا در این شرایط قدرت دچار رکود شده که همین عامل شکل گیری انقلاب است. البته همین آقای گلدستون با وقوع انقلاب اسلامی و انقلاب نیکاراگوئه که در همان سال 1979 میلادی به وقوع پیوست، از نسل چهارمی هم یاد می کند، نسلی که در واقع با اختلالی که این دو انقلاب در نظریه پردازی مرسوم انقلاب ایجاد کردند، شکل گرفت. چون این دو انقلاب ویژگی های خاصی داشتند که کمتر با آن سه نسل پیشین، و بخصوص با نسل سوم، یعنی ساختارگراها، قابل بررسی بود. اما نکته مهم این است که اغلب نظریه پردازان غربی با ملاک ها و معیارهای جوامع غربی درباره پدیده انقلاب در سایر کشورها نظریه پردازی می کنند.
اگر به بررسی های آنها هم نگاهی داشته باشیم در میابیم که آنها بیشتر جوامع غربی را مد نظر دارند، و ما می دانیم که غرب فرهنگ و تاریخ خاص خود را دارد. بنابراین نتیجه ای هم که به دست می آورید فقط به جوامع غربی قابل تعمیم است و مشکل می توان آنها را در بررسی جوامع شرقی هم به کار گرفت.
بعد از پیروزی انقلاب هم این اشتباه در غرب تکرار شد. بسیاری از نویسندگان غربی، و همچنین نظریه پردازان غرب محور خودمان بر اساس نظریه های غربی درباره انقلاب اسلامی بحث کردند. طبیعی است که نظریه ای که براساس شناخت جوامع غربی تنظیم شده، نمی تواند به خوبی و به شکلی جامع و کامل انقلابی را که خارج از آن چهارچوب ها اتفاق افتاده، درک کند و درباره زمینه های وقوع و علل آن اظهار نظر کند. فکر می کنم که غرب همیشه یک خط سیر واحد را پیگیری می کند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران تا به حال همین کار را کرده است. در پاسخ به پرسش شما که گفتید ما پس از انقلاب اسلامی به سرعت درگیر بحران جنگ تحمیلی شدیم و با این فرض می گوئیم که در سال های نخستین پیروزی انقلاب اسلامی، فرصت مطالعه و نظریه پردازی در بیرون ایران بیشتر از داخل ایران فراهم بوده، باید بگویم که ما تغییر آشکاری را در این زمینه نداریم. زیرا بحث علمی چندان تابع چنین شرایطی نیست. خط سیری که درباره نظریه پردازی در زمینه انقلاب اسلامی بوده تا کنون تفاوت آشکاری نکرده است.
*به هر حال حجم آثار نسبت به گذشته به شکل قابل توجهی افزایش یافته و می توانیم از رشد کیفی آن هم صحبت کنیم. اما منظور این است که آیا نظریه پردازی در زمینه انقلاب اسلامی از سال های اولیه پیروزی انقلاب، تا کنون رشدی داشته است؟
**ما خطوطی فکری داشتیم که همان ها هم تا امروز هم ادامه یافته اند. ما از زمان پیروزی انقلاب تا کنون دیدگاه های متفاوتی را درباره انقلاب خوانده ایم. بخش قابل توجهی از مطالعات بر جنبه های فرهنگی و نقش فرهنگ و ایدئولوژی و رهبری در وقوع انقلاب اسلامی تاکید دارند. بخشی از نویسندگان هم رویکرد جامعه شناختی دارند، و یا رویکردی با سایر رشته ها نظیر زبان شناسی و روانشناسی. بخش دیگری هم هست که رویکرد اقتصادی و یا سیاسی صرف دارد، برخی ها هم با نگاهی «چند علتی» به مقوله انقلاب اسلامی می پردازند. پس ممکن است که به قول شما حجم نوشته ها افزایش یافته باشد، اما پرسش این است که چرا درباره انقلاب اسلامی ایران این همه نوشته وجود دارد؟ که البته با توجه به شرایط زمانی ممکن است که تفاوت هائی با هم داشته باشد، اما به نظرم باید به این سئوال پاسخ داده شود. انقلاب های بسیاری در دنیا رخ داده، اما چرا درباره انقلاب ما این همه کتاب رساله دانشگاهی و مقاله وجود دارد؟ واقعا ما این حجم نوشته را درباره انقلاب های مشابه انقلاب اسلامی ایران، مانند انقلاب نیکاراگوئه، الجزایر، ویتنام و... نمی بینیم. این امر دلایل مختلف دارد، از جمله ویژگی های خاص انقلابی که در ایران رخ داده است. هانا آرنت در کتاب «انقلاب» که مربوط به دهه شصت است، به بررسی پدیده انقلاب پرداخته و معیار خود برای بررسی را هم انقلاب فرانسه قرار داده است. او در آن کتاب وقتی که درباره انقلاب در عصر مدرن بحث می کند، می گوید که انقلاب ها پدیده هائی «دنیوی» هستند. هانتینتگتون هم که بحث توسعه و نوسازی را در عصر مدرن پیش می کشد، «سکولاریزه شدن فرهنگ» را مطرح می کند. آنهائی که مانند هانتینتگتون از «سکولاریزه شدن فرهنگ» به عنوان یک بحث کلیدی یاد می کنند، در واقع در نقطه مقابل تحلیل انقلاب اسلامی قرار می گیرند.
