
اختصاصی بصیرت:نوشته: جاناتان کوک / ترجمه: اسماء اسدیپور
پس از تصرف غزه توسط حماس، تحریمهای اسرائیل و جوامع غربی علیه دولت فلسطین بیاعتبار شد. "جیدون لوی" اسرائیلی که گویا هنوز کمی عقل در سرش مانده به خوبی به این موضوع پی برده است که "گرسنگی، تشنگی و انسداد کمکهای بینالمللی، هوشیاری فلسطینیان را نمیخشکاند و اقدامات سیاسی آنها را تضعیف نمیکند." بلکه دقیقاً موضوع برعکس است. واقعیتهای موجود، بر نظرات تحلیلگرانی که با تحریم سیاسی موافق بوده و از آن دفاع میکنند، خط بطلان کشید. این تفکر ابلهانه که میشود با فشار آوردن بر مردمی رنج کشیده و بیپناه، دولت منتخب آنها را سرنگون کرد، کاملاً شکست خورده است.
بوش و اولمرت به هیچ وجه خم به ابرو نیاوردهاند، بلکه برعکس، در هفتههای اخیر حتی راضیتر از گذشته و متکبرانه ظاهر شدهاند. پس آیا "لوی" در تحلیل خود اشتباه کرده است؟
مشکلی که در تحلیل "لوی" وجود دارد این است که او تصور میکند هدف اسرائیل و آمریکا از تحریم سرنگون کردن حماس است. او فکر میکند که کمک و حمایت از فتح با هدف "ضربه خدمی" زدن به دولت فلسطینی حماس و تلاش برای برانگیختن مردم عادی فلسطین علیه دولت منتخب خودشان و در نتیجه روی کار آمدن فتح صورت میگیرد. خلاصه اینکه: اکثر شاهدان وقایع فلسطین فکر میکنند که سیاست اسرائیل و آمریکا فقط تغییر دولت فلسطین است.
اما اگر هدف از تحریمها این نباشد چه؟ و اگر هدف این نسبت پس واشنگتن و تلآویو به دنبال چه هستند؟
شباهت میان غزه و عراق عبرتآموز است. عراق نمونه بارز تحریم در سالهای اخیر در مشرق زمین است. تحریمهایی که برای گرسنه کردن یک ملت صورت گرفت و همه دیدیدم که نتیجه این تحریمها چه شد! این تحریم به مستحکمتر شدن دولت صدام منجر شد.
درست است که وقایع عراق و غزه کاملاً شبیه هم نیست: در عراق مردم خواستار خروج صدام حسین بودند اما راهی برای این منظور نداشتند، در حالی که اکثر مردم غزه حماس را میخواهند و خودشان در سال گذشته به آن رأی دادهاند. با این وجود، شاید غرب از تجربه تحریم در عراق به نتایج دیگری رسیده باشد.
تحریم عراق چه با این هدف صورت گرفته باشد یا نه، باعث ایجاد شکاف در پیوندهای درونی ملت عراق بود.
فقر و گرسنگی محرکهایی قوی برای تبدیل یک همسایه به یک همسایه هستند. جامعهای که در آن منابعی چون غذا، دارو، آب و برق محدود باشند، در حقیقت جامعهای است که در آن هر کس به فکر خودش است. جامعهای است که به راحتی به تکه تکه شدن خودتن در میدهد و این دقیقاً همان چیزی است که آمریکاییها بعد از حمله عراق در سال 2003 در مهندسی آن بوده و آن را دنبال میکنند. برخلاف مداخلههای اخیر آمریکا در دیگر نقاط جهان، در عراق صدام سرنگون شد، اما آمریکا نتوانست دست نشانده دیگری به جای او قرار دهد، واشنگتن در حقیقت به جای تغییر، رژیم را سرنگون کرد. همانطوریکه "دانیل پایپز" – یکی از ایدئولوژیستهای نومحافظه کاران در مورد حمله به عراق میگوید، "هدف از حمله به عراق تنها به سرنگونی یک دیکتاتور محدود شده بود و ضمانتی برای جایگزینی آن دیکتاتور وجود نداشت ایجاد ثبات در عراق نه مسئولیت اشغالگران است و نه باری به دوش آنها."
به جای صدام، آمریکا محدودهای را بهنام منطقه سبز (Green Zone) به وجود آورد تا از آنجا بتواند کمابیش عراق را کنترل کند و نفت عراق را بدزدد؛ تا از دور جنگ فرقهای بین شیعه و سنی خود آن را به راه انداخته را کنترل کند و هر روز تماشای عراقیهای قتلعام شده بنشیند.
واشنگتن در این میان به دنبال چیست؟ پایپز یک راهنمایی میکند: "زمانی که سنیها و شیعهها به جان هم بیفتند، غیر مسلمانها که همان نیروهای اشغالگر و متحدانشان هستند، کمتر ضربه میبینند جنگ داخلی در عراق در کوتاه مدت، یک استراتژی نیست، بلکه یک فاجعه بزرگ انسانی است."
به عبارت دیگر، به راه انداختن یک جنگ داخلی در عراق راه حل خوبی نبود و اساساً به این نیت سازماندهی میشود که مانع داده اختیار به عراقیها و شکلگرفتن مقاومت مؤثر در برابر اشغال آمریکا بود. در این میان بیش از 700 هزار نفر از مردم بیگناه عراق کشته شدهاند.
پشت پرده تجاوز به عراق و بهراه افتادن جنگ داخلی در این کشور در نتیجه سودمند برای اشغالگران دارد.
اولاً جنگ داخلی در عراق باعث تحلیل رفتن اتحاد مردم عراق و کاهش یافتن توان آنها برای پیوستن و حمایت از مقاومت در مقابل اشغالگران میشود. یعنی وقتی شیعه وسنی در عراق به جنگ با یکدیگر مشغول شوند، خسارات کمتری متوجه نیروهای آمریکایی است؛ و در نتیجه دزدی نفت عراق سادهتر میشود.
دوماً، جنگ داخلی دراز مدت فرآیند آرام و غیرقابل اجتنابی را در تقسیمبندیهای اجتماعی بهوجود میآورد. براساس گزارشات به دست آمده، تاکنون چهار میلیون عراقی مجبور به ترک خانههای خود شدهاند(دو میلیون به خارج از کشور گریختهاند و دو میلیون دیگر در خود عراق آوارهاند) اگر این روز ادامه پیدا کند، عراق به مناطق کوچک مجزا تقسیم میشود و یک عراق تجزیه شده راحتتر قابل کنترل و استثمار است.
سؤالی که در مورد فلسطین مطرح میشود این است که آیا در حال حاضر در غزه همین مدل در حال پیاده شدن است و آیا در آینده در کرانه باختری نیز همین طرح اجرا خواهد شد؟
لازم به ذکر است، بعد از اینکه فتح و حماس در مورد تشکیل دولت وحدت ملی به توافق رسیدند، نه اسرائیل و نه آمریکا برای سادهتر کردن تحریمها علیه دولت فلسطین هیچ قدمی برنداشتند. در حالیکه بعد از این توافق آمریکا و اسرائیل به سادگی میتوانستند به پیشبرد این توافق کمک کنند. زمانیکه توافق نامه مکه به امضای دو طرف فلسطینی رسید، گزارش تلاشهای آمریکا برای آموزش و تجهیز نیروهای جنبش فتح و وفادار به محمود عباس، تیتر اول روزنامهها شد.
حمایتهای آمریکا از فتح، همزمان با ادامه ربایش قانونگذاران حماس توسط اسرائیل در کرانه باختری، آنقدر ادامه یافت تا اینکه باعث شد رابطه فتح و حماس به تفرقه تبدیل شود. زمانیکه سرکرده امنیتی محمود عباس یعنی محمود دحلان با ترغیب آمریکا درصدد راهاندازی یک کودتا علیه حماس در غزه برآمد اولین ضربه به دولت منتخب فلسطین وارد شد.
آیا واقعاً فتح با اطلاع از ضعف نیروهایش میخواهد در غزه یک کودتا ترتیب دهد؟ یا شایعه کودتا علیه حماس توسط فتح چیزی جز نقشه اسراییل و آمریکا نیست که اعتماد حماس به فتح و در نتیجه وحدت ملی را هدف گرفته است؟ آیا واقعاً محمود عباس و محمود دحلان حقیقتاً امید به سرنگونی دولت حماس دارند و یا آنها ابلهانی هستند که فعلاً مورد استفاده اسراییل و آمریکا قرار گرفتهاند؟ اینها سؤالاتی است که شاید بعدها تاریخنگاران در مورد آنها پاسخهایی داشته باشند.
اما به نظر میرسد در این واقعه آنچه واشنگتن و اسرائیل برای فلسطینیان میخواهند انعکاس قوی و بزرگ آن چیزی است که در عراق پدیدار شد.
اسرائیل و آمریکا مطمئن بودند که هیچ خطری از جانب یک اجماع عمومی جدید در فلسطین آنها را تهدید نمیکند، اجماع عمومی جدیدی که با اسرائیل از در سازش درآید و گفتوگوی صلح با اسرائیل را آغاز کند. دولت وحدت ملی بوجود آمده در فلسطین باید این بندها را که پیشنهاد اسرائیل بود میپذیرفت:
بعد از دههها سوء نیت اسرائیل و افزایش دشمنی بین فتح و حماس احتمال پیدا شدن نقطه نظر مشترک میان فتح و حماس و تشکیل دولت وحدت ملی و سپس گذاشتن چنین شرایطی از طرف اسرائیل بسیار بعید بود. اما وقتی دولت وحدت ملی بوجود آمد، اسرائیل او را روبه نابودی کشاند.
این دقیقاً همان حالتی بود که اسرائیل میخواست، چرا که اسرائیل تمایلی به صلح پایدار و یا توافق پایانی با فلسطینیان ندارد. اسرائیل تنها میخواهد راهحلهایی را تحمیل کند که مطلوب خودش باشد و خواسته اسرائیل هم ایجاد امنیت در بیشتر سرزمینهای اشغالی به انحصار کشاندن آنها برای حکومت یهودی و رها کردن فلسطینیان ضعیف و تقسیم شدهای که نتوانند بهصورت جدی اسرائیل را به مبارزه بطلبند.
در عوض، حکومت ضعیف حماس در زندانی به اسم غزه و حکومت نامشروع فتح در کرانه باختری طرحی است که بسیار مورد رضایت اسرائیل و آمریکا است و این مدل بیشباهت به آنچه در عراق میگذرد نیست.
نوعی تفرقه انداختن و حکومت کردن که خصوصیت غرب وحشی است.
دقیقاً مانند عراق، آمریکا و اسرائیل میخواهند مطمئن باشند که هیچ فلسطینی مثل یاسر عرفات پیدا نشود.
دقیقاً مانند عراق، آمریکا و اسرائیل جنگ داخلی را جایگزین مقاومت در برابر اشغال کردهاند و همانطور که در عراق نفت را میدزدند، در فلسطین زمین را میدزدند. دقیقاً مانند عراق، آنها یک تقسیمبندی تغییرناپذیر و پایداری را بین غزه و کرانه باختری ایجاد میکنند تا بتوانند راحتتر این محلههای فقیرنشین و ضعیف شده را تحت کنترل خود درآورند و باز هم دقیقاً مانند عراق، عکسالعمل محتمل فلسطینیان به این حالت یک افراطیگری خوانده میشود و آنقدر روی این مقاومت تبلیغات سوء میکنند تا اینکه دعوی فلسطینیان در چشمان جوامع غربی ضعیف شود.
بعد از این چه برسر فلسطینیان خواهد آمد؟
اسرائیل هماکنون کاملاً افسار فتح را با مهارت تمام بعد از تحقیر فتح در غزه بدست گرفته است. محمود عباس از سخاوت اسرائیل برای اداره کرانه باختری بهره میبرد. یکی از سخاوتهای اسرائیل به محمود عباس اختصاص قسمت کلانی از 700 میلیون دلار بودجه مالیاتی متعلق به همه فلسطینیان(ازجمله مردم غزه) است که اسرائیل سالها از دادن این پول به فلسطینیان امتناع کرد. برطبق اخبار رسانههای اسرائیلی این هزینه توافقی بود بین محمود عباس و اسرائیل تا محمود عباس دوباره قصد ایجاد دولت وحدت ملی با حماس نکند.
هدف از این کار افزایش فشار بین نیروهای فلسطینی یعنی فتح و حماس و در نتیجه رسیدن به نقطه تفرقه این دو کرانه باختری و اما اطمینان از پیروزی فتح در این رویارویی است. اسرائیل امیدوار است فتح با حمایتها و پشتیبانیهای تلآویو و کمکهای نظامی از جمله اسلحه و آموزش نظامی توسط آمریکا بتواند حماس را شکست دهد و بعد از آن و در صورت بوجود آمدن تفرقه در حکومت غزه و کرانه باختری اسرائیل به آرزوی دیرینه خود خواهد رسید.
فلسطینیان تاکنون به گروههای زیادی تقسیمبندی شدهاند: تعدادی فلسطینیان تحت اشغال هستند، کسانی که بهعنوان شهروند درجه دوم اسرائیل هستند، کسانی که به آنها اجازه اقامت در بیتالمقدس داده شده، کسانی که در اردوگاهها در خاورمیانه زندگی میکنند، حتی در زیر این گروهبندیها، تعداد زیادی از گروهبندیهای کوچکتر هم دیده میشود. آوارگان و غیرآوارگان، آوارگانی که به عنوان شهروند در سرزمینهای دیگر زندگی میکنند؛ آوارگانی که از سرزمینهای دیگر طرد شدهاند؛ فلسطینیان هستند و دستهبندیهای دیگری از این دست. حال اسرائیل مهمترین تقسیمبندی خود را در سرزمینهای اشغالی دنبال میکند و پایههای آنرا مستحکمتر کرده و آن جداسازی کامل و تغییرناپذیر نوارغزه و کرانه باختری است. اسرائیل میخواهد پس از این سرنوشت این دو منطقه درهم گره نخورده باشد. اسرائیل میخواهد با حکومتهای جدا یکی را حماسستان و دیگری را فتحستان بنامد و جامعهی بینالملل و اسرائیل هم برخوردی متفاوت با هر کدام داشته باشند. دلیل اینکه چرا اسرائیل این تقسیمبندی را ترجیح میدهد دارای جهات مختلفی است: اول اینکه، غزه هماکنون میتواند توسط جوامع غربی یک سرزمین سوخته تلقی شود، رسانههای اسرائیل هماکنون مملو هستند از تفسیرها و گزارشات ارباب منشانه از برقراری امنیت در غزه و جلوگیری از وقوع یک بحران انسانی در غزه از جمله احتمال کمکهای غذایی از راههوایی از تجارب پیشین و همچنین سخنان تهدیدآمیز وزیر دفاع جدید اسرائیل، ایهود باراک، چنین برمیآید که اگر مردم نوار غزه ساکت ننشینند این بستههای غذایی خیلی سریع تبدیل به بمب خواهند شد و بر سر آنها فرود خواهد آمد.
به قول سران آمریکایی و اسرائیلی یک مسئله بهوضوح در مسائل امروز غزه بهچشم میخورد. اسرائیل میتواندبرای رساندن کمک به شهروندان و نظامیان در غزه با مردم کرانه باختری تبعیض قائل شود و اگر متحد نباشند صدایشان به هیچ کجا نمیرسد پس هیچ اعتراضی هم از جوامع غربی صورت نخواهد گرفت. اسرائیل امیدوار است که شعارهای ساکنان غزه در ساکنان کرانه باختری تأثیری نخواهد گذاشت و همیشه فتح و حماس را برای جلب حمایت اسرائیل به رقابت با هم بکشاند.
دوم اینکه: در هفتههای گذشته اولمرت و بوش در مورد حکومت فلسطینیان با هم ملاقاتهایی داشتهاند. هر دو در مورد پیشرفت سریع موضوع حکومت فلسطینی مشتاق هستند و این نشان از یک شرارت در تشکیل حکومت فلسطینی دارد. بیشک بوش و اولمرت به خوبی میدانند که هماکنون آنها تحت هیچ فشاری برای تشکیل یک حکومت منفرد و کارآمد در غزه و کرانه باختری نیستند چیزی که بوش یک بار قول تشکیل آن را داده بود. اسرائیل از محمود عباس که با حماس درگیر است نخواهد خواست که غزه را وارد حوزه حکومت خود کند و تنها کرانه باختری را به او میدهد.
سوم اینکه: جدایی غزه و کرانه باختری از هم ممکن است جان تازهای در طرح تکراری «همگرایی» اولمرت برسد و اگر لباس تازهای برتن این طرح بپوشاند. طرح همگرایی نیازمند مقدار کمی عقبنشینی از مناطقی از کرانه باختری است که جمعیت عظیمی از فلسطینیان در آن ساکن هستند و وقتی سال گذشته اسرائیل توسط حزبالله در جنگ 33روزه تحقیر شد این منطقه را به تسخیر خود درآورد، تعداد زیادی از مهاجران آنجا را به اسارت برد و رود اردن را در اختیار گرفت و دور تا دور آن منطقه را با جوی آب محصور کرد.
حال چرا اولمرت قصد دارد دوباره طرح همگرایی را زنده کند؟ به خاطر اینکه این طرح کلید امنیت منطقه دژ یهودیان است. این منطقه تنها مکان مطمئن برای اسرائیل از نظر رشد جمعیتی فلسطینیان است چرا که جمعیت فلسطینیان در بیتالمقدس به زودی بیشتر از اسرائیلیها خواهد بود و اسرائیل از این وضعیت میترسد.
اگر اشغالگری با همین شدت ادامه پیدا کند، برقراری امینت اسرائیل به خطر میافتد یعنی فلسطینیان بالاخره به تنها پاسخ عملی به اسرائیل پی میبرند: و آن هم حل کردن مشکلات حکومت فلسطین است، نیرنگ مکارانه اسرائیل این است که مسئولیت سرکوب مقاومت را در فلسطین برعهده رهبران فلسطینی قرار دهد، بدین وسیله اسرائیل مجبور میشود فقط پول زیادی بابت اشغال فلسطین به فلسطینیان بپردازد و دیگر هیچ، و قدم بعدی یک درگیری ضد آپاراتی برای ایجاد "یک" دولت اسرائیلی در سرزمین فلسطین خواهد بود.
بزرگترین مخالفتی که با طرح اولمرت در اسرائیل میشود – همینطور در مورد درگیری در غزه- نگرانی از این است که اگر نظامیان به صورت یکطرفه از این محله فقیرنشین عقبنشینی کنند، دست فلسطینیان برای به راه انداختن عملیاتهای استشهادی و فرستادن راکت به سمت اسرائیل با خواهد شد. اما اولمرت معتقد است پاسخی برای انتقادهای مخالفان طرحش پیدا کرده است. برای اولینبار او واقعاً مشتاق است کشورهای عربی همسایه را در ایجاد یک "دولت" فلسطینی درگیر کند. اولمرت مسیر اجلاس شرمالشیخ مصر را منحرف کرد و گفت قصد دارد که مشترکاً با اردن، مصر و محمود عباس به راه حلی که آغاز رابطه اسرائیل با فلسطین باشد برسند.
