بصیرت-
تحجرگرایی
اسلام در عین برخورداری از اصول ثابت و لایتغیر، مکتبی پویا و متحرّک است. بهترین گواه این مدعا حضور فعّال عنصر اجتهاد در فرایند استنباط احکام شریعت و احترام به عقل در کنار قرآن و سنت به عنوان یکی از منابع استخراج احکام می باشد. به گونه ای که یکی از کارکردهای مهم مرجعیت دینی، صدور احکام موضوعات جدید بر اساس آیات و روایات و مقتضای زمان و مکان است و همین امر موجب بقای مکتب تشیع در طول قرون متمادی گردیده است.
اما با کمال تأسف برخی از روی نادانی و یا غرض ورزی، اسلام را مکتبی ایستا و جامد معرفی نموده ، اندیشه های کهنه وارداتی و بی پایه فرنگیان را با عناوین خیر ه کننده و فریبنده به عنوان خ رد ناب و فکر نوظهور و مدرن به خورد جوانان پاک ضمیر می دهند تا از این رهگذر حضور دین را در حیات فردی و اجتماعی قشر نو رسته انقلاب کم رنگ کنند.
این در حالی است که اسلام ناب، ایستایی و تحجّر را با هر لباس و نقابی محکوم کرده است و پیشوایان شیعه از نخستین سال های تولّد این مکتب آسمانی تا به امروز، با متحجران به مبارزه برخاسته، با زبان و عمل به جنگ با آنان رفته اند. مبارزه امیرمؤمنان(ع) با آنان در دوران حاکمیت خویش، بهترین گواه این مدعاست.
دانستیم که عوامزدگی و تحجّرگرایی یکی از پیامدهای ضعف بصیرت است، اکنون بر پدیده تحجّر و خشک مغزی پرتوافکنده، ابعاد آن را در حکومت علی(ع) مورد بررسی قرار می دهیم؛ به علاوه به شیوه های برخورد آن بزرگوار با این بیماری خطرناک اجتماعی، در حد گنجایش این نوشتار اشاره می نماییم. لکن از آنجا که بسترهای تحجّرگرایی در صدر اسلام مسانخ با زمینه های فقدان بصیرت بوده از تکرار این بحث در این فراز خودداری می کنیم. امید است از سیره آن بزرگوار به عنوان حاکم اسلامی، در حل مشکل عقب ماندگی فکری و تحجر سیاسی و مذهبی جامعه خویش بهره گیریم.
نگاهی به مفهوم تحجّر
تحجّر در لغت به معنای تصلّب و همانند سنگ، سخت و سفت شدن است. از این رو برخی از لغت دان ها در ترجمه فعل«تحجّر» نوشته اند: «صارکالحجر ؛ مانند سنگ شد»؛ و یا آن را به « دیوار و حایل قرار دادن در اطراف خویش» ترجمه کرده و در معنای « تحجّر الرّجل » نوشته اند: «تّخذ حجره؛ دور خود حایل قرار داد و دیوار کشید». بنابراین در معنای لغوی تحجر، عناصری چون تصلّب، سختی، شکل ناپذیری و حایل قرار دادن بین خود و دیگران نهفته است.
از این رو اصطلاحاً این واژه در مورد انسان های جامدالفکر، انعطاف ناپذیر، محدود و محصور و تنگ نظر به کار رفته است. از آنجا که همه این اوصاف مولود جهل و عدم بصیرت و رکود فکری است، تحجر نقطه مقابل بصیرت و حکمت و دانایی قرار می گیرد.
بنابراین متحجر کسی است که توان تمییز حق و باطل را ندارد و در تحلیل حوادث تاریخی و اجتماعی که نوعاً معلول علل مختلف و گوناگون می باشند، یا در درک متون و معارف دینی که مستلزم موشکافی و تعمق و تأمل و تحلیل است، عاجز و ناتوان است.
