بصیرت: اکثر کشته های جنگ از سپاه شام بودند؛257 بنابراین روحیه شان تضعیف شد. به همین جهت معاویه در یکی از نامه هایش که مستقیماً برای امیرمؤمنان(علیه السلام) ارسال کرد، صریحاً به خاطر از دست رفتن روحیه سربازان و کشته شدن نیروها ابراز ناراحتی کرده و نوشت: «سربازان روحیه شان را از دست داده و مردان رفته اند».258
یکی از کسانی که معاویه با او ارتباط گرفت تا به وسیله او لشکر حضرت را به پذیرش صلح وادارد، اشعث بن قیس بود. معاویه معتقد بود اگر اشعث صلح را بپذیرد، عامه مردم آن را می پذیرند؛259 و این نشانگر نفوذ اشعث در سپاه حضرت است. البته این تلقی شخصی معاویه نبود؛ واقعیتی بود که قراین صدق آن پیشتر در قضیه باز کردن معبر آب گذشت.
روی این جهت معاویه خطاب به برادرش عتبه بن ابی سفیان گفت: »برو با اشعث ملاقات کن؛ اگر او به صلح راضی شود، توده راضی می شوند».
عتبه رفت و با اشعث ملاقات کرد. از آنجا که اشعث چهره ای جاه طلب بود، دوست داشت همیشه مطرح باشد و دیگران او را بزرگ بشمارند. عتبه ابتدا قدری از اشعث مدح و ثنا گفت و کوشید با تعریف و تمجید ها و بزرگ نمایی های دروغین به او شخصیت کاذبی بدهد؛ شخصیتی که او آرزویش را می کرد. پیش تر نیز یکی از افراد قبیله اشعث با تحریک او برای باز کردن معبر آب از همین روش بهره برد و موفق شد. چون اشعث ها که دوست دارند کارهای بزرگ انجام دهند و بزرگ جلوه کنند، در عین زیرکی، گاه زودباور هم هستند.
عتبه گفت: «معاویه اگر بخواهد شخصی غیر علی را ملاقات کند، باید تو را ملاقات کند؛ زیرا شما رأس مردم عراق و آقای اهالی یمن هستی؛ به علاوه مقام دامادی ابوبکر و کارگزاری عثمان را داشته ای و مانند اصحاب خودت نیستی». آنگاه کوشید برتری و امتیازات اشعث نسبت به سایر سران لشکر مولا را پیش کشد، تا خوب اشعث را مطمئن کند که واقعاً از منظر او برترین چهره سپاه عراق، پس از امیرمؤمنان(علیه السلام) اوست. از این رو عتبه گفت:
اما أشتر در قتل عثمان شرکت داشته، و عدی بن حاتم نیز مردم را علیه عثمان تحریک می کرده، سعید بن قیس نیز در دینش مقلد علی است. شریح (بن هانی) و زحربن قیس هم چیزی جز هوای نفس نمی شناسند (کنایه از اینکه اگر آنها به این جنگ آمده اند، به خاطر ضعف هایی است که در آنها وجود دارد)، و حال آنکه شما به خاطر کرامت نفست از مردم عراق دفاع کرده ای و به خاطر غیرتت با شامیان جنگیده ای. اکنون آنچه می بایست از تو به ما برسد، رسیده و آنچه از ما نیز می خواستی، بدان رسیده ای (کنایه از اینکه قسم به خدا به اهدافت رسیده ای). ما نمی خواهیم شما را به ترک علی و یاری معاویه بخوانیم؛ ولی از شما می خواهیم ما را ریشه کن نکنید، بگذارید بمانیم؛ صلاح تو و مصلحت ما، در باقی ماندن است.260
نظریه معاویه پس از نومیدی از پیروزی و استشمام بوی شکست، این است که مسأله نسل کشی عرب و مسلمانان را به عنوان یک خطر جدی پیش کشد، و پیامد خطرناک سلطه کفار بر مسلمانان را مطرح کند، تا از این طریق هم خود را فردی خیرخواه آینده و سرنوشت مسلمانان جلوه دهد و هم زمینه ختم جنگ و آتش بس را در افکار عمومی فراهم آورد تا خود را از خطر شکست برهاند. از این رو عتبه همین نظریه را تعقیب کرد و اشعث را به آتش بس فراخواند تا از این رهگذر نسل شامیان که جمعیت زیادی از مسلمانان آن روز را تشکیل می دادند، زنده بمانند و با دفاع از مرزهای اسلام در برابر رومیان و سایر کفار، مصالح امت اسلامی را نگهدارند. همین نظریه بود که معاویه در سخنانش بدان تصریح داشت.
گویا این نخستین مواجهه و جرقه اتصال معاویه و اشعث به شمار می آمد؛ از این رو طبق روال موجود در عالم سیاسی کاری و شیطنت، چراغ سبز نشان دادن و وعده رسمی همکاری، زودهنگام بود. به علاوه در سپاه عراق زمینه لازم برای تن دادن به صلح، به درستی مهیا نبود؛ از این رو اشعث پس از رد تعریف و تمجید های عتبه، امیرمؤمنان(علیه السلام) را به عنوان سیّد و رهبر اصلی عراقیان و یمنیان معرفی کرد و گفت:
اما اینکه گفتی معاویه غیر از علی با کسی ملاقات نمی کند، باید بگویم اگر با من ملاقات کند، به خدا قسم نه چیزی بر من اضافه می شود و نه چیزی از او کاسته خواهد شد. پس اگر میل داشته باشد بین او و علی ملاقاتی بگذارم، این کار را می کنم؛ و اما اینکه گفته ای من رهبر مردم عراق و سید اهالی یمن هستم، همانا رهبر مورد تبعیت و سید مورد اطاعت، علی بن ابیطالب است ؛ و اما آنچه عثمان نسبت به من روا داشته، به خدا قسم دامادی او موجب شرافت من نشد و کارگزار او شدن عزتی نصیبم نساخت؛ و اما در مورد عیبی که بر اصحابم گرفته ای، باید گفت این مرا به شما نزدیک و از آنها دور نخواهد کرد؛ و اما حمایتم از اهل عراق از این باب بود که هرکس به خانه وارد می شود، اهل آن را حمایت می کند؛ ولی در مورد بقیه، یعنی درخواست آتش بس صلح، باید بگویم نیاز شما به آن بیش از نیاز ما به آن نیست؛ «سنری رأینا فیها ن شاءالله؛ اگر خدا بخواهد نظر خودمان را در مورد آن ارائه می دهیم».261
ب-4. پایگاه دشمن
پس از این ماجرا اشعث تا لیله الهریر مانند سایرین در میان سپاه حضرت می جنگید. ولی در لیله الهریر ناگاه نقاب خیانت از چهره برکشید و ماهیت متزلزل و غیر پایبند به اصول را آشکارکرد و در کشاکش حساس ترین زمان، ضربه سختی به سپاه حضرت وارد ساخت.
در یکی از روزهای صفین، جنگ شدت یافت و از روز به شب کشید. دو طرف لشکر با باران تبر و نیزه به یکدیگر حمله بردند و با شمشیرها و عمود های آهنین، به جان هم افتادند؛ به گونه ای که سر و صدای ناشی از نزاع و درگیری تن به تن، فضا را پرکرد و کسی صدایی جز ناله زخمیان و نعره دلاوران و چکاچک شمشیرها و سلاح ها، چیزی نمی شنید. به اندازه ای صداها مهیب و وحشتناک شده بود که منقری می نویسد: «وحشت ناشی از آن در دل مردان، از صاعقه های آسمانی و صدای ناشی از برخورد کوه های مکه به یکدیگر هولناک تر بود».262 برخی نوشته اند آن قدر دو طرف با یکدیگر جنگیدند که نیزه ها شکست و شمشیرها قطعه قطعه شد و زمین پر از گرد و غبار گردید؛ نفس های جنگجویان بندآمد و در حالی که نفسشان به لب رسیده بود، به یکدیگر می نگریستند.263 نام این شب در جنگ صفین به لیله الهریر معروف است.
مالک در آن شب در جناح راست و ابن عباس در جناح چپ و امیرمؤمنان(علیه السلام) در قلب لشکر می جنگیدند. جنگ به جای حساس و سرنوشت سازی رسیده بود. مالک همواره بین جناح راست و چپ لشکر رفت و آمد می کرد و نیروهای حضرت را به استمرار جنگ فرامی خواند.264 در کشاکش این جنگ هولناک که دل ها به لرزه در آمده بود و مهم ترین نیاز نیروها در آن زمان چیزی جز تقویت روحیه و دلگرمی و دعوت به استقامت و پایداری نبود، ناگاه اشعث بن قیس نیروهای قبیله خود را گرد آورد و خطابه ای در بر لزوم توقف جنگ ایرادکرد و از کشته های زیاد و خطر نابودی نسل عرب، چنین سخن گفت:
ای مسلمانان! دیدید که روز گذشته چه رخ داد و چگونه نسل عرب به نابودی گرایید. قسم به خدا! تا آنجا که خدا بخواهد عمر بر من گذشته است؛ ولی هرگز مثل این روز را ندیده ام؛ حاضر به غایب اطلاع دهد. اگر ما فردا نیز به همین صورت ایستادگی کنیم، نسل عرب نابود خواهد شد و حرمت ها شکسته می شود. توجه کنید؛ من این سخن را از ترس مرگ نمی گویم. من مرد سالخورده ای هستم، از وضع زن ها و فرزندان، در وقتی که ما از بین برویم هراس دارم.265
آنگاه مانند یک انسان خیرخواه دست به دعا برداشت و سرانجام سخنش را چنین پایان داد: «أقول قولی هذا و استغفرالله (العظیم) لی و لکم... 266 ؛ این سخنم را می گویم و برای خود و شما از خداوند طلب بخشش می کنم».
این سخن در حقیقت چراغ سبز و پاسخ مثبت اشعث به معاویه بود؛ زیرا محتوای این سخن، همان نظریه معاویه بود که می خواست به بهانه تعداد زیاد کشته ها و خطر قطع نسل عرب و زوال بنیه دفاعی مسلمانان، آنها را از استمرار جنگ باز دارد و از همین طریق خود و یارانش جان سالم به دربرند؛ ولی چون نمی توانست با زبان خود، حضرت و یارانش را به پذیرش صلح وادارد؛ از نفوذ اشعث بهره گرفت و نقشه خود را عملی ساخت. اشعث نیز موقعیت بسیار حساس لیله الهریر را که همه هراسان بودند و بیم مرگ آنها را تهدید می کرد، مرکب نفوذ کلام خود ساخت و به طور حساب شده، با سخنان خود روحیه یمنی ها را برای استمرار جنگ تضعیف کرد و در صحت کار مولا تردید رواداشت. بدین ترتیب اشعث به پایگاه دشمن در دل سپاه حضرت مبدل شد.
معاویه، وقتی از این ماجرا آگاهی یافت، اقدام اشعث را بسیارپسندید. از صعصعه نقل است آنگاه که جاسوسان معاویه، خطبه اشعث را برایش بازگوکردند؛ او سخت سخن اشعث را تأیید کرد، و گفت: »اگر ما فردا با یکدیگر روبرو شویم، رومی ها بر زنان و فرزندان ما غلبه خواهند یافت و مردم فارس بر زنان اهالی عراق و فرزندانشان مسلط خواهند شد؛ و این چیزی است که صاحبان عقل و درایت آن را درک می کنند».267
با سخنان اشعث، برای نخستین بار از درون سپاه حضرت، از زبان یک مسئول عالی رتبه سپاه، استمرار جنگ زیر سوأل رفت. می دانیم که حدود بیست و پنج هزار تن از کشته های صفین جزء سپاه حضرت بودند؛268 از این روی بستر نسبتا ً مناسبی برای پذیرش پیشنهاد صلح فراهم آمده بود، هرچند صدمات لشکر شام بیشتر بود. ضربه لیله الهریر بر سپاه شام بسیار سنگین بود؛ به گونه ای که اگر عملیات سپاه امیرمؤمنان(علیه السلام) فردای آن شب، به همان جدیت ادامه می یافت، پیروزی مولا قطعی بود. چون از مدت ها قبل روحیه شامیان روز به روز از دست رفته بود و عملیات لیله الهریر در حقیقت حمله ای سنگین به یک لشکر نیمه جان به حساب می آمد که جان سپاه شام را به لب رساند و تا پیروزی قدمی بیش نمانده بود. از این رو حضرت علی(علیه السلام) صبح لیله الهریر طی خطبه ای خطاب به یارانش فرمودند:
أیها الناس، نّه قد بلغ بکم و بعدوّکم الأمر لی ما ترون، و لم یبق من القوم لا آخر نفس، فتأهبوا رحمکم الله لمناجزه عدوّکم غداً، حتی یحکم الله بیننا و بینهم و هو خیر الحاکمین269؛ ای مردم! کار شما با دشمنتان به این جایی که مشاهده می کنید رسیده و برای شامیان غیر از نفس آخر باقی نمانده. خدا رحمتتان کند! خودتان را فردا برای پیکار با دشمن آماده کنید؛ خدا بین ما و شما حکم کند؛ او بهترین حکم کنندگان است.
طبق نقل صعصعه، ماجرای قرآن پس از سخنان اشعث در لیله الهریر بوده است؛270 یعنی ابتدا اشعث زمینه را ساخت. وقتی خبر سخنان اشعث به گوش معاویه رسید، در همان دل شب شامیان همان مضامین سخنان اشعث را با صدای بلند تکرار کرده، گفتند: »ای اهالی عراق! اگر ما را بکشید زن و بچه های ما به دست چه کسانی خواهند افتاد؟ اگر ما شما را به قتل برسانیم زن و بچه شما به دست چه کسانی می افتند؟ الله الله فی البقیّه؛ شما را به خدا، شما را به خدا، بگذارید بمانیم (کنایه از اینکه دست از نسل کشی بردارید.)».271
گفتنی است مسعودی نیز سخنان اشعث را پیش از ماجرای قرآن بر نی کردن می داند. هرچند او میل دارد از کنار خطابه چالش ساز اشعث به آرامی عبور کند، ولی از آنجا که ماجرای قرآن بر نی کردن را صبح لیله الهریر می داند، پیداست که اشعث با سخنانش بستر لازم را برای باژگونه کردن پیروزی مولا رقم زده است272.
صبح لیله الهریر، زمانی که امیر المومنین(علیه السلام) مردم را به حمله مجدد خواند، ناگاه شامیان قرآن ها را بر نیزه کردند و برخی به گردن اسب هایشان آویختند. قرآن بزرگ دمشق را هم آوردند و ده نیزه دار به کمک یکدیگر آن را بر سر نیزه ها گذاشتند و فریاد زدند، «یا اهل العراق! کتاب الله بیننا و بینکم273؛ ای اهالی عراق! کتاب خدا بین ما و شما قضاوت کند».
این رخداد در حالی بود که صبح لیله الهریر، زمان به نفع مولا در چرخش بود و تا پیروزی کامل چیزی نمانده بود. مالک اشتر کاملاً بر لشکر معاویه تسلط یافت و در چندقدمی پیروزی خیمه زده بود.274 نزدیک بود سپاه عراق پس از مدتها مقاومت این میدان تاریخ ساز را با سربلندی و افتخار درنوردد. شامیان نه توان مبارزه داشتند و نه امید فتح. مولا نیز به شدت در حال جنگیدن بود؛ ذوالفقار در دستان مبارکش می چرخید و دشمنان خدا را برزمین می ریخت؛ از آن سو مالک نیز به سرعت پیش می رفت و در آستانه فتح بود؛ که ناگاه شامیان فریاد زدند: «الله الله فی الحرمات و النساء و البنات275؛ شما را به خدا، شما را به خدا رعایت اهل حرم و زنان و دخترانمان را بکنید»؛ یعنی با کشتن ما آنها را بی سرپرست نکنید.
معاویه گفت هرکس با خود قرآن دارد، آن را بر روی نیزه اش بلند کند؛ در نتیجه قرآن های زیادی از میان لشکر بلند شد و فریاد و ضجه و ناله برخاست؛ با صدای بلند می گفتند: «کتاب الله بیننا و بینکم، من لثغور الشام بعد أهل الشام؟ و من لثغور العراق بعد أهل العراق؟276؛ کتاب خدا بین ما و شما قضاوت کند؛ چه کسی بعد از کشته شدن عراقیان از مرزهای آنها پاسداری خواهد نمود».
سخنان اشعث در لیله الهریر، تقاضای حکم قرار دادن قرآن از سوی شامیان، شبهه سلطه کفار بر مسلمانان در صورت استمرار جنگ و بالا رفتن آمار کشته های طرفین، مسأله بی سرپرست شدن زن و فرزند کشته گان و احتمال اسارت آنها در دست رومیان و فارس ها، اندک اندک عده زیادی از سپاهیان حضرت را به فکر فرو برد که آیا اساساً ادامه جنگ به خیر و صلاحشان هست، یا باید به آتش بس تن دهند. در این شرایط موضع گیری خود حضرت و خواص یارانش تأثیر فراوانی در سرنوشت جنگ داشت. اگر چهره های سرشناس سپاه حضرت به اتفاق ادامه جنگ را برمی گزیدند، توده مردم از آنها پیروی می کردند و اطمینان می یافتند قرآن بر نی کردن ها و مسائلی چون خطر سلطه کفار بر مسلمانان و نا امن شدن مرزهای مسلمانان، برای فرار از معرکه است. ولی اگر برخی از آنها ادعای شامیان را پیشنهاد درستی تلقی می کرد، عده زیادی از کسانی که در ادامه جنگ مردد بودند، به توقف جنگ و پذیرش پیشنهاد شامیان رأی می دادند.
ب-5. تحمیل آتش بس
پس از آنکه معاویه دستور بر نیزه کردن قرآن ها را صادر کرد، در میان سران لشکر مولا موج اختلاف برخاست. بدنه لشکر عراق از موضع گیری خواص اثر می گرفت. یکی از چهره های متنفّذ در میان خواص لشکر حضرت، اشعث بود. نفوذ اشعث در میان سپاه مولا، به ویژه در میان یمنی ها، امری آشکار بود؛ به گونه ای که اگر او دست از جنگ می کشید بسیاری از سپاه حضرت دست از جنگ می شستند. یکی از شعرای شام در همان میدان جنگ، پس از دعوت رؤسای سپاه حضرت به صلح و آشتی، نام سه نفر را برد که یکی از آنها اشعث بود و گفت اگر اینها سکوت اختیار کنند، آتش جنگ فرومی نشیند.277 ولی به گفته منقری اشعث نه تنها سکوت نکرد، بلکه با تمام توان کوشید جنگ را به پایان برساند.278
وی پس از مشاهده تردید مردم در پذیرش صلح و اصرار مالک بر استمرار جنگ، به طور جدّی خواستار آتش بس شد. اشعث برای اینکه افکار عمومی را به خود جلب نموده، علی و سایر حامیان استمرار جنگ را مجاب کند، با قیافه ای حق به جانب و عصبانی از جا برخاست؛ ابتدا منافقانه چنین اظهار وفاداری کرد: «ای امیرمؤمنان! ما امروز برای تو همانند دیروز هستیم و آخر کار ما مثل اولش است«؛ سپس وفاداری خود نسبت به عراقی ها و دشمنی اش با شامیان را ابراز داشته، خطاب به حضرت گفت: «فأجب القوم لی کتاب الله فنّک أحقّ به منهم279؛ به تقاضای شامیان در مورد پذیرش حکم قرآن پاسخ مثبت بده؛ شما برای پذیرش حکم قرآن از آنها سزاوارتری».
خطاب عتاب آلود اشعث نسبت به حضرت نشان می داد او در بیعت خود با حضرت علی(ع) صادق نبوده و تعبدی نسبت به آن بزرگوار نداشته است. سپس مانند برخی از چهره های ملوّن سیاسی امروز که انسانهایی صلح طلبند و یا اساساً همواره خواهان صلح هستند نه جنگ، ولو به قیمت از دست رفتن ارزش ها و پذیرش ذلّت سلطه استکبار و سیطره کفار و منافقان، شعار زنده باد زندگی و مرگ بر جنگ را سرداد و گفت: «و قد أحبّ النّاس البقاء و کرهوا القتال280؛ مردم بقا را دوست می دارند و از جنگ ناراضی هستند». این شعار در آن شرایط که سپاه حضرت مدت مدیدی درگیر جنگ بوده، خستگی نبرد بر شانه هایشان سنگینی می کرد، بسیار وسوسه انگیز بود. او با این سخن، حضرت را فرماندهی بی درد و بی خبر نسبت به نیروهای زیردست خود نشان داد و از سوی دیگر خود را فردی عاقبت اندیش و حامی صلح و دوستی جلوه داد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
257. ر.ک: مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص 256.
258. »رقت الاجناد و ذهبت الرجال؛ سربازان به ضعف گراییدند و مردان رفته اند.» منقری، همان، ص 471.
259. می گفت: «فانه ن رضی رضیت العامه؛ اگر او راضی شود، عامه مردم راضی می شوند.» منقری، همان، ص 408.
260. ر.ک: منقری، همان، ص 408 و 409 و ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه.
261. «اما قولک ن معاویه لای لقی لا علیاً فن لقینی و الله لما عظم عنی و لا صغرت عنه، فن احب أن اجمع بینه و بین علی فعلت، و أما قولک نی رأس أهل العراق و سید اهل الیمن فن الرأس المتبع و السید هو علی بن ابی طالب(علیه السلام)، أما ما سلف عثمان لی فوالله مازادانی صهره شرفاً، و لا عمله عزاً، و آما عیبک أصحابی فن هذا لایقربک منی و لایباعدنی عنهم. و أما محاماتی عن أهل العراق فمن نزل بیتاً حماه و أما البقیه فلستقم بأحوج لیها منا، و سنری رأینا فیها ن شاءالله.»(منقری، همان، ص 409 و ابن قتیبه دینوری، همان، ج 1، ص 137). 262. »لهو أشد هولاً فی صدور الرجال من الصواعق و من جبال تهامه یدک. بعضها بعضاً.» (منقری، همان، ص 475.)
263. ر.ک: احمد دینوری، الاخبار الطوال، همان، ص 188.
264. ر.ک: منقری، همان، ص 475.
265. «قدر أیتم یا معشر المسلمین ما قد کان فی یومکم هذا الماضی، و ما قد فنی فیه من العرب، فوالله لقد بلغت من السّن ماشاءالله أن أبلغ فما رأیت مثل هذا الیوم قط، ألا فلیبلغ الشاهد الغائب، انا ن نحن تواقفنا غداً نه لفناء العرب وضیعه الحرمات. أما والله ما أقول هذه المقاله جزعاً من الحتف و لکنی رجل مس اخاف علی ]النساء و[ الدواری غداً ذا فنینا».
266. منقری، همان، ص 481.
267. منقری، همان، ص 481 و دینوری، الاخبار الطوال، همان، ص 189.
268. ر.ک: مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص 256.
269. ر.ک: دینوری، الاخبار الطوال، ص 188.
270. ر.ک: منقری، همان، ص 481 و دینوری، الاخبار الطوال، ص 189.
271. ر.ک: منقری، همان، ص 481.
272 . طبق نقل مسعودی لیله الهریر شب جمعه بوده و صبح جمعه نیز جنگ ادامه داشت.
273. ر.ک: منقری، همان، ص 481.
274. ر.ک: همان، ص 490.
275. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 400 و بنگرید به: منقری، همان، ص 481.
276. همان.
277. ر.ک: نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص 484.
278. ر.ک: همان.
279. ر.ک: همان، ص 483 و بنگرید به: احمد دینوری، الاخبار الطوال، همان، ص 190، با اختصار ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، همان، ج 1، ص 144 و 145 و ر.ک: محمدبن عبدالله اسکافی، المعیار و الموازنه، ص 173 و 174، با کمی تغییر.
280. ر.ک: همان، ص 483 و ر.ک: احمد دینوری، الاخبار الطوال، همان، ص 190، با اختصار ابن قتیبه، الامامه والسیاسه، همان، ج 1، ص 144 و 145 و ر.ک: محمدبن عبدالله اسکافی، المعیار و الموازنه، ص 173 و 174، با کمی تغییر.
E-mail:shayanfar@kayhannews.ir