صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۰:۰۲  ، 
کد خبر : ۱۴۰۴۲۳
برگرفته از هیجدهمین کنفرانس بین‌المللی خلیج فارس

آمریکا؛ تروریسم، تهدیدها و فرصت‌ها


* مقدمه
بصیرت:بشر دوست دارد اینگونه تصور کند که دنیا همیشه، ولی نه چندان زیاد تغییر می‌کند. با این حال بهتر است ترس از بروز حوادث تازه با شکل و شمایل قدیمی زایل شود، اما گاهی اوقات ضربه‌های وارده، ترس را در دل بیدار می‌کند. برای مثال حادثه 11سپتامبر 2001 بدون وجود هیچ سابقه چندان روشن، اتفاق افتاد و بلافاصله در سکوتی ناخواسته فرو رفت. ولی این حادثه ابهام‌آمیز پیام‌آور چه چیزی است؟ آیا این رسالت دارد که بگوید دروازه‌های دنیایی تازه گشوده شده است؟ آیا این حادثه نشان از پایان یک دوران گذار و شروع اوضاع مبهمی را به همراه دارد؟ یا این حادثه از گذشته‌ای سخن می‌گوید که ما آنرا درک نکرده‌ایم؟
تلاش بر این است که در این مقاله با یک نگاه تاریخی و با رهیافتی رئالیستی به بررسی استراتژی آمریکا و فرصت‌های پیش روی این کشور در مبارزه با تروریسم به وسیله جنگ، برای دست‌یابی به اهداف پنهان به بهانه حفظ امنیت پرداخته شود.
بی‌شک توضیح و تبیین واژه‌ها در رسیدن به هدف کمک شایانی خواهد بود.
واقع‌گرایی:
در پایان دهه 1980، بعضی فرآیندهای تاریخی چنان به اوج رسید که بر نحوه نگرش به روابط بین‌المللی در سال‌ها و دهه‌های پس از آن تاثیری بنیادین به جا گذاشت. این تحولات باعث شد نظریه‌های پرنفوذی که برای تغییر روابط بین‌الملل ارائه شده بود با چالش روبرو شود.
یکی از نظریه‌های قالب، نظریه واقع‌گرایی و امنیت جهان است. در ایالت متحده آمریکا، این نظریه مسلط در روابط بین‌الملل جایگاه پیدا کرد. هرچند در چارچوب مکتب واقع‌گرایی انواع و اقسام نظریه‌ها را می‌توان سراغ گرفت، ولی عموم واقع‌گرایان، دولت را بازیگر اصلی صحنه سیاست بین‌الملل می‌شناسند.(1)
آنان معتقدند که برای تنظیم قدرتمندانه مناسبات، زور به شکلی گسترده در دسترس دولت‌ها و مورد استفاده آنهاست و ارزش‌های انسان‌باورانه نه راهنمای خوبی برای عمل و نه مبنای شایسته‌ای برای ارزیابی است.(2)
واقع‌گرایان از سیاست جهان تصویر نسبتاً تیره‌ای ترسیم می‌کنند. از نظر واقع‌گرایان، نظام بین‌الملل میدان مبارزه است و در آن کشورها به صورت بی‌رحمانه‌ای به دنبال فرصت‌هایی هستند تا بتوانند از یکدیگر بهره برده و امتیاز بگیرند و در این میان اعتماد جایی ندارد.(3) در این میدان، زندگی روزانه اساساً مبارزه برای قدرت است و هرکدام از کشورها نه فقط تلاش می‌کنند قوی‌ترین بازیگر باشند، بلکه سعی دارند مطمئن شوند که هیچ کشور دیگری به آن موقعیت رفیع دست نیابد.
از نظر واقع‌گرایان، روابط بین‌الملل هرچند صحنه یک جنگ دائم نیست، اما رقابت امنیتی بی‌رحمانه همواره در آن وجود دارد و احتمال جنگ نیز همواره در پشت زمینه آن موجود است در واقع نقش دیدگاه ها برای ارزیابی ابعاد واقع‌گرایی اهمیت بسیار دارد که فهرست‌وار به آن می‌پردازیم.
1- واقع‌گرایی چونان مجموعه‌ای از مفروضات مورد قبول خیل گسترده‌ای از افراد که بسیاری از دانشمندان علوم سیاسی آن را یگانه راه سودمند و علمی درک جهان می‌شناسند.
2- واقع‌گرایی به عنوان این ادعای روش‌شناختی، که تکیه بر ابزارهای تحلیلی و برخورد تجربی با شواهد، ما را به نتیجه‌گیری‌هایی درباره رفتار سیاسی می‌رساند که علمی و فارغ از ارزش‌ها هستند.
3- واقع‌گرایی به عنوان اتفاق نظر حاکم میان خبرگان روابط بین‌الملل که ظاهراً هم بر کشمکش بر سر کسب وجاهت بیشتر در سطح جهانی و هم بر چشم‌اندازهای بقای بشر، تاثیری زیان‌بار داشته است.اتفاق نظری که در میان متخصصان روابط بین‌الملل بر سر تصدیق واقع‌گرایی وجود دارد از یک سنت فکری سیراب می‌شود که ریشه‌اش به توسیدید، ماکیاولی و‌هابز و نیز اندیشمندان و چهره‌های سیاسی معاصر چون مورگنتا، کنان و کیسینجر بازمی‌گردد(4).
* استراتژیک، معانی و تعابیر:
اصطلاح مطالعات استراتژیک با رهیافت آمریکایی، بیشتر مطالعه جنبه‌های نظامی است. همچنین این رهیافت از سوی آمریکایی‌ها به عنوان مطالعات امنیت ملی توصیف شده است. یکی از عناصر ممیز مطالعات استراتژیک، تمرکز این رشته بر استراتژی‌های نظامی بوده که از سوی پیشکسوتان این حوزه دنبال شده است. آنان معتقد هستند که بازیگران در سیستم بین‌المللی از ابزار نظامی به منظور دستیابی به مقاصد یا اهداف سیاسی استفاده می‌کنند.
مبنا و درونمایه مطالعات استراتژیک، مسئله استراتژی است. طبق نظر «لاسیل لیدل‌هارت» استراتژی، هنر توزیع و به کارگیری ابزار نظامی برای برآورده کردن مقاصد سیاسی است.
به نظر «هدلی بول» استراتژی از نیروی نظامی به منظور دستیابی به مقاصد سیاسی بهره‌برداری می‌کند. «کالین گری» معتقد است که استراتژی رابطه بین قدرت نظامی و قصد سیاسی است.
بزرگترین ضربه به مطالعات استراتژیک با فروپاشی اتحاد شوروی و پایان نظام دو قطبی وارد شد، زیرا از یک سو آنها نتوانستند این رخداد را پیش‌بینی کنند و از تبیین آن نیز عاجز بودند و از سوی دیگر، اهمیت تهدیدهای نظامی با چالشی جدی مواجه شد و زور به عنوان یکی از روش‌های تحصیل امنیت، اهمیت خود را از دست داد.(5)
* امنیت، تهدید و جهان:
«آرنولد ولفرز» اعتقاد دارد: امنیت در دوران پیش از جنگ جهانی دوم، برای مردم و رهبران آمریکا بیشتر معنای اقتصادی داشت. به همین لحاظ، تعجبی ندارد که امنیت ملی پیش از جنگ جهانی دوم بیشتر دارای جهت‌گیری ملاحظات رفاهی است.
امنیت در صورتی که تهدید خاصی را مشخص نکنیم، فاقد معنای عملیاتی است. امنیت در برابر چه چیزی؟ در تمامی مباحث امنیت، خواه در سطح جهانی یا در سطح مربوط به یک فرد، تعیین نوعی تهدید به صورت صریح یا ضمنی مطرح است. امنیت در برابر رکود، در برابر بازجویی و بازداشت غیرقانونی، در برابر حملات نظامی، در برابر تورم، فرسایش تدریجی و غیره. پیش فرض امنیت تهدید است.(6)
در معادله دنیای امروزی دو نوع اهمیت مطرح می‌شود: امنیت سخت افزاری (که شامل مدیریت روابط نیروهای نظامی) و امنیت نرم‌افزاری (که شامل ارتقاء عوامل غیرنظامی در حفظ بقاست) و در واقع همان امنیت جهانی نام دارد.(7)
به دنبال جنگ جهانی دوم، آمریکا به سیاست انزواگرایی پایان داد، چرا که کاهس قدرت نسبی متحدان آمریکا در اروپای غربی، یعنی فرانسه و بریتانیا، باعث شد که فشار مسئولیت روزافزونی در مورد امنیت، استقلال سیاسی و تمامیت ارضی کشورهای دوست آمریکا، برعهده آن دولت گذارده شود.
به دنبال خطر فزاینده شوروی و تهدید منافع کشورهای غربی، حکومت آمریکا با حمایت اعجاب‌انگیز مردم، وارد برنامه‌های متعددی برای دفاع از غرب شد، سیاست آمریکا در خصوص قرار گرفتن این دولت در خط اول مبارزه‌ای که به نظر تنها راه نجات روش زندگی دمکراتیک غربی به نظر می‌رسید، تردیدی به خود راه نداد.(8)
این وقایع باعث شد که امنیت در آمریکا بیشتر جهت‌گیری و معنای نظامی پیدا کند.
فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد به معنای پایان تهدید (چه واقعی، چه فرضی) بود. این موضوع برای آمریکا بسیار حائز اهمیت بود، چرا که افتخار به ابرقدرت بودن همیشه با وجود تهدید از سوی شوروی رقیب همراه بوده است.(9)
* فرصتها، ابزارها:
در نتیجه، اصول سیاست خارجی آمریکا با چالشی جدی روبرو شد. جای تردید نیست که سیاست خارجی آمریکا در طول نیم قرن گذشته که امروزه هم شاهد تداوم آن هستیم، ایجاد و تداوم ثبات نظم حاکم بین‌المللی است. این نظم ضروری است تا در بطن آن، الگوهای سیاسی و اقتصادی مورد نظر آمریکا در صحنه بین‌المللی فرصت اشاعه و نهادینه شدن یابند، به گونه‌ای که دمکراسی گسترده‌تر و توسعه اقتصادی تشویق شود.
چه در دوران جنگ سرد و چه پس از فروپاشی بلوک شرق، این سیاست به علت تامین خواسته‌های سلطه‌گرایانه و استثماری آمریکا در کشورهای جهان سوم، با اقتدار تمام دنبال شده است. این اقتدار و قدرت، گذشته از اینکه مبتنی بر قدرت سخت‌افزاری، یعنی قدرت نظامی است. بیش از همیشه بر قدرت نرم‌افزاری تکیه دارد که مفاهیمی، نظیر دمکراسی، اقتصاد بازاری و چارچوب فرهنگی را دربر‌می‌گیرد. قدرت نرم‌افزاری که کمتر ملموس است، توانایی در کسب نتایج موردنظر، از طریق داشتن گیرایی در جذب دیگران به جای استفاده از اجبار است. این مسئله به مفهوم توانایی آمریکا در سوق دادن کشورهای دیگر به سوی پذیرش هنجارهایی از قبیل دمکراسی، لیبرالیسم و پذیرش عملکرد و مشروعیت سازمان‌ها و نهادهایی است که ابزار قدرت و سلطه آمریکا در کشورهای جهان سوم هستند، از قبیل بانک جهانی و صندوق بین‌المللی. این پذیرش، خواه ناخواه نتایجی به بار می‌آورد که مطلوب نظر آمریکاست.
قدرت نرم‌افزاری این فرصت را در اختیار آمریکا قرار داده است که دستور کار در صحنه بین‌المللی را برای اولویت‌های کشورهای دیگر شکل بدهد، به‌گونه‌ای که توصیه‌های آمریکا و عملکردهای نهادهای تحت کنترل این کشور، در نظر رهبران دولت‌های وابسته و ضعیف جهان سوم، مشروع و موجه جلوه کند. این امر باعث می‌شود که آمریکا بدون هزینه کردن از توان نظامی و اقتصادی خود به نتایج مطلوبی دست یابد، خصوصاًً در کشورهای آفریقایی، چنان که شاهدیم، بر اثر شروط تعیین شده آمریکا و نهادهای مالی همچون صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، برای اعطای کمک‌های مالی، معیارهای سیاسی حاکم خصوصاً بر آفریقا در حال عوض شدن است.(10)
نکته حائز اهمیت اینکه در تعمیم و تثبیت رکن سخت‌افزاری قدرت جهان، اشاعه و نهادینه کردن سیاست خارجی آمریکا در عرصه نظام بین‌الملل، دولت آمریکا با چالش‌های به مراتب جدی‌تری نسبت به رکن نرم‌افزاری قدرت روبرو بود. به همین دلیل می‌بایست به مشکلات آمریکا بعد از فروپاشی شوروی و علل واقعه 11 سپتامبر بپردازیم.
* فروپاشی، 11 سپتامبر، ایجاد فرصت‌ها
ایالات متحده آمریکا تا گذشته
نه چندان دور عامل عامل نظم در عرصه نظام بین‌المللی محسوب می‌شد، اما امروزه به نظر می‌رسد که یکی از عوامل بی‌نظمی در عرصه بین‌المللی است و در هر جا که بتواند به حمایت از بی‌ثباتی و مناقشه برمی‌خیزد. آمریکا از تمامی دنیا می‌خواهد که بر نابودی حکومت‌های درجه دوم مشخصی که محور شرارت معرفی شده‌اند، مهر تایید زنند: صدام حسین در عراق که بلندپرواز اما به لحاظ نظامی بی‌اهمیت بود و کره شمالی، اولین و آخرین سیستم کمونیستی که قدرت در آن به فرزند به ارث رسیده است، از این جمله‌اند. این گونه رژیم‌ها ماترک دوران‌های پیشین‌اند و بدون هرگونه مداخله خارجی خود از بین خواهند رفت. ایران که هدف وسواس‌آمیز بعدی است، از اهمیتی استراتژیک دارد و برخی ناظران آمریکایی بر این باورند که بوضوح در مسیر انتقال به دوران آرامش خود از جنبه‌های داخلی و خارجی قرار گرفته است. دولت آمریکا سعی بیهوده‌ای داشت که نام ایران را با قراردادن در فهرست محور شرارت، لکه‌دار کند. آمریکا چین را نیز با بمباران سفارتخانه‌اش در بلگراد در جریان جنگ کوزوو تحریک کرد، مضافاً با یک فروند هواپیمای بوئینگ مجهز به دستگاه شنود گفتگوهای رهبران چین را که به آسانی قابل تشخیص بود، به کار گرفت.
همچنین با وجود اینکه سه بار رهبران روسیه را در آغوش گرفت و دو قرارداد خلع سلاح با این کشور به امضاء رساند که آثار تبلیغی مؤثری برای آمریکا در پی داشت، اما گستاخانه با پخش برنامه به زبان چچنی در رادیو آزاد اروپا، اعزام مشاوران نظامی به گرجستان و ایجاد پایگاه‌های نظامی در مناطق آسیای مرکزی شوروی سابق، به نحوی که تمامی این اقدامات چشم در چشم ارتش روسیه بود، این کشور را به چالش طلبید. بالاخره نقطه اوج این گونه تحریکات نظامی: پنتاگون اجازه انتشار اطلاعاتی را صادر کرد که وارد کردن ضربات اتمی به کشورهای خاصی را مورد بررسی قرار می‌داد که فاقد هرگونه سلاح اتمی هستند. بدین روال، واشنگتن به طرز تفکر راهبردی کلاسیکی دست می‌یازد که برای کشوری همانند آمریکا که در مقیاس یک قاره است، نامناسب به نظر می‌رسد. «راهبرد دیوانگان» برنامه‌ایست که براساس آن باید در مقابل دشمن بالقوه، حتی‌المقدور با قدرت غیرقابل محاسبه ظاهر شد تا وی هرچه بیشتر دچار هراس شود.
نوشته: احمدرضا بردبار

 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات