
دکتر موسى نجفى
تکوین و تکون هویت ملی ایرانیان، موضوعی کلیدی و کلان است که ابعاد گوناگونی را دربر می گیرد. این مقوله از نظر مفهوم شناسی و روش شناسی، حوزه ای وسیع و بین رشته ای شامل تاریخ، علوم سیاسی و فلسفه را در برمی گیرد.بنابراین در اینجا بحث بیشتر در قالب «تاریخ تحولات و تاریخ اندیشه» با تکیه بر «نظریه ذات و پیرامون»، انجام خواهد شد. ذات، عرض، هسته و پیرامون در این نظریه جایگاه محوری دارند اما در ابتدا به بررسی مفاهیم کلیدی: هویت ملی ایران، هویت ایرانی، نظریه ذات و هسته زبان، جغرافیا، نژاد، تشیع و سلطنت خواهیم پرداخت. محدوده تاریخی این بحث مربوط به قبل از اسلام، 9 قرن نخست پس از اسلام و نیز پنج قرن اخیر است. برخلاف سایر دوره های ذکرشده، در مورد مقطع تحول از ساسانیان به اسلام، مطالعاتی انجام گرفته است؛ به خصوص در این زمینه شهید مطهری تحقیقات ارزشمندی دارد.
به طور معمول زبان، نژاد، تاریخ، جغرافیا و مذهب عناصر اصلی را در بحث هویت ملی ملت های مختلف تشکیل می دهند که در اینجا با ذکر نظریه های موجود، عامل اصلی در هویت ملی و نسبت آن با سایر مفاهیم، مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.
نظریه های رقیبی که تاکنون در مورد هویت ملی ایران مطرح شده اند، در سه گروه دسته بندی می شوند: نظر نخست مربوط به ایران باستان است که در قالب نظریه های نژادپرستانه و یا تاریخ سازانه، هویت، عظمت و مجد ایرانی را به قبل از اسلام نسبت می دهد.
گروه دوم، نظریه های تلفیقی بین هویت اسلامی و ایرانی هستند و حتی نوعی «بازگشت به خویشتن» را هم مطرح می کنند.
گروه سوم نظریه هایی هستند که بین اسلام، ایران و غرب، به نوعی هویت موزاییکی یا از نگاهی دیگر و در سطحی دیگر «رودخانه ای» قائل می شوند و معتقدند هرکدام از آن ها، در مقاطعی هویت ایرانی را تشکیل داده اند.
دسته نخست نظریه ها خود به چند گروه تقسیم می شود: یک گروه «هویت ملی» را متفاوت از «هویت ایرانی» می دانند و معتقدند هویت ایرانی، هویت قومی است، ولی هویت ملی ایرانی ناشی از شرایط جدید نظام بین الملل و جهانی شدن ایده دولت ملی است. گروهی نیز بیان می کنند که زبان فارسی و تاریخ، عناصر اصلی هویت ایرانی هستند و باید برای بازگشت به این هویت، زبان فارسی را در بستر تاریخی آن نگاه داشت. این مسئله که بیشتر نوعی «گفتمان سیاسی» است، در دوره پهلوی اول و پس از آن مطرح گردید. در آثار به جای مانده پس از دوره پهلوی نیز، بحث وحدت زبانی، ادبیات مشترک باستانی و لزوم احیای آن به چشم می خورد؛ چنانکه در آثار نویسندگانی مانند ذبیح الله صفا ذکر شده است که فرهنگ ایرانی، بر دو پایه زبان فارسی و نهاد شاهنشاهی استوار است. نظریه های دیگری هم در این گروه وجود دارند که معتقدند ایران بعد از جنگ جهانی دچار تزلزل شده است و از این رو باید «ناسیونالیسم ایرانی» به عنوان ایدئولوژی مناسب برای بهبود اوضاع و وحدت ملی احیا شود. در این جا هم ناسیونالیسم ایرانی باز برپایه تاریخ ایران و زبان فارسی استوار است. «ریچارد فرای» با نگاه به تاریخ باستانی ایران، معتقد است مفهوم ایرانی را می توان در «تفکر سیاسی مذهبی» دوره ساسانیان جستجو کرد که البته بعد از انقراض ساسانیان عنصر مذهب از آن دور شده، ولی سایر عناصر آن مانند زبان، تاریخ و عوامل دیگر باقی مانده اند.
عده دیگری از نویسندگان این گروه معتقد بودند بین ویژگی های آریایی ایران باستان با ویژگی های سامی اسلامی تفاوت وجود دارد. بر این اساس، ایرانی ها آریایی هایی هستند که نمی خواستند زیر بار سامی ها بروند. آنها معتقدند هویت دینی ایرانی مربوط به فرهنگ عوام بوده، ولی هویت ملی مربوط به فرهنگ خواص است که باید احیا شود. این نظریه را در موضع «شرق شناسان و پارسیان هند» می بینیم که از یک «ناسیونالیسم رومانتیک و باستان ستایی» تجلیل می کنند. آنها معتقدند که اسلام و عرب از طریق امتزاج با نژاد آریایی، نژاد ایرانی را در طول تاریخ منحط و فرسوده کردند و اعتلای روح ایرانی را گرفته، سبب سرخوردگی آن شدند. نتیجه افکار این گروه و البته «کنت گوبینو» شرق شناس معروف، یک نوع «تاریخ پردازی جدید» در تاریخ ایران بوده است.
نظریه های دکتر شریعتی به گروه دوم تعلق دارد. وی از امتزاج فرهنگ ایران و اسلام صحبت می کند و بازگشت به خویشتن و ارزش های دینی را برای ایرانی ها مهم می داند. او معتقد است قهرمانان و افتخارات ایران باستان دیگر در جامعه ایرانی نقشی ندارند، ولی ارزش های دینی تحرک و انگیزه بیشتری به ایرانی ها می دهند.
از گروه سوم هم عده ای از نظریه پردازان معتقدند که سه فرهنگ ایرانی، اسلامی و غربی، هویت ایرانی را تشکیل می دهند که تا دوران اخیر ادامه دارد. آن ها معتقدند که هویت ایرانی دوران اخیر را در سه دوره می توان دید: یکی دوره «ایدئولوژی ـ پوپولیستی» دهه شصت، «ایدئولوژی های معطوف به سازندگی» دهه شصت و هفتاد و «ایدئولوژی های معطوف به مردم سالاری» نیمه هفتاد و پنج به بعد. این گروه هر مرحله از هویت ایرانی را تعدیل یافته مرحله قبلی می دانند و در نهایت معتقدند اسلام گرایی نمی تواند هویت قومی، مذهبی و ملی مردم ایران را پوشش دهد و برای هویت یابی مجدد باید با مشارکت سیاسی جناح های مختلف به سمت نوعی «پلورالیسم» حرکت کرد.
نظریه پردازان گروه سوم، اسلام، ایران، سنت و تجدد را چهار عنصر هویت ایرانی می دانند. آنها از اینکه چطور ایرانی ها اسلام را پذیرفتند و در تمدن اسلامی سهیم شدند ولی ایران اسلامی در تجدد و مدرنیته سهیم نشد، ابراز تأسف می کنند. این گروه معتقدند ناتوانی ساختار سیاسی، فکری و فرهنگی ایران، سبب شده است این کشور در عصر جدید با تجدد هماهنگ نشود و از تمدن عقب بماند. به عبارت روشن تر پذیرش ذاتی اسلام از سوی ایرانیان و عدم پذیرش ذاتی غرب مسئله اصلی آنان است.
به نظر می رسد بهترین راه برای نقد مجموعه سه نظریه ذکر شده در مورد موضوع هویت ملی ایرانیان، بررسی این نکته است که چه نظریه هایی را باید ذاتی و چه نظریه هایی را «عرض» و یا «لازمه آن ذات» بدانیم.
در این راستا می توان عواملی را که بیگانه نیستند و ملت آنها را با رغبت پذیرفته است، به عنوان مولفه های اصلی مطرح کرد. برای مثال شهید مطهری معتقد است برای ایجاد یک ملت (یعنی برای رسیدن به درد مشترک، طلب مشترک، آرمان مشترک و احساس جمعی) لازم است افراد آن ملت بتوانند این مقوله ها را در خود احساس کنند تا حالت «آرمانی و متعالی» برای آنها ایجاد شود. وی معتقد است: این عوامل اساسی و جوهری وقتی در میان مردمی القا شد و احساس و وجدان مشترکی را پدید آورد، روح و زیربنای ملیت آماده می شود. این زیربنا نیازمند قالبی است که همان حدود و ثغور مادی، طبیعی و قراردادی یک ملت را می سازد. پاسداری از عوامل اساسی و جوهری مستلزم حفاظت و نگهداری قالب از دخالت و نفوذ بیگانه است، بیگانه ای که در جوهر با یک ملت اختلاف دارد و درد و داعیه او را نمی شناسد.
به نظر می رسد این موضوع ملاک مناسبی برای ادامه بحث باشد؛ به عبارتی باید گفت احساس مشترک یک ملت و عوامل جمع کننده این پایداری مانند: عدالت، حق پرستی و معنویت در یک افق متعالی می توانند سبب «تکامل دسته جمعی»، «فرهنگ سازی» و «سنت آفرینی» در یک ملت شوند.
در یک جمع بندی تاریخی می توان گفت ایرانی ها در طول حیات خود با چهار بحران بزرگ روبه رو بوده اند: بحران هلنی، بحران عربی، بحران ترکی - مغولی و بحران غربی. برخلاف بحران هلنی و بحران ترکی - مغولی، بحران عربی و بحران غربی دارای «ابزار هویت سازی» بوده اند. برخورد ایرانی ها با هرکدام از این بحران ها متفاوت بوده است. در بحران عربی، ایرانی ها به هرحال اسلام را پذیرفتند و این آیین را به هسته مرکزی و ذات وجودی خود راه دادند، ولی در ارتباط با بحران غربی، باید گفت پس از گذشت 150 تا 200 سال، ایرانی ها هنوز مفاهیم غربی را به منزله هسته و ذات خود نپذیرفته اند. حال پرسش اساسی اینجاست که این تفاوت ناشی از چیست؟ به نظر می رسد پاسخ مناسب به این پرسش به بحث نظریه ذات برمی گردد؛ یعنی هر ملتی برای خود ذاتی دارد که حقیقتی را بیان می کند و این حقیقت می تواند روح ملی یک ملت را نشان دهد. اسلام نزد ایرانی ها با این ذات مساوی و هماهنگ شده است. این ذات برای ایرانی ها نوعی «حقیقت خواهی و دین داری» است که با عنصر «تعالی خواهی» موجود در اسلام هماهنگ است. بنابراین نه تنها اجزای این حقیقت ذاتی با هم تنافر ندارند، بلکه نوعی جذبه بین این اجزای ذاتی وجود دارد. هر چند رشد سیاسی و نظامی اسلام در ایران از رشد فرهنگی آن سریع تر اتفاق افتاد و یکی دو قرن طول کشید تا ایرانی ها مسلمان شدند، ولی هرچه گذشت گرایش آنها به طرف اسلام بیشتر شد و این هویت بیشتر شکل گرفت. به عبارت دیگر در جوهر ملی ایرانی، «تکاپوی شدن» با گذر زمان تکامل پیدا کرد و پیش رفت. نکته حائز اهمیت فاصله 9 قرن تا دوران صفویه است و این که یک ملت جدید باز در اوایل قرن دهم هجری درست شد. چطور می توان در مورد این فاصله زمانی و توالی تاریخی بحث کرد؟ ایرانی ها مسلمان شدند و خود را در تمدن و آرمان اسلامی سهیم و شریک دیدند، اما هنوز کار تمام نشده بود و از این رو تکامل بیشتری نیاز بود. سوالی که پیش می آید این است: چرا یک ملت مستقل با حاکمیت سیاسی مستقل و جدا در قرون اولیه اسلامی درست نشد؟
به نظر می رسد چند علت می تواند در پاسخ به این پرسش و پرسش های مشابه آن وجود داشته باشد. از آنجا که مذهب زرتشت با خرافات و افسانه های بسیاری آمیخته شده بود و از طرفی عقاید فلسفی یونانی و یا افکاری که از هند به ایران آمده بودند نیز نتوانستند وضعیت جدید فکری را برای ایرانی ها به وجود آورند، بسیاری از نخبگان آن روز ایران از مذهب و وضعیت فرهنگی حاکم روی گردان شدند. ایرانی ها اسلام را پذیرفتند و آن را با ذات خود در تضاد ندیدند ولی پس از یکی دو قرن وقتی خود را در تمدن اسلامی شریک دیدند و در جامعه اسلامی هویت گذشته خود را که مربوط به عهدساسانیان بود، رها کردند، دستخوش بحران شدیدی شدند. ایرانی ها متوجه شدند که روح اسلامی در بسیاری مواقع (در دوران بنی امیه و بنی عباس) قربانی خلافت عربی، روح عصبیت قبیله ای عربی گرایی و تفاخر قومی عرب شده است. این انحراف تا آنجا پیش می رود که یکی از خلفا در صدر اسلام سه چیز را سبب نابودی جامعه اسلام می دانند: وفور نعمت، تولید نسل از مادران اسیر و خواندن قرآن به وسیله ایرانیان! یکی دیگر از خلفا در صدر اسلام معتقد بود اعراب نباید از یکدیگر اسیر بگیرند، چراکه خداوند کشور پهناور عجم را برای اسیر گرفتن اعراب آماده کرده است! راغب اصفهانی از یکی از حکام عرب نقل می کند که هرگاه یک عرب کالایی از بازار می خرید و به یکی از موالی که ایرانی ها بودند می رسید، آن ایرانی باید کالا را حمل می کرد. اعراب، موالی را با کنیه صدا نمی زدند، در سوار شدن بر مرکب بر آنها پیشی می گرفتند، اگر غذا می خواستند موالی باید آن را روی سر خود حمل می کردند، در مجالس مهمانی هم باید در جاهای پست و پایین می نشستند. اینها نشانه های تحقیری است که اعراب نسبت به ایرانیان روا می داشتند، ایرانیانی که با هزار امید به عدالت خواهی اسلام، مسلمان شده بودند. در چنین شرایطی واکنشی که از برخی ایرانیان سر زد، جنبش شعوبیه بود که شامل سه مرحله می شود. در مرحله اول شعوبیه «اهل مساوات» بودند. آنها معتقد بودند ما و اعراب با هم فرقی نداریم و همه مسلمان هستیم. تمسک آنها برای این امر آیه شریفه «و جعلناکم شعوباً و قبائلاً لتعارفوا، ان اکرمکم عندالله اتقیکم» بود. در مرحله دوم به تدریج عنصر عدالت خواهی در شعوبیه ضعیف شد و یک نوع «خودستایی و تفاخر قومی» در آنها شدت گرفت. آنها گفتند: این که در آیه قرآن لفظ شعوب قبل از قبایل آمده، نشان دهنده برتری ما ایرانی ها نسبت به اعراب است، زیرا ما شعب هستیم و عرب ها قبیله هستند. به همین دلیل شعوبیه را در این مرحله از تفکر تاریخی شان «اهل تفضیل» خواندند.
در مرحله سوم برخی از شعوبیه به ایران باستان روی آوردند و جنبش های بابک خرمدین، مازیار، به آفرید، سنباد و مقنع رخ داد. در تاریخ آمده است وقتی خلیفه عباسی مازیار را دستگیر کرد، مازیار گفت: «من و افشین عهدی دیرین داریم تا دولت از عرب بستانیم و به خاندان کسری منتقل کنیم و خلافت را به عجم برگردانیم.» مرعشی در تاریخ طبرستان می گوید: «خلیفه، مازیار، افشین و بابک را بکشت و بسوخت.»
به هرحال این حرکتی افراطی بود که بین ایرانیان و اعراب رخ داد. این تفاخر عربی البته واکنش ابتدا آرام و سپس افراطی ایرانیان را در پی داشت. البته می توان گفت جنبش شعوبیه بیشتر یک حرکت ادبی سیاسی بود و افراطی گری در نهایت به شکست آن حرکت که در ابتدا عدالت خواهانه بود، منجر شد.
پس از شکست شعوبیه، ایرانی ها نخواستند به دوره قبل از اسلام بازگردند. آنها ضمن حفظ اسلام و با توجه به این که «بین الملل اسلامی» تحقق پیدا نمی کند و خلافت اسلامی به جایگاه عدل خود بازنمی گردد، به یک جوهر و درک و شخصیت خاص رسیدند. این جوهر نوعی «روح ملی» است که هم در آیین اسلامی و هم در اندیشه های مدرن، به عنوان یک نوع واقعیت برای شعوب و ملت مورد پذیرش قرار گرفته است؛ چنانکه در متون اسلامی هم عباراتی نظیر ملت ابراهیم، ملت عیسی و ملت موسی آمده است.
به هرحال گرچه مبنایی مطلق و شفاف برای تقسیم بندی ملی در دست نیست، ولی این تقسیم بندی وجود دارد. البته این امر بدان معنی نیست که نژادهای بشری با هم فرق دارند و یا نژاد ایرانی یک نژاد برتر بوده است، با این همه می توان گفت گرچه جوهر اصلی همه نژادها و انسان ها یکی است، شرایط اجتماعی، تاریخی و فرهنگی همه ملت ها مساوی نیست؛ چراکه ممکن است نژادی در بستری از تحولات اجتماعی، تاریخی و سیاسی قرار گرفته رشد بیشتری کند.
مردم ایران ملتی تمدن ساز بودند که ضمن تجربه های بسیار، نظام حکومتی پیشرفته ای داشتند. آنها وقتی با اسلام مواجه شدند، گوهر گم شده خود را بازیافتند و سعی کردند بدون پذیرش ظلم و ستم حکام بنی امیه و بنی عباس، آن را حفظ کنند. جوهره روح ایرانی در کنار معنویت خواهی، حقیقت یابی و عدالت طلبی، آرام آرام بین اسلام و عروبت تفکیک قائل شد، و البته این کار به سادگی صورت نگرفت. با نگاهی به پیشینه تاریخی ایرانی ها تا به امروز درکل هشت لایه تاریخی در طول قرون متمادی مشخص می شود: لایه ایران باستان، لایه عربی- اسلامی، لایه اسلامی- شیعی- فلسفی دیالمه، لایه اسلامی- سنی- ترکی، لایه مغولی- اسلامی- صوفی، لایه ترکی- ترکمانی، لایه صفوی- شیعی و لایه غربی- استعماری. با توجه به این لایه های تاریخی هویت ایرانی، می توان گفت کدامیک از این لایه ها در هویت ایرانی ها نقش بیشتری داشته است. به نظر می رسد برای پنج قرن اخیر، لایه شیعی - صفوی از رشد، استحکام، عمق و تأثیر بیشتری در حیات سیاسی و فرهنگی ایرانیان برخوردار بوده است.