بصیرت: شریعتی در زمانی پا به میدان گذاشت که همه درها بسته و بیتفاوتی و بیتوجهی و در بسیاری از موارد بیبند و باری و یأس، مستولی بود. معدود روشنفکران مبارزی که از خارج باز میگشتند یا به زندان میافتادند؛ یا در خارج از زندان با احساس بیگانگی و پوچی یا با سپردن تعهد، به آسانی با زمانه همساز میشدند. به زندگی و تقویت بنیه اقتصادی و سرگرمیهای ادبی و هنری میپرداختند و به یک آتشبس و همزیستی مسالمتآمیز کنار دستگاه حاکم، تن در داده و آمال خود را به نسیان میسپردند. فریاد او فقط در سکوت مصلحتآمیز در اوج قدرت طاغوت و غرق شدن در زندگی و روزمرگی، قابل درک است. مهمترین دغدغه دکتر شریعتی، ابهامزدایی از معرفت دینی و کتاب و سنت در بستر تاریخ فکر بشر بود. همانگونه که مصلحان و نواندیشان مسلمان دیگری در جوامع اسلامی از جمله: سیدجمالالدین اسدآبادی، شیخ محمد عبده، اقبال لاهوری، علامه طباطبایی، امام خمینی، مطهری و... قبل از شریعتی و به همراه او جهت احیاء و تجدید معرفت دینی کمر همت بسته بودند و در این مسیر، تلاش فراوان کردند. شریعتی از جریانهای فکری شایع در جامعه ایران و جوامع انقلابی بهویژه مارکسیسم، سوسیالیسم، و اگزیستانسیالیسم شدیدا متأثر بود، بهگونهای که حتی ایدئولوژی را نیز به نحو سوسیالیستی تفسیر میکرد.
همه مخالفان شریعتی
داوریهای متفاوتی درباره شریعتی شده است. گروهی مثل گروهک فرقان و آرمان مستضعفان، او را بهترین ایدئولوگ و رهبر فکری معرفی کردند و در مقابل، عدهای به کفر و فسق او رأی دادند یا فقط به انحرافها و ضعفهای فکری او توجه داشتند. گروهی مثل سازمان مجاهدین خلق اوایل انقلاب، از او حمایت کردند، ولی با گذشت زمان او را انسانی موقعنشناس، ماتریالیست و جادهصافکن رژیم شاه معرفی کردند. برخی نیز او را 100درصد معتقد به مبانی دین و پیرو ولایت فقیه و اسلام فقاهتی دانستند و آخرین گروه، او را بیدار کننده نسل جوان و تحرکبخش آنها در نهضت اسلامی، ولی در عین حال دارای خطاهای فکری و دینی برشمردند.در مجموع، مخالفان شریعتی را میتوان به دو دسته عمده تقسیم کرد: پارهای از مخالفان، بدون تحلیل منظومه فکری او و تنها معللانه و روانشناسانه به مخالفت با وی پرداختهاند. عده دیگری نیز بیش از مخالفت، دغدغه تحلیل و ارزیابی و نقد نظری او را داشتهاند؛ حال یا مانند استاد مطهری، دیدگاههای اسلامشناسی شریعتی را به چالش کشیدند یا همانند سیدجواد طباطبایی، عبدالکریم سروش، بیژن عبدالکریمی و داریوش شایگان، دیدگاههای او را پیرامون غرب و شرق، سنت و تجدد و ایدئولوژی نقد کردند. اما در حقیقت مشکل شریعتی آن بود که هیچ گاه نتوانست گفتمان و پارادایم فکری خود را نظاممند و مدون کند، ولی این بدان معنا نیست که او تنها به مجموعهای از سخنرانیهای پراکنده و بیارتباط بسنده کرد؛ هرگز چنین نبود. گفتمان شریعتی، ساختاری و محتوایی نظاممند دارد که باید آن را از آثارش استخراج کرد. دغدغه او، انحطاط مسلمین و جوامع اسلامی، یعنی همان دغدغه مصلحان اجتماعی گذشته همچون سیدجمالالدین اسدآبادی و اقبال لاهوری است. سند چشمانداز شریعتی، تحول دانش و بینش اجتماعی مردم جهت رشد و توسعه آنها و بازگشت به اسلام پیشرفته صدر اسلام است. این دغدغه و سند چشمانداز، باعث شد تا او گفتمان خود را در یک عنصر و دال مرکزی یعنی اسلام اجتماعی و هشت مؤلفه و عنصر پیرامونی یعنی انسانشناسی، اسلامشناسی، غربشناسی، روشنفکری، پروتستانتیسم اسلامی، ایدئولوژیک کردن دین، امت و امامت(شیعهشناسی) و بازگشت به خویشتن سازماندهی کند.
جریانهای فکری تأثیرگذار
گفتمان شریعتی را نباید در خلاء و فضای خالی شناخت. شریعتی مثل هر متفکر دیگری فرزند زمانش بود و از جریانهای فکری گوناگونی تأثیر پذیرفت. اولین جریان و شخصیتی که بر شریعتی تأثیر گذاشتند، کانون نشر حقایق دینی و پدرش محمدتقی شریعتی بودند. استاد محمد تقی شریعتی با اینکه مبارزه علمی خود را بر ضد کسروی و انحرافهای او آغاز کرد، اما نوعی همدلی و همسویی خود را با بخشی از انتقادهای احمد کسروی و با برخی مواضع حزب توده در قبال مسائل اجتماعی پنهان نمیکرد و دکتر شریعتی را هم در این راستا متأثر ساخت.
جریان دیگری که بر شریعتی تأثیر گذاشت، نهضت احیای دینی یا جریان بازسازی اندیشهدینی بود. همان راهی که به منظور ایجاد تحولات اجتماعی و مبارزه با استعمار و استبداد دنبال میشد. این تفکر و جریان، شریعتی را در مسیر و روند احیای تفکر دینی قرار داد.
جریان اصلاحات دینی که با انتقاد شدید نسبت به عقاید و مناسک مذهب شیعه یا فقط به تغییر پارهای از باورهای شیعه رضایت دادند یا گرفتار ارتداد شدند، جریان دیگری بود که شریعتی از گزند برخی افراطکاریهای آنها در امان نماند.
از گرایشهای فکری و فلسفی غرب، شریعتی گفتمان خود را در برابر چهار جریان رایج در زمان خود یعنی اگزیستانسیالیسم، مارکسیسم، لیبرالیسم و مذهب مطرح کرد. البته او به مذهب گرایش بیشتری داشت، ولی از کانال اگزیستانسیالیسم و سوسیالیسم به تفسیر مذهب میپرداخت و نسبت به لیبرالیسم گرایش سلبی نشان میداد تا ایجابی، وی برخلاف برخی تحلیلگران تاریخ معاصر، شخصیتی غربزده نبود. نهضت خداپرستان سوسیالیسم را کسانی تشکیل میدادند که به دلیل ادعای علمی و انقلابیگری مارکسیستها شیفته و جذب مکتب مارکسیسم شدند و به همین دلیل بر دکتر شریعتی علاقهمند به مسائل اجتماعی تأثیر گذاشتند.
هنرمندی سخنور یا معلمی دقیق
برخی گمان میکنند که مباحث علمی و اجتماعی و دینشناسانه شریعتی فاقد روش تحقیق بوده است. او بیش از آنکه یک اندیشمند و متفکر دینی باشد، به هنرمندی میماند که با قدرت و قوت بیان و ادبیات و فن خطابه توانست مخاطبان خود را متأثر سازد. در مقابل، پارهای از نویسندگان بر این باورند که با بررسی افکار و آثار دکتر شریعتی و توجه بیطرفانه و بیغرضانه به آثار بزرگی که از خود به جای گذاشته است، متوجه خواهیم شد که او نه فقط از یک تکیهگاه علمی قوی برخوردار بوده، بلکه همواره از روشهای دقیق علمی استمداد میکرده است. او همیشه میگفت: من معلم هستم و سعیام بر این است که بهصورت یک معلم، مسائل را مطرح و بیان کنم. شریعتی بیش از آنکه دینشناسی کند و به درس دین بپردازد، به قول خودش در روش شناخت اسلام به درد دین میپرداخت، اما دیندردی او در مرحله عواطف و احساسات نمیماند، بلکه صورتبندی شده و بهعنوان یک فلسفه اجتماعی مطرح میشد. نگاه او به دین، بیشتر با رویکرد جامعه شناختی انجام میپذیرد و دین را بهمثابه یک نهاد اجتماعی فعال و پویا مطالعه میکند. بنابراین رهیافت کارکردگرایانه به دین در آثار شریعتی نمایانتر و با اهداف و دغدغه او نزدیکتر است. او با این روش و رهیافت، کارکردهای مثبت دین اسلام را تبیین و تشریح میکند. وی در روش شناخت اسلام و در مقام توصیه به دانشجویانش به اصل مهمی اشاره میکند و آن این است که برای شناخت مذهب باید از همان راهی رفت که علمای ضد مذهبی رفتهاند و با همان زبانی که به نام علم جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه، تاریخ و مردمشناسی، دین را انکار میکنند یا ریشه مابعدالطبیعه آن را نفی میکنند. او از علم برای علم و هنر برای هنر و ادبیات برای ادبیات که در خدمت آدمیان قرار نمیگیرد و مسئولیتی برای عالمان درست نمیکند، انتقاد میکند و بیطرفی علم و عالم را یک فاجعه بزرگ معرفی میکند و آن را شعار و حربه قدرتمندان جهان میداند تا علم با محروم کردن مردم، ابزار زر و زور شود.
آسیبشناسی
شریعتی در آغاز بازشناسی هویت ایرانی - اسلامی، متد علم را از خود علم ارزشمندتر میداند. او میگوید: انسان به میزانی که میاندیشد انسان است، نه به میزانی که آفریدههای دیگران را نشخوار میکند. توجه به متد و روش علم، سنجیده و منطقی است، ولی اندیشههای دیگران که از صدق و سلم برخوردارند نیز به انسانیت انسان مدد میرساند. همانگونه که اندیشیدن غیرمنطقی میتواند به این حقیقت آسیب بزند. شریعتی، متد شناختی مذهب را در شناخت خدا، کتاب، پیامبر و دستپرورده خالص مذهب دانسته و سه نمونه ابوذر، بوعلی و حلاج را بهعنوان دستپروردههای اسلام معرفی میکند. ابوذر تربیت یافته اسلام خالص، حلاج تربیتیافته تصوف اسلامی و بوعلی تربیت شده فلسفه اسلامی است. وی با رویکرد جزءنگرانه به تحقیر فلسفه اسلامی و شخصیت بوعلی میپردازد. شریعتی در روش انتقال پیام بهگونهای واژگان را به کار میگیرد که برخی از غربیان با غرض و هدف خاصی به کار بردهاند، درحالی که با توجه به اعتقادات شریعتی، نباید اینگونه کاربرد را مطرح میکرد. برای نمونه وی میگوید: در همین هنگام نیز نهضت رئالیسم توسعه یافت یعنی بازگشت از ذهنیات، معنویات، احساسهای عرفانی و ایدهآلهای اخلاقی و گرایش به غیب و واقعیت زندگی مادی... در حالی که برخی نویسندگان غربی، به عمد رئالیسم را به معنای اصالت واقعیتهای دنیوی گرفته و مذهب و معنویت و اخلاق و عرفان حقیقی را جز ایدئالیسم معرفی میکنند؛ حال آنکه خدا و آخرت نیز واقعیتهای خارجیاند که با روشهای معرفتی اثبات میشوند.
شریعتی میان اسلام با تمدن و فرهنگ و علوم اسلامی تمایز میگذارد و معتقد است باید مکتب اسلام را از چنگ تمدن و فرهنگ و علوم اسلامی رهانید و اسلام را چنان فهمید که بلال و ابوذر میفهمند نه چنان که بوعلی یا ملاصدرا یا محیالدین عربی یا غزالی میفهمیدند. باید فرهنگ اسلامی را از فرهنگهای وارد اسلام، باز شناخت. اصل تمایز میان آموزههای اسلامی با دستاوردهای فرهنگی و تمدن اسلامی محل بحث نیست، ولی باید توجه کرد که گاهی آموزهای در حکمت و هنر و فرهنگ اسلامی هست که با دلالت مطلق از قرآن و روایت بیرون نمیآید، ولی زاییده عقلانیت برگرفته از قرآن و سنتاند؛ بیشک باید این دستاوردها را نیز اسلامی دانست و به صرف اینکه در یونان و روم ریشه داشته است، نباید طرد بشود. پس فکر اسلامی از علوم اسلامی جدا نیست. جالب این است که شریعتی از علم و فرهنگ غربی برای تبیین اسلام استفاده میکند، ولی به بوعلی و صدرا که میرسد، بر آنها خرده میگیرد و دستاوردهای علمی و فلسفی آنها را غیراسلامی میداند!
علم شریعتی با حلم توأم نبود
آسیب دیگر در روششناسی شریعتی، نداشتن حلم توأم با علم است. وی با اینکه حوزه تخصصیاش، اسلامشناسی به معنای مفسر و متکلم و فقیه و عالم اخلاقی نبود، ولی تحمل منتقدان خود را نداشت. برای نمونه: وقتی کتاب سلمان پاک جناب لویی ماسینیون را به فارسی ترجمه کرد، با پارهای از منتقدان خود روبهرو شد ولی به جای اینکه دیدگاههای آنها را نقد کند و نقد آنها را پاسخ گوید، با هیاهو و تعابیر نیشدار و کنایهای به آنها حمله میکند و مینویسد: علمای اعلام و حجج اسلام هم که شأنشان اجل از آن است که کتاب یک ارمنی فرنگی نصرانیمذهب بیدین خارجی را که طهارت و نجاستش را هم بلد نیست، درباره سلمان صحابی رسول خدا بخوانند! فضلا و اهل کتاب و منبر... اقلیتی هم که خیلی گوش به زنگند که «بیضه اسلام» از طرف خارجیها و جوانان فرنگیمآبی که در زی اهل علم نیستند و بدون کسب اجازه نقل حدیث و داشتن اجازه اجتهاد در امور دینی دخالت میکنند، صدمهای وارد نیاید... نگارنده درباره درست و نادرست بودن مطالب کتاب سلمان پاک سخنی عرضه نمیدارد، ولی اینگونه برخورد با منتقدان و به کارگیری سخنان طعنآمیز درباره اجازه نقل حدیث و اجازه اجتهاد و بیضه اسلام و غیره با حلم عالمانه سازگاری ندارد. اینگونه تعابیر همانند این میماند که پزشکان به توصیه پزشکی شخصی اعتراض کنند، او هم به طعن قواعد و روش و ضوابط پزشکی بپردازد. تعابیر غیراخلاقی در نگاشتهها و گفتارهای شریعتی نسبت به علمای اسلام و مارکسیستها و روشنفکران بهوفور مشاهده میشود.
عبدالحسین خسروپناه