بصیرت:یکی از ویژگی های هوای بهاری آستانه نوروز این است که آدمی را به یاد نوروزهای گذشته می اندازد. نوروزهایی که من نوجوان بودم و غرق بازی های نوجوانی آن روزها نظیر تخم مرغ بازی و شادی های زودگذری که از تجسم عیدی های بزرگان در وجودم جوانه می زد. اسکناس های نو تا نخورده عجب برقی داشت و از همه مهم تر کفش و لباس های نو که آرزوی هر نوجوان و حتی جوانی بود. به یاد دارم که در روز عید همه چیز ما مثل سال، نو می شد. از لباس های زیر گرفته تا لباس های پلوخوری، و البته همه می دانستند که بعضی از خانواده ها استطاعت خرید لباس برای بچه ها را ندارند و به یاد ماهی پلوی شب عید بر سر سفره نان خشک می نشینند.این مقدمه را داشته باشید تا با هم به چهل و چند سال پیش در چنین روزهایی بازگردیم.
پرده اول؛ حدود ساعت هشت شب دو هفته یی مانده به نوروز در منزل حاج احمد“ چند نفر از بزرگان محل جمع شده اند، عده یی با بسته هایی در دست می آیند، آنها را در گوشه حیاط بزرگ خانه حاجی می گذارند و می روند. در گوشه دیگر حیاط گونی های کوچک برنج و حلب های پنج کیلویی روغن چیده شده است.من به اتفاق پدرم از ساعتی پیش به خانه حاج احمد رفته ایم تا آن طور که پدر می گفت تا نیمه شب به امر خیری که در پیش داشتند کمک کنیم. این بیا و بروها یکی دو ساعت طول کشید تا اینکه بیشتر جماعت رفتند. چند نفر از نوجوانان مثل من با پدران شان که در تهیه وجوهات بسته ها و برنج و روغن و... به حاج احمد کمک کرده بودند، مانده بودیم. زیاد طول ندهم. حاج احمد به اتفاق پدران ما از اتاق مهمانخانه به ایوان آمد. ما را صدا کردند. جلو رفتیم و
پرده دوم؛ حاج احمد لیست بلندبالایی در دست دارد. این لیست شامل افراد محل است که توانایی مالی گذران شب عید را ندارند. به ما می گوید «هر یک از شما مسوول توزیع کمک ها در یک بخش محل هستید. برای هر یک از خانه ها که آدرس آنها نوشته شده است، یک گونی برنج، یک حلب روغن و یک گونی دیگر که بعداً فهمیدم محتویات آن خشکبار و بقولات است آماده شده و بسته های دیگری شامل لباس است که روی آنها اسم و آدرس نوشته شده است. بعضی ها یک فرزند و بعضی تا چند فرزند دارند، با توجه به سن آنها، پارچه و کفش و... تهیه شده است و سعی شود اشتباه نشود.» بعد از این صحبت ها بود که به صورت کامل فهمیدم چه ماموریتی به من واگذار شده است. از ته دل احساس رضایت می کردم. لیست مربوط به خودم را که از حاج احمد می گرفتم بیخ گوشم گفت روش کار را که می دانی، نگاهی استفهام آمیز حاکی از آنکه تقسیم اینها روش خاصی نمی خواهد، به حاجی کردم که متوجه ماجرا شد و گفت؛ اصرار داریم اهالی این خانه ها نفهمند این اجناس از کجا آمده است و اضافه کرد از سعید... که یکی دو سال از من بزرگ تر بود راهنمایی بخواهم. وقتی پیش سعید رفتم و راهنمایی خواستم، او گفت؛ تو با فیروزخان، همانی که بنز 180 مشکی دارد می روی، اجناس را پیاده می کنی، پشت در خانه می گذاری، در می زنی و وقتی مطمئن شدی کسی برای گشودن در می آید، به سرعت سوار ماشین می شوی. البته نگفت فرار می کنی، ولی چیزی شبیه فرار گفت.
پرده سوم؛ شب از نیمه گذشته است، ماموریت را تمام و کمال انجام داده ام. با سایر بچه ها در حیاط خانه حاج احمد جمع شده ایم. راننده ها هم مزد خود را گرفته اند و رفته اند. حاجی به اتفاق پدرها به حیاط می آید و از همه ما تشکر می کند. من می گویم برای کار خیر نباید تشکر کنید. این وظیفه ما بود که حاجی با تایید سرش را تکان می دهد و می گوید؛ یا عزیز زهرا(س) ان شاء الله که قبول شده باشد و بعد از ما می پرسد کسی که متوجه نشد اجناس از کجا آمده است و وقتی خیالش راحت شد، نوبت تشکر از یکایک ما رسید. و پرده دوم فرو می افتد.
نتیجه گیری؛امروز که نزدیک عید است من دل به گذشته سپرده ام؛ ماجرایی که هر سال در خانه حاج احمد تکرار می شد و من افتخار حضور در یک سال آن را داشتم. حاج احمد یکی از اهالی همین کشور بود. به قول خودش کار خیر نیاکانش را پی می گرفت. او عمیقاً معتقد بود «بنی آدم اعضای یک پیکرند» و با اینکه از نظر مالی وضع خوبی داشت، ولی درد نداری و فقر را تشخیص می داد. مثل برخی ثروتمندان امروزی که معتقدند همه کارها و حتی کارهای خیر اینچنینی را دولت باید انجام دهد، نبود. اگر اندکی مطالعه کنیم، می بینیم امثال حاج احمدها در جامعه ما بسیارند. شاید ما آنان را نمی بینیم. ایرانی همیشه اقتدا به مولایش حضرت علی(ع) کرده است. همه ما وظیفه داریم به دیگران، دیگرانی که مشکلات مالی دارند، برسیم و بدانیم «چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار». همه ما در همسایگی خود خانواده هایی فقیر، اما باآبرو داریم. بسیاری از دختران دم بخت با مشکل جهیزیه روبه رویند و به همین دلیل به خانه شوهر نمی روند. بسیاری از مردم نیازمند، چشم به کسانی دارند که بدون تظاهر به کمک شان بشتابند وتوضیح؛ سردبیر بودن، حواشی بسیار دارد. به خصوص من که یادداشت هایی درباره مشکلات مالی و تامین اجتماعی نوشته ام. گاه می شود بعضی درد دل خود را با سردبیر روزنامه مطرح می کنند و حاصل آن نامه هایی با صفحات بسیارمی شود که گاه اشک بر چشمان من جاری می کند. این یادداشت برآیند چنین نامه هایی است که یکی از آنها سه روز پیش برای بار دوم به دست من رسید. در آن نوشته شده بود؛ «از اول می دانستم امیدی که بر تو بسته بودم بی حاصل است.» این یادداشت شاید پاسخی باشد به او و «او»های دیگر در این زمینه که «اگر قلم را ثروت می دانید، من با این نوشته بخشی از آن را به شما تقدیم می کنم» تا شاید باشند- که هستند- کسانی که هنوز معتقدند «بنی آدم اعضای یک پیکرند».
بهروز بهزادی