بسم الله الرحمن الرحیم
ناپایداری و سرعت تغییر دیدگاههای واشنگتن در قبال افغانستان همه را و حتی سیاستگذاران و مجریان دیپلماسی سردرگم آمریکا در این کشور را دچار حیرت کرده است . این پدیده را بایستی محصول طبیعی ابقای « رابرت گیتس » در وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون ) تلقی نمود.
با مروری به فهرست دیدگاهها و نقطه نظرات متفاوت آمریکا در قبال افغانستان بهتر می تواند به ریشه های این سردرگمی ها و نگرانیها پی برد و آنرا کالبد شکافی کرد.
آمریکا خواهان سرکوب و نابودی گروههای تروریستی از قبیل طالبان و القاعده است و دنیا را برای مقابله با تروریسم بین الملل به همکاری فرا می خواند. تمامی کشورها در معرض این دعوتند و باید نشان دهند که « یاباما هستند یا با تروریستها » !
طالبان بایستی ریشه کن و محو شود تا منطقه و بلکه جهان روی آرامش به خود ببیند.
طالبان 3 دسته هستند : تندروها میانه روها و بیکارانی که بخاطر گذران زندگی به طالبان پیوسته اند . آمریکا با میانه روها همکاری می کند برای بیکاران هم ایجاد شغل خواهد نمود و فعلا به آنها کمک مالی ارائه خواهد کرد تا با تندروها بجنگند!
آمریکا از افغانستان خارج می شود چون جنگ در فاز نظامی بیهوده است و ما را به هدف نمی رساند.
جنگ با طالبان از همان ابتدا اشتباه استراتژیک بود و نبایستی از اساس شکل می گرفت .
آمریکا هرگز از افغانستان خارج نخواهد شد. چون تروریستها جای خالی ما را پر می کنند.
آمریکا بر تعداد نظامیان خود در افغانستان به استعداد 40 هزار نفر می افزاید . ما برای جنگ با تروریستها برنامه داریم .
آمریکا هیچ نیروی دیگری به افغانستان اعزام نخواهد کرد. استراتژی افزایش نیروها قبل از اجرا شکست خورده است .
اعضای ناتو وخامت اوضاع در افغانستان را درک نمایند و با اعزام نیروی بیشتر به افغانستان موافقت کنند.
البته جزئیات بیشتری از این مواضع با تنوع فراوان تری را بایستی بعنوان مواضع متزلزل واشنگتن در قبال افغانستان تلقی کرد. نه تنها متحدان واشنگتن که حتی سیاستگذاران و مجریان دیپلماسی آمریکا هم نمی دانند که سرانجام دیدگاه کلی واشنگتن در قبال این کشور چیست و تا کی این دیپلماسی به قوت خود باقیست
در چنین شرایطی ژنرال « مک کریستال » از فرماندهی ارتش آمریکا در عراق به افغانستان منتقل شد تا برای تدوین استراتژی جدید واشنگتن در این کشور طرحی را آماده کند. این طرح در واشنگتن عرضه شد ولی چندان مورد استقبال قرار نگرفت و حتی در مورد کارآئی و موفقیت آن نیز دیدهائی وجود داشت . رهبران کنگره در این خصوص نگرانند که مبادا طرح افزایش نیروها نتواند اهداف و برنامه های واشنگتن را به جائی برساند و در عین حال بر وخامت اوضاع بیفزاید و تلفات نظامیان آمریکائی را نیز افزایش دهد.
البته این دیدگاه مقامات کنگره اکنون توسط « کارل ایکنبری » سفیر کنونی آمریکا در کابل نیز مورد تاکید و حمایت قرار گرفته است . وی با ارسال یک گزارش محرمانه بنیان استدلال ژنرال « مک کریستال » درخصوص ضرورت افزایش نیروهای نظامی در افغانستان را به زیر سئوال برده و با آن بطور جدی مخالفت کرده است .
البته در واشنگتن وبویژه در « پنتاگون » مرسوم است که ژنرالها به راحتی دیدگاه سیاستمداران را رد می کنند و آنها را به عدم آشنائی به رموز نظامی گری متهم می نمایند ولی از بدشانسی ژنرال مک کریستال و همفکرانش « ایکنبری » هم یک ژنرال بازنشسته است و مواضعش در مراکز تصمیم گیرنده با دقت و وسواس شنیده می شود. این بدان معنی است که تا اینجای قضیه دیدگاه ژنرال مک کریستال پیرامون ضرورت افزایش نیروها در افغانستان مردود تلقی می شود ولاجرم بایستی طرح جدیدی به غیر از نسخه های همیشگی پنتاگون ارائه گردد که بتواند راهکاری برای خروج نسبتا آبرومندانه از افغانستان باشد.
طبعا سئوال جدی امروز در مراکز تصمیم گیرنده چه در آمریکا چه در انگلیس و چه در مقر « ناتو » اینست که آیا اساسا راهکاری برای تصمیم سازیهای اطمینان بخش وجود دارد که ابزارهای تاثیرگذار آن در اختیار ارتشهای « ناتو » باشد دولتهای آلمان فرانسه کانادا و حتی دولتهای کم اهمیت تر از اعضای ناتو برای این سئوال پاسخ مثبتی پیدا نکرده اند و رمز مخالفت جدی اعضای ناتو باطرح واشنگتن برای افزایش تعداد نظامیان در افغانستان هم دقیقا به همین مسئله باز می گردد که اساسا ادامه جنگ در افغانستان قابل توجیه نیست و کوچکترین امید و انتظار منطقی برای پیروزی در این جنگ وجود ندارد.
صرفنظر از دلایل تکنیکی و تاکتیکی در ایجاد چنین فضای پرابهامی علت اصلی بروز این وضعیت جهنمی را بایستی در تغییرات سریع دیدگاههای واشنگتن جستجو کرد که عدم ثبات رای و عقیده در پنتاگون باعث چنین پدیده ای شده است . اما سئوال جدی تر اینکه چرا اوباما بیش از بوش کوچک در این فرایند پرشتاب غافلگیر شده است پاسخ این سئوال را بایستی در « دوگانگی کانون قدرت در آمریکا » جستجو کرد که به علت ابقای « رابرت گیتس » وزیر دفاع بوش در دوره حاکمیت دمکراتها به وجود آمده است . در واقع گیتس را باید جزو جناح جنگ افروز محافظه کارانی ارزیابی کرد که با شروع و تداوم جنگ در افغانستان درصدد تامین اهدافی بوده اند که شاید هنوز هم به درستی و به کمال تمامی ابعاد آن فاش نگردیده است .
امروزه کاخ سفید و تیم دستیاران اوباما چیزی را می گویند و دقیقا به طور همزمان جناح جنگ افروز نومحافظه کاران از طریق پنتاگون و ارتش ساز دیگری را می نوازند و تعمدا برای تداوم جنگ و تداوم حضور نظامی در افغانستان عراق زمینه سازی می کنند. این پدیده یکبار دیگر « ریشه های بحران تصمیم گیری » در واشنگتن را آشکار می سازد.
اوباما و دستیارانش هر اندازه برای مهار جنگ در افغانستان و عراق خوشبین باشند یقینا تا زمانیکه « اختیارات تصمیم سازی در پنتاگون » در انحصار نومحافظه کاران و تیم « رابرت گیتس » باشد هرگز قادر به تامین اهداف خود و زمینه سازی برای تحقق برنامه های خود نخواهند بود . اگر بوش با ادعای ضرورت جنگ علیه تروریسم در دور دوم انتخابات هم پیروزی خود را تضمین کرد و 8 سال در کاخ سفید ماندگار شد تا به اصطلاح فرماندهی جنگ در این « جنگ نیمه تمام » ثابت بماند و جنگ را هدایت کند یقینا به همین دلیل اوباما قادر نخواهد بود در دور آینده بر مسند ریاست جمهوری باقی بماند. چون اختیار و ابتکار ادامه جنگ نه در کاخ سفید بلکه در پنتاگون متمرکز شده و لاجرم نومحافظه کاران برای حفظ قدرت خود جنگ را و سیاستهای جنگی را تعمدا به بیراهه می کشانند. چرا که پیروزی احتمالی آن به نام دمکراتها ثبت خواهد شد و شکست آنهم به نام آنها باید به ثبت برسد و رقیب آنها از شکست در افغانستان است که بیشتر ضرر می کند. دقیقا به همین دلیل است که رمز تداوم نظامی گری در سیاست خارجی آمریکا را بایستی در ابقای گیتس در پنتاگون جستجو کرد. در واقع اشتباه استراتژیک دمکراتها با « ابقای وزیر دفاع بوش » آغاز شد و ناکامیهای پی در پی در صحنه جنگ را به تدریج و به ترتیب نصیب آنها خواهد کرد. آنچه این روزها رخ می دهد اختلاف نظر ژنرال « مک کریستال » و ژنرال « ایکنبری » نیست بلکه نشانگر تفاوت دیدگاه دمکراتها و نومحافظه کاران است . دمکراتها خواستار پایان فوری جنگ بودند ولی امروزه نومحافظه کاران به نام آنها خواستار تداوم جنگ و حتی گسترش ابعاد آن هستند شعاری که بر سردرگمی ها در واشنگتن افزوده و حتی به آن دامن زده است .