بنابراین در عصری مدرن در جائی از جهان چنین انقلابی رخ می دهد که همه نظریه ها را با اختشاش مواجه می کند. مثلا فوکویاما در آخر به لیبرال دمکراسی می رسد، انقلاب همه این نظریات را زیر سئوال می برد، به قول میشل فوکو، انقلاب ایران، یک انقلاب فرامدرن است. فرامدرن نه به این معنائی که پست مدرن های امروز می گویند، بلکه آنها می گویند که وقوع انقلاب ایران نشان داد که اختلالی در مدرنیسم رخ داده است. چون این انقلاب یک نمونه خوب و روشن است برای چیزی که مدرنیسم را تایید نمی کند. یکی از دلایل اصلی کثرت نوشته ها همان اختلالی است که انقلاب اسلامی ایران در پارادایم موجود انقلاب ها ایجاد کرد. البته دلایل دیگری هم داشت، به هر حال انقلاب در ایران رخ داد و یک موقعیت کاملا راهبردی دارد، اکنون ثابت شده است که تغییرات و تحولاتی که در ایران رخ می دهد، در امنیت ملی امریکا نقش دارد. همیشه ایران به دلیل اهمیت استراتژیک خود این ویژگی ها را داشته است. کشور ما به خاطر مساله نفت و خلیج فارس در منطقه بسیار مورد توجه است. وقتی که انقلاب اسلامی پیروز شد می توانست بر نهضت های اسلامی هم در لبنان، فلسطین و شمال افریقا تاثیر بگذارد.
پس بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران کشورهای غربی و موسسات تحقیقاتی آنها برای منافع خودشان هم که شده، تصمیم گرفتند که این انقلاب خاص در ایران را بررسی کرده و شناسائی کنند. چون می توانستند از وقوع انقلاب در نقاط دیگر جهان را که به ایران شبیه است، پیشگیری کنند. قاعدتا انقلاب در مرزهای خود نمی ماند و به کشورهای دیگر صادر می شود، بنابراین کشورهائی که نزدیکی مذهبی و فرهنگی بیشتری با ما دارند از انقلاب اسلامی ایران تاثیر می گیرند، یکی از دلایل فراوانی نوشته ها هم همین است. پس آنها انقلاب را می شناسند تا از وقوع آن در نقاط دیگر جلوگیری کنند، همانطور که گفتم در این میان دلایل دیگر هم مربوط به موقعیت استراتژیک ایران است. به طور خلاصه می توان گفت که فراوانی نوشته ها به دلیل ویژه بودن انقلاب است که موسسات مختلف سعی در بازشناسی آن دارند تا بتوانند نتایج تحقیقات خود را مورد استفاده قرار دهند. ممکن است در شرایط مختلف حجم نوشته ها زیاد شود، این طبیعی است. اما خطوط فکری تغییرات چندانی نکرده است. اتفاقا به نظرم این موضوع نشان دهنده نکته مثبتی است. چون ما می توانیم کارهائی را که در این زمینه انجام شده، راحت تر بشناسیم و بتوانیم در واقع نقاط ضعف و قوت آنها را بازشناسی کنیم. و این می تواند زمینه ای برای توسعه یک نظریه خودی در رابطه با انقلاب اسلامی ایران و در کل پدیده انقلاب باشد.
*شما از خاص بودن انقلاب اسلامی ایران صحبت کردید. یکی از ویژگی های مهم انقلاب ما هم بحث «ولایت فقیه» در رهبری آن است. حال بگوئید که در عالم نظر و در مطالعاتی که در زمینه انقلاب انجام شده، چگونه این ویژگی خاص مورد بررسی قرار گرفته و در این زمینه، چه تلاش های در زمینه نظریه پردازی صورت گرفته؟ و در کل چگونه از فقه به نظریه پردازی های انقلاب اسلامی رسیده و جایگاه آن در نظریه پردازی انقلاب اسلامی چیست؟
**ولایت فقیه به یک معنا به بحث رهبری انقلاب باز می گردد که البته در قانون اساسی ما هم نهادینه شده. از لحاظ سابقه تاریخی هم که نگاه کنید می بینید که بسیاری از فقهای ما در گذشته هم به موضوع ولایت معتقد بوده و به آن توجه کرده بودند، که در میان آنها می توان مثلا از فاضل نراقی و فقهای دیگر نام برد. پس می بینید که این بحث از گذشته مطرح شده و تا زمان انقلاب اسلامی و تا کنون هم ادامه دارد و در قانون اساسی هم ثبت شده است. ما در دسته بندی هائی که از فرضیه ها و نظریه هائی که در زمینه انقلاب ارایه می دهیم، کسانی را که در دسته نظریه پردازان فرهنگی قرار می گیرند یعنی کسانی که معتقد به دلایل فرهنگی هستند جدا می کنیم و معتقد هستیم که تحلیل های اساسی به بحث های فرهنگی توجه جدی دارند. علت آن هم بسیار آشکار است. همه تحولات انقلابی که در تاریخ کشورمان رخ داده، از گذشته، به فرض قیام تنباکو و جلوتر مشروطه و حتی دوران رضا خان و در زمان محمدرضا شاه، در همه این دوران ها نقش روحانیت طراز اول است، بویژه در آوردن مردم به صحنه و سازماندهی توده ها و آوردن آنها به صحنه روحانیت نقش طراز اول دارند. حال درست است که در برخی حرکت ها و جنبش ها کسان دیگری هم بودند و در نهایت هم آنها به آن حرکت مسلط شدند، ولی رهبری این حرکت ها و آوردن مردم به صحنه ی حرکت، عمدتا توسط روحانیت صورت گرفته است.
یکی از نویسندگان غربی به نام ماکس وبر جمله جالبی دارد، او می گوید، برای اینکه ببینید نقش یک عامل در وقوع یک حرکت تا چه اندازه هست، یک لحظه در ذهن خود تصور کنید که اگر آن عامل نبود آیا آن حرکت اتفاق رخ می داد. واقعا اگر نقش عوامل فرهنگی را جدا کنیم، می توانیم بگوئیم آیا اساسا در ایران انقلابی رخ می داد؟ چون توده های مردم به رهبری حضرت امام (ره) در انقلاب شرکت کردند و این انقلاب را با رهبری روحانیت و با سازماندهی مردم که از طریق مساجد و مراکز مذهبی صورت می گرفته بود، به پیروزی رسید. این بحث در ارتباط با رهبری فرهنگی است. بحث ولایت فقیه هم بخشی از ایدئولوژی انقلاب اسلامی ایران را تشکیل می دهد.
اتفاقا جالب است که در اینجا به شما بگویم که به عنوان مثال در انقلاب های دیگر مثل انقلاب روسیه و فرانسه، و یا هرکدام از انقلاب های معاصر جهان که شما مثال بزنید، فقط یکم عامل، و در واقع فقط یک ایدئولوژی آن انقلاب ها را شکل داده، مثلا در انقلاب فرانسه بیشتر بحث های لیبرالیسم و آزادی مطرح است، در روسیه بیشتر سوسیالیسم و بحث ها اقتصادی. در انقلاب اسلامی و ایدئولوژی آن، همه این بحث ها وجود دارد، به علاوه یک سری ویژگی های خاص دیگر که مربوط به خود این انقلاب است. مثلا بحث آزادی، عدالت اجتماعی، استقلال هم در انقلاب اسلامی ایران در کنار بحث توسعه در زمینه های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جایگاه خاص خود را داشته و بحث ولایت هم در کنار همه این ها وجود دارد، بنابراین مجموعه همه این ها هست که ایدئولوژی انقلاب اسلامی را شکل می دهد، در عمل هم ثابت شده که ایدئولوژی انقلاب اسلامی، نسبت به سایر انقلاب های معاصر که هر کدام به یکی از این موارد متکی هستند، خود را بسیار کاراتر نشان داده است. شما به بحث استقلال توجه کنید، مثلا نهضت آزادی بخش الجزایر که در سال 1962 هم به پیروزی رسید.
اما پس از آن انقلاب در حال حاضر، کشوری وابسته به فرانسه است، فرانسه ای که صد و سی و دو سال این کشور را در اشغال خود داشت. امروز دولت الجزایر باز هم به همان وضعیت گذشه خود بازگشته، در الجزایر هم هیچ پیشرفت قابل توجهی در سال های پس از انقلابش رخ نداده است. این در واقع نشان دهنده نقصان در ایدئولوژی انقلاب ها است همانطور که گفتم، در انقلاب ایران هم بحث استقلال هست، در کنارش آزادی و عدالت اجتماعی هم هست، در کنارش بحث حکومت دینی هم هست که خود را از طریق بحث ولایت فقیه نشان می دهد. همه کسانی که در ارتباط با دیدگاه فرهنگی نظر دادند به نوعی بحث ولایت فقیه را هم در مطالعات خود مورد توجه قرار دادند. ما بحث های ولایت فقیه را می توانیم در چهارچوب این دیدگاه هال مطرح کنیم. البته در دیدگاه های دیگر هم این طور نیست که به آنها بی توجهی نشده باشد، منظورم دیدگاه های جامعه شناختی، روانشناختی است و یا موضوع انقلاب نزد کسانی است که بیشتر با دیدگاه های اجتماعی و سیاسی مطلب می نویسند. البته این ها اساسا جامعه شناختی فکر می کنند. فرهنگی فکر نمی کنند. تاکید بیشتر برای ما آن بخشی است که بر مسائل فرهنگی تاکید می کنند.
*پس ظاهرا انقلاب اسلامی که از الگوی ثابت و رایج انقلاب های معاصر جهان پیروی نکرده، با توجه به مسائل فرهنگی که متغیر هم هستند، در حال حاضر نیاز به نظریه پردازی های جدیدتر دارد.
** نه به این معنی که ما نیاز به یک نظریه پردازی جدید داریم. اگر شما پارادایم موجود در غرب را در نظر بگیرید، این قابل نقد است. ما گاهی از یک انقلاب مشخص صحبت می کنیم و گاهی هم از پدیده انقلاب به طور کل. بحث های نظری که در زمینه پدیده انقلاب وجود دارد، جنبه فراگیری بیشتری دارد، چون می خواهد انقلاب های متنوعی را در دل خود جای دهد. انقلاب هائی که هر کدام ماهیت های متفاوت خود را دارند، ممکن است که مثلا در کشوری مثل فرانسه بیشتر دلایل سیاسی باعث انقلاب شده باشد، و در روسیه هم دلایل اقتصادی در اولویت باشند. حال باید یک تئوری داشته باشند که هر دو طیف کاملا متفاوت را در برگیرد.
بنابراین باید یک تئوری کلی تر شکل گیرد. ما معمولا برای تحلیل انقلاب، حال چه انقلاب اسلامی ایران و چه انقلاب های دیگر؛ می توانیم فرضیه ها و تئوری های کلی تر هم داشته باشیم. مثلا در نوشته هائی درباره پدیده انقلاب آمده است که چهار دلیل برای وقوع انقلاب وجود دارد. مثلا در بحث های کلی تر نارضایتی، رهبری، مسائل ایدئولوژی انقلابی، وقوع یک روحیه انقلابی و... که ممکن است به عنوان عوامل وقوع یک انقلاب باشد. این عوامل با مکانیسم خاصی به پیروزی یک انقلاب منجر می شود. این تئوری می تواند وجود داشته باشد. اما وقتی که درباره یک انقلاب خاص صحبت می کنیم، باید همه ویژگی های خاص آن را ضمن در نظر گرفتن در این تئوری کلی قرار دهیم. اگر ما بحث های فرهنگی را مورد توجه قرار دهیم، می توانیم در حقیقت هم آن تئوری کلی را تایید کنیم، و هم می توانیم خود انقلاب اسلامی ایران را بر این مبنا تحلیل کنیم. این که گفتید آیا یک نظریه پردازی جدید لازم است، فکر می کنم که بیشتر به یک نوع جمع بندی این بحث ها نیاز داریم. کارهای بسیار خوبی در رابطه با ارزیابی دیدگاه های انقلاب اسلامی ایران تا به حال انجام و توسعه داده شده است. مثلا در ارتباط با دیدگاه های جامعه شناختی تحلیل های بسیار خوبی داریم.
یک سری از نوشته ها بر مبنای نظریه «محرومیت نسبی» تد رابرت گر نوشته شده که آقای فرخ مشیری هم بر اساس آن کتابی با عنوان «دولت و انقلاب اجتماعی» نوشته و انقلاب اسلامی ایران را تحلیل کرده است. مثلا ماروین زونیس بر اساس روانشناسی شخصی محمدرضا شاه درباره انقلاب ایران نظر داده است. آقای حسین بشیریه با استفاده از تئوری منحنی جی که از جیمز دیویس هست به انقلاب اسلامی ایران پرداخته و نقدهای بسیار خوبی در ارتباط با این ها وجود دارد. یک عده از نظریه پردازها هم با استفاده از نوشته های سیاسی کار کردند. مثلا کتاب آقای آبراهامیان، «ایران بین دو انقلاب» که بر اساس نظریه «توسعه نامتوازن» ساموئل هانتینگتون نوشته شده است. یکسری هم بر مبنای نوشته های چارلز تیلی و نظریه «بسیج منابع» او نوشتند. بعضی دیگر هم نظریه هانتینگتون و تیلی را ترکیب کرده و نظریه جدیدی درباره انقلاب اسلامی ایران عرضه کردند. که این هم سیاسی است.
در نظریه های اقتصادی بیشتر مارکسیست ها و نظریه پردازان غربی دیگر جای می گیرند. نظریه های سیاسی و اقتصادی تاکنون به خوبی مورد نقد و بررسی قرار گرفته اند. نظریه های چند علتی هم هستند که فاکتورها و عواملی را از نظریه های جامعه شناختی و روانشناختنی و به علاوه اقتصادی و سیاسی اخذ می کنند. این ها معمولا از این ایراد برخوردار هستند که نمی توانند به خوبی میان عوامل سیاسی و اقتصادی و روانشناختی پیوند محکمی برقرار کنند. در این نوع نظریه پردازی ها نویسنده نمی داند اولویت با کدام است. معتقدم که باید به این نکته توجه کنیم که در کنار عوامل روانشناختی، سیاسی و اقتصادی، اولویت با عوامل فرهنگی بوده، زیرا عامل فرهنگی پیونددهنده سایر عوامل است. ما نمی توانیم نقش عوامل فرهنگی را نظیر رهبری، روحانیت، مراسم و مراکز مذهبی و ... را در شکل گیری انقلاب نادیده بگیریم، در آغاز صحبتم آن جمله از ماکس وبر را نقل کردم که می گفت آیا بدون آن عامل امکان وقوع یک اتفاق وجود دارد، به یاد دارید؟ در واقع ما نمی توانیم بدون عوامل فرهنگی مذکور از امکان وقوع انقلاب حرف بزنیم. اگر عوامل جامعه شناختی نبودند، باز هم امکان داشت که انقلاب اسلامی شکل گیرد، اما نمی توانیم بدون در نظر گرفتن عوامل فرهنگی از امکان وقوع انقلاب اسلامی ایران بحث کنیم. حال بحثم را این طور خلاصه می کنم: ما می توانیم در عین پذیرش سایر عوامل نقش طراز اول را در تحلیل انقلاب اسلامی ایران، به عوامل فرهنگی بدهیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات