
دکتر کریم مجتهدى
غرب زدگی در ایران از موقعی آغاز می گردد که ایرانی فکر کند چاره ای ندارد و با استقلال دیگر کاری نمی تواند بکند و براساس سنت موجود، راه حل واقعی نمی توان به دست آورد. از این لحاظ غرب زدگی نوعی بحران روحی است. خودباوری از بین رفته است و یأس هر نوع اراده مثبت را خنثی کرده است.این حالت را می توان شبیه به آن چیزی دانست که هگل در مجموعه بحث های فرهنگی و اجتماعی اش که در سطح بسیار بالایی است و واقعاً خواندنی است، «شعور محروم» می نامد. گاهی به فارسی شعور اندوه بار، عذاب وجدان و یا روح معذب نیز گفته شده است؛ یعنی احساس اینکه کار از کار گذشته و چاره جویی از دست شخص خارج شده است. غرب زده از این لحاظ کسی است که گویی جوهر وجودی یعنی اصالت خود را از دست داده است.
در دوره قاجاریه کم کم مسئله دو جنبه متمایز پیدا می کند؛ گروه اول عده ای هستند که این حالت خاص روحی و عدم خودباوری آنها را عمیقاً دچار سطحی اندیشی کرده است و گروه دوم آنهایی که در عین غرب زدگی، حالت گروه اول را مورد استفاده یا بهتر است بگوییم مورد سوء استفاده همه جانبه قرار می دهند. این دو گروه هر دو به معانی مختلف غرب زده هستند؛ اولی دچار ناامیدی است و دومی در جهت بهره برداری از ناامیدی، او بیش از پیش فعال و در کار است. اولی غرب زده شده و دومی در واقع به خدمت غرب درآمده است؛ یکی مورد استعمار است و دیگری به عمال استعمارگران پیوسته است. در هر صورت ما با دو چهره روبه رو هستیم.
بارزترین چهره ای که ما در ایران آن دوره از عمال استعمارگران می شناسیم، شخصی است به نام میرزاملکم خان که نه فقط به معنایی حرمان زده نیست و شعور اندوه بار ندارد، بلکه بسیار آگاه و کاملاً در خدمت غرب است. ما اگر حتی به اختصار، زندگینامه بسیار عجیب این شخص را بخوانیم، خواهیم دید که کمتر کسی را تا به امروز در ایران می توان نام برد که به اندازه ملکم از وضع غرب آگاه بوده باشد. در آن عصر این شخص به دو زبان اروپایی کاملاً مسلط است؛ وقتی سفیر ایران در انگلستان بود، در میهمانی ها و محافل سرشناس لندن، اشعاری به زبان فرانسه می خواند که خیلی مورد توجه حضار قرار می گرفت. او آدم بسیار با اطلاعی بود، بدون اینکه از اطلاعات او فایده ای نصیب مملکت ما شده باشد.
کافی نیست که ما از غرب اطلاع داشته باشیم. شخصی که خائن است، اطلاعات او برای مملکت چه فایده ای دارد؟ با گذشت زمان امروزه به خوبی معلوم می گردد که ملکم خان بیشتر یک دلال بین المللی و در واقع یک دزد با چراغ بود! در اغلب نامه هایی که از او باقی مانده، او بیشتر از وضع مالی و امکانات و درآمد بیشتر صحبت می کند و سعی دارد به نحوی قراردادهای مختلف از جمله لاتاری را که چیزی از آن عاید ایران نمی شود، بر مقامات تحمیل نماید. البته ملکم خان نمونه خاصی از غرب شناس است که از آن سودی عاید ما نمی شود. غرب شناس واقعی باید کسی باشد که مرحله حرمان زدگی را پشت سر گذاشته باشد؛ یعنی گرفتار آن حالت اندوهبار بوده و دغدغه و تنش را عمیقاً حس کرده باشد، ولی باز در درجه اول به فکر وطن و برای خدمت بدان مصمم بوده باشد. تجلیل کردن از غرب و مرعوب ساختن دیگران دردی را دوا نمی کند. در کتابی که میرزا ملکم خان در آن برنامه های اصلاحی خود را عنوان کرده و می خواهد بگوید برای پیشرفت ایران چه باید کرد، هیچ نوع حق انتخاب به خواننده خود نمی دهد. در نوشته او نوعی سوءاستفاده از بی اطلاعی دیگران و میل شدید به تحمیل افکار شخصی دیده می شود. گویی برای خواننده احتمالی او چاره ای نمی ماند و خواه ناخواه باید گفته او را بپذیرد و این چیزی جز انکار شخصیت مقابل و انکار هر نوع امکان استفاده از فرهنگ بومی نیست. آیا واقعاً بدین ترتیب راه حل اصلاحی برای مسائل می توان پیدا کرد؟ شاید درست برخلاف نظر او، راه حل فقط موقعی می تواند کارساز باشد که جنبه بومی پیدا کند و از درون بجوشد. اول باید درد خودمان را بفهمیم و اگر به این مرحله نرسیم، به هیچ راه حل خارجی دست نخواهیم یافت.
منظور از مرعوبیتی که در اینجا از آن صحبت می کنیم، همان عدم باور به خود است؛ یعنی موقعی که شخص اراده خود را باور ندارد و گذشته خود را باطل تصور می کند و میراث فرهنگی خود را انکار می نماید. چنین شخصی عملاً مبدل به یک شیء منفعل می شود و آلت دست دیگران قرار می گیرد؛ او دیگر کسی نیست که مطلبی را قبول یا رد نماید و یا صاحب موضعی باشد یا نباشد؛ امکان هر نوع انتخاب ارادی از او سلب شده است.
برای جلوگیری از این خطر، معمولاً به هویت دینی و بازگشت به خود و به ریشه ها اشاره می کنند و از آنچه تاریخ روحی ماست، صحبت به میان می آورند. این نوع هشدار ها تا حدودی می تواند راهنما و راهگشا باشد؛ چه، در هر صورت حداقل ما باید بدانیم کی و چی هستیم؛ ولی در این مورد باز بنده ملاحظاتی دارم.
هویت را خود ما باید پیدا کنیم و در این مورد هم چیزی نباید برما تحمیل شود. نباید به زور به ما بگویند این صرفاً هویت شماست و جز این نیست؛ شما شرقی هستید و آن هم به نحوی که ما به شما تلقین می کنیم. چنین کاری نیز اصلاً درست نیست؛ هویت فقط موقعی معنای اصلی اش را پیدا میکند که ما عمیقاً آن را درمی یابیم و اراده و همت ما را شکل می دهد و قوی می سازد. هویت فقط همراه اراده معنی دارد و اگر در جهت سلب اراده باشد، کاذب می گردد. برای اینکه واقعاً از هویت و از میراث روحی خود استفاده بهینه بکنیم، باید چاره اندیشی بنماییم.
مسئله دو جنبه دارد: ایراث و ابداع. هویت همان ایراث است و شخصیت ابداع؛ همان طوری که ایراث بدون ابداع معنای اصلی خود را از دست می دهد، هویت نیز بدون شخصیت چنین می شود. همان طوری که اگر ابداع نباشد، ایراث صرفاً انفعالی و در نتیجه راکد و در انحطاط خواهد بود، به همان صورت اگر شخصیت نباشد، هویت چنین خواهد شد. هویت، حافظ است و شخصیت، اراده. یکی بدون دیگری ایجاد بحران روانی خواهد کرد. همین رابطه را می توان میان سنت و تجدد برقرار کرد. سنت وقتی معنی پیدا می کند که دلالت بر استمرار حیات ما داشته باشد. همان طوری که تجدد تحمیلی را نباید پذیرفت، سنت تحمیلی را هم نباید پذیرفت.
سنت باید حی و حاضر باشد؛ اگر چنین باشد، در بطن خــود تجــدد را نیز خواهد پــروراند و اگــر چنین نباشد، چــون موثر و درکــار نــخواهــد بود، حتی به عــنوان سنت دیگر عملاً مورد قبول واقع نخواهد شد، بدین ترتیب از لحاظی می توان گفت که گویی نوعی سنت کاذب است؛ همان طوری که باز نوعی تجدد کاذب وجود دارد.