آنها نمی توانند علل و مبانی پیدایش تحولات سیاسی و اجتماعی را ریشه یابی کرده و آنها را از ویژگی های تاریخی و محیطی و پیرامونی اش تجزیه کنند؛ از این رو به قالب و ظاهر حوادث می نگرند و بر اساس آن قضاوت می کنند. در امور دینی نیز تحجر زمانی شکل می گیرد که شکل و صورت پدیده های مذهبی، جدا از مبانی و دلایل پیدایی آنها موضوعیت یابند. فرد با چنین نگاه سطحی و روبنایی به جریان ها و رخدادهای سیاسی، اجتماعی و مذهبی، در نهایت یک حادثه تاریخی را با همه ویژگی هایش به کل تاریخ سرایت داده و در همه مواردی که با حادثه نخستین تشابه ظاهری دارند، حکم واحدی صادر می کند.
برای متحجر، ساختار و صورت پدیده های تاریخی در حکم تابو است و هرگز نمی تواند خود را از قالب های گذشته خارج کند و از طریق کشف مبانی و خمیرمایه های رفتار سیاسی و تحولات اجتماعی گذشته به حل مشکلات آینده بپردازد.
متحجران به دلیل انعطاف ناپذیری و پیروی از قالب های کهن، در دراز مدت مبتلا به بیماری دگماتیسم و خشک مغزی گردیده و به جریان های تندرو و افراطی جامعه می پیوندند. به دیگر سخن، انسان متحجر به خاطر اصرار در پایبندی اشکال و صورتهای مشخص گذشته و روی گردانی مستمر از تحوّل و پذیرش مقتضیات زمان، به انسانی یکدنده مبدل می شود. به طوری که هر قدر بر عمر تحولات پی در پی جامعه بگذرد، بر لجاجت و یکدندگی او افزوده می شود و رفته رفته به انزوا کشیده شده و حیات اجتماعی اش پایان می یابد. بنابراین، تحجر همان بیماری جمود فکری است که در صورت استمرار، به لجاجت و دگماتیسم و سرانجام انزوا و نابودی می انجامد.
جریانهای تحجرگرا
برخی گمان برند تحجر تنها در اثر برداشت غلط از دین و سطحی نگری در ترجمه متون دینی پدید می آید. از اینرو همواره مصادیق متحجران را در میان جریانهای مذهبی جامعه می جویند. از این روست تا سخن از جمود و محجوریت فکری به میان می آید، به فوریت ذهنشان به خوارج انتقال می یابد. ولی با تعریف پیشگفته از پدیده تحجر، بطلان این پندار پیداست؛ زیرا جمود فکری و کج اندیشی و تنگ نظری تنها در فهم متون دینی و یا انسانهای مذهبی منحصرنیست بلکه گاه به سایر قلمروهای فکری و فرهنگی سرایت کرده و در جوامع و جریانهای غیر مذهبی نفوذ می کند. حتی گاه برخی از اشخاص و گروه های به ظاهر نوگرا و منورالفکر به بلای کوته بینی و تقلید از قالب های در حال فروپاشی کهن گرفتار می آیند.
حدود یک قرن است که برخی از منورالفکران ایران به تقلید از مارتین لوتر،کشیش معترض آلمانی، طرح پروتستانتیسم یا اصلاح دینی را به عنوان رمز ترقی مادی و رشد مدنیت در ایران پی گیرند. در حالی که نهضت پروتستان در برابر آیینی به مقابله برخاست که دست عناصر خائن و مزدور، آن را به تحریف آلوده کرده و اصول و فروع آن را تغییر داده بود. از این روی، نیازمند پالایش و اصلاح بود. وانگهی مارتین لوتر نتوانست مسیحیت را خالص کند بلکه نهضت اعتراض آمیز او به عناصر فرصت طلب و اشراف و سیاسیون مکار فرصت داد تا به طور اساسی دست آیین مسیحیت اعم از کاتولیک یا پروتستان را از امور سیاسی و اجتماعی کوتاه کنند، سپس به صورت دین خصوصی و انفرادی و در نهایت به یک نهاد اجتماعی شکست خورده مبدل سازند. با این همه از صدر مشروطه تا به امروز از طرح پروتستانتیسم اسلامی سخن به میان می آورند. حال آنکه اسلام کامل ترین دین است و حلال و حرامش تا روز رستاخیز ثابت و پابرجایند. به علاوه دست تحریف هرگز در قرآن راه نیافته و به وعده الهی (نّا نحن نزلنا الذکر و نّا له لحافظون ؛ ما قرآن را نازل کرده ایم و ما آن را حفظ خواهیم کرد) در آینده نیز راه نخواهد یافت.
برخی دیگر از فرنگی مآبان راه رشد و تعالی ملت و نیل به قله تمدن را در دین زدایی یافته و بر این باورند همچنانکه اروپا در عهد رنسانس یعنی قرن پانزدهم با پشت کردن به مسیحیت به دوران نوزایی وارد شد، دول اسلامی نیز در صورت حذف دین از صحنه زندگی می توانند به دنیای مترقی و متمدن راه یابند. از این رو، از صدر مشروطه تا به امروز برخی به تقلید از مارکس، دین را افیون جوامع می دانند.
این در حالی است که دنیای مدرن غرب پس از پنج قرن (از قرن 15 تا 20 میلادی) بی مهری به دین و گریز از شریعت اکنون در اثر خلأ معنویت و اخلاق به شدت دچار سرخوردگی و تجدیدنظر در دیدگاه منفی خویش در قبال دین می باشد. ولی برخی روشنفکران متحجر ایران هنوز که هنوز است تنها به دلیل تقارن زمانی دین گریزی و پدیده رشد اقتصادی و علمی اروپا، تمام توفیق های فکری و فرهنگی و اقتصادی و صنعتی غرب را در فرار از دین می یابند.
بی گمان تقلید از الگوهای اصلاحی شکست خورده و به بن بست رسیده رخدادهای قرن پانزده و شانزده اروپا بدون ریشه یابی مبانی پیدایش آنها، مصداق اکمل رکود فکری و تنگ نظری و تحجر در بعضی از محافل روشنفکری ایران در یکصد سال اخیر می باشد.
روشنفکران ظاهرگرای ما در حالی لجوجانه برای اسلام زدایی از جوامع اسلامی در تکاپویند که برخی متفکران مغرب زمین به اشتباه فاحش خویش در برخورد با مسیحیت پی برده و امروز سخن از ضرورت احیای دین و معنویت در کشورهای اروپایی و آمریکایی به ظاهر مدرن را بر زبان دارند.
نه تنها اهداف اصلاحی برخی از جریانهای به ظاهر نوگرای سده اخیر متحجرانه بوده بلکه طرحهای راهبردی آنان نیز طرح های کهنه و ناکارآمدند
حاصل آنکه انجماد فکری و دگماتیسم، پدیده شومی است ، چه در گروههای مذهبی و چه غیر مذهبی رسوخ کرده از خوارج و طالبان و فرقان و حجتیه گرفته تا حامیان و مروجان پروتستانتیسم، سکولاریسم، لیبرالیسم و اسلام منهای روحانیت و مدنیت بدون دیانت را در خود جای می دهد.
تهدیدها
تحجرگرایی جریانی است که اگر دامنش را در جامعه ای بگسترد بروز فتنه ها و آتش افروزیها تسریع می یابد. و عناصر فرصت طلب با ایجاد یک جرقه در میان آنها فتنه های بزرگی در جامعه ایجاد می کنند.
غالب آنها سرانجام کارگران بی جیره اند؛ می سوزند، نوکران رایگان دیگران اند. ولی جریانهای زیرک و سیاستمداران مکار از نادانی و حرارت آنها بهره ها می برند و آن گاه که زمان مصرفشان به پایان رسید آنها را به دور می اندازند. کمااینکه خوارج در ازای خدمت بزرگی که در جریان حکمیت به معاویه کردند چیزی نصیبشان نشد، و یا روشنفکران تندرو عصر مشروطه در مقابل خدمت های شایانی که در خلال حذف رهبران دینی از نهضت، به انگلیس کردند، به پادشاهی نرسیدند. انگلیس سرانجام آن تحصیل کرده های پرمدعایی را که پذیرش رهنمودهای علمای بزرگی چون شیخ فضل الله نوری و آخوند خراسانی برای شان گران می آمد، فرمانبر و مطیع بی اختیار یک قزاق بی فرهنگ و بی سوادی چون رضاخان کرد.
آری، انسانهای محصور و متصلب هم به دیگران ضرر می رسانند و هم به خود، و سرانجام آسیاب دشمنان را پرآب می کنند و دشمنانشان را برخود مسلط می کنند. از این رو، برآیندخسارت بارعملکرد متحجران چنان است که می تواند نیروهای اجتماع را هدر دهد و در صورت گسترش، ملت ها را در مسیر پیشرفت و تعالی زمین گیر می کنند و بستر سلطه مستکبران را بر آنها فراهم می سازند.
شیوع تحجّرگرایی در عصر مولا
بیماری جهل و کج فهمی از متون دینی و ناتوانی در تحلیل حوادث سیاسی ـ مذهبی در حکومت امیرمؤمنان(ع)، تنها به کوفه و عراق محصور نبود؛ مردم بسیاری از سرزمین های مفتوحه گرفتار این بلا بودند. خوارج تنها یک جریان کوچک از آن جریان عظیم متحجران عصر علی(ع) به حساب می آمدند که به دلیل به هم آمیختن تحجّر و تعصب، تأثیر زیان بارشان به صورتی فزاینده ظاهر گشت. و گرنه در سایر مناطق، مصادیق ضعف در تحلیل و کوته نظری در تشخیص حق و باطل به وفور پیدا بود و همین امر رمز پیروزی ظاهری معاویه و عمروبن عاص و اشعث بن قیس و ابوموسی اشعری گردید.
اگر این نارسایی به خوارج محدود می شد و سایران بیدار و هوشیار بودند، حضرت می توانست با سرکوب آنها به ساماندهی امور حکومت بپردازد؛ ولی به دلیل شیوع این بیماری در بصره و شام و مصر و سایر مناطق، علی (ع) از نخستین روزهای حکومتش با فتنه های بزرگی مواجه بود که تمام فرصت های کاری را از دستش ربود.
یکی از مهم ترین فتنه ها و شاید مادر سایر فتنه های عصر حکومت علی (ع)، فتنه قتل عثمان بود. در گذر زمان مردم از ظلم و ستم و تبعیض و فساد در میان کارگزاران و دستگاه اداری به تنگ آمدند و از شهرهای مختلف به مدینه رفتند و با اصرار از عثمان خواستند کارگزاران نالایق خویش را بردارد و به نابسامانی های موجود سامان دهد؛ ولی امویان کارها را قبضه کرده بودند و یکی از اهدافشان ناراضی کردن مردم از نظام بود. هر قدر شورشیان کوشیدند ثمری نبخشید. در این میان چندین بار امیرمؤمنان(ع) را واسطه قرار دادند و حضرت به عنوان میانجی در این ماجرا ورود یافت ؛ ولی نتیجه نداد. عاقبت شورشیان به خانه عثمان هجوم بردند و علیرغم مخالفت علی(ع)، عثمان را کشتند؛ و این جریان به فتنه ای بزرگ در جامعه اسلامی مبدل شد که آثارش در دهه های بعد باقی ماند.
در فتنه قتل عثمان، جناح های حق و باطل و چهره های ارزشی و فرصت طلب، هر یک به نوعی شرکت داشتند. امیرمؤمنان(ع) با
تحت فشار قرار دادن و اصلاح امور خلافت موافق بود، ولی با کشتن عثمان موافق نبود؛ زیرا خوب می دانست در صورت وقوع یک رخداد غیرمنتظره قشر متحجّر جامعه قدرت تحلیل آن را ندارند و سیاستمداران مکاری چون معاویه از آن به عنوان بهانه برای ایجاد تفرقه و دو دستگی در میان امت و زمینه سازی حاکمیت خویش استفاده می کنند، که اتفاقاً همین طور هم شد. از این رو آن حضرت و فرزندانش هوشیارانه از محل فتنه فاصله گرفتند؛ ولی برخی از یاران نزدیک آن بزرگوار مثل محمد بن أبی بکر این کار را نکرده، همراه مهاجمان وارد خانه عثمان شدند و همین امر بهانه خوبی به دست منافقان و فرصت طلبان داد که بگویند امیرمؤمنان(ع) در قتل عثمان دخالت داشته است.
در این میان طلحه و زبیر و عایشه و شخص معاویه از مهم ترین کسانی بودند که هر یک با انگیزه ای خاص خواهان کشته شدن خلیفه بودند و حتی برخی از آنها مردم جاهل را به قتل عثمان تحریک می کردند و چاره کار را در کشتن خلیفه می دیدند.
معاویه بر این باور بود که قدرت بی رقیب او در شام و قدرت پسرعموها و بستگانش در کوفه و بصره و مدینه، بستر مناسبی را برای سلطه امویان فراهم آورده است و در میان امویان برای گرفتن قدرت چه کسی از او لایق تر و سزاوارتر؟! از این رو درخواست مکرر عثمان برای اعزام نیروهایش از شام برای سرکوبی شورشیان به مدینه را، با نیرنگ پشت سرگذاشت. در ظاهر با عثمان همدردی کرد؛ حتی تا مدینه برای کسب تکلیف نزد عثمان رفت و وعده فرستادن نیرو به او داد؛ ولی در عمل همکاری نمی کرد. در همان ایام یک لشکر دوازده هزار نفری در شام ترتیب داد؛ ولی کمی بیرون سرزمین شام آنها را متوقف کرد و مترصد فرصت ماند تا انقلابیون، عثمان را بکشند. آنگاه او برای سرکوب آنها و به دست گرفتن قدرت به مدینه بیاید. دست برقضا عثمان به این حیله معاویه پی برده بود. از این رو وقتی معاویه وعده گسیل نیرو به او داد، گفت: «لا والله، و لکنّک أردت أن أقتل فتقول: أنا ولیّ الثار ؛ قسم به خدا! چنین نیست که می گویی؛ تو می خواهی من کشته شوم و بگویی من صاحب خون (عثمان) هستم».
به هر حال عثمان را کشتند و امیرالمومنین(ع) به حکومت رسید. به دنبال پخش این خبر، فوراً عایشه و معاویه و طلحه و زبیر که از نیل به اهداف خویش ناکام مانده بودند، کشتن عثمان را به گردن علی(ع) انداختند و شعار «یالثارات عثمان» و انتقام خون خلیفه مظلوم را سردادند. آنها خیل عظیمی از مردم فاقد بصیرت و مبتلا به تحجر و خشک مغزی را به دنبال خویش کشاندند و خونشان را به بهانه گرفتن انتقام خون خلیفه ای که خود ریخته بودند، به هدر دادند و نیمی از عمر خلافت امیرمؤمنان(ع) را صرف درگیری با خودشان کردند.
دانستیم متحجران آلت دست منافقان مکار و استعمارگران حرفه ای هستند؛ اما تحقق این امر نیازمند بستری مناسب است؛ وجود انسان های جامدالفکری که به دلیل بی اطلاعی یا ناتوانی در بازبینی تحولات اجتماعی دچار سردرگمی و گمراهی اند در کنار بروز تحولی پیچیده و یا بحرانی چندبعدی که شناخت حق و باطل در آن دشوار باشد، مجموعه ای است که به منافقان و ستم پیشگان امکان می دهد تا گوی فتنه ها را در جامعه اسلامی بزنند.
بنابراین یکی از ترفند های منافقان، شعله ور کردن آتش فتنه ها و بهره گیری از آنها از طریق ایجاد شبهات گمراه کننده و بحران های فکری و توطئه های اجتماعی است، و از این رهگذر ذهن های بسته و بی خبر را در برابر جبهه حق قرار دهند، تا فرماندهان پشت پرده به نیت ناپاک خویش جامه عمل بپوشانند. درست همین فرمول در ماجرای قتل عثمان اجرا و در موارد دیگر نیز تکرار شد که اکنون ما نمونه هایی از آنها را می آوریم.
1. در شام
معاویه پیراهن خونین عثمان را به شام برد و در مسجد شام به نمایش گذاشت و با استناد به آیه «من قتل مظلوماً فقد جعلنا ل ولیّه سلطاناً؛ هر کس مظلوم کشته شود برای ولی او حق مطالبه (خون مقتولش را) قرار داده ایم»، فریاد خونخواهی عثمان را سر داد و هزاران تن از مردم شام را به دنبال خود به میدان نبرد با علی(ع) کشاند. مردم کوته نگر شام بدون درنگ در محتوای آیه و بدون اینکه از خود بپرسند آیا واقعاً معاویه مصداق ولیّ دم عثمان است یا فرزندان عثمان؟ وی را به عنوان منتقم خون عثمان پذیرفته ، دعوت معاویه را لبیک گفتند. به گفته شهید مطهری:
حال کسی نیست که از معاویه بپرسد که ولی شرعی خون عثمان کیست؟ یک کسی که در چهار پشت بالاتر، با تو انتساب پیدا می کند، مطالبه خون او به تو چه مربوط است؟! عثمان پسر دارد، خویشاوندان نزدیک تر از تو دارد؛ و ثانیاً به علی چه مربوط که عثمان کشته شده است؟!
منقری می نویسد همه اهالی شام برای طلب خون عثمان، با معاویه بیعت کردند و به او قول دادند جان و مالشان را در این راه بدهند. در صفین
چهار هزار تن از قرّاء شام ـ کسانی که سواد روخوانی قرآن را داشته و در آن عصر مورد احترام مردم بلاد مفتوحه بودند ـ در جناح راست سپاه معاویه با هم بیعت کردند تا پای مرگ با علی(ع) بجنگند.
حماقت شامیان چنان بود که به معاویه اجازه می داد در صفین، نماز جمعه را به بهانه اشتغال زیاد، روز چهارشنبه اقامه کند؛ می گفت به علی بگویید من با صد هزار نیرویی که بین شتر نر و ماده فرق نمی گذارند، با او می جنگم.
نمونه بارز دیگر از فقر فکری شامیان در هنگام شهادت عمار نمایان شد؛ پیامبر (ص) در مورد عمار فرموده بود: «تقتلک الفئه الباغیه؛ تو را یک گروه ستمگر می کشند». این خبر در میان مسلمانان منتشر بود؛ حتی به گوش شامیان هم رسیده بود. از این رو یک بحران روحی برای سپاه معاویه ساخت؛ زیرا آنها می ترسیدند با کشتن عمار در خلال جنگ، مصداق همان گروه ستمگر شوند. دست برقضا همین واقعه رخ داد و عمار در خلال جنگ به شهادت رسید. انتظار می رفت شامیان به راحتی بفهمند حزب معاویه همان گروه ستمگری است که پیامبر(ص) از او خبر داده، و از او کناره گیرند؛ ولی معاویه با یک حیله به آسانی آنها را فریفت؛ او گفت قاتل عمار آن کسانی هستند که او را به میدان جنگ آورده اند؛ یعنی علی(ع) قاتل عمار است. سپاه شام در نهایت کوته نظری این استدلال را پذیرفتند. آنان با خود نگفتند اگر چنین است پس قاتل کشته های سپاه شام هم خود معاویه است.
وانگهی عمار با اختیار خود به میدان آمده بود کسی او را نیاورد؛ با کمال اشتیاق در صفین می جنگید و با نیروهای تحت فرمانش به سوی سپاه شام یورش می برد.
E-mail:shayanfar@kayhannews.ir
جواد امیری