شهریار زرشناس
یکی از جریان های فلسفی ـ جامعه شناختی جهان غرب در قرن بیستم که آرای آن به ویژه در قلمرو اندیشه سیاسی از نفوذ و اعتبار بسیاری برخوردار گردید، جریان اندیشه ای موسوم به «مکتب فرانکفورت» و یا «حلقه انتقادی» است. اگرچه رویکرد فکری حاکم بر «مکتب فرانکفورت» را نمی توان در معنای دقیق کلمه یک اندیشه پست مدرن دانست اما به جهت برخی شباهت ها و نزدیکی ها، برخی کارشناسان و مورخان تاریخ اندیشه معاصر، مکتب فرانکفورت را نیز در زمره پسامدرنیست ها طبقه بندی کردهاند.
آغاز شکل گیری مکتب فرانکفورت به سال 1923 میلادی و تاسیس «موسسه پژوهش اجتماعی» وابسته به دانشگاه فرانکفورت برمی گردد. البته در آن زمان نامی از مکتب فرانکفورت در میان نبود و هنوز اصلی ترین چهره های تئوریک این مکتب نیز به عضویت موسسه پژوهشی اجتماعی دانشگاه فرانکفورت درنیامده بودند. تاریخ حیات مکتب فرانکفورت از زمان تاسیس موسسه پژوهش اجتماعی می توان به چهار دوره تقسیم کرد:
1) دوره تاسیس موسسه پژوهش های اجتماعی از سال 1923 تا 1930.
2) دوره تغییر مدیریت موسسه و فعال شدن پژوهش های موسسه در مباحث فلسفی و شکل گیری نوعی هویت مشخص برای مکتب فرانکفورت که در این دوره اکثر پژوهش گران موسسه به دلیل روی کار آمدن هیتلر در آلمان از این کشور مهاجرت می کنند. این دوره شامل سال های 1930 تا 1950 میلادی میشود.
3) دوره شکوفایی و اوج گیری فعالیت های «حلقه انتقادی» تحت عنوان مکتب فرانکفورت که در این دوره «هربرت مارکوزه» به چهره برجسته و سخنگوی مکتب فرانکفورت بدل می گردد. محل استقرار اعضای اصلی مکتب در آلمان و ایالات متحده آمریکا است. بازه زمانی این دوره، سال های 1950 تا 1970 میباشد.
4)دوران افول و انحطاط مکتب فرانکفورت که از دهه 1970 میلادی آغاز می گردد و به انحلال این مکتب می انجامد. به خصوص که طی این دهه اکثر چهره های برجسته «حلقه انتقادی» می میرند و شاگردان و وارثان مکتب فرانکفورت نظیر «هابرماس» از مواضع و رویکرد های اصلی آن به شدت دور میشوند.
از ایدئولوگ ها و تئوریسین های معروف مکتب فرانکفورت می توان از «والتر بنیامین» (متوفی 1941 میلادی) «اریک فروم»(م 1980 میلادی)، «تئودور آدورنو»(م 1969میلادی)، «ماکس هورکهایمر» (م 1973 میلادی) و «هربرت مارکوزه» (م 1979 میلادی) نام برد. نکته قابل تامل این که تقریبا تمامی چهره های اصلی تئوریک این مکتب، یهودی و آلمانی الاصل بودند. اعضای مکتب فرانکفورت را گروهی از نویسندگان و پژوهشگران علوم اجتماعی تشکیل می دادند که علی رغم تنوع دیدگاه ها و برخی اختلافات، در چند محور اصلی با هم اشتراک نظر و یا همسویی تقریبی داشتند. جوهر اندیشه حاکم بر مکتب فرانکفورت را می توان در آمیزش برخی مولفه های پسامدرنیستی با تفسیری هگلی از مارکسیسم (نئومارکسیسم) بیان کرد.
ویژگی های اصلی و محوری اندیشه موسوم به «حلقه انتقادی» یا مکتب فرانکفورت را می توان این گونه فهرست کرد:
مبانی فلسفی آرای این مکتب، ماتریالیستی است.
اعضای اصلی مکتب فرانکفورت معتقد به نوعی «نئومارکسیسم» هستند. این وجه از اندیشه آنها را به ویژه در آرای «والتر بنیامین»، «هربرت مارکوزه» و «ماکس هورکهایمر» می توان دید. مارکسیسم مورد نظر مکتب فرانکفورتی ها ا زنوع مارکسیسم رسمی مدل شوروی نبوده و بیشتر بر آرا و نوشته های دوران جوانی مارکس (قبل از 1848 میلادی) نقد مفاهیمی چون «از خود بیگانگی» توجه دارد.
نویسندگان مکتب فرانکفورت اغلب تمایل به آرا و تحلیل های فرویدیستی داشته و علاقمند به ترکیب آرای مارکس و فروید هستند. افرادی چون مارکوزه با تکیه بر آرای فروید درخصوص عواقب و عوارض «سرکوب جنسی»، نتایج ضداخلاقی و هرزه گرایانه درخصوص آزادی های بی قید و بند جنسی و رواج برهنگی و بی بندوباری و نادیده گرفتن مطلق حریم ها و موازین اخلاقی مطرح میکنند.
مکتب فرانکفورتی ها، «عقل ابزاری» دکارتی را مورد نقادی قرار داده و ظهور بوروکراسی و تکنوکراسی مدرن و شکل گیری رژیم های سرمایه داری لیبرال متکی بر توتالیتاریسم اجتماعی و پیدایی دولت های سوسیالیسم بوروکراتیک متکی بر توتالیتاریسم سیاسی را نتیجه آن میدانند.
در مبانی و اصول و مبادی و غایات اندیشه مکتب فرانکفورت هیچ وجه و یا گرایش دینی و یا مذهبی وجود ندارد و کلیت رویکرد آن ها صبغه اومانیستی و حتی ماتریالیستی دارد.
نویسندگان مکتب فرانکفورت ضمن مخالفت با رژیم های لیبرال ـ سرمایهداری به مخالفت با سوسیالیسم نوع شوروی نیز می پردازند. برخی از آنها اگرچه شعارهای تندی علیه دو قطب سرمایه داری لیبرال و سوسیالیسم بوروکراتیک مطرح می کرده اند، اما نهایتا فرد را دعوت به پذیرش مبانی و اصول اومانیسم و غرب مدرن می نمایند. از همین رو بود که گروه زیادی از دانشجویان رادیکال اروپایی پس از وقایع ماه مه سال 1968 میلادی، نویسندگان مکتب فرانکفورت را متهم به سازشکاری کرده و از آنها قطع امید کردند.
برخی نویسندگان مکتب فرانکفورت تئوری هایی درباره نقش تحمیق گر رسانه ها (و آنچه که «صنعت فرهنگ» می نامند) در جوامع مدرن غربی مطرح کرده اند که حاوی برخی نکات آموزنده و قابل تامل میباشد.
اگرچه نویسندگان مکتب فرانکفورت در پاره ای موارد انتقادات جالب و بعضا قابل تاملی را نسبت به رژیم های لیبرال دمکرات و سوسیال ـ بوروکرات وارد می کنند، اما به لحاظ مبنایی، عمیقا ریشه در خاک متافیزیک نیست انگار غربی و مراتبی از اندیشه اومانیستی داشته و بدان متعلق و متعهدند، از این رو نهایتا مخاطب خود را به تسلیم در برابر روح اومانیستی غرب مدرن (که سرمنشأ همه بلایا و آفات و امراض آن است) وامیدارند.