آیا منظور اولمرت شراکت با فلسطینیان است؟ سخنگویی از دفتر نخستوزیر در مصاحبهای با روزنامه جروزالمپست توضیح داد که چرا اسرائیل با محمود عباس، اردن و مصر ملاقات داشته است: «اینها چهار گروه هستند که مستقیماً از آنچه در اینجا میگذرد تأثیر میپذیرند و چیزی که ما نیازمند آن هستیم سطوح مختلفی از همکاریهای میان این چند گروه است.» سخنگوی دیگری از شکست در کشاندن عربستان سعودی به این جلسات ابراز ناراحتی کرد.
اینها همه نشان از یک تغییر اساسی در طرز تفکر اسرائیل دارد. تاکنون تلآویو به مسئله فلسطین به عنوان یک مسئله داخلی نگاه میکرد و چون این سرزمین را حق مطلق خود میداند از هرگونه گشاندن آن به بیرون جلوگیری میکرد.
اما هم اکنون دفتر نخست وزیری اسرائیل صراحتاً در مورد درگیر کردن عربها سخن میگوید نه تنها برای اینکه عربها نقش یک میانجی را این وسط بازی کنند و نه تنها برای اینکه امنیت مرزهایشان در مقابل قاچاق کالا را تأمین کنند بلکه به اسم مبارزه با تروریسم اسرائیل را یاری کنند. اسرائیل امیدوار است که از آنجا که مشخصاً مصر به اندازهی تلآویو از ظهور دولت حماس در نزدیکی مرزهایش نگران است، شاید بتواند مصر را برای ایجاد یک سیاست بازدارنده در مقابل مسلمانان غزه ترغیب کند همانطور که در مقابل اسرائیل چنین سیاستی را دارد.
همینطور، رقیب سیاسی اولمرت، بنیامین نتانیاهو، نه تنها خواستار درگیر کردن مصر در مسئله غزه است بلکه خواستار درگیر کردن اردن در مسئله کرانه باختری نیز هست.
امروز عربها به قول واشنگتن دولتهایی میانهرو - بخوانید سرسپرده- هستند که میشود بهعنوان کلید راهحلهایی جدید در مورد استقلال فلسطینیان و ائتلاف منطقهای از آنها استفاده کرد. تا زمانیکه اسرائیل یک رفیق خائن و وطن فروش مثل فتح در کرانه باختری داشته باشد و یک حکومت غیرقابل قبول از نظر آنها در غزه، معتقد است میتواند از عربها برای ایجاد صلح! در منطقه استفاده کند.
این تئوری در عمل چگونه خواهد بود؟ همانطور که نظریهپرداز هاآرتص میگوید، ما احتمالاً شاهد چندین حکومت فلسطینی در غزه، رامالله، جنین، جریکو و هبرون خواهیم بود، که هرکدام ممکن است بر سر جلب حمایت و پشتیبان و کمک از عربهای "میانهرو" با یکدیگر رقابت کنند و البته همه آنها در آن زمان در موقعیتی خواهند بود که اسرائیل و آمریکا از عمل این حکومتهای فلسطینی رضایت دارند.
به بیان دیگر، به نظر میرسد اسرائیل طرح دیگری را بهکار گرفته تا بتواند خودمختاری را مشغله ذهنی و دغدغهی اصلی فلسطینیان قرار دهد.
دفعهی قبل تحت لوای توافقنامه اسلو، فلسطینیان مسئول برقراری در نیمی از مناطق اشغالی شده و این دفعه، همانطور که زندانهای مجزا فلسطینیان به حکومتهای مجزا تغییر چهره داده است، اسرائیل معتقد است زندان جدیدی برای فلسطینیان پیدا کرده است و آن دنیای "عرب"هاست.