صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۰ دی ۱۳۸۸ - ۰۸:۰۱  ، 
کد خبر : ۱۳۵۴۶۳

نگاهی به زندگی ابوموسی اشعری


بصیرت:حکایت مصقله شیبان و فرار از حق به خاطر مال دنیا، واقعه ای گشوده و قابل تکرار برای همأ طرفداران راستی و صداقت است. راه مقابله با این رویداد، پند گرفتن از این وقایع و حوادث، در کنار توجه دائم به خدای تبارک و تعالی، مبارزه مستمر با نفس سرکش و روی نیارودن به آمال و مطامع پست و دور کننده از خداست. ضمن آن که توجه به جواب برادرش نعیم - که در پرتو ایمان خالص، به دعوت برادر، جوابی مأیوس کننده داد - نیز عبرت انگیز است.
ما چنان که در این داستان از «طه حسین» مصری در کتاب «علی و فرزندانش» بهره بردیم، پایان کلام را نیز به تحلیل او از رفتار مصقله و معاویه اختصاص می دهیم: که می گوید:
«مصقله تنهانبود. بلکه از عامأ مردم بصره و کوفأ گذشته، بسیاری از بزرگان وسران قوم نیز چنین بودند.
او اسیران را خرید و آزاد کرد، نه از آن که در بند پاداش خدایی باشد یا به خواهد کار نیکی کرده باشد؛ بلکه تنها برای آن که حس ّ تعصّب قبیله ای خود را خرسند کند و مکر ورزیدن با دستگاه خلافت را وسیلأ خشنود نمودن این گونه احساسات قرار دهد. آن گاه که امیر مؤمنان به خدعأ او پی ببرد و از وی خواستار حق شد، شکیبایی نتوانست، و آنچه را به گردن داشت، نپرداخت؛ بلکه به نزد کسانی که با خلیفه در جنگ بودند، گریخت و دوستی رها کرد و دشمنی گزید.
برخوردی که معاویه با وی کرد و خوشامدی که به او گفت، کم از خودداری وی از پرداخت وام و گریختن به شام نبود؛ این خود مکری و خدعه ای بود و پاداشی بود که هرگز شایستگی نداشت به مسلمان راستین چنان پاداشی داده شود. کار معاویه، آن گاه خوب بود که به جای مصقله، مردی از روم گریخته و نزد وی آمده باشد تا با او درکار قیصر حیله کند و آن مرد، دستیار معاویه در جنگیدن با کافران باشد. امّا این که معاویه کسی را در پناه گیرد که با امام خود، بی سبب کید ورزیده و پیمان شکسته و نزد او آمده تا کار عراق را به تباهی کشد، خود گواه است بر آن که معاویه با چه سیاستی می خواسته است دستگاه سلطنت جدید خود را براند. این سیاستی است که از بن بر دنیا، خواسته ها، سودها، آرزوها، هوسها و شهوتهای آن ساخته شده است.
در این جاست که فرق میان مذهب سیاسی علی که همه برای دین است و مذهب سیاسی معاویه که یکسره برای دنیا است، بخوبی آشکار می شود. »
«عبدا لله بن قیس بن سلیم» کنیه اش « ابوموسی»، در تاریخ به «ابوموسی اشعری» معروف است. مادرش زنی از «بنی عک ّ» بود که مسلمان شد و در مدینه درگذشت. برخی منابع، ابوموسی را در زمرأ مهاجران دوم به حبشه نوشته اند. و به نقل همین منبع، نویسندأ کتاب « تاریخ پیامبر اسلام» ابوموسی را از وابستگان به «بنی عبدالشمس» شمرده و نام او را در کنار «ابوحذیفه» و همسرش «سهله» از مهاجران دوم به حبشه ثبت کرده، که در سال هفتم هجری، با یک گروه شانزده نفره، به مدینه بازگشتند. در میان شانزده نفری که در پی ارسال نامأ رسول گرامی اسلام به « نجّاشی»، به مدینه بازگردانده شدند نیز نام ابوموسی در همین منبع ثبت شده است.
امّا برخی ابوموسی را از مهاجران به حبشه ندانسته اند؛ بلکه معتقدند ابوموسی بعد از آن که ایمان آورد، به سرزمین خود بازگشته و بعدها همراه گروهی از اشعریین، همزمان با بازگشت «جعفربن ابی طالب» و یارانش به مدینه، بر پیامبر وارد شد. وقتی که در یک زمان، هر دو گروه به مدینه آمدند، عدّه ای تصور کردند که ابوموسی و اشعریین از حبشه به مدینه آمده اند.
نویسندأ کتاب «سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب (ع) » به نقل از شرح نهج البلاغه « ابن ابی الحدید» و «درجات الرفیعه فی طبقات الشیعه» آورده است که ابوموسی اشعری جزو منافقان بوده که پس از بازگشت پیامبر از غزوأ « تبوک»، قصد داشتند که حضرت را ترور کنند. وی می نویسد:
«حذیفه که منافقین را می شناخت، دربارأ او ] ابوموسی[ می گوید: شما حرفهایی می زنید؛ امّا من شهادت می دهم که او دشمن خدا و رسولش می باشد و با آن دو در دنیا جنگ می کند، و دشمن است در روزی ]قیامت[ که مردم شهادت و گواهی می دهند. . . »
دربارأ پرچمدار امّت اسلام در قیامت «شیخ صدوق» نیز در «خصال»، ضمن روایتی از رسول گرامی اسلام آورده است:
«سومین پرچمدار گمراهی با جاثلیق این امّت، ابوموسی اشعری است. »
دربارأ این که ابوموسی از منافقانی بوده که شب هنگام، قصد ترور پیامبر اسلام را داشتند، از آن جا که نام این افراد به سفارش اکید رسول اسلام هیچ گاه بیان نشد، خلفا و مؤمنان اوّلیه، سخت از به کارگیری چنین منافقانی حذر داشته اند. امّا با توجّه به برخورد صحابه، خلفا و امام علی(ع) با ابوموسی، پذیرش این رأی دشوار خواهد بود. امّا بی گمان ضعفی اساسی در ایمان ابوموسی وجود داشته؛ زیرا به طور کامل، مطیع رأی خلفای ثلاث بود؛ امّا آن گاه که نوبت به خلافت امام علی (ع) می رسد، آشکار و پنهان نفاق می ورزد و از آن جا که حب ّ علی و ا هل بیت پیامبر علیهم السلام : یکی از ملاکهای ایمان نزد مسلمین شمرده شده، بی گمان ابوموسی رگه هایی از ضعف ایمان و بیماری نفاق داشته و عملکرد او در برابر امام علی(ع) گواه روشنی است بر بیماری ر وحی این پیر اشعری؛ چه اثبات شود که در زمرأ حمله کنندگان به رسول اسلام (ص) بوده یا اثبات نشود.
ابوموسی در سالهای هفتم تا دهم هجری، در صحنأ حوادث حضور داشته است. رسول گرامی اسلام(ص) برای سرکوبی «هوا زن» که در « اوطاس» اردو زده بودند، وی را همراه برادرش « ابوعامر»، با سپاهی اعزام نمودند. در این جنگ، ابوعامر به شهادت رسید و ابوموسی را جانشین خود کرد. « واقدی» در «مغازی» در این باره آورده است:
«. . . گویند ابوعامر به ابوموسی اشعری وصیّت کرد و پرچم را به او سپرد و گفت: اسب و سلاح مرا به حضور رسول خدا (ص) تقدیم کن. ابوموسی با آنها جنگ کرد و خدا فتح و پیروزی نصیب او کرد، و قاتل ابوعامر را کشت و اسب و اسلحه و ماترک ابوعامر را به حضور پیامبر (ص) آورد و گفت: ابوعامر چنین دستور داد و گفت به رسول خدا بگویید برایم استغفار فرماید. گویند رسول خدا (ص) برخاست و دو رکعت نماز گزارد و عرض کرد: خدایا ابوعامر را بیامرز و او را در زمرأ بلند پایگان امّت من قرار ده».
ابوموسی پس از جنگ «طایف» از سوی رسول گرامی اسلام (ص) برای آموختن فقه به مردم مکّه مأمور شده است. واقدی در این باره می گوید:
«]بعد از جنگ طایف[ پیامبر(ص) عتاب بن اسید را به استانداری مکّه منصوب فرمود و معاذبن جبل و ابوموسی اشعری را هم در مکّه برای آموزش قرآن و فقه و مسائل دینی به مردم، مأمور کرد. »
به روایت طبری، زمان وفات پیامبر اسلام (ص)، ابوموسی عامل ]کارگزار[ «مارب» بوده است. یعقوبی در زمان وفات رسول اسلام (ص) ابوموسی اشعری را از عاملان یمن دانسته است.
ابوموسی قبل از حکومت حضرت علی (ع)
ابوموسی اشعری در عهد خلافت « عمر» و « عثمان»، در زمرأ فقیهان زمان شمرده می شد. یعقوبی می نویسد:
«فقیهان زمان او ] عمر[ که دانش از آنان گرفته می شد، عبارت بودند از علی ابن ابی طالب، عبدا لله بن مسعود. . . ابوموسی اشعری و. . . »
یعقوبی همچنین ابوموسی را از فقیهان دورأ عثمان برشمرده است.
گویند ابوموسی اوّلین کسی است که به عمر، لقب امیرالمؤمنین داد و در برخی منابع، اوّلین کسی قلمداد شده است که به عنوان امیرالمؤمنین، برای او دعا کرد. یعقوبی در زمرأ حوادث سال 81 هجری می نویسد:
«در این سال، عمر، امیرالمؤمنین نامیده شد و پیش از آن، خلیفأ رسول خدا (ص) گفته می شد. ابوموسی اشعری به او نوشت: به بندأ خدا، عمر امیرالمؤمنین و چنین معمول شد. »
« مسعودی» اوّلین کسی را که به عنوان امیرالمؤمنین بر عمر سلام داد، مغیره بن شعبه نوشته و اوّلین کسی که بدین عنوان، بر منبر او را دعا کرد و به او نامه نوشت، ابوموسی اشعری می داند:
«. . . اوّل کسی که به عنوان امیرالمؤمنین بدو ] عمربن خطاب[ سلام کرد، مغیره بن شعبه بود و اوّل کسی که بدین عنوان بر منبر، او را دعا کرد، ابوموسی اشعری بود و هم ابوموسی اوّل کسی بود که بدو نوشت: به عبدا لله عمر امیرالمؤمنین از ابوموسی اشعری. و چون این را برای عمر خواندند، گفت: من عبداللهم، من عمرم و من امیرالمؤمنینم و الحمد لله رب العالمین. »
ابوموسی در سال شانزده یا هفده هجری، از سوی خلیفأ دوم به استانداری بصره منصوب و تا آن زمان مغیره بن شعبه، حاکم این سرزمین بود؛ امّا به واسطأ اتّهام به زنا - از سوی خلیفه - معزول شد. ولی پس از تبرئه شدن، به عنوان یاور اشعری، به بصره بازگردانده شد. « نیوری» در «اخبار الطوال» می گوید:
«آن گاه داستان تهمت مغیره و کسانی که او را متّهم کرده بودند، پیش آمد. چون این خبر به عمر بن خطاب رسید، به ابوموسی اشعری دستور داد تا به بصره رود. . . ابوموسی به بصره رفت و مغیره بن شعبه و کسانی را که بر ضدّ او شهادت داده بودند، نزد عمر فرستاد. »
امارت ابوموسی بر بصره، تا اواسط خلافت عثمان به درازا کشید. در آن ایّام، جنگ مسلمانان با ایران آغاز شده بود و ابوموسی به عنوان یکی از فرماندهان نواحی شرقی جبهه اسلام، درخششی کم نظیر داشته است. شاید اوّلین نبرد رویاروی و سرنوشت ساز استاندار بصره و سپاه ساسانی، « جنگ شوشتر» بوده است. پس از آن که ایرانیان در نبردهای پیاپی، از سپاه اسلام شکست خوردند، « هرمزان» به پادشاه - یزدگرد - پیشنهاد داد، به فرماندهی مناطق جنوبی ایران منصوب شود و در شوشتر اهواز، سپاهی فراهم آورد تا هم پشتیبانی برای حکومت مرکزی باشد و هم کمک مالی برای پادشاه گرد آورد. بدین سان، هرمزان در قلعأ شوشتر فرود آمد و سپاه بزرگی فراهم ساخت. ابوموسی به خلیفه گزارش کرد و خود عازم نبرد با وی شد. ابوموسی از خلیفه درخواست کمک کرد. عمر سپاه او را با سوارانی به فرماندهی « نعمان بن مقرن» و سپس نیمی از سپاه کوفه به فرماندهی عمّار یاسر مدد رساند.
اشعری با سپاه تقویت شده، شهر شوشتر را محاصره کرد. سرانجام دو سپاه آمادأ جنگ شدند و پس از نبردی سخت، پارسیان شکست خوردند. ابوموسی ششصد اسیر جنگی را گردن زد؛ امّا دروازأ شهر بسته ماند و هرمزان در درون شهر متحصّن شد. سرانجام با همکاری اشرس نامی - از اهالی شهر که در عوض سلامت خود و خانواده اش، امکان ورود سپاه اسلام به شهر را فراهم ساخت - ابوموسی و لشکریانش وارد شهر شدند. هرمزان در شهر پناه گرفت. ابوموسی او را محاصره کرد تا آذوقه اش تمام شد و امان خواست. ابوموسی امانش را به شرطی پذیرفت که تسلیم فرمان خلیفه عمر باشد. او پذیرفت و ابوموسی او و سیصد تن از همراهانش را نزد خلیفه فرستاد.
ابوموسی پس از فتح شوشتر، راهی شوش شد و مرزبان آن جا امان خواست؛ امّا چون در زمرأ هشتاد تن که امان آنها را خواسته بود، نام خود را ذکر نکرده بود، گردنش را زد و به دیگران امان داد و شهر را تسخیر کرد. سپس بخشی از سپاه خود را به سوی شهر « مهرگان» قزق گسیل داشت و آن جا را که کاخ هرمزان نیز در آن بود، گشود.
ابوموسی در جریان جنگ «قادسیه» بخشی از سپاه خود را به فرماندهی مغیره بن شعبه، به مدد « سعد وقاص» رساند و احتمالاً تا سال 12 هجری، در بصره ماند. در آن سال، در پی شکایت مردم کوفه از والی خود، عمر برای مدّتی، ابوموسی را از بصره به کوفه آورد و والی آن جا کرد. « ابن اثیر» در این باره می گوید:
«. . . اهل کوفه بر او ] عمّار یاسر[ شوریدند، عمر هم او را نزد خود خواند. . . عمر ناگزیر او را عزل نمود. . . بعد از آن، رو به اهل کوفه کرد و پرسید: چه شخصی را می خواهید؟ گفتند: ابوموسی ؛ او را به جای عمّار امیر کرد. او مدّت یک سال ماند. روزی غلام او علف فروخت. اهل کوفه از او شکایت کرده، گفتند: غلام او در سرزمین ما تجارت می کند. عمر او را عزل کرد و دوباره به عمارت بصره منصوب کرد. »
«در مدّت یک سالی که ابوموسی والی کوفه بود، « ابن سراقه» حاکم بصره شد».
حکومت دوبارأ ابوموسی بر بصره، تا سال 92 هجری به طول انجامید و در آن مدّت، بسیاری از شهرهای ایران را با جنگهای پی در پی خود، به روی اسلام و سپاه آن گشود. به گزارش منابع اسلامی، ابوموسی اشعری در زمان حکومتش در بصره و کوفه، شهرهای شیراز ، اهواز، شوشتر، شوش، مهرگان، ارجان، سینیز، ایذه، دینور ، صمیره ، شیروان ، جی ، قم و کاشان را توسط سپاهیان خود فتح نموده و در فتح نهاوند و اصفهان و سایر مناطق ایران، در کنار دیگر فرماندهان سپاه اسلام حضور داشته است.
ابن اثیر، جریان فتوحات لشکر ابوموسی در مناطق جبال ایران را این گونه بیان کرده است:
«چون ابوموسی نهاوند را ترک نمود که به مدد مسلمین با لشکر بصره بدان شهر رفته بود، از دینور گذشت. در این جا پنج روز اقامت گزید، که مردم آن سرزمین با پرداخت جزیه، تسلیم شده، صلح اختیار کردند. همچنین اهالی شیروان (غیر از شیروان معروف) به مانند صلح آنها تن دادند. ابوموسی سائب بن اقرع ثقفی را به سوی شهر صمیره روانه نمود و آن شهر را گشود و با مردمش صلح نمود. »
ابن اثیر در ادامه آورده است:
«. . . در همان سال، عمر، عبدا لله بن عقبان را سوی اصفهان روانه کرد. . . و ابوموسی اشعری را به یاری او فرستاد. . . ابوموسی از طرف اهواز به عبدا لله پیوست که صلح و تسلیم واقع شده بود. . . ابوموسی قم و کاشان را هم گشود. »
همان منبع می گوید: « ابوموسی شهرهای شیراز ، ارجان ، سینیز را فتح و جزیه و خراج آنها را معیّن و مقرّر کرد. »
یکی از مناطق مهمّی که ابوموسی در دورأ فرمانداری بصره گشود، اهواز بود. ما به دلیل بازگرداندن حال و هوای جنگهای آن روز و نقش فرماندهی ابوموسی و استنطاق خلیفه از او و تبرئه شدنش از اتهامات وارده، عین ماجرای فتح «بیروذ» اهواز را می آوریم:
«چون سواران از جنگ و فتح، فراغت یافتند، در محل ّ بیروذ اردو زدند. در آن هنگام، اکراد و اقوام دیگر تجمّع کرده، آمادأ کارزار بودند. عمر هم به ابوموسی دستور داده بود که به دورترین نقطأ تابع بصره که تحت ذمّه و عهد اسلام است، لشکر بکشد تا از هجوم احتمالی دشمن بر حذر باشد. مبادا از پشت سر، دچار حملأ ناگهانی شوند و بعضی از لشکریان غافلگیر و هلاک شوند. اکراد در بیروذ تجمّع نمودند و ابوموسی در لشکرکشی تأخیر کرده تا سپاهیان گرد آمده، رهسپار شدند. ابوموسی و مسلمین در بیروذ لشکر زدند و در ماه رمضان، میان رود بتری و مناذر موضع گرفتند. دسته های نیرومند و آمادأ نبرد پارس، از همه جا که ممکن بود، سوی میدان جنگ روانه شدند. همچنین اکراد که قصد تباهی مسلمین را داشتند، همه منتظر بودند که مسلمین غفلت کرده، نقطأ ضعف آنها را تصرّف کنند. پارسیان و اکراد شک نداشتند که از یکی از دو جهت - جنگ رویاروی یا غفلت مسلمین - پیروز و مسلّط شوند. مهاجربن زیاد کفن پوشید و آمادأ مرگ گردید. ابوموسی هم به مردم دستور شکستن روزه را داد. همه روزه را شکستند. مهاجر هم پیش افتاد و دلیرانه جنگ کرد تا کشته شد. مشرکان هم خوار شده، عقب نشستند و در حصار را بر خود بستند. ربیع بن زیاد پس از کشته شدن برادر خود، سخت جزع و بی تابی کرد. ماتم برادرش را بسی بزرگ و طاقت فرسا دید. ابوموسی هم برای اندوه او متأثّر و محزون گردید. او را فرماندأ عدأ (برادر) کرده و خود، راه اصفهان را گرفت. در پیرامون اصفهان، مسلمین تجمّع و «جی» را محاصره نمودند؛ چون اصفهان را گشودند، ابوموسی به بصره مراجعت کرد، دید که ربیع بن زیاد جارثی بیروذ را از ناحیأ رود بتری فتح کرده و هر چه در آن جا بود، به غنیمت برده بود. ابوموسی هیأتی به نمایندگی با خمس غنایم روانه کرده بود (سوی مدینه) ضبه بن محصن غنری درخواست نمود که یکی از افراد نمایندگان باشد؛ ولی ابوموسی نپذیرفت. ابوموسی از اسرا و بیروذ شصت غلام برگزید و روانه کرد (سوی مدینه). ضبه هم بر عمر وارد شد و از رفتار ابوموسی شکایت نمود. عمر هم از او پرسید: «تو کیستی؟» او خود را عوض کرد. عمر گفت: «مرحبا و اهلا در خور تو نیست (لا مرحباً و لا اهلاً). گفت: امّا تحیّت مرحبا باید از خداوند باشد و امّا اهل، که من اهل تو نیستم (خویش تو نمی باشم). عمر اوضاع و احوال را از او پرسید. او گفت: ابوموسی شصت غلام از دهقان زادگان (اشراف و اعیان) برای خود برگزید. او کنیزی به نام عقیله دارد که شام و ناهار او در یک خوان تقدیم وی می کنند (مقصود تعیّن و تکبّر است). او دو قفیز دارد. دو انگشتر هم دارد. زیادبن ابی سفیان را هم در بصره ولایت داده. او به حطیئه (شاعر شهیر) هزار (درهم) صله داده. عمر ابوموسی را احضار و حال او را استفسار نمود. چون رسید، چند روز او را از حضور محروم کرد (نپذیرفت). سپس او را خواند و ضبه را هم حاضر کرد و از او پرسید. ضبه گفت: او شصت غلام برای خود برگزید. ابوموسی گفت: من با مشورت و راهنمایی مطّلعین، آنها را اختیار کردم؛ زیرا آنها ثروتمند بودند. آنها را به اولیای خود فروختم و بهای آنها را میان مسلمین تقسیم نمودم. ضبه گفت: من دروغ نگفتم، او هم دروغ نگفت. ضبه گفت: او دو قفیز دارد. ابوموسی گفت: یک قفیز برای قوت خانوادأ خود و یک قفیز برای مسلمین است که در دست آنها می باشد، و روزی خود را از حاصل آن دریافت می کنند. ضبه گفت: هیچ یک از ما دو شخص دروغ نگفته. چون ضبه نام عقیله را برد، ابوموسی خاموش شد و پوزش نخواست. عمر دانست که ضبه راست گفته، آن گاه گفت: کارهای مردم را به زیاد سپرد و او (زیاد) چیزی از سیاست امور نمی داند. ابوموسی گفت: من نجابت و خرد او را دیدم، که آن کارها را به او واگذار کردم. ضبه گفت: هزار (درهم) به حطیئه صله داد. ابوموسی گفت: من با مال خود، دهان او را بستم؛ زیرا ترسیدم که به من ناسزا گوید. عمر او را به محل فرماندهی خود برگردانید و دستور داد که زیاد را نزد وی روانه کند (تا او را امتحان نماید). همچنین عقیله (کنیز) را بفرستد تا عمر او را ببیند. چون زیاد بر عمر وارد شد، وضع و حال او را تفحّص کرد و از آداب و سنن و واجبات و فرایض و قرآن پرسید. او را دانا و فقیه دید. به جای خود و به کار خویش برگردانید. به امرای بصره هم دستور داد که به دستور و رأی او عمل کنند. عقیله را هم در مدینه بازداشت. آن گاه عمر گفت: هان بدانید که ضبه نسبت به ابوموسی خشمناک شده و از او با غضب جدا گردید، آن هم برای امور دنیا. او نسبت به ابوموسی هم دروغ گفت و هم راست. دروغ او، راست را پایمال کرد. زینهار از کذب که دروغ مردم را به دروغ روانه می کند. »
ابوموسی تا سال 92 هجری، حاکم بود. در این سال، عثمان او را عزل کرد و عبدا لله بن عامر را به جای او گماشت. علّت عزل ابوموسی از حکومت بصره را عموماً بد رفتاری وی با مردم بصره و شکایت از او عنوان کرده اند. البته عثمان در دیگر بلاد نیز بتدریج حاکمان غیراموی را عزل و از خویشان خود حاکم انتخاب کرد. در بصره نیز عبدا لله بن عامر را گذاشت که پسر دایی اش بود. طبری او را پسر خالأ عثمان دانسته است.
به روایت طبری:
«در سال 92 هجری، مردم ایذه و گردان کافر شدند. ابوموسی میان مردم ندا در داد و آنها را به جهاد تحریک کرد و از فضیلت جهاد پیادگان سخن گفت؛ تا آن جا که مردم بار بر چهارپایان نهادند و خود پیاده به راه افتادند. بعضی دیگر گفتند، صبر می کنیم تا ببینیم خود حاکم چگونه عمل می کند. اگر کردارش به گفتارش همانند بود، چنان کنیم که یاران ما کرده اند. و چون روز حرکت رسید، ابوموسی بارهای خود را بر چهل استر برون آورد و خود نیز سواره بود. سپاهیان او را گرفتند و اعتراض کردند. آن گاه عنانش را رها کرده و سوی خلیفه به مدینه رفتند و گفتند: «نمی خواهیم همأ چیزهایی که می دانیم، بگوییم؛ او را با دیگری عوض کن. » گفت: «چه کسی را می خواهید؟» غیلان بن خرشه گفت: «هر کس باشد، از این بنده که زمین ما را بخورد و کار جاهلیّت را میان ما تجدید کرد، بهتر است. . . پس عثمان، عبدا لله بن عامر را بخواند و او را عامل بصره کرد».
یعقوبی می گوید:
«چون خبر فرمانداری عبدا لله بن عامر به ابوموسی رسید، به خطبه خواندن برخاست و خدا را ستود و سپاس گفت. و بر پیامبرش درود فرستاد. سپس گفت: «پسری نزد شما آمده است - ابوعامر در این وقت 52 ساله بود - که در قریش، عمّه ها و خاله ها و جدّه های فراوان دارد و بی دریغ مال به شما می بخشد. »
در اواخر حکومت خلیفأ سوم، مردم کوفه، عامل اموی را پس از اعتراضهای بی حاصلی که در مدینه به عمل آوردند، یکجانبه عزل و ابوموسی اشعری را به جای او گماردند و خلیفه پذیرفت. لذا ابوموسی در زمان روی کار آمدن امام علی (ع) - به عنوان خلیفه در سال 53 هجری - حاکم کوفه بود و از مردم برای امام بیعت گرفت.
مسعودی می نویسد:
«]بعد از قتل عثمان[ بیعت علی در کوفه و دیگر شهرها ادامه داشت؛ ولی مردم کوفه زودتر، از بیعت او استقبال کردند. کسی که برای وی از اهل کوفه بیعت گرفت، ابوموسی اشعری بود که از طرف عثمان حکومت داشت و مردم برای بیعت هجوم بردند. »
یعقوبی نیز می نویسد:
«علی، عمّال عثمان را از شهر برداشت؛ مگر ابوموسی اشعری را که اشتر راجع به او با علی سخن گفت؛ پس او را سرکارش گذاشت. »
آنچه مسلّم است، هنگام روی کار آمدن امام علی (ع) به عنوان خلیفه، ابوموسی حاکم کوفه بوده و برای امام، از مردم بیعت گرفته؛ سپس در جریان جنگ جمل و حوادث پیش آمده، با امام مخالفت کرده و عزل شده است.
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات