بصیرت:چندین سال است که لابهلای اخبار مربوط به رویدادهای عمدتاً سیاسی و گاه فرهنگی جهان با اخباری مواجه میشویم که دال بر تجدید حیات محتوایی دارند که میتوان از آن با عنوان نمودهای جدید و معاصر ملیگرایی(Nationalism) نام برد.
چنین نمودی با توجه به واقعیتهای جاری و ساری در جهان امروز واجد سویههای مختلفی است. از یک سو شاهد آن هستیم که ملل مختلف جهان اصرار معناداری بر حفظ، تقویت و احیای هویت ملی خود دارند و به این درک تازه رسیدهاند که یکی از علل عمده عقب ماندگیشان از همه لحاظ نسبت به ملل پیشرفته جهان همانا وجود ضعف در اراده ملی و فراموشی هویت ملی و قومی است. به لحاظ اندیشگی ریشه چنین خواست جدیدی را می توان در اندیشه فرانوگرایی(post Modernism) جستوجو کرد. اندیشهای که قرائتی از آن بر این اعتقاد است که برنامه مدرن سازی جهان طبق الگوی قرن نوزدهمی آن که سعی در محو و امحای باورها، اعتقادات، سنن، آداب و رسوم ملل و نحل جهان به بهانه پیشرفتهای فنی و صنعتی و عمرانی داشت، به دلیل تبعات فاجعه بارش در قرن بیستم که تکان دهنده ترین اشکال آن در هیأت دو جنگ بین الملل خود را نشان داد، برنامهای دارای ایرادهای اساسی بوده و به آن صورت قابل اجرا نیست. و هرگونه برنامه مدرن سازی باید که با حفظ احترام و اکرام نسبت به کلیه تجلیات فرهنگی، قومی و ملی صورت گیرد. حتی پیشتر از متفکران پست مدرن، بودند اندیشمندانی از دیگر حوزه های معرفتی که به چنین درک تازه و جدیدی رسیده بودند و آن را در آثار و آرای خود به روشنی بیان داشتند مانند کلود لوی اشتراوس، انسان شناس برجسته فرانسوی که با اتکا به تجربه زیست شده خود در بین قبایل برزیلی و درک و جذب دیدگاه کاملاً متفاوتی از زندگی اساساً به ایده پیشرفت با آن ضرباهنگ افراطی و اروپاییاش با تردید بسیار مینگریست و خواهان مقاومت در آن می شد.
به لحاظ تاریخی ریشه چنین گرایشی را باید در تجارب تلخ تاریخی جستوجو کرد که ملل مختلف جهان در دهههای اخیر تجربه کردهاند و بر اثر آن هویت ملی و قومی خود را در معرض خطر دیدند.
از دیگر سو متأسفانه شاهد سویههای دیگر ملی گرایی هم بوده و هستیم که به آن شووینیسم (Chauvinism) میگویند و نسبت به آن بسیار باید هوشیار بود. نباید از یاد برد که انگیزه اصلی راه اندازی جنگ عراق علیه ایران فارغ از تحریکات سیاسی بر شکلی از ملیگرایی افراطی عرب استوار بود و متجاوزان به خاک ایران احیای هویت ملی عرب را توجیه کننده اعمال متجاوزانه خود قرار داده بودند؛ هرچند بعدها ثابت شد تحریک قدرت های جهانی هم در آن رخداد تاریخی نقش داشته است. در سالهای اخیر شاهد ملیگرایی در شکل افراطی و مخرب بودیم و هنوز هم نمودهای آن در اکناف و اطراف مختلف جهان دیده میشود. ادعاهای ارضی دو همسایه شمالی ما یعنی ارمنستان و آذربایجان بر سر منطقه قره باغ که هر یک مبتنی بر شکلی از ملی گرایی افراطی بود و متأسفانه منجر به جنگ بین آنها هم شد و از آن جالب تر ادعاهای تازه مطرح شده دو کشور انگلیس و آرژانتین بر سر مالکیت جزایر فالکلند تنها نمونههایی از تجلی ملیگرایی در سویه افراطی و مخرب آن است.
علاوه بر نمودهای سیاسی و نظامی ملیگرایی، فرهنگ هم می تواند دستمایه اندیشهها و اعمال ملی گرایانه قرار گیرد. در این سپهر نیز میتوان کارکردهای مختلف ملی گرایی را شاهد بود. اگر ملیگرایی را بخشی از هویتگرایی بدانیم، دعوا بر سر ملیت شخصیتهای برجسته فکری-فرهنگی مانند مولوی یا ابن سینا و تلاش برای منتسب کردن آنها به یک ملت چه دلیلی می تواند داشته باشد به جز تجدید حیات احساسات شدید ملی گرایانه؟ همچنین است افزایش روزافزون و ارزشمند بناهای تاریخی و فرهنگی در میان ملل مختلف جهان که از یک منظر تجلی عینی مفهوم ملیت محسوب می شوند و از منظری دیگر تغذیهکننده عواطف ملی گرایانه آحاد ملت.
اوج گیری جنبش ها و احساسات ملی گرایانه در هر دو شکل افراطی یا متعادلش از دیدگاهی دیگر می تواند نتیجه شکست اندیشههای جهان وطنی تلقی گردد که در قرون هجده و نوزده هواداران و فعالان بسیاری داشت و تلاشهای بسیاری هم در این راه صورت گرفت. آن کوششهای نظری و عملی علیرغم نیت خیرخواهانه ای که داشتند به دلیل لحاظ نکردن یا کم بهادادن به تفاوتها و تکثر فرهنگی ملل و نحل مختلف جهان که تأثیرات عمیق و انکارناپذیری بر حیات ذهنی و عینی مردمان مختلف داشته و دارد، در نهایت به نتیجه نرسید و هم اکنون شاهد آنیم که در هر گوشهای از جهان هر ملتی حتی با سابقه تاریخی چند دههای هم علم ملت و ملیت را بلند کرده و بر طبل استقلال ملی- فرهنگی خود خواه خشونت طلبانه و خواه معتدلانه می کوبد و در نهایت مهم آن است که غالباً ملیگرایی در هر شکلی از آن دستاویزی برای مطامع سیاسی بوده و کارکردهای خاص آن مورد توجه قرار نمیگیرد.
ایران