صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۸ تير ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۷  ، 
کد خبر : ۱۴۸۰۳۹

«آقازادگان فرهنگی»: به نام پدر، به کام دشمنان پدر؟!


بصیرت: در قسمت اول این وجیزه به تفصیل به بررسی این موضوع پرداختیم که آیا اطلاق عنوان نخبه و «خواص بی‌بصیرت» به امثال آقای علی مطهری شایسته است یا اینکه این اطلاق نوعی جفا در حق نخبگان بی‌بصیرت محسوب می‌شود! که با تفاصیل ارائه شده –مع‌الاسف- مشخص شد که قسم اخیر صحیح است! اکنون به ابعاد دیگری از بحث معضلی به نام «آقازادگان فرهنگی» می‌پردازیم:
***
اینجا لازم است برای جلوگیری از سوءتفاهم به یک نکته بسیار مهم تأکید کنم و آن اینکه اشتباه نشود، اعتراض بنده و امثال ما این نیست که چرا علی مطهری (و ایضاً همتایان وی) از پیروی از راه امام و ولایت فقیه و آرمان‌های پدران شهید خود باز مانده و برعکس به دلیل ساده‌لوحی توأم با لجاجت و خودشیفتگی!‌ در عمل به بلندگوی درون انقلابی معاندان مبدل شده! و چرا علی‌رغم این‌همه سفارشات روشن‌تر از روز امام و شهید مطهری و سایر بزرگان انقلاب اسلامی در خصوص تبعیت از ولایت فقیه، آقایان در این زمینه کوتاهی کرده و نه تنها از کسانی که امروز دشمنی‌شان با اصل ولایت فقیه بر همه آشکار است، ابراز برائت نمی کنند، که سهل است، بلکه با ایشان هم نشینی هم می کنند!
این حق طبیعی این حضرات است که همانند سایر مردم و بر مبنای تشخیصِ -ولو انحرافی!- خود با هر گروه و جناحی که صلاح می دانند، معاشرت کنند! (هر چند از ملاحظه اینکه نزدیکان بزرگان انقلاب اینگونه از خط روشن پدران خود به دور افتاده‌اند، بسیار متأسفیم و انگشت تأثر به دندان می‌گزیم!) اما این امر به خود ایشان مربوط بوده و چندان ارتباطی به دیگران ندارد.
آنچه مورد اعتراض به حق است، این است که چرا این آقازادگان! در این راه صداقت ندارند و چرا تلاش می کنند تا اعتبار میراث برده از آن پدران را که همچون امانتی سنگین به ایشان سپرده شده (و حق سوءاستفاده سیاسی از آن را ندارند)، بر اساس تمایلات جناحی به ناحق به حساب جریان مطلوب خود واریز کنند؟
در این زمینه بهترین پاسخ را خود استاد شهید مطهری به زیباترین شکل به امثال افرادی چون حسن مصطفوی و علی مطهری و علیرضا حسینی داده است! توضیح اینکه می‌دانیم که استاد شهید اگر چه در طول عمر پربار خود با انحرافات گروهک‌های بسیاری برخورد کرد، اما خطرناک‌ترین گروهی که شهید، شجاعانه به مقابله با ایشان شتافت و در نهایت جان عزیز خود را نیز در این راه تقدیم کرد، نه مارکسیست‌ها و مخالفان صریح مذهب و اسلام، که منافقین و از آن مهم‌تر التقاطیون (فرقانی‌ها) بود، یعنی کسانی که در ظاهر از اسلام و قرآن و نهج‌البلاغه و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) دم می‌زدند اما در باطن -شاید هم بعضاً ناخودآگاه- به نفاق و التقاط دچار بوده و به عبارتی می‌کوشیدند تا به قول خودشان میان مذهب و اسلام و یک مکتب انحرافی غربی یا شرقی (در آن روزگار وانفسا مارکسیسم که به عنوان "علم مبارزه و انقلاب!"‌ مطرح شده بود ) پل زده و تفسیرهای مارکسیستی و انحرافی از دین ارائه داده و با تمسک به این حیله‌گری به جذب جوانان کم مطالعه می‌پرداختند.
شاید در بین متفکران مسلمان هیچ کس به اندازه شهید مطهری عمق خطر این انحراف را درک نکرد و برای مقابله با آن همت نگماشت که داستان‌های مبارزه استاد با این جریان انحرافی (از جمله درگیری با استاد مارکسیست -آریانپور- که از سوی رژیم شاه به عنوان استاد فلسفه اسلامی! در دانشگاه الهیات معرفی شده بود(1)) به اندازه کافی مشهور بوده و در آثار خود استاد از جمله دو کتاب خواندنی "پیرامون انقلاب اسلامی" و "پیرامون جمهوری اسلامی" آمده است.
در واقع، اعتراض اصلی استاد شهید در این جریانات -که متأسفانه امروز و شاید هم عمداً از سوی برخی مورد تغافل قرار می‌گیرد!- این نبود که چرا در دانشکده الهیات اسلامی، مارکسیسم ترویج می‌شود! بلکه اعتراض اصلی استاد به بی‌صداقتی و نفاق این جریان بود و به عبارتی استاد شهید اصرار داشت که اگر قرار است در دانشکده الهیات اسلامی، مارکسیسم تدریس شود، باید این کار به همان نام مارکسیسم و توسط مؤمنان به این مکتب صورت گیرد، نه اینکه اساتید ظاهراً مسلمان -اما در باطن منافق و مارکسیست!- به نام فلسفه اسلامی!، مارکسیسم را به خورد دانشجویان بی‌گناه داده و سبب انحراف در جوانان مسلمان شوند! (2)
خود شهید مطهری در تبیین این توطئه خطرناک و با اشاره به درخواست مزورانه گروهک‌های غیرمسلمان برای طرح شعار فریبنده اتحاد با مسلمانان در جریان انقلاب اسلامی چنین می‌گویند:
«چند سال پیش در دانشکده‌ی الهیات، یکی از استادها [امیرحسین آریانپور] که ماتریالیست بود، به طور مرتب سر کلاس‌ها، تبلیغات ماتریالیستی و ضد اسلامی می‌کرد. دانشجویان به این عمل اعتراض کردند و کم‌کم نوعی تشنج در دانشکده ایجاد شد. من نامه‌ای به طور رسمی به دانشکده نوشتم که عین این نامه را در حال حاضر در اختیار دارم و توضیح دادم که به عقیده من لازم است در همین جا که دانشکده‌ الهیات است، یک کرسی ماتریالیسم دیالکتیک تاسیس بشود و استادی هم که وارد در این مسائل باشد و به ماتریالیسم دیالکتیک معتقد باشد، تدریس این درس را عهده‌دار شود. این طریق صحیح برخورد با مساله است و من با آن موافقم، اما اینکه فردی پنهانی و به صورت اغوا و اغفال، بخواهد دانشجـویان ساده و کم مطالعه را تحت تاثیر قرار دهد و برایشان تبلیغ کند، این قابل قبول نیست. بعد من به همان شخص هم چند بار پیشنهاد کردم که شما به عوض آنکه حرف‌هایت را با چند دانشجوی بی اطلاع درمیان بگذاری، آنها را با من در میان بگذار و اگر هم مایل باشی، می‌توانیم این کار را در حضور دانشجویان انجام دهیم و حتی اگر لازم باشد، جمعیت بیشتری حضور داشته باشند، می‌شود از اساتید و دانشجویان دانشگاه‌ها دعوت کرد و در یک مجمع عمومی چند‌هزار نفری ما دو نفر حرف‌هایمان را مطرح می‌کنیم و به اصطلاح نوعی مناظره داشته باشیم.
حتی به او گفتم با اینکه من حاضر نیستم به هیچ قیمتی در رادیو صحبت کنم و یا در تلویزیون ظاهر شوم؛ ولی برای این کار حاضرم در رادیو یا تلویزیون با شما مناظره کنم. و به اعتقاد من تنها طریق درست برخورد با افکار مخالف همین است. والا اگر جلوی فکر را بخواهیم بگیریم، اسلام و جمهوری اسلامی را شکست داده‌ایم. اما البته همان‌طور که توضیح دادم برخورد عقاید غیر از اغوا و اغفال است.»
خلاصه استاد شهید در خصوص ضرورت شفافیت و صداقت در بیان آراء و اعتقادات می‌فرمایند:
«همه باید آزاد باشند که حاصل اندیشه‌ها و تفکرات اصلی‌شان را عرضه کنند. البته تذکر می‌دهم که این امر سوای توطئه و ریاکاری است. توطئه ممنوع است اما عرضه‌ی اندیشه‌های اصیل، آزاد.
دو یا سه روز پیش با چند جوان مارکسیست صحبت می‌کردم. می‌گفتند آقا به نظر شما این شعار که می‌گویند "اتحاد، مبارزه، آزادی" چه عیب دارد؟ گفتم هیچ عیب ندارد. گفتند پس این شعار، شعار مشترک هر دویمان باشد. پرسیدم شما که می‌گویید اتحاد، مبارزه آیا در مبارزه می‌گویید مبارزه با چه کسی؟ آیا جز این است وقتی که می‌گویید مبارزه، منظورتان مبارزه با رژیم و گذشته از آن با مذهب است؟
آیا جز این است که شما شعارتان را طوری در زیر لفافه و با یک عبارت مبهم مطرح می‌کنید که مردم را، یعنی آنهایی که طرفدار مذهب هستند، بتوانید زیر این لوا جمع کنید و بعد به تدریج آنها را اغفال کنید؟ من حاضرم این شعار را بگویم ولی از اول صریح اعلام می‌کنم که منظور من از مبارزه، ‌مبارزه علیه ‌امپریالیزم و کمونیسم است.
این را صریح می‌گویم و از هیچ‌کسی هم باکی ندارم. بیاییم حرف‌هایمان را صریح بزنیم. شما که به آیت‌الله خمینی اعتقاد ندارید و وقتی که با هم می‌نشینید، می‌گویید ما تا فلان مرحله با این مرد هستیم و بعد اینچنین با او مبارزه می‌کنیم، چرا عکس او را در تظاهرات خودتان بلند می‌کنید؟ چرا دروغ می‌گویید؟ او می‌گوید جمهوری اسلامی و حرفش را صریح می‌زند. شما هم حرف خودتان را بزنید.
آزادی ابراز عقیده یعنی اینکه فکر خودتان را، یعنی آنچه را واقعاً به آن معتقد هستید بگویید، حال آنکه شما می‌خواهید به نام آزادی عقیده دروغ بگویید. آن‌که شما به او اعتقاد دارید لنین است. بسیار خوب، پس عکس لنین را هم بیاورید. ولی من می‌پرسم چرا عکس پیشوای ما را می‌آورید؟
وقتی عکس امام را می‌آورید، در واقع می‌خواهید به مردم بگویید ما راهی را می‌رویم که این رهبر می‌رود، در صورتی که شما می‌خواهید به راه دیگری بروید. دروغ گفتن برای چه؟ اغفال چرا؟ آزادی فکر را با آزادی اغفال و آزادی منافق‌گری و آزادی توطئه کردن که نباید اشتباه بکنیم. همان‌طور که ما صریح و رک و پوست کنده داریم با شما حرف می‌زنیم و می‌گوییم آقا! رژیم حکومت ایده‌ال ما غیر از حکومت ایده‌ال شماست؛ رژیم اقتصادی ایده‌ال آینده‌ ما غیر از رژیم اقتصادی مطلوب شماست؛ نظام اعتقادی و فکری ما، جهان بینی ما، غیر از نظام اعتقادی و فکری و جهان‌بینی شماست، شما نیز سخن خود رابه صراحت بگویید. ما حرف‌ها را صریح و رک می‌گوییم تا هر کس که می‌خواهد از این راه برود و هر که نمی‌خواهد از راه دیگر.
...
من به همه‌ی این دوستان غیر مسلمان اعلام می‌کنم: از نظر اسلام تفکر آزاد است. شما هر جور که می‌خواهید بیندیشید، بیندیشید. هر جور می‌خواهید عقیده‌ خودتان را ابراز کنید -به شرطی که فکر واقعی خودتان باشد- ابراز کنید. هر طور که می‌خواهید بنویسید، بنویسید. هیچ کس ممانعتی نخواهد کرد.»
و در نهایت اینکه:
«همان‌طوری که رهبر و امام ما مکرر گفته‌اند در حکومت اسلامی احزاب آزادند، هر حزبی اگر عقیده‌ غیر اسلامی هم دارد، آزاد است. اما ما اجازه‌ توطئه و فریب‌کاری نمی‌دهیم.
احزاب و افراد در حدی که عقیده‌ خودشان را صریحاً می‌گویند و با منطق خود به جنگ منطق ما می‌آیند، آنها را می‌پذیریم. اما اگر بخواهند در زیر لوای اسلام افکار و عقاید خودشان را بگویند ما حق داریم که از اسلام خودمان دفاع کنیم و بگوییم اسلام چنین چیزی نمی‌گوید. حق داریم بگوییم به نام اسلام این کار را نکنید.»
غرض از این‌همه تفاصیل اینکه ما نیز با تأسی از استاد شهید مطهری به این آقازادگان گریزان از راه پدران شهیدشان! عرض می‌کنیم که اشکالی ندارد که شما در مشی و مرام سیاسی و فکری خود مستقل بوده و لزوماً تابع اندیشه‌های پدران خود نباشید و حتی این حق طبیعی شماست که نظراتی مغایر و بلکه صد در صد مخالف! با پدران خود داشته و این امر به خود شما مربوط است، ولی مشروط بر اینکه در این راه صداقت داشته و در ظرف حقیقی خود و به نام خودتان باشید، نه اینکه از یک‌سو از رانت اعتبار پدران نامدار خود بهره‌مند شوید و از سوی دیگر این اعتبار و وجاهت به ارث برده از پدر را در راهی کاملاً مخالف با آرمان‌های ایشان هزینه کنید! این رفتار جز ناجوانمردی و سوءاستفاده از اعتبار و به عبارتی رانت خواری نام دیگری ندارد و اینجاست که امثال ما حق و بلکه وظیفه داریم که علیه این رانت خواری با بلندترین صدای ممکن فریاد برآوریم.
آقای علی مطهری و دیگر همتایان وی یعنی علیرضا حسینی بهشتی و حسن مصطفوی(3) باید بدانند که کسی به دلیل همنوایی تأسف بارشان با تجدیدنظرطلبان مدعی اصلاحات و عناصر مورد حمایت آمریکا و انگلیس و صهیونیست‌ها قصد محاکمه ایشان را ندارد، اما ایشان هم حق ندارند با حاتم بخشی از کیسه خلیفه! و تحلیل‌های بی‌پایه و بر مبنای اغراض جناحی، خود به تحریف اندیشه امام و دیگر بزرگان پرداخته و به دروغ پدران نامدار خود را پیرو دیدگاه‌های منحرف امروز خود القاء کنند و اگر چنین کردند، ما عاشقان امام و دوستداران انقلاب اسلامی و نیز دلباختگان به منش و روش پدران بزرگوار ایشان حق و بلکه وظیفه داریم با رساترین فریاد به این سوءاستفاده از نام و اعتبار آن شهدای مظلوم اعتراض کنیم!
حق داریم از آقایان بخواهیم که: «به نام امام و شهدا، اندیشه امام و شهدا را تحریف نکنید! و اعتبار به ارث برده از پدران شهید را به سود جناح مطلوب خود هزینه نکنید» و حق داریم اعلام کنیم که: «معمار کبیر انقلاب اسلامی و آرمان‌ها و اندیشه بلند ایشان و نیز حیثیت شهدای عزیزی مانند مطهری و بهشتی و رجایی و همت و باکری، متعلق به تمام جهان اسلام و بلکه متعلق به همه مستضعفان و پابرهنگان عالم است و میراث فامیلی بیت ایشان و معدودی عناصر سیاسی کار و برخی فرزندان بی‌فضل! نیست که بخواهند به ناحق نام بلند امام و شهدا را در انحصار خود القاء و بر اساس تمایلات جناحی خود به حاتم بخشی! پرداخته و این اعتبار را از این و آن دریغ، یا به این و آن هبه کنند!»
خوب است علی مطهری و امثال وی ببینند که وجداناً اگر عنوان جذاب «نوه امام»، «فرزند شهید مطهری»‌، «فرزند شهید بهشتی» و... نبود، تفاوتی میان این حضرات با یک فرد عادی یا معمم دیگر این کشور وجود داشت؟! و آیا سایت‌های معاند و رسانه های استکبار و صهیونیسم، باز هم مانند این ایام با شوق و ذوق! در خصوص جدایی و ناهمراهی نزدیکان امام و معماران انقلاب اسلامی، علیه نظام و ولایت فقیه جوسازی می‌کردند؟!
در اینجا بهترین کلام همان است که یکی از آقازادگان شریف که تا آخرین نفس به راه و مرام پدر بزرگوار و خط اصیل ولایت وفادار ماند و هیچ‌گاه انتساب به پدر خود را مایه سوءاستفاده و بهره‌برداری قرار نداد، فرموده است.
مرحوم حاج سید احمد خمینی که به اذعان همگان علاوه بر انتساب به حضرت امام، از لحاظ فردی نیز شخصیتی برجسته بوده و در حد یکی از رجال طراز اول نظام مطرح بود، علی‌رغم آنهمه فضایل و امتیازات، اما در ابتدای رنجنامه معروف خود خطاب به قائم مقام معزول رهبری چنین می‌نویسد: «بعد از انقلاب من مانند امروز شما [آقای منتظری] فکر می کردم که می‌شود منافقین و لیبرال‌ها و سایر گروه‌هایی را که در مبارزه دخالت داشتند، جذب نمود، بنابراین به آنها نزدیک شدم. من بارها به مرحوم شهید والامقام دکتر بهشتی و آقایان هاشمی و خامنه‌ای می‌گفتم: اگر شما به مسئله‌ای رسیدید من به آن عمل می‌کنم؛ ولی معتقدم که این گروه‌ها را می‌شود جذب کرد. دیری نپایید که دیدم این گروه‌ها سرم کلاه گذاشته اند.
شبی تا صبح فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من غیر از آقایان بهشتی و هاشمی و خامنه‌ای و افرادی که در این ردیف می‌باشند، هستم. آنها خود با بقیه فرق می‌کنند، ولی من فرقم با بقیه این است که تنها فرزند امام هستم و تنها به خاطر فرزند امام بودن است که مورد علاقه دوستان و بعضی از مردم هستم. تصمیم گرفتم این مسئله را بنویسم و هیچ کاری که بر خلاف میل رهبری و دوستان مورد اعتماد رهبری است انجام ندهم و این مطلب را نوشتم و روزنامه ها هم منعکس کردند.»
گفتنی است مرحوم سید احمد آقا در همان مصاحبه که در سطور فوق به آن اشاره کرده (و متن کامل آن در روزنامه کیهان 24 فروردین 1360 منتشر شده)، با صراحت و روشنی هرچه تمام‌تر بیاناتی بسیار خواندنی و عبرت‌آموز بیان می‌دارند که بهترین شاهد مدعای ما بوده و گویا 30 سال قبل در اشاره به اوضاع رقت‌بار امروز امثال علی مطهری و حسن مصطفوی و دیگر همتایان ایشان گفته شده‌اند!
بخوانید:
«ما منسوبین حضرت امام باید توجه داشته باشیم که فقط به علت نزدیکی با ایشان است که با ما مصاحبه می‌شود و یا به ما احترام می‌شود و الا خود ما که چیزی نیستیم و ویژگی‌هایی نداریم. نه زندان رفته‌ایم و نه شکنجه شده‌ایم، نه در فلسفة غرب و شرق اهل نظریم و نه در فقه و اصول، مجتهد. نه ادیبیم و نه منطقی. فقط و فقط منسوب امامیم. پس باید دقیقاً توجه کنیم که اگر امام نبودند هرگز کسی ما را بدان صورت نمی‌شناخت تا با ما مصاحبه کند. پس من من نکنیم که هیچیم. من چون فرزند امام هستم می‌آیند و با من مصاحبه‌ای می‌کنند، چاپ می‌کنند و آن را تیتر می‌کنند. و الا از قبیل من زیادند و از من بهتر بسیار بیشتر! در حوزه‌های علمیه سراسر ایران از قبیل ما فراوان، که کسی با آنان مصاحبه‌ای نمی‌کند لذا باید توجه کنیم که از انتساب سوءاستفاده نکنیم که خلاف شرع مبین است.
مسئله دیگر اینکه اگر هم بگوئیم که من کاری با امام ندارم و من خودم هستم و حرفهای من حرفهای من است و به امام مربوط نمی‌شود، کما اینکه از روی عدم آگاهی قبلاً گفته شده بود، این خدعه و فریب است. زیرا تنها با عنوان فرزند امام و غیره است که لی‌لی به لالامون می‌گذارند! و الا کی هستید تا کسی تو را بشناسد، چه رسد به این که با تو صحبت کند و تیتر کند و هر کس استفاده خودش را بکند. خودت را بکشی، فرزند امامی! و با این ژست که نخیر با امام کاری ندارم و فقط حرفهای خود را می‌زنم! کار تمام نمی‌شود. پس باید مصاحبه نکنی و یا اگر مصاحبه می‌کنی صددرصد باید امام راضی باشد. و الا سوءاستفاده‌چی هستی چون چیزی نیستی. تو را به خدا به خودمان رجوع کنیم آیا غیر از این است؟! پس سعی کنیم خلاف نکنیم چون می‌دانیم از قبیل ما هزاران هزار هستند پس چرا نمی‌روند و با آنان مصاحبه نمی‌کنند؟! اگر فضل و علم و دید سیاسی بود که از ما بهتر زیادند، پس چرا سراغ آنان نمی‌روند؟»
و بالاخره بهترین پاسخ به علی مطهری همان است که خود وی – در همان کتاب اصلاح طلبی به خود داده است! بخوانید: «برخی نیز گفته‌اند چرا در نوشته‌هایت از پدرت شاهد می‌آوری؟ شاید قصد سوءاستفاده از این نام را داری! پاسخ این است که تا زمانی که در چنین موقعیتی قرار نگیرید و فرزند یک شخصیت بزرگ نباشید، علت این کار را درک نمی‌کنید.... بعلاوه سخن حق را از هر کسی باید نقل کرد و انتساب در این امر نقشی ندارد. البته... هر کسی مسئول اقوال و افعال خویش است و طبعاً حساب بزرگان از حساب نزدیکانشان جداست.» (همان، ص.166)
باز هم برای اینکه صحت این امر بر خود این «آقازاده فرهنگی!» مشخص‌تر شود و نیز برای اینکه فرسنگ‌ها فاصله میان کردار آن پدر فاضل با این فرزند مشخص‌تر شود دیگر کمترین جایی برای حرف و حدیث باقی نماند، حکایت دیگری از سیره خود شهید مطهری ذکر و بر مبنای آن پیشنهادی به علی مطهری و دیگر همتایان وی دارم:
توضیح اینکه در خاطرات به جای مانده از استاد شهید در خصوص اخلاص مثال زدنی ایشان چنین می‌خوانیم:
شهید مطهری چون تمام کارهایش را برای خدا انجام می داد، هیچ گاه به دنبال شهرت نبود. فرزند ایشان در مورد اخلاص استاد می گوید: «عنوان همیشگی نویسنده بر روی کتاب‌هایشان «مرتضی مطهری» بود و اجازه نمی دادند کلمه هایی مثل استاد و غیره قبل از اسم‌شان آورده شود. از شهرت به شدت پرهیز داشتند. با اینکه تشکیل دهنده هسته مرکزی شورای انقلاب بودند، در روزنامه ها چندان نامی از ایشان آورده نمی شد، وقتی از ایشان می پرسیدیم که: «چرا اسمی از شما نیست و از اکثریت دست اندرکاران انقلاب کم و بیش نامی هست؟»، ایشان می گفتند: «من کاری را که باید انجام بدهم، انجام می دهم. هرچه نامم کمتر مطرح شود، آسوده ترم. سعی من بر این است که در غیر موارد ضروری در اجتماعات عمومی مطرح نشوم.»
در خصوص تواضع ایشان نیز می‌خوانیم که ایشان همواره روحیه طلبگی داشت و هیچ‌گاه خود را برتر از دیگران فرض نمی کرد و با آن که متفکر و فیلسوفی بزرگ بود، کتاب داستان راستان می نوشت و با وجود اعتراض دوستانش با کمال فروتنی می گفت: «خود را بزرگ نشان دادن هنر نیست، تلاش در راه هدف مهم است.»
جای دیگری نیز به همین مضمون خواندم که استاد شهید برخی اوقات نوشته هایی را بدون ذکر نام خود منتشر می‌کردند و در برابر اصرار دوستان اظهار می داشتند که هدف من فقط اثبات منطق دین و مکتب اسلام است و به عبارتی همین که بتوانم کلام حقی را اثبات کنم، برایم کافی است و نیازی به درج اسم خودم ندارم و خلاصه در امور عبادی، اجتماعی و سیاسی از تظاهر کردن به شدت پرهیز می کرد.
حال با استفاده از این حکایت بنده به فرزند متوهم! شهید مطهری که متأسفانه حق امانت‌داری نام پدر شهید خود را به جا نیاورده و با هزینه کردن اعتبار به ارث برده از شهید مطهری به سود منویات خود، در حق آن شهید بزرگوار جفایی عظیم کرده است!، پیشنهاد می‌کنم که از این به بعد یادداشت‌ها و تحلیل‌های غیرمنطقی خود را با نام مستعار و بدون ذکر نام جذاب «فرزند شهید مطهری» در سایت‌ها و نشریات همفکر خود منتشر کرده و آنگاه ببیند که بدون استفاده و به‌عبارتی سوءاستفاده از نام آن شهید بزرگوار، آیا کوچک‌ترین توجهی به این یادداشت‌های مملو از تحلیل‌های افراطی و از سر عصبانیت می شود؟!
(این تصویر که روزنامه توقیف شده اعتماد ملی در شماره 992، چهارشنبه 21/5/88 منتشر کرده، خود به تنهایی بهترین مؤید نظر ما مبنی بر اینکه علی مطهری و امثال وی صرفاً در زیر تابلو و عنوان پدران نامدار خود قابلیت مطرح شدن و دیده شدن در میان مردم را دارند و به عبارتی در جایگاه شخصی خود و بدون اسامی آن پدران فرزانه، کوچک‌ترین زمینه‌ای برای طرح دعاوی انحرافی خود نخواهند داشت، می‌باشد)
خیلی سخت است کسی را که از یکسو دچار ساده لوحی بوده و از آن بدتر در عین ابتلا به این گرفتاری، تازه خود را در جایگاه مصلح کل! و عقل کل! نیز فرض کرده و برای خود وظیفه انحصاری ارشاد و نصیحت خلق الله آنهم از موضع بالا قائل است! بتوان به سادگی متنبه نموده و به راه صحیح بازگرداند!
در واقع تمام این تلاش‌های انحرافی و طرح مواضع عجیب و غریب از علی مطهری تنها در راستای اعلام یک مطلب است و آن اینکه نامبرده –همانند سلف خود، «عماد افروغ!»- از حمایت از آقای احمدی‌نژاد در جریان انتخابات نهم ریاست جمهوری در سال 84 پشیمان شده و باز بر اساس یک توهم و خودشیفتگی دیگر! یعنی این فرضیه باطل که گویا حمایت وی از احمدی‌نژاد یگانه عامل! پیروزی او در آن انتخابات (و به عبارتی روی کار آمدن دولتی که به قول علی مطهری اکنون و به تدریج دیدگاه‌های انحرافی! آن مشخص می‌شود) بوده است لذا خود را در این مصیبت عظمی در جایگاه "مقصر اصلی!" یافته و به هر دری می‌زند تا ذمه خود را از این بار سنگین خلاص نماید! و در واقع تمام این بهانه‌جویی‌ها و لجاجت‌ها علیه شخص رئیس جمهور در حکم نوعی کفاره! برای این ذنب لایغفر! و گناه نابخشودنی است!
در این صورت باید خطاب به نامبرده عرض کنیم که اولاً اشتباه فرمودید که حمایت خود را عامل اصلی پیروزی احمدی‌نژاد در انتخابات سال 84 می‌دانید! در واقع بدنامی باند مافیایی قدرت و ثروت در میان افکار عمومی آنچنان در منظر وجدان عمومی جامعه بدیهی بود و به اصطلاح کارد را به استخوان مردم رسانده بود که هر کسی در مقابل این باند قرار می‌گرفت، خود به خود انتخاب مردم می‌شد! در واقع در آن انتخابات نیز دقیقاً مانند انتخابات چهار سال بعد این به اصطلاح نخبگان! نبودند که به راهبری مردم پرداختند!، بلکه مجدداً این مردم بصیر و آگاه بودند که چون همیشه گوی سبقت را از مرددان به اصطلاح نخبه! ربودند و این میان اگر کسی از طبقه به اصطلاح نخبگان با وجدان جمعی جامعه و برخلاف باندهای قدرت و ثروت همنوایی کرد، دلیل بر دنباله‌روی مردم از وی نیست(4) لذا خیال علی مطهری آسوده باشد! که انتخاب دکتر احمدی‌نژاد در سال 84 کمترین ارتباطی با مواضع و حمایت‌های وی و امثال وی -تازه آنهم حمایت‌های نیم بند و تنها پس از مشخص شدن راهیابی احمدی‌نژاد به مرحله دوم!- ندارد! که ایشان احیاناً خود را دچار محظورات اخلاقی و عذاب وجدان! تشخیص داده و از طریق اهانت به منتخب 25 میلیون ایرانی این حس درونی خود را تشفی دهد! و جایی برای نگرانی نیست!
ثانیاً ایشان در این حس تنها نیست!‌ به عبارتی این تنها علی مطهری نیست که از انتخاب قبلی خود پشیمان شده است! و در واقع بیش و پیش از اینکه علی مطهری از حمایت از دکتر احمدی‌نژاد در سال 84 نادم و متأسف باشد، این ما هستیم که از انتخاب نامبرده در مجلس هشتم پشیمانیم! و باید روزی هزار بار از بابت این اشتباه فاحش و خطای بزرگ به درگاه خداوند استغفار کنیم! (درست از سنخ همان اشتباهی که در مجلس هفتم و با انتخاب عماد افروغ مرتکب شدیم!) چرا که با این انتخاب اشتباه خود، اکنون خود را در تمام خطاها و لجاجت‌هایی که نامبرده به دلیل تکیه زدن به ناحق بر مسند خطیر وکالت مردم شریف تهران مرتکب می‌شود، به نوعی دخیل و مباشر می‌بینیم! تنها با این تفاوت که امثال ما اگر در این انتخاب دچار خطا شدیم، ادعای نخبگی و مصلح کلی! و رهبری جامعه! را نداریم و نیز به دلیل جوانی و سن کم، تجربه و پختگی لازم را برای تشخیص صحیح و درک این حقیقت که فرزند نخبگان و نیکان بودن لزوماً به معنای نیک بودن و نخبه بودن نیست! نداشتیم.(5)
اما علی مطهری که ادعای مصلح کل بودن وی گوش فلک را کر کرده و خود را برای نصیحت همه مقامات کشور آنهم از موضع بالا! صالح فرض می‌کند، چگونه می‌تواند اشتباه خود را توجیه کند؟! آیا اینهم دلیل دیگری بر صدق مدعای ما مبنی بر اینکه مشارالیه دچار توهم شده و «بزرگ زادگی» را با «بزرگی» یکسان فرض نموده و مصداق این ضرب‌المثل فارسی قرار گرفته که «گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟!» نیست؟!
به هر روی توصیه بنده (و نیز مطمئناً توصیه جمع کثیری از دیگر موکلان وی) به علی مطهری به عنوان یکی از موکلان پشیمان از رأی دادن به ایشان، همان توصیه‌ای است که خود وی 10 سال قبل به رئیس دولت هفتم ارائه کرده بود و آن استعفا از مناصب سیاسی و از جمله نمایندگی مجلس و یا دستکم نامزد نشدن برای دوره بعدی و کناره‌گیری محترمانه از این سمت است که وی به ناحق و بدون داشتن صلاحیت‌های لازم در آن قرار گرفته! - قبل از اخراجِ نه چندان محترمانه! از سوی مردم بصیر و آگاه تهران در انتخابات دور بعد!- و در عوض بازگشت به همان مناصب فرهنگی و پیگیری مسئولیت اصلی خود یعنی شورای نظارت بر آثار شهید مطهری است (که تازه با توجه به رو شدن برخی اخباری که تابه‌حال مطرح نشده بودند، معلوم نیست که برای تصدی آن سمت هم صلاحیت کافی داشته باشد!) به خصوص با توجه به اینکه امروز بسیاری از کسانی که -مانند این حقیر- سه سال قبل تنها به اعتبار رابطه خانوادگی وی با شهید مطهری به وی رأی داده و ایشان را برای تصدی سمت خطیر وکالت مردم شریف تهران در مجلس انتخاب کردیم، امروز و با مشاهده اینهمه مواضع دشمن شادکن وی!، به شدت از این اشتباه بزرگ خود پشیمان بوده و دیگر وی را به عنوان وکیل خود در مجلس به رسمیت نمی‌شناسیم و لذا ایشان باید از این پس نسبت به شرعی بودن ادامه وکالت خود تأملی جدی داشته باشد!
واقعاً هزار حیف از رأیی که امثال ساده دلانی مانند من به او -آنهم به اعتبار نام پدر شهیدش!- دادیم و رأیمان را سوزاندیم!
به قول آن شهروندان محترم تهرانی: «خودم و خانواده ام چند سال پیش به آقای علی مطهری برای نمایندگی مجلس رأی دادیم ولی الآن به دلیل مواضع غیراصول گرایانه ایشان که دشمنان را شاد می کند، پشیمان هستیم و ادامه وکالت او را قبول نداشته و رضایت نداریم. حال خود ایشان می داند که با وجود این عدم رضایت چه باید بکند.» یا «بابت رأیی که خودم و خانواده ام از روی عدم شناخت دقیق و کامل به آقای علی مطهری دادم از خداوند طلب استغفار می کنم.»
ادامه دارد...
پانوشت‌ها:
1- و امروز می‌بینیم که التقاطیون جدید و ذوب شدگان در غرب! همین شیوه التقاطی را مجدداً‌ تکرار می‌کنند تنها با این تفاوت که این بار لیبرالیسم به جای مارکسیسم برای خلط و التقاط با اسلام مد نظر اینان است! به عبارتی اگر در دهه 40 و 50 برخی عناصر کم اطلاع به دلیل شیفتگی به مارکسیسم در صدد سازگار نمودن اسلام با مارکسیسم بودند،‌ دنباله‌روان امروزی آنها در صدد سازگار کردن اسلام با لیبرال دمکراسی که به قول آنها امروز گفتمان مسلط! دنیا می‌باشد، برآمده‌اند و البته سرنوشت این التقاطیون جدید اگر بدتر از سرنوشت اسلاف مارکسیست زده‌شان نباشد، یقیناً بهتر از آنها هم نخواهد‌ بود!
2- طنز تلخ تاریخ اینکه 20 سال بعد از شهادت مظلومانه استاد شهید و در زمان حاکمیت مدعیان اصلاحات، برخی عناصر منحرف و در رأس آنها عوامل افراطی دفتر تحکیم که امروز به دامان آمریکا و صهیونیسم گریخته‌اند، دقیقاً همین شیوه نفاق‌آلود را این بار علیه خود شخصیت استاد مطهری! و برای تحریف شخصیت ایشان به کار بردند و به عبارتی اگر در سال‌های دهه 40 و 50 التقاطیون و منافقان مارکسیست تلاش کردند تا در زرورق آیات قرآن و نهج‌البلاغه و با ارائه تفاسیر مارکسیستی از اسلام، جوانان کم اطلاع را فریب داده و چهره اسلام را در اذهان آنان به شکل مسخ شده درآورند و به عبارتی «اسلام» را در برابر «اسلام» قرار دهند!، 30 سال بعد اخلاف‌ آنها نیز دقیقاً با همین شیوه و با تقطیع و مصادره به مطلوب و گزینش برخی قطعات ناقص فرمایشات ایشان و حذف صدر و ذیل آن، همین شیوه را علیه خود مطهری به کار گرفته و کوشیدند که «مطهری» را علیه «مطهری» قرار دهند! و به عنوان مثال با ذکر ناقص و منقطع درخواست استاد برای تأسیس کرسی مارکسیسم در دانشگاه الهیات (بدون ذکر مقدمه و مؤخره ماجرا و بدون اشاره به منظور اصلی استاد) شهید مطهری را به عنوان چهره‌ای به اصطلاح اُپن! و حتی مروج مارکسیسم! معرفی کردند! و با استناد انحرافی به همین تهمت دروغ، نظام جمهوری اسلامی را به دلیل میدان ندادن و اخراج اساتید منحرف و عناصر غرب زده‌ای مانند سروش و کدیور به استبداد محکوم می‌کردند!
3- و دیگرانی که آنها هم با همین شیوه می‌کوشند با غیرمنصفانه ترین شکل ممکن اعتبار منسوبان محترم و موجه خود را به سود افکار سیاسی امروز خود واریز کنند (به طور مشخص همسران شهدای بزرگواری چون رجایی، همت، باکری و....) هم مصداق این توصیه ما هستند.
4- ضمن آنکه -همانگونه که در قسمت نخست به تفصیل شرح دادیم- اصولاً در نخبه بودن و جزو خواص بودن علی مطهری تردید داشته و بیشتر وی را یک عنصر متوهم خودشیفته می‌دانیم که به غلط خود را درجایگاه خواص می‌داند!
5- که البته با توجه به این تجربه تلخ از این پس و به یاری خداوند متعال تلاش خواهیم کرد که دیگر مرتکب چنین اشتباهات کلان نشویم.
منصور رضوانی
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات