بصیرت: ساعت 6 صبحه. نمیخوام باور کنم. نیم نگاهی با تردید به ساعت روی دیوار میاندازم و آرزو میکنم اشتباه کرده باشم، اما ساعت 6 صبحه! باید بلندشم. بای کرفس و نعنا و جعفری رو که دیشت تا ساعت 12 مشغول شستن و سرخ کردنشون بودم به همراه گوشت و پیاز سرخ کرده بریزم تو آرام پز و امیدوار باشم تا ظهر که برمی گردیم خونه،یه خورشت جا افتاده منتظرمونه و قند تو دلم آب میشه.
وقتی یادم میافته که برنجو دیشب آبکش کردم و دم کشیده، فقط کافیه موقع نهار گرمش کنم، میگم "یا علی" و بلند میشم. یه صبحه دیگه!
کار خورشت تموم میشه. همزمان چای هم آماده است. مشغول میشم به آماده کردن سریع لباسهای بچه ام. ساعت 6 و نیم شده. لباسهای بچه رو همون طوری که خوابه تنش میکنم و برای اینکه بفهم هوا چقدر سرده دستامو روی پنچره آشپزخونه چند دقیقه ای نگه میدارم. خیلی سرده. طفلک بچهام با کلاه و شال گردن و ژاکت و کاپشتی که تنش کردهام شبیه ساندویچ شده. همسر مو بیدار میکنم. انگار اونم نمیخواد باور کنه که صبح شده. چشماشو نیمه باز میکنه و میگه یه فداکاری میکنی...؟ فداکاری؟ امروز من میخواهم یکم دیرتر برم مغازه. بچه رو خودت میبری؟ میدونم که از این فداکاریها زیاد کردهام، پس میگم باشه!
ساعت 45/6 است. از خیر چای خوردن میگذرم. سریع لباسامو میپوشم. یه لقمه نان و خرما میگذارم تو کیفم و سریع از پلههای آپارتمان میرم پایین. باید اول ماشینو از پارکینگ خارج کنم. بعد روشن بمونه تا گرم شه. خانم همسایه هم پتو رو دور بچهاش پیچیده و منتظره اومدن سرویسه. سلام و علیکی میکنم و سریع پلهها رو دو تا یکی برمیگردم بالا. خدایا به موقع برسم. بدترین اتفاق برام دیر رسیدن سرکاره. نگاه پر از سرزنش رئیس شعبه توی ذهنم دور میزنه و اضطراب مبهمی مانع کارم میشه. همسرم هنوز خوابه. پتو میپیچم دور بچه و در حالی که سعی میکنم بیدار نشه آروم از خونه میام بیرون. سوز صبحگاهی که به صورتش میخورده چشماشو باز میکنه و با خواب آلودگی میگه مامان نمیرم مهد کودت ! جوابشو نمیدم، اما انگار توی دلم رخت میشورن. اون غم لعنتی همیشگی راهشو بازم توی چشمای من پیدا میکنه و میدونم اگه اشکم سرازیر بشه حتما یخ میزنه. من همیشه خواستم یه مادر قوی باشم که بپذیرم من میرم سرکار و بچه من باید بره مهدکودک. اما نمیدونم چرا این غم به سراغم میاد. میخوابونمش روی صندلی عقب و شروع میکنم به پیش پیش کردن! بنده خدا با چشمان کاملا باز شده نگاهم میکنه! انگار میگه ماما آخه من چطور توی این ماشین سرد یخ زده بخوابم؟!
ساعت 10/7 است. خوشبختانه مهدکودک نزدیکه، بغلش میکنم و زنگ میزنم. مربی به استقبال ما میاد. خدا خیرش بده. بچه رو میگیره و تا بیاد گریه کنه درو میبنده تا من ناراحت نشم.
حالا باید با همه سرعتی که میشه برم سرکار. وقتی میرسم 16/7 است. یک دقیقه تاخیر دارم. سرمو میندازم پایین و درهمون حال خودمو به دستگاه کار خوان میرسونم. خوشبختانه رئیس خودشم دیر کرده. میشینم پشت باجهام و بسمالله میگم و رایانهام رو روشن میکنم. آن قدر با عجله اومدم که چند دقیقهای طول میکشه یادم بیفته با همکارم سلام و علیک نکردم. اونم خواب آلوده میپرسه دخترت چطوره؟ منم از اون،حال دخترشو میپرسم. میگه که سرما خورده و دیشت تا صبح توی تب سوخته. درکش میکنم. حتما الان همه فکرش پیش دخترشه.
یک کم حرف میزنیم اما با ترس، چون ممکنه گزارش به رئیس برسه که خا نمها راجع به بچه هاشون حرف میزنن و کار نمیکنن! در شعب که روی مشتریان محترم باز میشه من انگار یه آدم دیگه میشم! آن قدر سند مینویسم و پول میشمارم و حواله و... که یادم میره خورشت کرفس پختم و بچهام رو مهد گذاشتم عصری هم باید پدرمو ببرم دکتر. کار هر مشتری ای را که راه میندازم انگار یه بار از روی دوشم برداشته میشه. لبخند میزنم و مشتریها رو راهنمایی میکنم. آقا! این حساب ویژه است برای خانم و بچهها حساب افتتاح کنید. جایزههای این دوره عالیه. مادرجون! پشت چک رو باید انگشت بزنی. آها مهر داری!؟ باشه بده برات جوهری کنم. خیالت راحت باشه. همه پولتو دادم. آره مادرجون به خدا درست شمردم!
خانم! فرم حواله پر کنید پولاتونم بگذارید روی باجه. خدایا! یه عالمه 200 تومنی کهنه قاطی 1000 تومنی و اونارم قاطی 2000 تومنیها کرده و همه رو با یه جوراب زنانه مشکی بسته!
آقا! کجا کار میکنید! چطور مگه آبجی؟! ببخشید منظورم اینکه که کارتون با آرد سروکار داره؟ بله نونوایی داریم. تمام مانتوم از آردی که از لابلای پولاش ریخت بیرون، سفید میشه!
قبض برق، تلفن، موبایل! صدای دستگاه پولشمار یه لحظه قطع نمیشه! از یه مشتری کارت شناسایی میخوام خیلی ناراحت میشه! میگه چطور منو نمیشناسید توی دلم میگم خدایا من این آقا رو چرا نمیشناسم. سعی میکنم خیلی مودب باشم. ببخشید قانونه. موقع پرداخت چک حتما کارت شناسایی اورنده باید رویت بشه. خانم!یه خورده ذهنتو به کار بینداز من از مشتریهای خوب این شعبه ام. بابا یک کم مشتری مداری! یک کم احترام! شما چطور از من کارت میخواهی! قلبم داره از جا کنده میشه. با ترس نگاهی به همکار میندازم. سرش آن قدر شلوغه که اصلا متوجه نمیشه. میگم عذر میخوام به جا نمیارم. در ضمن در هر شرایطی باید کارت رویت بشه. میگه بشین بینیم بابا، در هر شرایطی!اصلان من دیگه با این بانک کار نمیکنم بعد میگذاره میره. خدایا این کی بود؟ چرا نشاختمش من که 5 ساله تو این شعبهام. تازه من که حرف بدی نزدم. برای چند لحظه تمرکز رو از دست میدم. میخوام یک کم چای بخورم. میبینم خیلی وقته یخ کردم!
مشتریها که کمتر میشن نگاهی به ساعت میندازم. ساعت 5/1 شده. انگار قراره پرواز کنم! کارامو تند و تند انجام میدم. حسابامو کنترل میکنم. وقتی میبینم کم و کسری ندارم، خیلی خوشحال میشم. خستگی از تنم درمیره. خدا نیاره روزی رو که کسری داشته باشی. همه همکاران بانیک میدونن من چه میگم؟
همکارا با هم حرف میزنن. آخر وقته به دوستم میگم نهار دارین؟ میگه نه! دیشب مهمون داشتم بچهام که مریض بود با افتخار میگم من ناهار دارم. صبح بار گذاشتم. گردنم داره میشکنه. خیلی درد میکنه. ساعت میشه 5/2 کارت میزنم و از بانک خارج میشم. نور محیط چشمام رو میسوزونه. انگار روزهاست آفتابو ندیده ام! میرم دنبال بچهام. منو که میبینه از خوشحالی جیع میکشه. بغلش میکنم و صورتشو غرق بوسه میکنم. با هم میریم خونه. بوی خورشت کرفسم همه آپارتمان رو را برداشته! برنج رو میگذارم گرم شه. دخترم محتویات کیفمو ریخته بیرون. لقمه نان و خرمایی که صبح برداشتم، حالا تو دستای اونه!
*لیلا عبدوی نژاد