صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۲ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۶  ، 
کد خبر : ۱۴۷۸۴۵
نگاهی به کتاب «انحصار نوین رسانه ای»

غول ها دم می جنبانند


بصیرت: سال 1920 در ایالت ماساچوست آمریکا جنایتی رخ می دهد. رئیس اداره پرداخت ها و معاونش در «برین تری جنوبی» در روز روشن به رگبار بسته شده و کشته می شوند. پلیس دو ایتالیایی مهاجر و دوره گرد را دستگیر می کند. محاکمه آنها هفت سال به طول می انجامد و روزنامه ها در فضاسازی علیه متهمین نقشی اساسی دارند. شواهد محکمی برای محکوم کردن آنها نیست اما فشار مطبوعات بالاخره به اعدام آنها بوسیله صندلی الکتریکی منجر می شود.
تصاویر اعدام این دو نفر بر ذهن «بن اچ. باگدیکیان» برای همیشه نقش می بندد. سال ها بعد باگدیکیان با دیدن کتابی به یاد خاطرات هفت سالگی خود افتاده و به شکل غریبی علاقه مند به کشف داستان آن «جنایت و مکافات» می افتد و سال ها وقت صرف آن می کند.
او که حالا خود خبرنگار است، پس از تحقیقات طولانی متوجه می شود آن دو ایتالیایی نقشی در آن جنایت نداشته و بی گناه اعدام شده بودند. اما مهم ترین چیزی که در این میان جلب توجه می کند، نقش مطبوعات در این ماجراست. همین موضوع انگیزه ای می شود برای تحقیقات دامنه دار و عمیق وی درباره نقش رسانه ها در دنیای امروزی و نگارش کتاب «انحصار نوین رسانه ای».
اگر در اوایل قرن بیستم، جنجال های بی پایه روزنامه ها در ایالت ماساچوست منجر به مرگ دو ایتالیایی بی گناه شد، این روند در قرن بعد فضاحتی به مراتب وحشتناک تر بوجود آورد.
نویسنده در این کتاب شش فصلی به قلمی روان و جذاب به نقش برجسته رسانه ها در شکل دادن به رویدادهای دنیای امروز می پردازد. اینکه چگونه و به مرور زمان ده ها رسانه بزرگ دنیای غرب تبدیل به چند رسانه شدند و صاحبان آنها را می توان در یک کیوسک تلفن جای داد! باگدیکیان در فصل دوم کتاب خود به معرفی پنج غول رسانه ای آمریکا که افسار ذهن مخاطبین را در دست دارند می پردازد.
وی در بخش معرفی «نیوز کورپ مورداک»- سومین غول رسانه ای آمریکا متعلق به روبرت مورداک، میلیاردر صهیونیستی- به نکات جالبی اشاره می کند. آنها در همه چیز دست دارند؛ از چاپ میلیونی انجیل گرفته تا انتشار مجله های مستهجن!
«آقای مورداک مردی چند چهره است. او هنوز روزنامه نیوزآودورلد را منتشر می کند که به مسائل جنسی می پردازد و هنوز پرتیراژترین رسانه چاپی در بریتانیاست. راد و آلما هولمگرن در کتابشان، «ثروت های حیرت انگیز»1 القابی را که مورداک را با آن توصیف کرده اند برشمرده است «شارلاتان، غول هشت پا، قمارباز، دشمن سازش و دزد دریایی.» با این وصف، مورداک صاحب انتشارات واندروان هم هست که بالاترین تیراژ چاپ انجیل را در ایالات متحده دارد. جای شگفتی است اگر مورداک مورد بخشایش قرار نگیرد، چون تیراژ نیوزآودورلد که مملو از تصاویر زنان برهنه است فقط چهار میلیون است، در حالی که انتشارات واندروان او سالانه هفت میلیون نسخه انجیل چاپ می کند!»
سگ را بجنبان!
در سال 1998 فیلمی جالب در هالیوود به نمایش درآمد. در این فیلم یکی از رؤسای جمهور آمریکا به نمایش درمی آید که برای انتخاب در دور دوم ریاست جمهوری خود با مشکل مواجه است. یک متخصص تبلیغات (با بازی رابرت دونیرو) را استخدام می کند تا بر ضعف های او سرپوش بگذارد. پیشنهاد مشاور وقیحانه است: جنگی را راه بینداز تا همه، مشکلات را فراموش کنند و ذهن ها منحرف شود. نام این فیلم «سگ را بجنبان» بود. جرج بوش در سال 2003 سگ را جنباند و جنگ عراق را آغاز کرد. مطبوعات آمریکا با تمام ادعایشان در برابر خیال پردازی های کاخ سفید درباره تسلیحات کشتار جمعی صدام، تنها به جنباندن دم اکتفا کرده و در آزمایش تاریخی خود رفوزه شدند.
دمی که به نشانه اطاعت جنبید
«رسانه های خبری ایالات متحده همیشه به خود بالیده اند که همچون مطبوعات حکومت های دیکتاتوری عروسک خیمه شب بازی نیستند و مزیت ویژه اخبار آمریکایی در این است که دروغ مسئولان نظام را رو می کنند و اغراق گویی یا انحراف از حقیقتشان را آشکار می سازند، اما واقعیت این است که در انجام وظیفه شان در قبال جنگ عراق در سال 2002 شکست خوردند.
چند ماه پس از آغاز جنگ، حملات سنگین هوایی و زمینی عراق را به تلی از خاک مبدل کرد و سربازان آمریکایی کنترل کشوری از هم پاشیده را در دست گرفتند، اما هیچ کس اثری از سلاح های کشتار جمعی نیافت که رئیس جمهور آمریکا تهدیدی قریب الوقوع توصیفش کرده بود. چند هزار نفر از مردم عراق که احتمالاً بخش عمده شان غیرنظامی بودند، در این جنگ کشته شدند. اگرچه خسارات جانی آمریکایی ها به نسبت کم تر از عراقی ها بود، اما هر روز که از اشغال عراق می گذرد، بر تعداد کشتگان آمریکا افزوده و نابودی تجهیزات نظامی آمریکا ابعاد بیش تری پیدا می کند. زمانی که خبرنگارها دست از انتقاد از حکومت می کشند، اخبار واقعی تحریف می شود و هزینه آن بسیار سنگین خواهد بود. نمونه اش هم ماجرای سرجوخه جسیکالینچ است. سربازان جورج بوش به عراق حمله کردند و با مقاومت بی نهایت کم و سازمان نیافته مواجه شدند. در یکی از موقعیت های جنگی جسیکا لینچ، سرباز زن آمریکایی و همراهانش به کمین نیروهای عراقی گرفتار شدند. لینچ در اثر تصادف وسیله نقلیه اش با کامیون زخمی شد و پزشکان عراقی او را پیدا کردند و به بیمارستان خود بردند.
آن شب در قرارگاه نظامیان ایالات متحده خبرنگارهای آمریکایی را از خواب بیدار کردند تا از این «ماجرای داغ» گزارش تهیه کنند. آن بی چاره ها هم فکر کردند که آن موقع شب جز دستگیری صدام چه خبری می تواند تا این حد مهم باشد که آنان را از تخت خوابشان بیرون بکشد.
خبرنگارهای خواب آلود جمع شدند تا ماجرای جسیکا لینچ را بشنوند. به خبرنگارها گفتند که لینچ تا آخرین گلوله با عراقی ها جنگیده و چون مهماتش تمام شده به چنگ آن ها افتاده و به خاطر زخم ناشی از گلوله و سرنیزه به بیمارستان عراقی ها برده شده و آن جا پزشکان هم به جای معاینه و معالجه، ضرب و شتم و شکنجه اش کرده اند و با همان حال زخمی و دست و پای شکسته و بدن سوخته روی تخت بیمارستان بازجویی اش کرده اند. پس از گذشت پاسی از شب، واحد عملیات ویژه ارتش آمریکا به مدد سلاح های مخصوص دید در شب به بیمارستان یورش برد و از تمام صحنه ها فیلمبرداری کرد و سرجوخه لینچ را از دست پزشکان عراقی نجات داد. او را با هلی کوپتر به نقطه امنی بردند تا پزشکان آمریکایی معالجه اش کنند. بعد ارتش آمریکا اعلام کرد که او نمی تواند مصاحبه کند، چون حافظه اش را کاملاً از دست داده است. داستان نجات لینچ به همراه فیلم ویدیویی آن در تلویزیون ایالات متحده پخش شد و خشم و وحشت مردم آمریکا را نسبت به رفتار وحشیانه عراقی ها با یک سرباز زن زخمی آمریکایی برانگیخت.
این ماجرا از ریشه دروغ بود. واحد «نجات» ارتش آمریکا واقعاً برای بیرون آوردن لینچ از بیمارستان عراقی ها به یک یورش دست زد و او و همراهانش واقعاً به دام کمین عراقی ها افتاده بودند. اما سرجوخه لینچ زخمی از گلوله یا سرنیزه بر تن نداشت، فقط چند استخوانش در اثر تصادف شکسته بود و نیازی به درمان چند زخم سطحی داشت که پزشکان عراقی با نهایت مهربانی و ادب انجام داده و درمانش را در اولویت قرار داده بودند. آن ها حتی تلاش کرده بودند راهی برای بازگرداندن او به ارتش آمریکا پیدا کنند که با یورش واحد نجات ارتش آمریکا مواجه شدند. بعد هم پدر جسیکا لینچ با خشم به ادعای از دست رفتن حافظه دخترش اعتراض کرد و گفت دخترش همه چیز را به درستی و بسیار شفاف به خاطر می آورد.
البته ارتش آمریکا هم هنگام تحویل گرفتن سرجوخه لینچ از پزشکان عراقی ماجرای واقعی را می دانست، اما اجازه داد داستان کذب چرخه خبری را به طور کامل طی کند و اثر سادیستی و هولناک خود را برجای بگذارد. ارتش آمریکا زمانی به تصحیح این خبر کذب اقدام کرد که دیگر دروغ بودنش در سرتاسر جهان منتشر شده بود.»
خواندن کتاب 170صفحه ای «انحصار نوین رسانه ای» با ترجمه علی رضا عبادتی برای آنهایی که می خواهند تصوری دقیق تر از دنیای امروز و روابط پیچیده قدرت و ثروت در آن داشته باشند، ضروری است.
نویسنده در پایان کتاب با اشاره به افزایش فشار افکار عمومی نسبت به روند فعالیت رسانه ها، عاقبت خوشی را برای آن پیش بینی می کند و البته تأکید می کند تا رسیدن به فضای مطلوب راهی طولانی و سخت در پیش است.
محسن شاهوردی
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات