صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۳ تير ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۳  ، 
کد خبر : ۱۴۷۸۴۰

دنیا طلبی عامل اصلی نفاق و انحراف


بصیرت: با سران جریان نفاق نیز سیاست مدارای کنترل شده را تعقیب می کرد؛ زیرا مقابله با آنها موجب تفرقه و اختلاف در میان سپاهش می شد. مولا می توانست از روزی که اشعث به او پیوست، با او مخالفت کرده و بیعتش را نپذیرد؛ ولی چنین نکرد؛ زیرا در صورت بروز چنین برخوردی ، دیگر جمع کثیری از قبیله پرجمعیت«ک نده» برایش باقی نمی ماند تا در جنگ صفین در مقابل معاویه ایستادگی کنند. حتی در میدان جنگ صفین نیز با اشعث برخورد رو در رو و درگیری علنی نکرد؛ چون از یک سو هنوز اشعث در میان یمنی ها نفوذ داشت و از سوی دیگر، یمنی ها رأی اشعث و استدلال هایش را مطابق طبع عافیت طلبانه و عقل حسابگرانه خود می دیدند و حاضر نبودند اشعث را رها کرده، به فرمان مولا گوش بسپارند.
طبق نقل منقری وقتی اشعث گفت مردم می خواهند زنده بمانند و از جنگ گریزانند، فرمودند: «نّ هذا أمر ینظر فیه299؛ این چیزی است که باید در موردش فکر شود»؛ و یا سرانجام اصرار او را بر انتخاب ابوموسی پذیرفتند و با محو لقب امیرالمؤمنین در سند تحکیم که از سوی معاویه درخواست و توسط اشعث تأیید شده بود، مخالفت ننمودند.
همه مماشات های حضرت با اشعث برای حفظ وحدت جامعه اسلامی و پیشگیری از فروپاشی درونی حکومت اسلامی بود؛ از این رو پس از شکست مذاکرات تحکیم، وقتی وحدت جامعه فرو پاشید و بطلان دیدگاه اشعث در پذیرش سند تحکیم و انتخاب ابوموسی فاش شد و آنها که اهل فهم بودند، به درستی موضع امیرالمومنین(ع) پی بردند، مماشات سیاسی مولا نسبت به اشعث کاهش یافت. در این دوران گاه حضرت رسماً و در ملأ عام سوابق کفر و خیانت او را به رخش می کشید و علناً او را منافق و کافر زاده خطاب می کرد؛ چنانکه یک بار بر فراز منبر وقتی مشغول خطابه در مورد حکم ها بود و تلویحاً مردم را به خاطر دست کشیدن از جنگ و پذیرش پیشنهاد تحکیم معاویه مورد سرزنش قرار می داد، ناگاه اشعث در میان جمعیت به حضرت اعتراض کرد؛ حضرت نگاهی به او افکنده300 و فرمودند:
تو چه می دانی چه چیزی به سود من است یا به زیان من؟ نفرین خدا و نفرین کنندگان بر تو باد! ای حائک پسر حائک (حائک به معنای بافنده است و در آن زمان نوعی تحقیر به حساب می آمده) و ای منافق فرزند کافر! به خدا سوگند تو یک بار در کفر و بار دیگر در اسلام اسیر گشتی! مال و حسبت نتوانست تو را از یکی از این دو اسارت آزاد سازد. همانا کسی که قبیله اش را به »شمشیرها« سپارد و مرگ را به جانب آنها سوق دهد،301 سزاوار است که بستگانش بر او خشم گیرند و بیگانگان به او اطمینان نداشته باشند.302
ب-9. سرباز جنگ نرم
پس از جنگ نهروان که در آن خطر خوارج تا حد زیادی رفع گردید، مولا به نیروهایش دستور داد تا طبق قرار سابق به سوی صفین حرکت کنند و برای دومین بار به جنگ معاویه بروند، این جنگ می توانست نقطه امیدی برای بازگشت مجدد حکومت از دست رفته أمیرمؤمنان(ع) باشد. هم معاویه و هم اشعث به این نکته پی برده بودند؛ از این رو
به طور هماهنگ کوشیدند تا حرکت مجدد سپاه کوفه را به صفین متوقف کنند. بلاذری می نویسد:
علی(ع) به مردم دستور داد تا از نهروان به سوی صفین حرکت کنند؛ فرمود: «ن الله قدأعزکم و أذهب ما کنتم تخافون فوق عنکم فامضوا من وجهکم هذا لی الشام؛ خدا شما را عزیز کرده و خطری را که از آن بیم داشتید از شما رفع کرد؛ از همین نقطه به سوی شام باز گردید».303
پیروزی بر خوارج تا حدی روحیه یاران حضرت را جبران کرد که در اثر بی نتیجه ماندن جنگ صفین به ضعف گراییده بود؛ لذا اگر با همین روحیه قوی به سوی جنگ با معاویه می رفتند، امید پیروزی شان به مراتب بیش از آن بود که بار دیگر به کوفه رفته و مشغول کار روزمره و زندگی راحت در کنار زن و بچه شان می شدند و اندک اندک گرمی و حرارت جهاد در آنها خاموش می شد.
اما در این شرایط حساس بار دیگر دست شیطان از آستین اشعث بیرون آمد و به دنبال سخن حضرت در میان سپاه کوفه، مانند لیله الهریر به سرعت با نطقی زیرکانه، برای سومین بار یک ضربه کاری دیگر به پیکر حکومت حضرت وارد ساخت و انگیزه حرکت سپاه کوفه را از بین برد و زمینه سیطره معاویه بر عراق را کاملاً مهیا ساخت. پس از سخنان حضرت، اشعث گفت: «ای امیرمؤمنان(ع)! تیرهایمان تمام شده، شمشیرهایمان کند گردیده، نیزه هایمان نیز؛ بنابراین اگر به شهرمان برویم تا قدری استراحت کرده، آمادگی در خود به وجود آوریم، سپس به سوی دشمنان مان حرکت کنیم ]بهتر به نظر می رسد[».304
صدای اشعث که دارای صوتی قوی بود، به گوش مردم رسید و در آنها کارگر افتاد؛ به گونه ای که طبق نقل بلاذری، مردم نظر او را بر نظر حضرت ترجیح دادند305 و آنگاه که مولا از مدائن گذشت و در نخیله (پادگان نظامی مجاور کوفه) منزل گزید، یارانش یکی پس از دیگری وارد کوفه شدند؛ به طوری که کمتر از سی صد تن با حضرت باقی ماندند. وقتی حضرت این وضع را مشاهده کرد، به ناچار خود نیز وارد کوفه شد306 و با زبان نصیحت و گاه سرزنش، کوشید تا آنها را برای رفتن به جنگ مجدد با معاویه آماده نماید؛ ولی هرگز این توفیق دست نداده و یکی از علل اساسی آن، تلاش شخص اشعث و فعالیت جریان نفاق برای متوقف کردن حرکت کوفیان به شمار می آمد.
طبق نقل بلاذری، پس از جنگ نهروان، از سوی معاویه نامه ای برای اشعث فرستاده شد و وعده ها و بخشش هایی نسبت به او صورت گرفت و همین چراغ سبزها موجب گردید که وی به معاویه تمایل پیدا کرده و از همراهی با علی(ع) خودداری کند.307
البته روشن است که اگر این نامه از سوی معاویه نیز نمی رسید، اشعث با حضرت همراهی نمی کرد؛ زیرا رویه او نشانگر آن است که وی مدتها پیش، به این نتیجه رسیده بود که در حکومت امیرمؤمنان(ع) به آمال دنیوی خود دست نخواهد یافت؛ لذا از هر فرصت مناسبی برای تضعیف حکومت امام بهره می جست.
به هر تقدیر چراغ سبزها و نامه های مکرر معاویه به عنوان پادشاه شام، آن هم با آن وعده های مالی و غیر مالی، در دل ربایی از فرد دنیاپرستی چون اشعث بی تأثیر نبود؛ چنانکه خود معاویه می گفت: «لقد حاربت علیّاً بعد صفّین بغیر جیش و لا عناء308؛ همانا پس از صفین بدون لشکر و رنج و خستگی با علی(ع) جنگیده ام».
این سند نشانه دیگری است بر اینکه دشمن عریان و نفاق پنهان در حکومت أمیرمؤمنان(ع)، ارتباط مخفیانه ای برقرار نمودند و در براندازی حکومت علی(ع) به هم پیوستند و مانند دو تیغه قیچی کمر به قطع ریشه حکومت علوی بستند.
ب-10. شرکت در ترور مولا
گفتیم معمولاً منافقان سعی می کنند با خدعه و نیرنگ به اهداف خود نایل آیند و در حد امکان با پنبه سر ببرند و از محوری به حکومت اسلامی و جامعه دینی ضربه بزنند که احدی متوجه نشود ضربه از چه جهتی بر او وارد شده است؛ ولی وقتی ماهیتشان فاش شده و یا خدعه هایشان برملا می شود، سخت برآشفته شده، برخوردهای تند و کینه توزانه از خود نشان می دهند. بر اساس برخی شواهد، اشعث نیز در مراحل آخر توطئه های خود برای فروپاشی حکومت امیرمؤمنان(ع)، وقتی دید نقشه هایش برای براندازی علی(ع) از حکومت به نتیجه مطلوب نرسید، طرح ترور و کشتن حضرت را دنبال نمود. دو شاهد زیر کاملاً نمایان گر دخالت اشعث در شهادت علی(ع) می باشد.
شاهد اول تهدید رسمی او خطاب به حضرت می باشد. در متن سند مورد نظر شواهدی وجود دارد که نشان می دهد این تهدید پس از جنگ نهروان و پس از یکی از خطبه های حضرت در تحریک کوفیان برای جنگ با معاویه صورت گرفته است؛ زیرا حضرت در بخشی از
خطبه اش می فرمایند: «ألا نّی لست أقاتل لا مارقاً یمرق من دینه309 ؛آگاه باشید من نجنگیده ام مگر با خروج کننده ای که از دین خود خارج گردید».
بی تردید مقصود از مارقین کسی جز خوارج نیستند؛ بنابراین خطبه حضرت پس از جنگ نهروان ایراد گردیده است و پیش تر گفتیم که پس از جنگ نهروان، سیاست اشعث بر این بود که لشکریان علی(ع) از کوفه خارج نشوند. در مقابل، مولا به شدت تلاش می کرد مردم را به سوی صفین گسیل نماید؛ لذا در همین ایام خطبه های متعددی جهت تحریک مردم ایراد فرمود؛ ولی هر بار با بی توجهی لشکریانش مواجه می شد.
ولی طبق برخی اسناد یک بار کلام حضرت نتیجه بخشید و حدود دوازده هزار نفر به یاری اش برخاستند. مولا در این خطبه یاری کنندگان خویش را مؤمن و جداشوندگان از خود را منافق معرفی نموده و فرمودند: «من می دانم گروه هایی با من بیعت کرده اند، ولی در دل هایشان قصد خیانت دارند». اشعث در میان جمعیت حضور داشت؛ ولی شاید همین اشاره حضرت موجب شد که در میان آن جمعیت، مخالفت اشعث حمل بر خیانت گردیده و بی نتیجه بماند، و شاید در آن لحظه جمله مناسبی به ذهن اشعث نرسیده بود تا در دل مردم تردیدی ایجاد کند. به هر حال تیغ تزویر اینجا کند شد و سخن حق حضرت به بار نشست. طبق نقل تاریخ، ناگاه اشعث جمعیت بصیرت یافته را کنار زده، خود را به حضرت رسانید و از فرط عصبانیت حضرت را تهدید به قتل کرد.
به دنبال این ماجرا حضرت سخت ناراحت شده و فرمودند: «أتخوّفنی بالموت؟ والله ما أبالی وقعت علی الموت أو وقع الموت علی310 ّ؛آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ قسم به خدا برایم فرقی ندارد که خود به سوی مرگ بروم یا مرگ به سراغم آید»؛ سپس او را به دستگیری تهدید نمود که اشعث صحنه را ترک گفت.311
سند دیگری نیز ابوالفرج اصفهانی از زبان جعفربن محمد نقل نموده که کاملاً مسأله تهدید به ترور حضرت از سوی اشعث را تأیید می کند.312
نکته قابل توجه این است که اشعث بار دیگر برای اجرای تهدید خویش، از خوارج، این گروه متحجر و نادان بهره برد. چنانکه پیش تر گفتیم جریان نفاق همواره از متحجران به عنوان سپری برای دستیابی به اهداف خود استفاده می کنند. طبق برخی اسناد، اشعث نیز برای ترور حضرت علی(ع)، خود پشت پرده قرار گرفت و ابن ملجم را برای قتل حضرت به میدان فرستاد. البته این بدین معنا نیست که ابن ملجم خود گناهی نداشته و مانند یک عبد در برابر ارباب از اشعث پیروی کرد؛ خیر؛ زمینه این شقاوت در ضمیر ابن ملجم وجود داشت. ولی اشعث از او به عنوان شخصی که آتش گیره مناسبی برای تأمین مقاصدش می باشد، بهره جست و سر راهش قرار گرفته، شب شهادت امام علی(ع) وی را در خانه خود جای داد و صبحدم او را برای ترور حضرت تحریک نمود.
عبدالغفاربن قاسم می گوید: «از طرق متعدد شنیده ام که می گفتند ابن ملجم ]شب قتل علی[ نزد اشعث بن قیس بوده و هنگام سحر، اشعث او را به فرا رسیدن صبح خبر می داد ]تا زودتر برای انجام مأموریتش از خواب بیدار شود[».313 طبق نقل ابوالفرج، حجربن عدی شنیده بود که اشعث صبحدم در مسجد، ابن ملجم را به تسریع در انجام مأموریت می خواند تا بتواند قبل از طلوع صبح فرار کرده، جان سالم به در ببرد.314 از این روی برخی نوشته اند وقتی حجربن عدی خبر شهادت علی(ع) را شنید به اشعث گفت: «مگر ندیده ام که ابن ملجم با تو بود و تو با او نجوا کرده، به او می گفتی صبح تو را رسوا می کند؟ قسم به خدا اگر به این مطلب یقین داشتم ]تو را می کشتم[»؛ ولی اشعث قضیه را انکار کرد و فریبکارانه فرزندش را جهت باخبر شدن از وضع امیرمؤمنان(ع) به احوال پرسی ایشان فرستاد و گفت قسم به خدای کعبه چشمم خونبار است.315
اما اشعث با قتل امیرمؤمنان(ع) هرگز به آمال و آرزوی خود نرسید و حدود چهل شب پس از شهادت مولا، در آخر سال چهلم هجری مرد316 و پس از سالیان متمادی کوشش و تلاش و شرکت در جنگ های طاقت فرسا، با کوله باری از وبال ناشی از ظلم و ستم و کارنامه ای پر از نیرنگ و خیانت به سوی جهنم روانه شد.
ج. جریربن عبدالله بجلی
جریربن عبدالله بجلی از سران قبیله بجیله و از چهره های سرشناس و معروف آنان به حساب می آمد؛317 به طوری که وقتی از یک أعرابی پرسیدند: «آیا جریربن عبدالله را می شناسی؟» گفت:«چگونه کسی را که اگر نباشد قومش شناخته نمی شوند، نشناسم؟»318
وی از اصحاب رسول خدا| به شمار می آمد319 و طبق برخی نقل ها در سال دهم هجری بر پیامبر| وارد شده،320 اسلام آورد321 و از سوی آن حضرت مأموریت هایی به او محوّل گردید. از جمله اینکه برای منهدم کردن بت ذی الخقصه و ویران کردن بتخانه آن فرستاده شد؛322 به علاوه در سال یازدهم هجری به عنوان سفیر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نزد ذی الکلاع حمیری رفت.323 پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، در زمان خلیفه اول در سرکوب مرتدان شرکت کرد.324 سپس در سال دوازدهم هجری به شام نزد خالدبن ولید رفت325 و از سوی خالد به فرمانداری بانقیا و بسما برگزیده شد.326 به علاوه از سوی ابوبکر به فرماندهی نیروهای نجران منسوب گردید.327
وی علاوه بر مسئولیت ها و مأموریت های فوق در فتوحات دوران عمر و فتح ایران نیز سهیم بود و از سوی خلیفه به فرماندهی بخشی از سپاه منصوب و به سوی عراق فرستاده شد328 و در جنگ قادسیه فرماندهی قبیله بجیله را به عهده داشت.329 در جنگ جلولاء نیز چهار هزار سواره نظام را فرماندهی می کرد.330 در زمان عثمان نیز همچنان از چهره ها و کارگزاران نظام اسلامی به حساب می آمد و والی همدان بود.331
هنگامی که امیرمؤمنان(ع) به حکومت رسید او را از فرمانداری همدان عزل کرد؛ پس از آن با مولا بیعت کرد و پس از جنگ جمل، از سوی آن حضرت مأمور أخذ بیعت از معاویه و شامیان شد و در جمع شامیان از امیرمؤمنان(ع) دفاع کرد؛ ولی پس از مدتی از حضرت جدا شد و با معاویه ارتباط برقرار کرد. پس از شهادت مولا نیز در دستگیری و تحویل حجربن عدی به ابن زیاد و معاویه شرکت جست و بدین ترتیب دستش به خون حجر آلوده گردید.332سرانجام در سال پنجاه و یک و به قولی پنجاه و چهار هجری333 از دنیا رفت.
جریر مردم را حقیر می شمرد و همه را کوچک تر از خود می پنداشت و شاید به خاطر همین خودبرتربینی، به دنبال ریاست و تفوّق بر دیگران بود؛ از مولا در مورد او نقل شده است که فرمودند:
أما هذا الأکثف عند الجاهلیه ، فهو یری کلّ أحد دونه، و یستصغر کلّ أحد و یحتقره، قد ملئ ناراً، و هو مع ذلک یطلب رئاسه و یروم ماره ً؛334 اما این قوام یافته در عصر جاهلیت؛ ]جریربن عبدالله بجلی[ او هر کسی را پایین تر از خود می بیند و هر شخصی را کوچک می شمارد و تحقیرش می کند؛ وجودش پر از آتش فتنه شده است؛ با این حال ریاست طلب است و به دنبال حکمرانی است.
وقتی ریاست هدف برتر انسان در زندگی قرار گیرد و سایر ارزش ها در حاشیه قرار گیرند، انسان به طور طبیعی از همه چیز به عنوان ابزاری برای رسیدن به ریاست استفاده می کند و برای دستیابی به قدرت، هر روز به رنگی در می آید؛ هم با ابوبکر و هم با عمر و عثمان و علی(ع) بیعت می کند و تنها زمانی از یک خلیفه فاصله می گیرد که زمینه فعالیت و رسیدن به ریاست برایش از بین برود. چنانکه جریر وقتی زمینه دست یابی به قدرت را در حکومت علی(ع) فراهم ندید، از حضرت جدا شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
299. ر.ک: منقری، همان، ص 482.
300. ر.ک: ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 296.
301. مقصود حضرت از این جمله به ماجرای خیانت اشعث به قبیله اش باز می گردد. اشعث پس از رحلت پیامبر| مرتد شده بود؛ ولی وقتی نیروهای ابوبکر او و قبیله اش را در محاصره قرار دادند، از آنها درخواست کرد تا وی و فرزندان و اموالش ایمن بمانند و در مقابل او در قلعه را به سوی سپاه خلیفه بگشاید؛ آنها پذیرفتند و او در قلعه را باز کرد و بدین وسیله افراد قبیله اش را برای نجات خود و فرزندانش به کشتن داد. (بنگرید به: ابن خیاط، تاریخ خلیفه بن خیاط، ص 60 و 61 ).
302. «ما یدریک ما علیّ ممّا لی، علیک لعنه الله و لعنه اللاعنین! حائک ابن حائک! منافق ابن کافر! والله لقد أسرک الکفر مره و السلام أخری! فما فداک من واحده منهما مالک و لا حسبک! و نّ امرأ دلّ علی قومه السّیف و ساق لیهم الحتف، لحریّ أن یمقته و الأقرب، ولا یأمنه الأبعد!» (نهج البلاغه، خ 19).
303. ر.ک: احمد بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 379.
304. ر.ک: همان، ص 379.
305. ر.ک: همان.
306. همان، ص 380.
307. همان، ص 383.
308. همان.
309. جواهرالمطالب، باب الخطب، ص 56 نقل از محمودی، همان، ج 2، ص 659.
310. جواهر المطالب، باب الخطب، ص 56 نقل از همان، ج 2، ص 659 و 660.
311. محمودی، همان، پاورقی ص 660.
312. البته مقاتل الطالبیین ضمن تأیید تهدید اشعث نسبت به ترور حضرت، از زبان (جعفربن محمد) بدون اشاره به خطبه حضرت علت آن را برخورد تند علی(ع) با اشعث ذکر نموده و شأن نزول دیگری را بیان داشته است. بنگرید به: ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 48.
313. أبی بکر ابن أبی الدنیا، کتاب مقتل الأمام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، ص 36، ح 13.
314. ابوالفرج اصفهانی، همان، ص 47.
315. ابن أبی الدنیا، همان، ص 37، ح 14.
316. تاریخ بغداد، نقل از تستری، همان، ج 2، ص 160.
317. ابن اثیر، اسدالغابه، ج 1، ص 233، رقم 730.
318. ابوالفرج اصفهانی، الأغانی، ج 16، ص 89 نقل از تستری، قاموس الرجال، ج 2، ص 587.
319. محمدبن حسن طوسی، رجال الطوسی، ص 33، رقم 148.
320. طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 209.
321.ر.ک: محمد ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 1، ص 347. البته برخی سال اسلام آوردن او را سال وفات پیامبر ذکر کرده اند. (ر.ک: طوسی، رجال الطوسی، ص 33، رقم 148.) و برخی آن را چهل روز قبل از وفات پیامبر نقل کرده اند. (ر.ک: ابن اثیر، اسدالغابه، ص 333، ج 1، رقم 730.)
322. ابن اثیر، اسدالغابه، ج 1، ص 334، رقم 730 و ر.ک: ابن حجر، الاصابه، ج 1، ص 232، رقم 1136 و ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 6، ص 22.
323. طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 226 و یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 78.
324. طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 295.
325. همان، ج 2. ص 318 و 319.
326. همان. ص 321.
327. همان. ص 352.
328. ر.ک: دینوری، الاخبار الطوال، ص 114 و 119.
329. همان، ص 122.
330. همان. ص 129.
331. ر.ک: یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 176.
332. دینوری، الاخبار الطوال، ص 223 و 224.
333. ابن اثیر، اسد الغابه، ج 1، ص 334، رقم 730 و ابن حجر، الاصابه، ج 1، ص 232، رقم 1136.
334. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 287.
E-mail:shayanfar@kayhannews.ir
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات