صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۱ دی ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۹  ، 
کد خبر : ۱۳۵۶۰۷

بهانه های ابوموسی در یاری نرساندن به علی (ع)


بصیرت:حسن بن علی گفت: «ای عمّار! بس کن که از هر کسی کاری ساخته است. »
آن گاه حسن برخاست و گفت: «ای مردم به ندای امیر خویش پاسخ گویید و سوی برادرانتان حرکت کنید. باید کسانی برای این کار روان شوند. به خدا اگر خردمندان بدان پردازند، برای حال و بعد بهتر است. دعوت ما را بپذیرید و ما را در بلیأ مشترک کمک کنید. »
مردم به نرمی گراییدند و پذیرفتند. در این هنگام، گروهی از مردم «طی» پیش عدی رفتند و گفتند: «چه رأی داری و چه دستور می دهی؟»
گفت: «ببینیم مردم چه می کنند؟»
و چون سخنان حسن و دیگران را با وی بگفتند، گفت: «ما با این مرد بیعت کرده ایم و ما را به سوی کاری شایسته می خواند که در این حادثأ بزرگ بنگریم، برویم و ببینیم. »
«هندبن عمرو» برخاست و گفت: «امیرمؤمنان ما را خوانده و فرستادگان سوی ما روانه کرده و پسر وی پیش ما آمده. به گفتأ او گوش دهید و دستور وی را کار بندید، و سوی خلیفأ خویش روید و با وی در این کار بنگرید و با رأی خویش او را کمک دهید. »
«حجربن عدی» برخاست و گفت: «ای مردم، دعوت امیرمؤمنان را بپذیرید و سوی او حرکت کنید. بیایید که من نخستین شمایم. »
آن گاه اشتر برخاست، از سختی جاهلیّت و رفاه اسلام سخن آورد و از عثمان یاد کرد.
« مقطع بن هیثم عامری بکایی» برخاست و بدو گفت: «خاموش باش که خدایت زشت بدارد! سگی را ول کرده اند که عوعو کند. » و مردم برجستند و او را بنشانیدند.
مقطع بار دیگر برخاست و گفت: «به خدا ما تحمّل نخواهیم کرد که پس از این، کسی از پیشوایان ما به بدی یاد کند. به نظر ما علی با کفایت است، به خدا این شایستأ علی نیست که کسی در مجالس ما زبان درازی کند. به کاری که دعوتتان می کنند، رو کنید. »
حسن گفت: «پیر راست می گوید. »
و هم او گفت: «ای مردم، من حرکت می کنم؛ هر که می خواهد بر مرکب همراه من بیاید و هر که می خواهد از راه آب بیاید. »
گوید: نه هزار کس با وی برون شدند؛ بعضی راه دشت گرفتند و بعضی دیگر از راه آب رفتند. مردم هر ناحیه سری داشتند. شش هزار کس راه دشت گرفتند و دو هزار و هشتصد کس، از راه آب روان شدند.
«اسدبن عبدا لله» گوید: عبد خیر خیوانی پیش ابوموسی رفت و گفت: «ای ابوموسی، آیا این دو مرد - یعنی طلحه و زبیر - با علی بیعت کرده اند؟»
گفت: «آری!»
گفت: «علی کاری کرده که شکست بیعت وی را روا کند. »
گفت: «نمی دانم. »
گفت: «هرگز ندانی ما ولت می کنیم تا بدانی، مگر کسی از این فتنه که آن را فتنه می نامی، بر کنار مانده است. چهار گروه شده اند: علی بیرون کوفه است، طلحه و زبیر در بصره اند، معاویه به شام است و گروهی دیگر در حجاز مانده اند که در آن جا غنیمت نمی گیرند و به جنگ دشمن نمی روند. »
ابوموسی گفت: «آنها بهتر از همه اند و این فتنه است. »
عبد خیر گفت: «ای ابوموسی، دغلی بر تو چیره است؟!»
گوید: اشتر پیش علی رفت و گفت: «ای امیرمؤمنان، من پیش از رفتن این دو کس، یکی را پیش مردم کوفه فرستادم و کاری نساخت و از پیش نبرد. این دو تن شایستأ آنند که کارها به دست آنها به دلخواه تو انجام گیرد؛ اما نمی دانم چه خبر خواهد شد. ای امیرمؤمنان که خدایت مکرّم بدارد، مرا از پی آنها بفرست که مردم شهر از من اطاعت می کنند و اگر سوی آنها روم، امیدوارم که هیچ کس از آنها مخالفت من نکند. »
علی (ّع) گفت: «برو. »
گوید: اشتر برفت تا به کوفه رسید. مردم در مسجد اعظم فراهم آمده بودند. اشتر به هر قبیله که می گذشت و جمعی از آنها را در انجمنی یا مسجدی می دید، دعوتشان می کرد و می گفت: «همراه من به طرف قصر بیایید!» پس با گروهی از مردم به قصر رسید. به زور وارد آن جا شد. ابوموسی در مسجد ایستاده بود و سخن می گفت و مردم را بازمی داشت.
می گفت: «ای مردم! این فتنه ای است کور و کر، که سر برداشته و در اثنای آن، خفته از نشسته بهتر، نشسته از ایستاده بهتر، ایستاده از رونده بهتر، رونده از دونده بهتر و دونده از سوار بهتر. فتنه ای است که چون درد شکم، محنت آور است، که از محل امان آمده و خردمند را چون کودک خردسال حیران می کند. ما گروه یاران محمّد (ص) از کار فتنه بهتر واقفیم. وقتی بیاید، شبهه آرد و چون برود، روشن شود. »
عمّار با ابوموسی سخن می کرد. حسن می گفت: «بی مادر! از کار ما کناره کن و از منبر ما دور شو!»
عمّار به او می گفت: «این را از پیمبر خدا شنیده ای؟»
ابوموسی گفت: «اینک دستم در گرو این سخنان است. »
عمّار گفت: «پیمبر خدا این سخنان را خاص ّ تو گفته، گفته تو در اثنای فتنه، خفته باشی بهتر که ایستاده باشی. »
سپس عمّار گفت: «خدا کسی را که با وی درافتد و مکابره کند، زبون کند. »
«ابو مریم ثقفی» گوید: به خدا آن روز در مسجد بودم. عمّار با ابوموسی این سخنان می گفت که غلامان ابوموسی پیش دویدند و بانگ می زدند که: «ای ابوموسی! اینک اشتر که به قصر آمد، ما را بزد و برون کرد. »
گوید: ابوموسی فرود آمد و وارد قصر شد. اشتر به او بانگ زد که: «بی مادر! از قصر به در رو که خدا جانت را به در کند و از روزگار قدیم منافق بوده ای. »
گفت: «تا شب مهلتم ده. »
گفت: «باشد، امشب در قصر نخواهی خفت. »
گوید: مردم درآمدند و به غارت لوازم ابوموسی پرداختند؛ امّا اشتر منعشان کرد و از قصر بیرونشان کرد و گفت: «بیرونش کردم. » و مردم دست از او بداشتند.
بهانه های ابوموسی در یاری نرساندن به امام علی (ع)
چنان که گذشت، امام در منزلگاه « ربذه» بود که محمّد بن جعفر و محمّدبن ابی بکر را همراه نامه ای که شرح آن آمد، به کوفه فرستاد. آنها محتوای نامأ خلیفه را با مردم در میان گذاشتند. مردم به استاندار خود ابوموسی مراجعه کردند و او آنها را از رفتن به سوی امام بازداشت، و با اصرار و آوردن دلایل مختلف، از مردم خواست زمام خود را به او بسپارند و به حکم امیرالمؤمنین گردن نگذارند. فرستادگان امام به سوی او بازگشتند و در منزلگاه « ذی قار»، گزارش ممانعت استاندار از اعزام سپاهیان را به اطلاع رساندند.
امام برای بار دوم، عبدا لله بن عباس و مالک اشتر را که به رأی او ابوموسی در کوفه ابقا شده بود، روانأ کوفه کرد و از آنها خواست فتنأ ابوموسی را خاموش سازند و مردم را به امام ملحق کنند.
برخی منابع از جمله «ناسخ التواریخ»، سفیر اوّل امام را «هاشم بن عتبه ابی وقاص» می شمارند که امام توسط او به مردم کوفه و ابوموسی نامه ای فرستاد؛ مبنی بر این که مردم کوفه را گرد آورده و به سوی امام حرکت دهد. امّا ابوموسی مانع حرکت مردم شد و به هاشم بن عتبه گفت: «دیگر از این گونه سخن مگو و مردم کوفه را به لشکرگاه علی دعوت منما که می فرماید تا سرت برگیرند؛ و اگر نه در زندان خانه ات باز دارند. »
هاشم توسط «محل ّ بن خلیفه» در نامه ای، گزارش وضعیّت موجود و نظرگاه ابوموسی را برای امام ارسال کرد. وی نامه را تسلیم امام کرد. امام از او پرسید: « ابوموسی را چگونه یافتی؟» گفت: «من هرگز از وی ا یمن نشوم و چنان دانم که اگر ناصری و معینی به دست ]فراهم[ کند، در خصمی تو بی پرده بر پا می شود. » علی فرمود: «من نیز او را امین و ناصح ندانم و همی خواستم که او را از عمل باز کنم. اشتر نخعی بنمود که مردم کوفه او را خواستارند. »
ناسخ التواریخ در سفر دوم، به همراه محمّد بن ابی بکر، عبدا لله بن عباس را نام می برد و چون این دو تأخیر کردند، حسن بن علی و عمّار یاسر را امیرالمؤمنین، مأمور ساماندهی مشکل کوفه و ابوموسی کرد.
آنچه در این باره گفتنی است، بررسی رفتار ابوموسی و علّت یابی واقعیّت نظر او در تمرّد از دستور امام و پیوستن به صف دشمنان امیرالمؤمنین است.
اوّل چیزی که ابوموسی در جریان سفارشهای پی در پی یاران امیرالمؤمنین طرح می کند، خونخواهی عثمان است و این که عهد عثمان به گردن او و علی و همأ مؤمنان است، و اگر قرار است جنگی در گیرد، اوّل باید با قاتلان عثمان باشد. این سخنی واهی و بی اساس است؛ چنان که در همان زمان، همه به سفاهت و بی پایه بودن آن اذعان کرده اند؛ زیرا اگر ابوموسی در سخن خود راستگو باشد، چرا قبل از آن که سپاه جمل به سوی بصره رود، خواستار خونخواهی عثمان نشده است!؟ از سویی، بسیاری از مردم کوفه، خود از محاصره کنندگان خلیفأ مقتول بودند؛ چرا ابوموسی ماهها با آنها زیست و اعتراضی نکرد؟ بعلاوه، محاصره کنندگان و قاتلان عثمان، مردم بسیاری از شهرهای بزرگ اسلام از بصره، کوفه، مصر، مدینه و. . . بوده اند و این واقعه، در میان صحابه و یاران رسول خدا (ص) در مدینه رخ داد و اوضاع چنان بود که کسی یارای جلوگیری از آن را نداشت. از طرفی، ابوموسی می دانست که کسی یارای قتل ملّتی را ندارد؛ چنان که همأ عقلای مدینه که از نزدیک شاهد حادثأ قتل خلیفه بودند نیز از امیرالمؤمنین نخواستند چنین کند. مطلب دیگر این که، امیرالمؤمنین به ابوموسی و مردم کوفه نوشته بود: « طلحه و زبیر و عایشه، بیشترین نقش را در تحریک مردم برای کشتن خلیفه داشته اند و او خیرخواه ترین مردم در حق ّ عثمان بوده است. » از این گذشته، ابوموسی می توانست لشکر را به سوی امام که بیعتش را بر عهده داشت، حرکت دهد و نظر خود را نیز با وی در میان نهد.
از این بالاتر، حدّاکثر آن است که او دچار شک و تردیدی خلاص ناشدنی شده است. اگر چنین بود، حق ّ آن بود که طبق سفارش امیرالمؤمنین، به گوشه ای پناه ببرد و از حکومت کناره گیرد؛ نه آن که خود را در مقابل رأی ولایت قرار دهد و جبهه گیری کند و مردم را از پیوستن به امام باز دارد، و سفیران امام را باز گرداند.
اینها نشان می دهد، مخالفت ابوموسی از قبیل شک و تردید در ماجرای «جمل» نبوده است؛ بلکه او آگاهانه قدم برداشته و در ضلع سوم مثلث طلحه و زبیر در بصره و معاویه و عمرو عاص در شام، کوفه را علیه امام شورانده است. آیا ابوموسی واقعاً دچار شک بود؟ اگر این گونه بود، آیا یک بار هم از اصحاب و یاران رسول خدا و سفیران امیرالمؤمنین استفسار کرد یا تقاضای توضیح بیشتر برای خلاصی از شک نمود؟! نه، ابوموسی نه تنها چنین نکرد؛ بلکه از اوّل در مقابل امام جبهه گرفت و «هاشم المرقال» نمایندأ اعزامی امام را تهدید به قتل کرد، و محکم و استوار در مقابل مردم ایستاد، که نباید به امام بپیوندند. او در جریان اعزام سفیران امام، هرگاه مشاهده می کرد که دل مردم به سمت او سخت شده و رشتأ بافته های او در حال پنبه شدن است، شتابان بر منبر صعود می کرد و مردم را از پیوستن به امام باز می داشت. آیا امام از او نخواست که اگر توان رفتن ندارد، از حکومت کناره گیرد؟ آیا استاندار بعدی مشخص نشد؟ می بینیم که امام «قرظه بن کعب انصاری» را هم به عنوان استاندار فرستاده است؛ پس چرا باز هم ابوموسی عناد می کند؟
به نظر می رسد، سست ترین استدلال، این است که برخی می گویند، ابوموسی دچار شک و تردید پایان ناپذیر شده بود. وقایع نشان می دهند، ابوموسی نظر عایشه، طلحه و زبیر را بر رأی امام ترجیح داده و پیمان شکسته است. نقش او در این مکان و زمان حسّاس، این است که کوفه را از همراهی با امام بازدارد. و در صورتی که او می توانست کوفه را از همراهی با امام منصرف کند، بصره در دست طلحه، زبیر و عایشه بود، شام در دست معاویه و اهل حجاز که مردمی اندک و پراکنده بودند نیز از حیث شمار اقلیّتی بودند که یارای مقابله با هیچ کدام از این ایالات را نداشتند. لذا امام تنها با گروهی اندک می ماند و حوادث بعدی قابل پیش بینی بود که میان سپاه جمل و شام، مصالحه ای بر سر خلافت محتمل - طلحه - می افتاد و صد البته، ناپایدار بود؛ چون به پیش بینی امام، طلحه و زبیر هم نمی توانستند حکومت دیگری را تحمل کنند و هر کدام برای ریاست خود اقدام کرده بودند.
دیدگاه دومی که ابوموسی طرح می کند، این است که جریان خروج طلحه و زبیر و تعقیب آنان از سوی امیرالمؤمنین، « فتنه» است و در فتنه، «نشستن» بهتر از « حرکت» است. این مطلبی درست و منطقی است که انسانهای بصیر در وقت وقوع فتنه، از ورود به آن پرهیز می کنند و به گفتأ امام (ع) انسان در موقع وقوع فتنه، باید به سان شتر بچه ای باشد که نه پشتی داشته باشد تا باری بر او تحمیل کنند و نه شیری داشته باشد که بدوشند. امام می فرماید: «در فتنه چون - ابن لبون- بچه شتر دو ساله باش، که نه قابلیت بارکشی دارد و نه شیری دارد که بدوشند. » حال باید دید، از دیدگاه ابوموسی واقعاً تعقیب پیمان شکنان توسط خلیفه، « فتنه» است؟ یا او از طرح این شعار، هدف دیگری را تعقیب می کند. فتنأ مورد نظر ابوموسی، آن است که هر دو طرف قضیه در باطل قدم نهاده اند و عاقبت خیری برای آن متصوّر نیست. اما اگر یک طرف قضیه حق ّ باشد و طرف دیگر باطل، وظیفأ انسانهای متعهّد است که برای دفع فتنه قیام کنند؛ چنان که قرآن کریم می فرماید: «و قات لوهم حتی ّ لا تکون ف تنه ». اکنون این نظر پیر اشعری را به روایت منابع تاریخی بررسی می کنیم.
ما ابتدا محاجّأ امام حسن مجتبی (ع) و ابوموسی را در بدو رویارویی در کوفه می آوریم که ابوموسی علّت مخالفت خود را با پیوستن مردم کوفه به سپاه امام، بر اثر این دانسته که مردم از او مشورت خواسته اند و او ناچار صادقانه نظر مشورتی خود را ارائه داده است.
ابن اثیر در «الکامل» این خبر را این چنین نوشته است:
. . . ابوموسی از خانه بیرون آمده، حسن را دید و او را به بغل کشیده، بعد رو به عمّار کرد و گفت: «ای ابایقظان، تو بر عثمان هجوم برده و خود را در عداد مردم فاسق فاجر قرار دادی؟» عمّار گفت: «من چنین نکردم (با قاتلان نبودم) و در عین حال، آن کار را بد نمی دانم. » حسن گفتگوی آن دو را برید و (به ابوموسی ) گفت: «تو چرا مردم را از یاری ما باز می داری؟ به خدا سوگند، ما بجز صلاح و اصلاح، چیز دیگر نمی خواهیم. مانند امیرالمؤمنین کسی، هرگز از چیزی نمی ترسد و باکی ندارد. » ابوموسی گفت: «پدر و مادرم فدای تو باد! تو راست می گویی؛ ولی مستشار باید راستگو و استوار باشد (به مردمی که با او مشورت کرده، راست بگوید) من از پیامبر شنیدم که می فرمود، یک فتنه واقع می شود که هر که در آن نشسته باشد، از برخاسته بهتر است و برخاسته از پوینده و. . . » عمّار خشمناک شد و به او دشنام داد و خود برخاست و گفت: «ای مردم! پیغمبر به او تنها گفته بود که اگر تو در فتنه بنشینی، بهتر است تا برخیزی و بستیزی. »
خلاصأ احتجاج ابوموسی این است که: «من مطلبی می دانم و آن این است که از پیامبر شنیده ام که یک فتنه ای واقع خواهد شد، که نشسته در آن بهتر است از حرکت کننده، و چون مردم سراغم می آیند و از من نظر مشورتی می خواهند، ناچارم حقیقتی که می دانم، بیان کنم. » از نظر مشورتی حق ّ با ابوموسی است، نه تنها او، بلکه هر کس مشورت کسی را پذیرفت، ناچار باید آنچه از واقعیّت می داند، بگوید؛ هر چند برخلاف خود یا کس دیگری باشد. ولی همأ عقلا این را هم می پذیرند که مستشار بعد از آن که نظر مشورتی خود را بیان داشت، دیگر کاری ندارد که طرف مشورت، کدام راه را انتخاب می کند!
اما آیا ابوموسی به این بخش فلسفأ مشورت دادن هم عمل می کند؟ خیر؛ او لجوج و یکدنده در مقابل مردم می ایستد و هرگاه نشانه ای از گرایش مردم به پیوستن به امام علی را مشاهده می کند، بر منبر قرار می گیرد و رأی موافقان را می زند، واز مردم می خواهد که به حمایت از رأی او عمل کنند. این نشان می دهد که مطلب مشاور امین بودن، نیست و این مسأله، دروغی آشکار است که در برابر احتجاج صریح امام حسن (ع)، ناچار از بیان آن شده است.
او اگر طبق نظر خودش، براساس این که طرف مشورت قرار گرفته، رأی درست را بیان کرده، چنانچه مردم نظر مشورتی او را نپذیرفتند، دیگر وظیفه و تکلیفی در برابر آنها ندارد. اما معلوم است ابوموسی باز هم با آنها کار دارد و رهایشان نمی کند.
به منابع تاریخی باز گردیم:
ناسخ التواریخ، خطبه خواندن امام حسن (ع) برای ترغیب مردم کوفه، برای پیوستن به سپاه امام علی(ع) را آورده و سپس بیان دیگر صحابه را که مردم را به سوی رفتن فرا خوانده اند. چون ابوموسی مشاهده می کند که مردم آمادأ رفتن شده اند، بسرعت بر فراز منبر قرار می گیرد و با لطایف الحیل، مردم را به ماندن فرا می خواند.
امام حسن (ع) بعد از سپاس و ستایش خداوند و درود به رسول ا لله فرمود: «ای مردم کوفه! چیزی بگویم که ندانید. همانا امیرالمؤمنین علی مرا به سوی شما رسول فرستاد و شما را به طریق صواب و عمل به احکام کتاب و جهاد با اهل ارتداد دعوت می فرماید. اگر اکنون همه رنج است و زحمت، پایان آن همه راحت و نعمت است و شما دانسته اید که علی اوّل کسی است که با رسول ا لله نماز گذاشت و از نه سالگی تصدیق نبوّت او فرمود و در همأ غزوات، ملازمت خدمت او کرد و او را همواره از خود راضی داشت، تا گاهی که دیدگان او را با دست خود ببست و او را یک تنه غسل داد؛ الاّ آن که فرشتگان اعانت او کردند و فضل بن عباس حمل آب همی داد و او را خویشتن در قبر نهاد. و جز علی، وصی رسول کسی نبود، ادای دین و نظام امور پیغمبر را او متصدّی بود. و بعد از رسول خدا، مردم را به خویشتن دعوت نفرمود، تا گاهی که مردمان مانند شتران تشنه که بر آبگاه ازدحام فشرده کنند، بر وی درآمدند و به تمام رغبت بیعت کردند. و بی آن که امری حدیث شود، جماعتی بیعت او بشکستند و از در ح قد و حسد بر وی طغیان کردند. اکنون بر شماست که اطاعت یزدان و اطاعت او را از دست مگذارید و به سوی او سرعت کنید، و با دشمنان او رزم دهید تا پاداش نیکو یابید. »
چون حسن بن علی این کلمات به پایان برد، عمّار بن یاسر به پای خاست و خدای را سپاس گفت و رسول را درود فرستاد. آن گاه ندا در داد که: «ای مردم! برادر پیغمبر و پسر عم ّ او شما را از برای نصرت دین طلب کرده است و خداوند شما را در اختیار دین و حشمت پیغمبر و حرمت عایشه ممتحن داشته، همانا حق ّ دین، اوجب و حشمت پیغمبر اعظم است.
«ایها الناس علیکم بامام لایؤدّب و فقیه لا یعلّم» هان ای مردم: به نزد امامی شتاب گیرید که کسی او را ادب نیاموخته و عالمی که کس او را معلم نبوده؛ علم او لدنّی است و آموزگار او خداوند کردگار است. چون حاضر حضرت او شوید، از شک و شبهت برآیید. »
ابوموسی اشعری چون این کلمات بشنید، بیمناک شد که مبادا مردم به جانب علی کوچ دهند. برخاست و بر منبر صعود داد و گفت: «سپاس خداوندی را که تفرقأ ما را به وجود محمّد مجتمع ساخت و ما را بعد از معادات و مبارات، دوستان و محبّان آورد و خون و مال ما را بر یکدیگر حرام ساخت.
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات