صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۸  ، 
کد خبر : ۱۳۵۹۸۲

توطئه علیه ولایت روی منبر مسجد

بر اساس بیعت اختیاری همأ مردم و از جمله طلحه و زبیر، خلیفأ مسلمین است و طلحه و زبیر پیمان شکسته و بیش از ششصد نفر از مردم بی گناه و مأموران بیت المال را بی جهت کشته اند، و لذا مسأله جدال دو تن که خواستار خلافت هستند در بین نیست، که آنها را واگذارند تا تکلیف خود را یکسره کنند و یکی پیروز شود.

بصیرت:آیا ابوموسی خود از سپاهیانی نبود که پس از رحلت پیامبر اسلام، با مرتدّین و پیمان شکنان جنگیده و آنان را از دم تیغ گذرانده بود؟ آیا نمی دانست علی خلیفه است و کاری که سبب شکستن بیعت مردم شود، صورت نداده و نمی توان خلیفه ای را که در تعقیب پیمان شکنان، با هدف آوردن آنها به حوزأ دینی است با پیمان شکنان متمرّد، مساوی قلمداد کرد؟
پس با چه توجیهی، علی و طلحه را در پی سلطنت و در کنار هم معرفی می کند و از مردم می خواهد از آنها جدا شوند؟ آیا از نظر او، هنوز علی خلیفه و سلطان نیست؟ توجیه او برای این فرمان چیست؟ او جز نامأ عایشه، چیزی در استدلال خود بیان نداشته و این در حالی بود که عایشه خود، سوار بر جمل سرخ موی ابن عامر، فرماندأ میدان جنگ جمل است. پس چگونه عایشه دیگران را می تواند از ورود بدان منع کند؟ و چگونه فقیه و سیاستمدار و فرماندار و فرماندأ با سابقه ای چون ابوموسی، بر آن سخن بی پایه استدلال می کند؟
ابوموسی به این هم قناعت نمی کند و نظر دیگری به مردم کوفه می دهد که نشان از مخالفت او با قضیأ خلافت علی (ع) است. او از مردم می خواهد:
«رأی درست آن بود که سلطأ خدا را سبک مشمارید و بر خدای عزّوجل ّ جرأت میارید. رأی درست دیگر این که، هر کس از مدینه سوی شما آمد، بگیرید و پس بفرستید تا هم سخن شوند و به تکلیف، وارد این کار مشوید که آنها بهتر از شما می دانند صلاحیّت امامت با کیست. »
آیا هنوز تکلیف امامت و خلافت حل نشده است که ابوموسی از مردم کوفه می خواهد تا تعیین تکلیف قضیأ امامت و خلافت، مردم مدینه را به کوفه راه ندهند؟ آیا هدف گویندأ این سخن، جز مقابله با نظر علی (ع) است که در نامه به مردم کوفه نوشته، «من اقامت در شهر شما را برگزیده ام و عن قریب به سوی شما خواهم آمد. » چه زشت و منافقانه سخن می گوید این پیر اشعری و چه شگفت است هجوم نفس امّاره و شیطانی بر کسی که سالها در کنار رسول خدا، شاهد نزول وحی و رسالت او و منزلت علی(ع) بوده است. دربارأ هدف اشعری از طرح مسألأ، بازگرداندن هر کدام از اهالی مدینه که به کوفه می آیند را « عبدالفتاح عبدالمقصود» مصری، به زیبایی تحلیل کرده است:
بار دیگر به حق ّ عثمان بر مردم اشاره می کند؛ ولی این اشاره را در لفاف کنایه پیچیده است و بصراحت بیان نمی کند، و اشاره به توهینی می کند که افراد ملّت نسبت به ولایت او مرتکب شدند. همان ولایتی که موهبت الهی بود و خدا برای این کار، از میان دیگران، او را بر دیگران برگزیده بود و هیچ کس حق ّ نداشت آن خلعت را از تن او بیرون آورد یا در آن خدشه ای وارد سازد. آن گاه با همان گفتار آشنای همیشگی، به سخن گفتن ادامه می دهد. اما فراموش نمی کند که این بار در کنار دعوت قبلی اش برای یاری نکردن و نشستن، دعوت دیگری هم بیفزاید. می گوید:
«نظر من این است که قدرت خدا را کوچک مگیرید و بر خدا گستاخی مکنید. . . و نظر دوم این است که هر کس از مدینه پیش شما آمد، او را بگیرید و به همان شهر برگردانید تا اجتماع کرده، اتفاق نظر پیدا کنند؛ زیرا ایشان بیش از شما می دانند که چه کسی صلاحیّت امامت را دارد!»
چون ذهن بخواهد منظور مستتر در پشت این کلمات را بررسی کند، سخت سرگردان و حیرت زده می شود. این گفته، حاوی تجاوزی بی پرده نسبت به حق ّ امیرالمؤمنین و تقریباً اعلام آشکار لزوم شکستن بیعتی است که از روی رضایت و اختیار عموم مسلمین صورت گرفته است.
بهانه و دلیل اشعری این است که هنوز هم گروهی در مورد علی اتفاق نظر پیدا نکرده، به اطاعتش گردن نگذاشته اند. در نتیجه، این کارگزار سست عنصر، باید پیمان گذشته را نقض و سوگند وفاداری را زیر پا گذارد. در گمراهی خود، تا آخرین حدّ پیش رفت. دعوت او از مردم برای یاری نکردن امام - کدام امام! - و از میان برداشتن او، تا حدّی است که پذیرش دستورهای امام را مشروط می داند. شرط این است که همأ مردم، به اتفاق، وی را تأیید کنند و در قبول دعوتش، احدی تردید به خود راه ندهد. چه نظر شگفت انگیزی دربارأ حکومت امیر خود دارد؛ گفته هایش همگی رسوا کنندأ نیّتهای باطن او است!
آیا برای شخص مشکل است که از این گفته، روشنترین دلیل را برای نظر اشعری در مورد ولایت علی به دست آورد؟ خیلی روشن و به آسانی نظرش را برای ما ترسیم می کند؛ بخصوص از اعلام این موضوع هم غفلت نمی ورزد که بیعت عثمان، هنوز در گردنش می باشد! اگر بخواهیم عذر گفته اش را بزحمت توجیه کنیم، کار بیهوده ای کرده ایم. هیچ کس نمی تواند نسبت به پیمانی اخلاص داشته باشد و اظهار طرفداری از آن کند؛ در عین حال، به پیمان دیگری اخلاص بورزد که وجود آن از بین برندأ پیمان اوّل باشد. البته این کار در صورتی درست بود که شکاف و تناقضی در میان آن دو پیمان وجود نداشت که یکی را از قبلی خود دور گرداند و میان طرفداران هر یک اختلاف و دشمنی باشد. ابوموسی به کدام یک از آن دو دسته تمایل داشت؟ و تأیید خود را نثار دولت و حکومت کدام یک از دو خلیفه می کرد؟
جواب صریح این سؤال را خطبه ای می دهد که والی کوفه در آن روز، در مسجد خودش، در حضور ابن عباس ایراد کرد. این هم دعوت دیگری بود که با دعوت مردم برای یاری نکردن موافقت داشت و در حضورش آن را اعلام می کرد. این همان نظر دومی بود که می گفت: هر کس را که از مدینه بر آنان وارد شد، بگیرند و به همان جا برگردانند.
چه کسی از مدینه آمده است؟ اگر خبری در دست داشتیم که دشمنان امام، قصد ورود به کوفه یا تصمیم به حمله کردن بدان جا را داشتند، می توانستیم منظور اشعری را بفهمیم. اما آن دشمنان، که همگی هم تا امروز پیرو عایشه هستند، از مکّه آمده اند، نه از مدینه و مقصدشان هم بصره بود، نه شهری دیگر؛ پس این اشخاص مورد نظر وی نیستند. حتی اگر گروهی از این دو طرف نزاع، قصد رفتن به ناحیأ فرمانداریش را می کردند، باز می توانستیم دعوت او را چنین توجیه کنیم که در میان آن دو گروه، سخت شیفتأ بی طرفی کامل است. اما این را هم هرگز نشنیده ایم که هیچ یک از مخالفان آشکار علی، بخواهند کوفه را به عنوان پناهگاهی، اختیار یا بدان سرزمین هجرت کنند یا تحریکی علیه آن جا کرده باشند. پس آن کسانی که از مدینه به کوفه آمده اند، چه کسانی می باشند؟
اشعری به دنبال اتخاذ سیاست منفی، تنها بدان اکتفا نمی کرد که مردم را از یاری کردن علی باز دارد؛ زیرا فایدأ وجودی خود را تنها در یک اقدام مثبت تعیین کننده می دید، که اهالی ناحیه اش را هم به پشتیبانی و تأیید آن سیاست برانگیزد. او می خواست به عنوان سدّ و مانعی، بین «کسانی که از مدینه آمده بودند» و بین کوفه حایل شود و آنان را به همان جایی بازگرداند که از آن بیرون آمده اند، تا نظرشان دربارأ یک امام - هر امامی می خواهد باشد - یکی شود! در این جاست که نیّتهای باطنی اش برای ما روشن می شود و سیاست دشمنانه و بغض آلودش را برای ما آشکار می سازد؛ پس می خواهد یاران مولای خود را - تنها کسانی که از مدینه آمده اند - از شهر خود براند و نگذارد به حمایت او پناه ببرند. آیا کسی غیر از علی را شنیده اید که پناه بردن به کوفه را اعلام کرده، به دنبال بیرون آمدنش از مرکز حکومت اسلام به اهل کوفه نوشته باشد: «من شما را انتخاب کردم و در میان شما فرود آمدن را برگزیدم. »
پس در این صورت، این یک سیاست دشمن خوی زنجیره ای مربوط به هم بوده است که این والی نافرمان اتخاذ کرده بود تا بدان وسیله، امیرالمؤمنین را از پای درآورد. از دعوت به گوشه گیری شروع کرد و نافرمانی و تمرّد خود را در پشت آن مخفی می داشت، سپس در این امر، تا آن جا پیش رفت که به اوج انکار و اعتراض رسیده، خواست از ورود مولایش به قسمتی از سرزمین مملکتش جلوگیری کند و چون شخصی مطرود مانع دخول او گردد! آیا اشعری با این دو دعوت خود و پراکنده ساختن سموم آن در میان اهالی ناحیه اش، سر آن داشت که پس از سست کردن عزم آنان، برای یاری امام، اذهانشان را آماده سازد که به هنگام فراهم آمدن وسایل و اسباب پیش آمدن فرصت، جنگی خونین علیه او به راه اندازد؟
ما هم بار دیگر می پرسیم، آیا ابوموسی در پی آن نبود که جبهأ سومی در کنار معاویه، طلحه و زبیر در مقابل اهل بیت پیامبر بگشاید و عقده های فرو هشتأ خود از اسلام و رسول خدا را از بازماندگان او بازستاند؟
آیا این مایأ شگفتی نیست که ابوموسی چون غلام، مطیع خلفای پیشین بوده، ولی همین که نوبت به خلافت اهل بیت می رسد، چون گاو شاخدار و لجوجی که هنوز باری نشده، نا اهلی می کند؟ آیا آن سخنی که به نقل از حذیفه و عماره نقل کردیم که ابوموسی از منافقانی بوده که شب هنگام در بازگشت از غزوأ تبوک، بر پیامبر حمله کردند، در تصوّر زنده نمی شود؟
پایان این مقال را به سخن امام علی(ع) ختم می کنیم که خود حاکی از نا اهل دانستن ابوموسی قبل از وقوع این جریان است. آن گاه که با خیره سری و نفاق او در کوفه مواجه شد، بدو نوشت:
«ای جولازاده، از حکومت ما کناره گیر و دور شو که این اوّل رفتار نامناسب تو نیست و از تو چیزها دیده ایم. »
روند انتخاب ابوموسی به حکمیت
ابوموسی بعد از آن که نتوانست مردم کوفه را از پیوستن به امام علی(ع) باز دارد، از کوفه خارج شد؛ در حالی که مورد نکوهش و سرزنش امام و مردم بود. پس از چند ماه، امام او را امان داد. اما دست روزگار باز هم در سال 83 هجری، یعنی دو سال بعد از ماجرای عزلش از ولایت کوفه، او را به وسط دایرأ قضایای مهم کشاند. و آن انتخابش از سوی جناح خوارجی عراق، برای حکمیّت در پی جنگ « صفّین» میان سپاه اسلام و سپاه اموی شام بود.
ابوموسی خود، سالها قبل از این رخداد، سخن از ماجرای حکمیّت دو نفر میان بنی اسرائیل می کند که در پی آن، امّت بنی اسرائیل به فتنه و هلاکت دچار شده و روی خوش ندیدند. فردی از او پرسید: « ابوموسی ! اگر روزی در اسلام تو را به حکمیّت بخوانند، خواهی پذیرفت؟» او در حالی که در کناره های فرات، سوار بر مرکبش راه می پیمود، پیراهن از تن درآورد و گفت: «آن وقت خدا برای من راهی به آسمان و گریزگاهی در زمین قرار ندهد. »
یعقوبی جریان مکالمأ ابوموسی و « عبدالرحمن بن حصین بن سوید» را این چنین آورده است:
ابن کلبی گفته است، خبر داد مرا عبدالرحمن بن حصین بن سوید ]. . . [، گفت در کنار فرات با ابوموسی اشعری می رفتیم و او آن موقع عامل عمر بود؛ پس شروع کرد با من به سخن گفتن و گفت پیوسته فتنه ها بنی اسرائیل را در زمینی پس از زمینی بلند می کرد و پست می کرد، تا آن که دو گمراه را «حکم» قرار دادند و پیروان خود را گمراه کردند. گفتم: «پس اگر خودت ای ابوموسی، یکی از آن دو حکم باشی؟» پس به من گفت: «در آن هنگام، خدا برای من، راهی را به آسمان و گریزگاهی در زمین قرار ندهد، اگر من حکم باشم. » سوید گفت: «بسا بلا که بر سخن گماشته بوده است و او را در حکمیّت دیدار کردم. » پس گفتم: «هرگاه خدا بخواهد امری را انجام دهد، جلو آن گرفته نمی شود. »
ماجرای ورود ابوموسی به حکمیّت، در پی حیلأ عمروالعاص و بر نیزه کردن قرآنها توسط سپاه شام در آستانه هزیمت را - در مجلّدات اوّل و دوم خواص و لحظه های تاریخ ساز - بیان کرده ایم و در این جا به عنوان مدخل این بخش، به طور خلاصه می گوییم که:
گروهی از مردم عراق، به سرپرستی «اشعث بن قیس» - که بعدها به خوارج مشهور شدند - در پی طرح حکمیّت، اصرار ورزیدند که حکم عراق تنها ابوموسی اشعری باشد و اصرار امام بر نماینده کردن ابن عباس یا مالک اشتر راه به جایی نبرد. امیرالمؤمنین پس از آن که از پذیرش نظرش توسط این مردم ناامید شد، فرمودند: «هر چه می خواهید بکنید. » و آنان که منتظر این سخن امام بودند، شتابان سراغ ابوموسی اشعری رفتند و او را در جریان صلح و حکمیّت و انتخابش به عنوان نمایندأ عراقیان قرار دادند. ابوموسی به سمت صفّین حرکت کرد و بر سپاه امام وارد شد.
برای آن که خواننده به طور مستقیم به منابع اوّلیأ تاریخ دربارأ این حادثه آشنا شده باشد تا بهتر بتواند قضاوت کند، نقل مستقیم مسعودی در «مروّج الذّهب» را می آوریم. سپس به مقابلأ نظرات می پردازیم. آن گاه به تحلیل دیدگاه و رأی ابوموسی می نشینیم.
علی بن حسین مسعودی در تاریخ گران قدر خود، معروف به «مروج الذّهب و معادن الجواهر» در جلد اوّل، شرح کافی ماجرای انتخاب ابوموسی و روند حکمیّت را آورده است. البته سایر منابع هم همین مطالب را بدون کم و کاست آورده اند و گاه طولانی تر. اما کلام مسعودی مختصر و نافذ و گویاست و حشو و زائد را در نوشتأ خود، فرو گذاشته است؛ از این رو آن را انتخاب کردیم:
مردم شام، عمروبن عاص را انتخاب کردند. اشعث و کسانی که بعدها عقیدأ خوارج گرفتند، گفتند: «ما ابوموسی اشعری را انتخاب می کنیم. » علی گفت: «در قسمت اوّل با من مخالفت کردید. در این قسمت مخالفت نکنید. من نظر ندارم که ابوموسی اشعری را انتخاب کنم. » اشعث و همراهان وی گفتند: «ما جز به ابوموسی اشعری رضایت نخواهیم داد. » گفت: «وای بر شما! او قابل اعتماد نیست. از من برید و مردم را از کمک من بازداشت و چنین و چنان کرد. » و کارهایی را که ابوموسی کرده بود، برشمرد: «آن گاه چند ماه فراری بود تا او را امان دادم؛ ولی این کار را به عبدا لله بن عباس می سپارم. » اشعث و یاران او گفتند: «به خدا نباید دو تن مصری دربارأ ما حکمیّت کنند. » علی گفت: «پس اشتر را انتخاب می کنم. » گفتند: «مگر آتش این اختلاف را کسی جز اشتر دامن زده است. » گفت: «هر چه می خواهید بکنید و هرچه به نظرتان می رسد، عمل کنید. » آنها نیز کسی پیش ابوموسی فرستادند و قصه را برای او نوشتند. وقتی به ابوموسی گفتند: « مردم صلح کرده اند. » گفت: «الحمد لله». گفتند: «و تو را حکم کرده اند. » گفت: «ا نّا لله و ا نّا ا لیه راج عون. »
ابوموسی پیش از جنگ صفّین، حدیثی نقل کرده و گفته بود: « فتنه ها پیوسته بنی اسرائیل را بالا و پایین می برد تا دو حکم انتخاب کردند و آنها حکمی دادند که مورد رضایت پیروان ایشان نبود. این امّت را نیز پیوسته فتنه ها بالا و پایین می برد تا دو حکم انتخاب کنند و آنها حکمی دهند که پیروانشان از آن راضی نباشند. » و «سویدبن عقله» بدو گفت: «اگر به دوران حکمیّت رسیدی، مبادا یکی از دو حکم باشی. » و او گفت: «من؟!» گفت: «بله تو!» گوید پس او بنا کرد پیراهن خود را درآورد و گفت: «در این صورت، خدا در آسمان مفرّی و در زمین محلّی برای من ننهد. » در این ایّام، سوید او را بدید و گفت: « ابوموسی ! گفتأ خود را به یاد داری؟» گفت: «از خدا حسن عاقبت بخواهد. »
اگر نگاهی دقیق به جریان منتهی به انتخاب حکمیّت ابوموسی بیندازیم، بخوبی درمی یابیم که ابوموسی دانسته یا ندانسته در حلقأ توطئأ براندازی امام علی(ع) قرار می گیرد. اشعث بن قیس، از سرکردگان لشکر امام و از بزرگان قبیلأ یمنی بود که بعد از شروع حکومت علی(ع) گرفتار ترس از عزل خود توسط امام شد، و از آن هنگام با شام و معاویه پیکها رد و بدل نمود و همواره مترصّد بود تا در وقت مقتضی، کار را به نفع معاویه به پایان برد به این امید که منزلت خود را حفظ کند. ترس او به خاطر اعمالش بود در حالی که نشانه ای از سوی امام مبنی بر عزل او دیده نشده بود و امروز در کشاکش جنگ صفّین از سرکردگان سپاه امام است، لیکن هنوز ترس در جانش و شیطان در نفسش می دمیدند!
اشعث بخوبی ابوموسی را می شناسد و چون با تلاش او و قبیله اش حکمیّت بر امام تحمیل شد، اینک ابوموسی را برمی گزیند تا در سایأ عداوت او با امام و حماقتش بتواند آرزوی خود را محقّق نماید. در زمینأ نقش اشعث در جنگ و حکمیّت و انتخاب ابوموسی و توطئه بودن این جریان خزنده که اینک سر برآورده بود به سخن عبدالفتاح عبدالمقصود توجّه می کنیم:
«بدون شک اشعث بن قیس در این انتخاب دست داشته است. این هم یکی از حلقه های زنجیر طولانی توطئأ او است. ابتدایش روزی بود که عتبه بن ابی سفیان فکر صلح را با چرب زبانی و بزرگداشت اش در سر او انداخت. دنباله اش در لیله الهریر بود که ایستاده به سپاهیان عراق اخطار می کند که در صورت ادامأ جنگ همه نابود می شوید. آن گاه حلقأ دیگر را هنگامی بدان متصل کرد که فریاد دعوت به قرآن معاویه را برای جلوگیری از پیروزی دشمنانش، به بانگ بلند اعلام کرد. حلقأ دیگر سلب قدرت عملی از علی بود و رواج دعوت دست از جنگ کشیدن در میان یارانش و بالاخره تحریک آنان تا آن جا که با شمشیر تهدیدش کردند که یا دست از جنگ بکشد یا او را می کشند. اکنون به اوج نفوذ خود که مورد رضایت جان برتری جویش می باشد رسیده است.
سخن والا از آن او است، و نسبت به حق ّ طبیعی امیرالمؤمنین - که کوچکترین سربازانش نیز از آن برخوردار است - بخل می ورزد، و آن حق ّ انتخاب نماینده است.
علی بدون پوشانیدن تعجّب خود می گوید:
«من به ابوموسی راضی نیستم، و او را شایستأ این کار نمی دانم. . . »
ناگهان آن گروه به اعتراض برخاستند. در رأس آنان اشعث بن قیس، و زیدبن حصین، و گروهی از پیر مردان قرآن خوان بودند که از آن پس در دشمنی امام آن قدر پیش رفتند که حاضر شدند با او بجنگند. گفتند:
«ما جز به او به دیگری راضی نیستیم!»
چقدر عمق جانهای بشری به سطح نزدیک است. هنوز محنتها آب مختصر آن را تکان نداده است که تمام نهفته های ژرفایش پیدا می شود! و چه شدید است بازی کردن هوا و هوس با وجدانهای مردم!
همین دیروز بود، که علی او را فرا خواند تا به وی بپیوندد، و همراه با او فتنأ بصره را که یاران جمل شعله ور ساخته بودند خاموش کند، اشعث دچار تردید گشت، و نفس پایبند به قدرت و نفوذش ترسید که مقام شامخی در حکومت امام نیابد و همچنان که دیگر والیان عثمان را از پست خود بر کنار ساخته او را هم از استانداری آذربایجان دور سازد، لذا به ذهن او خطور کرد که دست به دامان دنیای معاویه شود و به خاصّان خود گفت:
«نامأ علی مرا به وحشت افکنده است. می خواهد اموال آذربایجان را بگیرد، من به معاویه می پیوندم. . . »
اگر یارانش او را نگه نداشته بودند، و او را نترسانیده بودند که به جای به دست آوردن «مقامی شامخ» ممکن است در «مقامات پایین» مردم شام قرار گیرد، بدون شک به سوی غنیمتهای پسر ابی سفیان فرار می کرد.
چه چیز امروز او را به امام مربوط ساخته است و تنها «رأسی» شده است که طاعت دیگر رؤوس به وی منتهی می گردد؟
و همین دیروز بود که آتش غیرت زیدبن حصین شعله ور شده با حرارت خواستار جنگ با معاویه بود و بدون این که حاضر به شنیدن و رسیدن جواب وی به دعوت امام برای همراهی جماعت مسلمانان باشد شور می زد. وقتی گفتار عدی بن حاتم را مبنی بر درنگ کردن در جنگ شنید که عدی می گفت:
«امیرالمؤمنین اگر نظرت این است که به آن مردم مهلت دهی و فرصتی تعیین کنی که نامه هایت بدانان برسد و پیکهایت به سوی آنان روند چنین کن. اگر پذیرفتند به راه رشد و صواب رفته اند و سایأ عافیت هم بر سر ما گسترده می شود هم بر سر آنان. و اگر به اختلاف ادامه دادند و دست از گمراهی نکشیدند به سوی آنان حرکت کن و ما بر ایشان بهانه و دلیل داریم. . . »
ناگهان زید نظر او را خفیف دانسته با خشم و عصبانیت گفت:
«به خدا قسم اگر ما در مورد جنگ با مخالفان شک داریم شایسته نیست قصد جنگ با آنان را داشته باشیم، چه رسد بدین که بدانان فرصت و مهلت دهیم. کارمان بیهوده و خسارت زده است و کوشش در گمراهی است!
به خدا قسم ما در مورد کسی که خونش را می طلبند به اندازأ یک چشم به هم زدن هم چیزی ندیده ایم، چه رسد به پیروان سنگدلش، که اندک بهره ای از اسلام نبرده، یاران ظلم و بنیانگذاران تجاوز کاری و ستمگری هستند. »
وقتی یکی از یاران خواست از غلوّ و تندرویش بکاهد گفت:
«آیا گفتار سرورمان عدی بن حاتم را پست می دانی؟»
فوری پاسخ داد:
«شما بیشتر از من به حق ّ عدی آشنا نیستید، ولی من حرف حق ّ را نگفته نمی گذارم اگر باعث خشم مردم شود!»
اما امروزش با دیروز تفاوت کرده است. آنچه را دیروز حق ّ بی چون و چرا می دانست و در برابر آن به قیمت خشم مردم می ایستاد، امروز به صورت باطلی می بیند که جز آن باطلی نیست.
علی (ع) با تمام دلایل ممکنه، کوشید این گروه تندرو در اعتراض را از رأی بی منطقشان و از اصرار در مورد نامزدی اشعری با ذکر گذشته هایش باز دارد.
فرمود:
«من از او هیچ راضی نیستم. از من جدا شد، مردم را از یاری من باز داشت، سپس فرار کرد تا این که به وی تأمین دادم، و ابن عبّاس از او شایسته تر است. . . »
گویی شیطان بر دلهایشان مهر زده است در لجاجت خود پافشاری کردند، اگرچه تلاششان جز خسران چیزی برایشان در بر نداشت.
بدون این که قدرت انتخاب لفظ هم بدو بدهند با خشم فریاد زدند:
«به خدا قسم فرق ندارد که تو خودت باشی یا ابن عبّاس! تنها شخصی را می خواهیم که نسبت به تو و معاویه بی طرف و یکسان باشد و به هیچ یک از شما دو نفر از دیگری نزدیکتر نباشد. . . »
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات