بصیرت:رشته ای که ما آن را «فلسفه علم» می نامیم در قرن نوزدهم میلادی و در پی فلسفه انتقادی کانت شکل گرفت. با پیدایش علم مدرن گونه های مشخصی از آرای فلسفی محل پرسش واقع شد و این امر زایش رشتهای به نام فلسفه علم را در پی داشت. در این میان یافته های علمی گالیله، دکارت و نیوتن نیزاهداف بلند مدت فلسفی را که همانا پاسخ به پرسش های بنیادین در حوزه طبیعت حرکت اجرام آسمانی بود، تحقق بخشید.
بنابراین طی دو قرن پس از انقلاب علمی، جامعه علمی به توافقی دست یافت مبنی بر آن که روش های تجربی و سازنده انقلاب علمی قرن هفدهم باید از روش های پیشینی فلسفه سنتی جدا می شد. اما به محض قبول و اعمال این تصمیم، پرسشی ذهن همگان را به خود مشغول کرد که آیا در این میان کاری برای فلسفه باقی خواهد ماند تا بدان بپردازد؟ کانت تا حدی برای پاسخ به این پرسش تلاش کرد و پس از او نیز این رشته جدید وظیفه پرداختن به آن را بر عهده گرفت. من در دسته بندی فلسفه های علم از سه دیدگاه بنیادین حول محور شناخت علمی استفاده می کنم. نخستین دیدگاه تجربه گرایی یا پوزیتیویستی است که علم را تنها شناخت شایسته و بایسته می داند و معتقد است فلسفه در بهترین شکل خود فراتأملی است که به نتایج علمی وضوح و روشنی می بخشد. دومین آن، دیدگاه انتقادی یا کانتی است که تنها علم را قادر به زایش شناخت درجه اول می داند و معتقد است فلسفه در این میان گستره مشخصی از حقیقت را با کمک ایجاد شرایط لازم در جهت تحقق امکان شناخت علمی در برابر چشمان ما قرار می دهد. درست است که این نحله فکری توجیه ادعاهای علمی را منوط به معتبر انگاشتن علم می داند، اما این ادعاها به خودی خود (برخلاف دعاوی فلسفه پوزیتیویستی علم) از حوزه حقیقتی استعلایی سرچشمه می گیرند که نظامی متفاوت از علم دارند. دیدگاه هستی شناختی یا متافیزیکی سومین دیدگاهی است که داعیه دستیابی به گستره ای از حقیقت فلسفی را دارد که کاملاً از علم مستقل و در معنایی برتر از علم است. باید گفت که این حقیقت فلسفی خودآئین، به اعتقاد آنها تصویری عمومیتر، بنیادی تر و عینی تر ازحقیقت به نمایش می گذارد. در این تصویر ترسیم شده علم تنها مجموعه ای از مفاهیمی است که در این سیر فکری باید ادراک شود. دیدگاه پوزیتیویستی عموماً میان دانشمندان و فلاسفه تأملی که به ژرفی با علم سروکار دارند رایج است. از مشهورترین حامیان این رویکرد می توان به ارنست ماخ (درآلمان) و پوآنکاره و دوئم (در فرانسه) اشاره کرد. تجدید حیات فکری کانتی ها (نوکانت گراها)، در دودهه ابتدایی قرن بیستم میلادی، پوزیتیویست ها را کاملاً تحتالشعاع قرار داد. در فرانسه فیلسوفانی چون : لاشلیر ، بوترو ، بروشویگ و باشلار و در آلمان هم دو مکتب رقیب به نام های ماربورگ (کوهن،نوتروپ و کاسیرر) و جنوب غربی ( ویندل بند، ریکرت و لاسک) تحت تأثیر این نحله فکری قرار گرفتند و همان طور که می دانیم بعدها مکتب فرانکفورت اقدام به خلق گونه ای فلسفه علم نوکانتی کرد (هابرماس). دیدگاه هستی شناختی نیز در ابتدا از فلسفه حیوی برگسون و دیلتای جان گرفت و از طریق پدیدارشناسی هوسرل و اگزیستانسیالیسم (هایدگر و مرلوپونتی) به حیات خود ادامه داد اما برای استمرار حیات، شروع به تغذیه از گونه های متفاوت پساساختارگرایی فرانسوی به ویژه فلاسفه نحله دیفرانس از جمله دلوز و ایریگاری کرد.
در بازنگری کوتاهی که انجام خواهم داد شاید نکات بیشتری را درباره«فلسفه قاره ای علم» در ذهن خواننده روشن سازم. واقعیت امر این است که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی سقوط نوکانت گرایی که به شدت فضای دانشگاه های آلمان و فرانسه را متأثر کرده بود باعث ایجاد شکافی در این فضاها شد. شکافی که امروزه در یک طرف آن شاهد فلسفه تحلیلی و در طرف دیگر آن شاهد فلسفه قاره ای هستیم. تا پیش از این رویداد، حتی ژرف ترین تقسیم بندی های فلسفی( گفته می شود میان برگسون و پوآنکاره و یا بین هوسرل اولیه و کارنپ اولیه رخ داده بود) نیز مانع شکل گیری مباحث مفید و مؤثر فلسفی نمی شد. اما این شکاف پدید آمده فلاسفه را به دو گروهی تقسیم کرد که هیچ حرفی برای گفتن با یکدیگر نداشتند. ما هنوز هم دقیقاً نمی دانیم این گسست چگونه ایجاد شد اما همان طور که مایکل فریدمن نیز معتقد است می توان گفت که آن از دو دیدگاه گوناگون نسبت به نقش منطق در تفکر فلسفی سرچشمه می گیرد.
در آن هنگام {اوایل قرن بیستم} دیدگاهی مبتنی بر این اعتقاد وجود داشت که منطق، به ویژه منطق جدید ریاضی در «اصول منطق» ابزاری ممتاز و برتر در جهت صورت بندی و حل پرسشهای فلسفی محسوب می شود. دراین دیدگاه که بلوغ خود را مدیون کارنپ است، می توان با توسل به بالامرتبهترین استانداردهای وضوح و استدلال های منطقی پرسش های فلسفی را حل و فصل کرد. از طرف دیگر، دیدگاه دیگری در برابر آن قرار داشت که معتقد بود مقولات و فنون منطقی به خودیخود اموری انتزاعی هستند که در پی تکامل تجربیات زیستی به وجود آمده اند، بر همین اساس به شدت محدود به ادراک وجود انضمامی هستند. بسط و روشنی این موضوع را میتوان در کتاب «هستی و زمان» هایدگر به روشنی مشاهده کرد. او در این اثر، روش پدیدار شناسانه هوسرل را در تشریح جوانب موقعیت بشر، روشی حصول ناپذیر در تجزیه و تحلیل منطقی می داند. به طور خلاصه می توان گفت، اگر بخواهیم گسست موجود میان تحلیلی- قاره ای را با یکی از گسست های موجود در واژه شناسی دریدا مقایسه کنیم، می توان به شکاف موجود میان فلسفه منطق محور و فلسفه غیر منطق محور اشاره کرد. در این میان تأکید بر این نکته ضروری است که نفی تجزیه و تحلیل منطقی(که اموری مهم در فهم فلسفی محسوب می شوند) توسط فلاسفه قاره ای (آن طور که فلاسفه تحلیلی گمان می کنند)، به معنای نفی قواعد و اصول منطقی(مانند تناقض ناپذیری) که شرط لازم در فهم پذیری گفتمان علمی به شمار می روند، نیست. از طرف دیگر فلاسفه قاره ای قصد ندارند تا با این کنش از وظیفه خود در روشن سازی منطقی و موشکافانه موضوعی که بر روی آن کار می کنند شانه خالی کنند. جای هیچ تعجب نیست که فلاسفه پوزیتیویست علم، اغلب رویکردی تحلیلی دارند. آرمان تحلیلی ها از روی آرمان پذیرفته شده تفکر علمی الگوبرداری شده است.
بنابراین آن دسته از افرادی که به آرمان تحلیلی ها پایبندند ارجحیت و امتیاز را به شناخت علمی می دهند و آنهایی که شناخت علمی را ارجح می انگارند، الگوی تحلیلی فلسفه را برتر می دانند. این در حالی است که تصورمان از فلاسفه قارهای حکایت از آن دارد که آنان برخلاف تحلیلی ها همیشه گونههای غیرعلمی شناخت را مرکزیت می بخشند و براین اساس دیدگاههای پوزیتیویستی را به نفع دیدگاه های هستی شناسانه کنار می زنند. اما باید گفت هیچ یک از این تصورات در عمل منطقی نیست. برای نمونه، فلاسفه تحلیلی در جنبش زبان عادی ادعای پوزیتیویست ها را مبنی بر برتری جنبه شناختی علم محل پرسش قرار می دهند و هم راستا با آن نیز فلاسفه قارهای چون ( فوکو) مثلاً تاریخ را که دیدگاه هایی فلسفی درباره هستی بشر بیان می دارد، دارای اصول منطقی نمی دانند و بر همین اساس از گونههای مشخصی از علم پوزیتیویستی حمایت می کنند. افزون بر این، برخی رشته های مهم اما فراموش شده فلسفه قاره ای بر بنیان چیزی واقع شده که ما آن را امروزه موضع انتقادی در برابر علم می خوانیم.
در حوزه فلسفه قاره ای علم، به گسست مهم دیگری نیز می توان اشاره کرد که در جوامع علمی کمتر به آن اشاره شده است. این گسست فلسفی میان آلمانی ها و فرانسوی ها به وجود آمد. همانند گسستی که در سال 1930 در فرانسه پدیدارشد و فرانسوی ها به گونه ای از هوسرل و هایدگر فاصله گرفتند (در این جا تقدیر از فرانسوی ها که پدیدارشناسی را بدون هیچ چون و چرایی وارد کشور خود نکردند ضروری است. آنها شکلی از پدیدارشناسی را متناسب با اهداف و سنت فلسفی خویش به وجود آوردند). در اینجا لازم می بینم که به دستاوردهای آلمانیها هم در این دوره اشاره کنم. نوکانت گراهای ماربورگ و مکتب فرانکفورت یکی از پیشرفت های مهم آلمانی ها در این حوزه به شمار می روند که تأثیر اندکی بر فرانسوی ها داشتند. با وجود موج علاقه ای که پساساختارگراهای فرانسوی در این دوره ایجاد کرده بودند، آلمانی ها همیشه به این رویکردها بی تفاوت بودند و این یکی از دستاوردهای بزرگ آنان محسوب می شود.