صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۲ دی ۱۳۸۸ - ۱۰:۵۴  ، 
کد خبر : ۱۳۵۸۱۴

روز ابتلا و افتنان ابوموسی !


بصیرت:هان ای مردم! از خدا بترسید و سلاح جنگ باز کنید و با برادران خود حرب میارید. ای اهل کوفه! اگر اطاعت خداوند کنید و سخن مرا گوش دارید، شما اصل عرب و ملجأ مضطرّین و پناه خائفین خواهید بود. همانا شما را علی بن ابوطالب طلب می کند که با مادر خود، ام ّ المؤمنین عایشه و حواری رسول، طلحه و زبیر، قتال دهید و با آن مسلمانان که با ایشان کوچ داده اند، رزم آغازید. من از شما این فتنه را نیکوتر دانم و بر شما ترسانم که مبادا از در مناجزت و مبارزت بیرون شوید و عرضه دمار و هلاک گردید. چنان می نماید که گویی، گوش بر سخن رسول خدای دارم که وی از این فتنه یاد می کرد و می فرمود، اگر در این فتنه خفته باشی، نیکوتر است که نشسته باشی، و اگر نشسته باشی، نیکوتر است که ایستاده باشی، و اگر ایستاده باشی، نیکوتر است که رونده باشی. ای مردم! شمشیرها را ثلمه در افکنید و نیزه ها را در هم شکنید و پیکان تیرها را بر کشیده، و زه کمانها را بدرید و قریش را با هم گذارید تا اصلاح کار خویش کنند و نیک و بد، دامنگیر ایشان باشد، و شما را زیانی و ضرری نرسد. اکنون شرط نصیحت به جای آوردم و هیچ گونه حیلتی و خدیعتی نفرمودم. شما پند من بپذیرید و عصیان مورزید تا در آتش این فتنه نسوزید. »
چون سخن بدین جا آورد، عمّار بن یاسر برجست و گفت: «ای ابوموسی! تو از رسول خدای این شنیدی؟» گفت: «شنیدم اینک دست من بدانچه گفتم، رهینه است. » عمّار گفت: «اگر سخن به صدق کردی، اجابت این حکم بر ذمّت توست. در خانأ خویش جای کن و در به روی خویش و بیگانه ببند و خویشتن را در فتنه میفکن. اما من گواهم که رسول خدای، علی را به قتال ناکثین فرمان کرد و ایشان را یک یک برشمرد و آن گاه فرمان به قتال قاسطین داد. اگر بخواهی بر این سخن اقامأ شهود کنم و گواهان آورم، اکنون چنان که گفتی، دست تو رهینأ این سخن است. پس دست خویش مرا ده. » و دست ابوموسی را بگرفت و گفت: «غلب ا لله من غالبه و جاحده. » و دست او را بکشید و از منبر به زیر آورد.
این وقت حسن (ع) به سرایی که از بهر امیرالمؤمنین کرده بودند، شتافت و ابوموسی به دار الاماره مراجعت کرد. روز دیگر، همچنان مردم در مسجد انجمن شدند و حسن (ع) حاضر شد و روی با مردم کرد و حمدخدا و درود رسول(ص) به پای برد و فرمود: «ای مردم! ما شما را به سوی خدا و کتاب خدا و سنّت رسول خدا می خوانیم و به سوی آن کس که عالمتر از او کس در اسلام نیست و به سوی آن کس که عادلتر از او کس ندانسته اید، و فاضل تر از او نشناخته اید و باوفاتر از هر کس است که با او بیعت کنید، و کسی که قرآن گواه فضایل اوست، و سنّت و سبقت طریقت اوست، و خداوند او را با رسول خویش، قرابت دین و قرابت رحم مقرّر داشته و به سوی کسی خوانیم که در خصایل خیر، از مردم پیشی گرفته و از سوانح شرّ، رسول خدای را کافی بود، وقتی که مردم او را فرو گذاشتند. و با او قربت جست، وقتی که از او دوری کردند. و با او نماز گذاشت، وقتی که مردم مشرک بودند. و همراه با او با آنها مقاتلت فرمود، وقتی که دیگران هزیمت نمودند. و همراه با او به مبارزت می شتافت، وقتی که به باز پس سر بر می تافتند. و او بود اوّل کسی که تصدیق رسول خدای کرد، وقتی که تکذیب او کردند. او بود کسی که در هیچ غزوه هزیمت نجست و در هیچ امر سبقت بر او کس نداشت. اکنون نصرت خویش را از شما مسئلت می کند. و شما را به سوی حق ّ دعوت می فرماید تا به سوی او سرعت کنید و منازعت افکنید با جماعتی که بیعت او بشکستند و شیعیان او را بکشتند و بیت المال مسلمانان را غارت کردند. اکنون بشتابید به جانب او و امر به معروف و نهی از منکر را دست باز مدارید تا خداوند شما را رحمت کند. »
این وقت « قیس بن سعد بن عباده» برخاست و خداوند را سپاس و ستایش کرد و گفت: «ایها الناس! اگر امر خلافت را به شوری افکندیم، همچنان علی (ع) ا حق ّ ناس بود. چه در سبقت اسلام و هجرت با پیغمبر و علم به نفع و ضرر و جهاد با کفّار، هیچ کس را مقام و منزلت او نیست و هر کس با او از در مخالفت رود، قتال او بر ما حلال باشد؛ خاصّه طلحه و زبیر که به تمام رغبت بیعت کردند و از کمال حسد، عهد بشکستند. »
ابوموسی چون این کلمات بشنید، بر منبر صعود کرد و گفت: «ایها الناس! خویشتن را در فتنه میندازید و با برادران خود قتال مدهید. اینک مکتوب ام المؤمنین عایشه است که به من فرستاده و ما را به ملازمت بیت فرمان داده. به جای باشید و چهرأ سلامت را به ناخن خسارت مخراشید. »
زید بن صوحان بر پای شد و گفت: «ای مردم! اینک نامأ عایشه است که خاص ّ از بهر من نگار داده و این دیگر را به مردم کوفه فرستاده. در این نامه ها نیک نظاره کنید و نیکو بیندیشید. رسول خدای او را مأمور فرموده که در خانأ خویش بنشیند و بیرون نشود، و ما را فرمان کرده که بیرون شویم و با دشمنان دین جهاد کنیم. اینک کار خویش به ما گذاشته و کار ما را او برداشته. او بباید در خانه نشیند و دوک ریسد؛ نه این که هودج بر شتر بندد و با لشکر کوچ دهد. »
« شبث بن ربعی» برجست و از در طعن و دق گفت: «ای عمانی! احمق، تو کیستی و این سخن چیست؟» تو دیروز در جلولا بجریرت سرقت مقطوع الید آمدی و امروز ام ّ المؤمنین را بد می گویی!» زید از شبث بن ربعی روی بگردانید و با آن دست مقطوع، به جانب ابوموسی اشارت کرد و گفت: «ای پسر قیس، همی خواهی که دریا را از موج باز داری؟! دست باز دار که به این آرزو دست نیابی!» و این آیت قرائت کرد:
الم أحس ب النّاس أن یترکوا أن یقولوا آمنّا و هم لایفتنون و لقد فتنا الذین م ن قبل ه م فلیعلمن ا لله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذ بین.
آن گاه فریاد برداشت که: «ای جماعت به سوی امیر المؤمنین سرعت کنید که صراط شریعت و راهنمای حقیقت است. »
این وقت «عبد خیر» برخاست و گفت: «ای ابوموسی! مرا خبر ده که آیا طلحه و زبیر با علی بیعت کردند یا سر بر تافتند؟» گفت: « بیعت کردند. » گفت: «آیا از علی چیزی معاینه رفت که موجب نقض بیعت شود؟» گفت: «ندانم عبد خیر. » گفت: «پس بباش تا بدانی و از بیش و کم سخن مکن. اکنون بگوی از این چهار گروه، کدام یک بر طریق انصاف و اقتصاد می روند؛ علی(ع) بر ظهر ]پشت[ کوفه جای دارد و طلحه و زبیر در بصره، و معاویه در شام مقام گرفته، و مردم « حجاز در خانه های» خویش نشستند و ابواب جدال و قتال با خویش و بیگانه بسته اند. » ابوموسی گفت: «بهترین ناس این جماعتند. » عبدخیر گفت: «زبان در کش ای ابوموسی که وساوس شیطانی و هواجس نفسانی تو را مغلوب داشته. »
حسن (ع) گفت: «ای ابوموسی! از چه روی مردم را از نصرت ما باز می داری و حال آن که می دانی که ما جز اصلاح مردم را نخواسته ایم و مانند امیرالمؤمنین، کس از هیچ ردّی و منعی بیمناک نشود. » ابوموسی گفت: «بابی انت و امّی المستشار مؤتمن، مردمان از من استشارت کنند و من آنچه صلاح حال ایشان دانم، بگویم. »
عمّار یاسر سخن در دهان او بشکست و گفت: «تو نیک از بد چه دانی و باطل از حق ّ چه شناسی؟ پیغمبر مانند تو کسی را مستشار نفرموده. »
این وقت مردی از بنی تمیم برخاست و بانگ بر عمّار زد و گفت: «ای بندأ گوش بریده، زبان در کش! دیروز مردم مصر را در قتل عثمان برانگیختی و خون قومی را بی گناه بریختی، امروز از بهر فتنه چونان بدین شهر در آمدی و تهدید کاری دیگر می کنی و بر امیر شهر ما بانگ می زنی!» حسن(ع) آن بنی تمیم را بیم داد و بر جای مقیم آورد.
ابوموسی دیگر باره آغاز سخن کرد و گفت: «ای مردمان! امروز روز ابتلا و فتنان است. دو تن از قریش در طلب سلطنت و جهانگیری بیرون شده اند، یکی علی و آن دیگر، طلحه است. اگرکار آن جهان خواهید، به خانه های خویش باز شوید و اگر در طمع جاه و مال باشید، اعداد جدال و قتال کنید. این جدال و قتال، آن وقت بایست کردن که خلیفأ شما را حصار دادند و پایمال دمار و هلاک ساختند. »
چنان که در فرازهای آخر جمله های بالا شاهد بودیم، ابوموسی وقتی دید به رغم فعّالیّتهای طاقت فرسایش که یک تنه در مقابل امام علی (ع) و سفیران پر نفوذ و صحابأ با سابقه ایستاده، مردم به سوی امام علی(ع) گرایش پیدا کرده اند، آخرین تیر ترکش خود را رو می کند و آن، نامأ عایشه ام ّالمؤمنین بود.
او بر فراز منبر خبر می دهد که:
«ایها الناس! خویشتن را در فتنه میندازید و با برادران خود قتال مدهید. اینک مکتوب ام ّ المؤمنین عایشه است که با من ]برای من[ فرستاده و ما را به ملازمت فرمان داده. به جای باشید و چهرأ سلامت را به ناخن خسارت مخراشید. »
حقیقت حال ابوموسی همین است که در واپسین لحظات امید به رسالتش بیان داشت، و آن نظر مخالفان امام علی(ع) است؛ یعنی نظر جبهأ مقابل علی در صحرای طف که بصره را متصرّف شده، مردم را فریفته و عاملان حکومت را کشته، آزادگان و ا حرار را گردن زده و اینک منتظر ورود علی هستند تا او و اندک صحابیان باقیماندأ رسول خدا را در محاصرأ خود قرار دهند. و ابوموسی را مأمور کرده اند که تنها مردم بر جای مانده؛ یعنی کوفیان را از او دریغ دارد تا امام را چون طعمه ای سبک بربایند. بار دیگر، به همین جمله ها بدقّت بنگرید و مشاهده کنید چگونه فراز بالا و پایین آن، یکدیگر را آشکارا نقض می کنند.
«ایها الناس! خویشتن را در فتنه میندازید. » این رأی ابوموسی است. دلیل آن چیست؟ در فراز زیرین بیان داشته: «نامأ عایشه به او، که از ابوموسی خواسته از او پیروی کند. »
اگر این قتال فتنه است، آیا عایشه خود، یک طرف این فتنه نیست؟ آیا او سوار بر شتر سرخ موی «عبدا لله بن عامر» فرماندهی سپاه جمل را بر علیه امام بر حق ّ، بر عهده ندارد؟ آیا سخن اوّل می تواند مرجعی برای هواخواهان این تفکر، که این جریان فتنه است، قرار گیرد؟
از طرف دیگر، امیرمؤمنان و خلیفأ واجب الاطاعه مسلمین، علی بن ابی طالب است یا عایشأ شورشی فریب خورده؟
امام علی خلیفأ مشروع مسلمین، ابوموسی و سپاه کوفه را به همراهی می خواند و ابوموسی استاندار علی، بیش از هر کس، باید از امامش تبعیّت کند. ولی بعکس، برای بازداشتن مردم از پیروی او، نامأ دشمن شورشی خلیفه را به عنوان دلیل نظر خود می آورد. راستی چقدر ساده اندیشی است اگر کسانی ابوموسی را شیخی ساده لوح و شکّاک قلمداد کنند. نه، او در خطیرترین لحظه های تاریخ، به همراهی منافقان علیه امام خویش، نقشه ای خائنانه کشیده بود و تنها این علی و حسن، یادگاران رسول خدا بودند که توانستند نقشأ شیطانی او را خنثی کنند. در این باره، محاجّأ عمّار و ابوموسی شنیدنی است.
پس این هم بروشنی پیدا است که ابوموسی به خاطر این حجّت شرعی نیست که طرف شور مردم قرار گرفته، و کوفیان را از پیوستن به امام بازداشته است؛ بلکه او خود یک طرف این قضیه است و به پیروی از مرقومأ عایشه، موظّف است مردم را به ملازمت بیت ( عایشه) به بصره ببرد و در این مقطع، موظّف است آنها را از پیوستن به پسر ابی طالب که آنها را به سوی خود فرا خوانده و فرزندش حسن و عمّار یاسر، دو پیک او در این شهر هستند، باز دارد.
این مطلب را محل ّ بن خلیفه که از کوفه به سوی ربذه رفته بود، در ملاقات با علی (ع) بیان داشته بود که:
«من چنان دانم که او ( ابوموسی ) اگر ناصر و معینی به دست ]فراهم[ کند، در خصمی تو بی پرده بر پا شود.
بار دیگر به سراغ تاریخ می رویم تا راه معیّنی که جلوی ابوموسی قرار داشته و انتخاب آگاهانه ای را که او در جهت مقابله با امام علی(ع) اختیار کرده، نظاره کنیم. امام در نامه ای به او توسط یکی از سفیرانش به ابوموسی می نویسد:
از بندأ خدا علی امیرالمؤمنان به «عبدا لله بن قیس» ( ابوموسی اشعری).
اما بعداً سخنی از تو به من گزارش داده اند که هم به سود تو است و هم به زیان تو! هنگامی که فرستاده من بر تو وارد می شود، فوراً دامن بر کمر زن و کمربندت را محکم ببند، و از خانه ات بیرون آی، از کسانی که با تو هستند، دعوت نما. اگر حق ّ را یافتی و تصمیم خود را گرفتی، آنها را به سوی ما بفرست؛ و اگر سستی را پیشه کردی، از مقام خود دور شو! به خدا سوگند! هر کجا و هر چه باشی به سراغت خواهند آمد؛ دست از تو برنخواهند داشت و رهایت نخواهند ساخت تا گوشت و استخوان، و تر و خشکت را به هم درآمیزند. (این کار را انجام ده، پیش از آن که) در بازنشستگی و بر کناری ات تعجیل گردد، و از آنچه پیش روی تو است، همان گونه خواهی ترسید که از پشت سر. آن چنان بر تو سخت گیرند که سراسر وجودت را خوف و ترس فرا گیرد (و در دنیا همان قدر وحشتزده خواهی شد که در آخرت) این حادثه آن چنان که فکر می کنی، کوچک و ساده نیست؛ بلکه حادثأ بسیار بزرگی است که باید بر مرکبش سوار شد و مشکلات و سختیهایش را هموار ساخت، و کوههای ناصافش را صاف نمود. پس اندیشأ خود را به کار گیر! و مالک کار خویش باش و بهره و نصیبت را دریاب، و اگر برای تو خوشایند نیست، کنار رو؛ بدون کامیابی و رسیدگی به راه رستگاری. اگر تو خواب باشی، دیگران وظیفه ات را انجام خواهند داد، و آن چنان به دست فراموشی سپرده شوی که نگویند فلانی کجاست؟ به خدا سوگند، این راه، حق ّ است و به دست مرد حق ّ انجام می گردد. و من باکی ندارم که خدا نشناسان چه کار می کنند. والسّلام
به عبارتهای مشفقانأ این نامه، دوباره دقّت کنید:
«هنگامی که فرستادأ من بر تو وارد شود، فوراً دامن بر کمر زن. . . و دعوت نما. اگر حق ّ را یافتی و تصمیم خود را گرفتی، آنها را به سوی ما بفرست، و اگر سستی کردی، از مقام خود دور شو. . . پس اندیشأ خود را به کار گیر و مالک کار خویش باش و بهره و نصیبت را دریاب، و اگر برای تو خوشایند نیست، کنار رو. »
آیا ابوموسی راهی جز اطاعت کورکورانه در برابر خلیفه ندارد؟ نه، چنین نبوده است. اندیشأ علی و اهل بیت بود که به رغم این که یقین به بر حق ّ بودن خود داشتند، چنان که در همین نامه هم می فرماید: «سوگند به خدا، این راه بر حق ّ است و به دست مرد حق ّ انجام می گردد. » امّا دیگران را همچون حاکمان دنیا طلب، اجباراً به پیروی از خود مجبور نمی کرده اند. در همین نامه هم، امام از ابوموسی می خواهد اگر این کار خوشایند او نیست، کناره بگیرد. پس چرا به رغم این همه مساعدت امام، ابوموسی کناره نمی گیرد و در مقابل امام می ایستد؟ این اقدامات ابوموسی، از قبیل شک و تردید و اعتقاد به فتنه بودن نیست؛ چرا که اگر ابوموسی اعتقاد داشت این کار فتنه است، نمی بایست از طرف مقابل علی(ع) حمایت کند و نامأ عایشه را که یکی از فتنه آفرینان است، ملاک عمل خود قرار دهد.
ابوموسی با لجاجت تمام و بدون تکیه بر استدلالهای منطقی، بر ممانعت از حرکت سپاه کوفه پا فشاری می کرد و سفیران امام، یکی پس از دیگری در رفت و آمد بودند. مردم بتدریج از استدلالهای سست و بی منطق ابوموسی به ستوه آمدند. یکی از سؤالهای مردم از ابوموسی - که همأ منابع آن را نقل کرده اند -سخنی است که عبدالخیر با ابوموسی گفته است. آن گاه که ابوموسی پیوستن به علی(ع) را کمک به فتنه می دانست، عبدالخیر از او پرسید: «ای ابوموسی ! آیا علی کار ناروایی کرده که موجب نقض بیعت شود؟» گفت نمی دانم. عبدالخیر گفت: «می خواهم همیشه نادان باشی. ما تو را ترک می کنیم تا زمانی که دانا شوی. . . خیانت بر تو چیره شده، ای ابوموسی !»
نکتأ سومی که در سخنان ابوموسی خطاب به اهالی کوفه آمده، این است که:
«کوفیان مطابق نظر ابوموسی، هر کدام از مردم مدینه را که به کوفه می آمدند، به شهر خود بازمی گردانیدند، تا خود مردم مدینه، کفایت کار خود بکنند و مشکلاتشان را سامان دهند و به قول ابوموسی، جنگ قدرت پسر عموهای قریش، به نفع یک نفرشان پایان پذیرد. »
ابوموسی از این ترفند، درگذشته نفع برده بود. او هنگامی که در سال 92 هجری از سوی خلیفأ سوم، از استانداری بصره عزل شده بود، در کوفه ساکن شد. وقتی مردم کوفه، حاکم اموی عثمان را از دروازأ ورودی کوفه بازگرداندند، خود اقدام به انتخاب امیر کردند و ابوموسی اشعری را به عنوان امیر ولایت خود انتخاب کردند و خلیفه را مجبور به تأیید او کردند. این بار نیز شاهد است که امیرالمؤمنین خود قصد ورود و اقامت در کوفه را دارد و این مطلب را طی نامه ای به مردم کوفه اعلام داشته، بعلاوه، قرظه بن کعب، حاکم منتخب امام برای کوفه است. پس عن قریب حکومت ابوموسی رنگ خواهد باخت. این ترفند می توانست تا آرام شدن اوضاع مثل حوادث منتهی به قتل عثمان، برای مدتی او را در مسند ولایت کوفه، باقی بگذارد.
البته این سخن، تنها ناظر بر این هدف نیست؛ بلکه از فحوای آن، می توان دریافت که ابوموسی گویا هنوز ولایت امام علی (ع) را به رغم بیعت خود و مردم باور ندارد و خواستار خودداری مردم از اقدام به نفع یک طرف قضیه است تا تکلیف جدال علی(ع) با پیمان شکنان روشن شود.
این سخن ابوموسی اشعری است که در مقابل مردم کوفه و فرستادگان امیرالمؤمنین، حسن و عمّار می گوید:
«ای مردمان! امروز، روز ابتلا و افتنان است. دو تن از قریش در طلب سلطنت و جهانگیری بیرون شده اند؛ یکی علی و آن دیگر طلحه است. اگر کار آن جهان خواهید، به خانه های خویش باز شوید و در فراز کنید و اگر در طمع جاه و مال باشید، اعداد جدال و قتال کنید. »
ابوموسی تلاش می کند تا آنچه در بصره میان علی(ع) و پیمان شکنان می گذرد را یک امر منحصر به قریش قلمداد کند. عبدالفتاح عبدالمقصود می گوید:
«آیا این قضیه تنها به قریش مربوط می گردد یا یک قضیأ اسلامی است؟
ابوموسی نظری به ملّتش ارائه داد که چون سدّی در برابر خودش و سیاست کلّی دولت حایل می شد و با امنیّت اجتماعی حکومت مخالف بود. عاطفأ توده ها را نسبت به طبقأ اشراف بیدار کرد و برانگیخت. همان طبقه ای که توده ها در این ده سال اخیر جز برتری جویی و فخرفروشی خیری از آنان ندیده قلبهایشان از خشم و کینأ آنان سرشار بود. شاید وقتی نظر جدیدش را برای اهل کوفه بیان کرد همین احساسات را در نظر داشته گمان کرده بود، بدین وسیله می تواند به هدف خود برسد. کافی است به ملّت چنین وانمود کند که این قضیّه مربوط به غرامت زدگان و از قافله عقب ماندگان است، آن را چون سنگ آسیا در میان خود می گردانند، و سرانجام غرامت و غنیمتی که به دستشان می افتد، سود و زیان و اثرات بعدی آنها، دامن تنها خودشان را خواهد گرفت. پس به کوفه چه مربوط است که خود را در این نزاع که بر سر منافع و اغراض خصوصی در گرفته است، بکشاند. اگر شرّ این جنگ داخلی همأ مخالفان را ببلعد و همگی را با هم یا یکی از آن دو دسته را بکلّی نابود سازد باز هم هیچ سودی برای کوفه ندارد!
این شخص چنین تابلویی از کشمکش و کشتار ترسیم کرد. حال تا چه حد با واقعیّت منطبق است معلوم نیست. اگر این کشمکش اختلافی بود که در میان دو دسته از تودأ امّت بروز کرده بود، و برای مخالفت با اصول مرعی در سیاست ملل و مبادی فن حکومت بود، چرا به صورت یک تمرّد و نافرمانی صریح درآمد که گروهی از گردنکشان علیه حاکم قانونی مملکت اعلام داشتند؟
ولی - به نظر می رسد که - احساسات مخالف عامّه علیه قریش را برانگیخت تا بتواند میوأ نهالی را که از مدّتها پیش کاشته و پرورش داده بود بچیند - همان نهالی که بذرهای آن، سیاست منصرف ساختن مردم از یاری بود - چون مردم از قریش با دو دسته اش که اکنون به مخالفت با یکدیگر قیام کرده اند پشت کردند، آن وقت آماده است تا با سحر بیان و قدرت کلام آنان را بدین پشت کردن وادار سازد. و نتیجأ حتمی آن دست کشیدن از یاری امام می باشد!
این طرز تفکر باعث می شود که ما اشعری را یک شخص فرصت طلب بدانیم که برخلاف نظر مسلمانان در مورد سادگیش، برای رسیدن به هدف خود از هر وسیله ای استفاده می کند. آیا ممکن است این کارها نیندیشیده و تصادفی بوده باشد؟ خیلی مشکل است که تنها غفلت را علت اینها بدانیم، یا باید از تمام اقدامات گذشتأ والی در این مورد چشم بپوشیم! امّا وقتی شخص محقّق دعوت این شخص را مورد بررسی و دقّت قرار می دهد بتدریج ایمان پیدا خواهد کرد که این دعوت یک نقشأ محکم و به سلسله نقشه هایی مربوط بوده است. و چون عناصر تشکیل دهندأ این ایمان بیشتر و بیشتر در سینأ بررسی کننده بر روی یکدیگر متراکم می شوند، دستگیرش می شود که این اشعری دشمن علی است، امّا می کوشد تا دشمنیش را زیر نقاب ترس از ریخته شدن خون ملّت، یا زیر پردأ دور نگهداشتن عامّه از فداکاری به خاطر حکمرانان اشرافشان، یا تحت پوشش منحصر به فرد بودن خودش برای اطّلاع داشتن از حقایق پنهانی که حدیث ا دعایی منتسب به پیغمبر وی را بدانها آگاه ساخته است، بپوشاند! هر دلیلی برای تأیید خود می آورد. کسانی بودند که آن را بخوبی می پذیرفتند. و هر نظری ارائه می داد، چون آن را - با احساسات توده ها آمیخته می کرد، شایستگی آن را داشت که درباره اش اندیشه شود و سپس پذیرفته گردد. امّا جانهای در شک و تردید نیز گفتار خطرناک و ترسناکش را قبول می کردند. زیرا اگر گفته هایش را نمی پذیرفتند، عاقبت باعث از هم پاشیدن ریسمان وحدّتشان و اشاعأ هرج و مرج در دولت وسیع و بیکرانشان می شد.
ولی سخنش تقریباً دارد مردم را به این دعوت جدید که باعث ایجاد تفرقه در صفوف امّت است وادار می سازد. دوباره در میان جمعیّت فریاد زد:
«. . . از من نصیحت بخواهید و در فکر خیانت به من نباشید. و از من اطاعت کنید تا دین و دنیایتان سالم بماند، و با آتش این فتنه کسی بدبخت شود که مرتکب آن گردیده است. . . »
چون مدّتی سخن گفت و نزدیک بود از منبر پایین بیاید زیدبن صوحان فریاد زد:
«عبدا لله بن قیس! فرات را از حرکت بازدار و آن را به سرچشمه اش برگردان تا مثل اوّلش شود، اگر بدین کار قدرت داشته باشی به اجرای خواست خود هم قادر خواهی بود!. . »
نشان غافلگیری بر چهرأ امیر نشست. زید به سخنان خود ادامه داد. و دست قطع شده اش را به علامت تهدید بالا برده به ابوموسی اشاره می کرد و جمعیّت هم متوجّه او شده بود:
«الم... آیا مردم پنداشتند که با گفتن این که ایمان داریم به حال خود گذاشته می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟ ما کسانی را که قبل از آنان بوده اند مورد آزمایش قرار داده ایم و بدون شک خدا می شناسد کسانی را که راست گفتند و می شناسد دروغگویان را» (سورأ عنکبوت: آیات 1 تا 3).
این آیات قرآن رساترین وصف و راست ترین حالت کسانی است که یاری نکردن و در خانه نشستن را انتخاب کردند، و ترجیح دادند که خود را از فتنه بر کنار دارند و مانع پخش آن شوند، در ایمان آوردن خود به همین راضی شدند که نقش تماشاگر را بازی کنند و در جهاد - به خاطر اجرای تعالیمی که کتاب مقدس آورده است - وارد نشوند و نقش مثبتی را که نصوص آسمانی لازم دانسته است و بر هر کسی که به انجام تجارب و برخورد با مشکلات و آزمایشهای سخت قادر است وظیفه قرار داده تا محک ایمانشان باشد، بر عهده نگرفتند. »
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات