صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۶ تير ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۹  ، 
کد خبر : ۱۴۸۵۳۵

تاکر خود را یک «بیلدربرگی» جا می زند


بصیرت: سالتشوبادن1، سوئد
ناظران آمریکایی بیلدربرگ در سال 1984 متوجه شدند مالیات آنها قرار است در سال های بعد افزایش یابد، که البته یافت.
سازمان بیلدربرگ، متشکل از سرمایه گذاران بین المللی و سیاستمداران دربند، قصد داشت که مالیات بر درآمد آمریکایی ها را 108 میلیارد دلار افزایش دهد تا چنانچه کشورهای جهان سوم و کمونیست بدهی های خود را نپرداختند، پول کافی در دسترس باشد.
در این پیشنهاد، که در نشست سری سالیانه آن در 13-11 مه 1984 در سالتشوبادن در سوئد مطرح شد، افزایش مالیاتی موردنظر 23میلیارد دلار دیگر بر درآمدها می افزود.
این افزایش در سال مالی 1986 به 39میلیارد دلار، سال 1987 به 61میلیارد دلار و در سال 1988 به 83میلیارد دلار رسید. مجموع این درآمد جدید تا سال 1989 به 108میلیارد دلار می رسید.
درخواست افزایش جدید مالیات در مقاله ای باعنوان «دورنمای اقتصاد و اشتغال در ایالات متحده» مطرح شد که آلیس ام ریولین2، مدیر برنامه مطالعات اقتصادی در مؤسسه بروکینگز، عرضه کرد.
دو مقام دیگر مؤسسه بروکینگز یعنی بروس کی مک لوری3، رئیس، و ویلیام بی کوانت4، محقق ارشد، که در این نشست شرکت کردند، از اظهارنظر خودداری کردند. دوشیزه ریولین نیز در دسترس نبود، اما من نسخه ای از مقاله اش را به دست آوردم.
بیلدربرگی ها خیال نداشتند برای کشور دیگری خط مشی مالیاتی عرضه کنند. اما راهبرد آنها به نمایندگی از بانکداران بین المللی با راهبرد گروه برادرشان یعنی کمیسیون سه جانبه به خوبی هماهنگ شده بود.
در نشست کمیسیون سه جانبه، که از 31 مارس تا 3 آوریل 1984 در واشنگتن دی سی برگزار شد، در بدهی سرسام آور کشورهای جهان سوم و کمونیست، ایالات متحده مقصر شناخته شد، با استناد بر اینکه کسری بودجه باعث تورم می شود.
در هر دو نشست فشار وارده به اندازه ای بود که مانع ازتصویب پیشنهاد تعیین سقف نرخ بهره بدهی های جهان سوم شد رقم این بدهی ها در مجموع به 810میلیارد دلار می رسید. هربار که شورای فدرال رزرو، که متعلق به بخش خصوصی و تحت کنترل آن است، نرخ پایه بهره را بالا می برد، میلیاردها دلار به تعهدات کشورهای جهان سوم برای پرداخت بهره افزوده می شود. فدرال رزرو با ایجاد انقباض عرضه پول، پس از نشست کمیسیون سه جانبه در سال 1984، این نرخ را بالا برد و حجم پرداختی بهره را، که کشورهای بدهکار باید به بانک های بزرگ می پرداختند، میلیاردها دلار افزایش داد.
در نشست کشورهای عضو صندوق بین المللی پول در فیلادلفیا که 4 ژوئن همان سال برگزار شد، ژاک دلاروزیه5، مدیرعامل این صندوق پیشنهاد کاهش فشار وارده بر کشورهای بدهکار از طریق تعیین سقف برای بهره بدهی ها را رد کرد.
لاروزیه د رجریان نشست صندوق بین المللی پول گفت: «تعیین سقف ]برای نرخ بهره[ از توانایی بانک های مرکزی برای تسهیل بازپرداخت بدهی ها می کاهد.»
به گفته سه منبع آگاه در نشست های بیلدربرگ، عملاً از محدود کردن نرخ بهره جلوگیری شد و ایالات متحده را مسئول نابسامانی های اقتصادی جهان سوم دانستند تا زمینه را فراهم کنند تا این کشور را برای عرضه طرح کمک به بدهکاران، با استفاده از منابع پولی مالیات پردازان، زیر فشار بگذارند.
در مقاله ای در نشست بیلدربرگ، ذکر شد که «نرخ بالای بهره در ایالات متحده به افزایش نرخ بهره در سراسر جهان می انجامد و به شدت بر وضعیت متزلزل بدهی در سطح بین المللی دامن می زند. با افزایش نرخ بهره، پرداخت بهره های بدهی برای کشورهای جهان سوم به طور فزاینده ای دشوار می شود.»
همه کسری بودجه آمریکا را عامل افزایش نرخ بهره دانستند و زمینه را برای افزایش مالیات در آمریکا فراهم کردند.
بعداً به دوستانم گفتم: «این دغل بازی است. آنها خواهان افزایش مالیات آمریکایی ها هستند تا منابع مالی لازم برای طرح کمک بانک به بدهکاران را در آینده داشته باشند. در عین حال به فدرال رزرو فشار می آورند تا نرخ پایه- و سودهای خودشان به همان اندازه میلیاردی- را در زمانی که تورم پایین است، افزایش دهد.»
در طول دوره زمامداری کارتر، بانکداران تورم دورقمی را عامل نرخ بهره بالا می دانستند.زمانی که تورم سالیانه 14 درصد بود، خاطرنشان کردند اگر 100دلار با بهره 14 درصد قرض دهند، زیان خواهند کرد، زیرا 114 دلاری که پس از یک سال بازپرداخت شود، فقط 100 دلار می ارزد. اما فدرال رزرو با کاهش تورم سالیانه 3 تا 5 درصد، نرخ بهره را بالا نگاه داشته بود. این کار باعث می شد تا وام دادن به جهان سوم و کشورهای کمونیست، با وجود خطر بازپس ندادن، پرسودتر از وام دادن به کشاورزان آمریکایی باشد، که زمین و محصولات خود را گرو می گذاشتند. درواقع، مالیات پردازان آمریکایی در قبال زیان وام دادن به جهان سوم و کشورهای کمونیست به بانک ها ضمانت می دادند. در این شرایط، هزاران نفر از کشاورزان آمریکایی هر سال به علت کمبود اعتبار، زمین خود را از دست می دادند.
روز 6 ژوئن همان سال، یک روز پس از آنکه یک نسخه از مقاله دوشیزه ریولین را به دست آوردم، وی این طرح را، بنا به پیشنهاد موسسه بروکینگز، به گروهی منتخب از گزارشگران مطبوعات جریان غالب عرضه کرد. این حقیقت ذکر نشد که طرح یاد شده پشت درهای قفل شده نشست بیلدربرگ شکل گرفته بود.
دوشیزه ریولین به بیلدربرگی های موافق گفته بود: «پیشنهادها برای هزینه های داخلی و تغییرات مالیاتی در دو مرحله است. پس از توقف کوتاه مدت هزینه گری داخلی به منظور صرفه جویی در منابع پولی، تجدید ساختار اساسی تر برنامه های داخلی به سرعت اجرا خواهد شد. به همین شکل پس از تغییرات مالیاتی، با هدف کسب سریع درآمد بیشتر از طریق گسترش پایه مالیاتی و اضافه مالیات، اصلاح کامل نظام فدرال اجرا خواهد شد.»
درصد دقیق اضافه مالیات پیشنهادی ذکر نشد، اما این نسبت باید به اندازه ای می بود که در سال اول 23 میلیارد دلار درآمد بیشتر تولید می کرد و این نسبت باید سالیانه به گونه ای افزایش می یافت که تا سال 1989، 108 میلیارد دلار دیگر تولید می کرد.
وایت پلینز6، نیویورک
در سال 1985، من با کمک شماری از افراد محلی، از جمله یک راننده تاکسی خلاق، به نشست فوق سری بیلدربرگ در هتل اختصاصی ارووود7 در شهر وایت پلینز در ایالت نیویورک راه یافتم. به دلایل واضح، اسم این راننده تاکسی حذف شده است.
راننده تاکسی گفت: «اسم شما به جای جیم تاکر، آقای ایکس است.»
پاسخ دادم: «بسیار خوب. فکر نکردم می توانم خودم را هنری کیسینجر جا بزنم و قسر در بروم.»
همان طور که تاکسی به نگهبانان لباس شخصی نزدیک می شد، که در مسیر هتل اختصاصی ارووود برای حفاظت از سی وسومین نشست بیلدربرگ ایست بازرسی گذاشته بودند، در گوشه راست صندلی عقب نشسته و امیدوار بودم تلاش قبلی من برای ورود به محوطه باعث نشود که مرا بشناسند.
راننده تاکسی گفت: «آقای ایکس» و از ایست بازرسی گذشتیم. معلوم است تنها اسم «ایکس»کارساز نبود، بلکه اسمی انتخاب شده بود که به اسم یک عضو حقیقی بیلدربرگ که برای شرکت در این نشست ثبت نام کرده بود شباهت زیادی داشت. حالت کسی را به خودم گرفته بودم که کاملاً از حق ورود برخوردار است و این حیله موثر واقع شد. (والبته این در سال های اولیه بود که تدابیر امنیتی بیلدربرگ به سخت گیری امروز نبود)
البته کمی حقه بازی بود، اما کسب اخبار بیلدربرگ، که بسیار لازم بود و بیلدربرگ ترجیح می داد جلوی آن را بگیرد، ارزش آن را داشت.
با ورود به هتل، خانم جوانی لبخند بر لب در سرسرا جلویم آمد که می خواست اسمم را بنویسد و مرا به بیلدربرگ بفرستد.
ای وای! هیچ چیز نداشتم که هویت مرا تحت عنوان آقای ایکس ثابت کند. در واقع، حتی نمی دانستم «ایکس» برای چه کسی کار می کند یا آن اسم چه اثر جادویی خواهد داشت. از گوشه چشم دیدم که مأموران مخفی چشم از من برداشته بودند و به محل تعیین شده یعنی ورودی سرسرا نگاه می کردند.
به خوشامدگویی وی پاسخ دادم: «بله، بله، البته.» با حالت تشویش شدید گفتم: «اما اول دستشویی مردانه کجاست؟ سریع!»
وی پاسخ داد: «از این طرف» و مرا آنجا برد.یک ساعت در کافه کنار دستشویی نشستم.
من تنها مشتری بودم و می شنیدم صاحب کافه و پیشخدمت شکایت می کردند که معمولاً در آن موقع 60 مشتری داشتند.
یکی از آنها گفت: «تدابیر امنیتی هیچ وقت این قدر شدید نبوده است. با سختی توانستم سرکار بیایم.»
در حالی که قیافه معصومانه ای گرفته و خودم را به نادانی زده بودم، پرسیدم: «این کله گنده ها کی اند؟»
صاحب کافه گفت: «نمی دانم. یک نفر از خانواده بوش می آ ید. اما چیزی به ما نمی گویند.»
«معاون رئیس جمهور؟»
«نمی دانم. فقط می دانم یک نفر از خانواده بوش می آید.»
اسم بوش نه در فهرستی بودکه در اختیار گزارشگران گذاشته شده بود، نه در فهرست نسبتاً مفصل تری که در اختیار شرکت کنندگان گذاشته شده بود.
پرسیدم: «اما چگونه می توانند هتلی را به مدت سه روز ببندند؟»
قیافه صاحب کافه مشوش شد. ناگهان متوجه شد من از آنهایی نیستم که قرار بود اینجا باشند. و اگر بودم، پس چرا این چیزها را نمی دانم؟
همین طور که با ابهام به من نگاه می کرد، گفت: «یک جور نشست دیپلماتیک است. این کافه و کل هتل فقط به روی آنها باز است. شما همه باید بیرون می رفتید.» با لحن اطمینان بخشی گفتم: «البته من فقط اینجا آمده ام تا چیزی را برای کسی ببرم» حالا افراد بیشتری در آن حوالی می چرخیدند و راحت تر می توانستم قیافه آرام یک بیلدربرگی را به خود بگیرم و بگردم. سرمیزی در اتاق کنفرانس رفتم و فقط تعدادی بروشور هتل پیدا کردم. آنها را برداشتم - در این حرفه، آدم اول بر می دارد و بعد بررسی می کند.
وارسی همه دستشویی ها برای یافتن یادداشت های دورانداخته بیلدربرگی ها نتیجه ای نداشت.
در سالن کنفرانس اصلی، که شکل یک تالار کوچک اجتماع در سازمان ملل بود، کارکنان هتل مشغول آوردن گل بودند.
وقتی از کنارشان گذشتم، با لبخند گفتم: «سلام.»
«شب به خیر، قربان»
وانمود کردم دستیار یک بیلدربرگی هستم و آهسته و لوح اسامی را جست و جو کردم، واضح است که می کوشیدم جایی برای رئیسم پیدا کنم تا وی بتواند با قاطعیت و مطمئن به آنجا بیابد.
با خودم فکر کردم، «اگر نتوانم چیز به دردبخوری پیدا کنم، دست کم یک یادگاری گیرم می آید.» چشمم به لوح اسم خاصی افتاد: «پرل.»
این لوح اسم ریچارد پرل8، دستیار وزیر دفاع در امور سیاست امنیت بین الملل بود. اندرو سنت جورج9، یکی از همکاران قدیمی وی، مدتها قبل افشا کرده بود که پرل منافع اسراییل را به منافع ایالات متحده ترجیح می دهد و از آن حمایت می کند. داستانهای تکان دهنده وی را اتحادیه ملی آمریکایی های عرب تبار10 تصدیق کرد، و با استفاده از قانون آزادی اطلاعات به بخش اعظم شواهد ویران کننده ای دست یافت که این اتحادیه در دادگاه پیگیری می کرد.
پس این یادگاری، لوح اسم پرل، را درجیبم گذاشتم.
بهتر دیدم که درحین راه رفتن سؤال کنم: «نشست کمیته سازمان دهی امشب است، درست است؟!»
دزدکی به ردیف کیف های قهوه ای رنگ و پر از کتابچه درسرسرای هتل نگاه می کردم که دو زن مسئول و سه مأمور مخفی مراقب آن بودند. البته دوست داشتم یکی از آنها را داشتم، اما کاری مخاطره آمیز بود و زمان اهمیت داشت.
احتمالا به زندان می رفتم. دست کم، ماموران مخفی زمان زیادی را صرف کشتن من می کردند.
اسم یک بیلدبرگی به یادم آمد که کمتر شناخته شده و احتمالا نیامده بود. بعد از یک پیشخدمت خواستم برایم یک تاکسی خبر کند و توضیح دادم که چیزی در فرودگاه جا گذاشته ام. البته مهمان ها معمولا برای پیشخدمت ها توضیح نمی دهند، اما می خواستم به یک مأمور مخفی اطمینان خاطر دهم که در حالی که به جهت دیگری چشم دوخته بود، به حرفهای من گوش می کرد.
دو دقیقه سپری شد. بعد به میزی که کیف ها روی آنها گذاشته شده بود، نزدیک شدم.
پرسیدم: «آیا برای سناتور چارلز متایاس11» کیف دارید؟ سناتور به خلاصه دستورالعمل ها نیاز دارد.» (این اشاره به سناتور وقت متایاس از مریلند بود).
آن زن دو دل به نظر می رسید.
«تاکسی شما، قربان!»
نشان دادم درک می کنم و گفتم: «آه. البته که کارت شناسایی می خواهید. من عجله دارم.»
قسمتی از کارت فعالیت مطبوعاتی ام درکنگره را نشان دادم.
«تاکسی شما، قربان!»
فریاد زدم: «آمدم.» کیفم را برداشتم و از آن خانم نگران تشکر کردم.
یک مانع دیگر وجود داشت. نگهبان های ایست بازرسی. آیا مأموران مخفی با بی سیم به آنها اطلاع داده بودند که تاکسی را متوقف کنند؟ برای چنین موقعیتی فقط یک کاغذ یادداشت در جیبم گذاشته بودم. کیف را سمت راست گذاشتم و به آن تکیه دادم تادیده نشود.
نقشه ام این بود که اگر مانع من شدند، بیرون بپرم. مدت کوتاهی مشاجره کنم، سپس راه زمین گلف مجاور را درپیش بگیرم، به طرف درخت ها بروم و خودم را در محوطه دانشگاه ایالتی نیویورک12 گم کنم.
من که از این چالش لذت برده بودم، با خود گفتم چقدر احمق بودم که وقتی «نگهبان کاخ» با احترام مخصوص خانواده های سلطنتی برایم دست بلند کرد، احساس ناامیدی کردم. لازم نبود به راننده تاکسی بگویم که گاز بدهد. از بار اولی که خواستم وارد شوم و نگهبان ها مرا برگرداندند، با هم همدست شده بودیم. راننده تاکسی از دسیسه هایی که بر این شهر حاکم شده بود، خوشش می آمد و پس از اینکه به او یک درس کوتاه آداب نزاکت و یک انعام درست و حسابی دادم، درباره راههای نفوذ به این حصار صحبت کردیم.
پس از پایان مرحله محاصره صبحگاهی، به راننده تاکسی که مرا به هتل می برد گفتم بهتر است وارد محوطه دانشگاه شوم و در تاریکی هوا از زمین گلف بگذرم.
وی گفت: «نه. مأموران مخفی انتظار آن را دارند. آنها می دانند هیچ کس شب گلف بازی نمی کند. بهتر است حوالی ساعت 4 بعدازظهر که گلف بازها و بچه های زیادی هستند، از حصار بپری.»
چند دقیقه در سکوت به رانندگی ادامه دادیم، آنگاه فکری به سرم زد.
پرسیدم: «احتمالا امروز کسان دیگری را از فرودگاه به هتل ارووود می آوری، این طور نیست؟ آنها مجبورند اسمی به تو بگویند که به نگهبان ها بگویی. اسم را به خاطر بسپار. نه اسمی معروف- بعد از چند ساعت از همین اسم برای من استفاده کن. اگر شک نکنند، کسی متوجه نمی شود. نگهبان ها فهرستی دارند که اسامی را در آن بررسی می کنند و اگر اسم آنجا باشد، با دست اشاره می کنند و خودرو می گذرد. البته چنین خدمتی، بدون تشکر نمی ماند» (طوری که رشوه به حساب بیاید، اما راننده های تاکسی معمولا از این حسن تعبیر بیشتر خوششان می آید).
به این ترتیب بود که من آقای ایکس شدم و کیف بیلدربرگی سناتور چارلز متایاس به دستم افتاد که حاوی تمام اسناد موجود و متون اولیه و فهرست سری شرکت کنندگان بود که محتوای آن فراتر از فهرست علنی و نحوه بیدار کردن هنری کیسینجر در اتاقش در هتل بود. دراین فهرست حتی شماره اتاق شرکت کنندگان درج شده بود.
یک روز پیش از آغاز نشست بیلدبرگ، خودروهایی ورودی هتل مجلل ارووود را بسته بودند و فقط کارکنانی که دست کم سه ماه از اشتغالشان می گذشت، می توانستند سرکار بیایند.
من که 24 ساعت پیش از نشست، با تاکسی آمده بودم، با ممانعت مردان جوانی روبه رو شدم که همگی بلوزهای آبی رنگ یکسانی به تن داشتند و افراد کارآمدی به نظر می رسیدند.
«اسم شما، لطفا؟»
من پاسخ دادم: «اینجا که ملک خصوصی نیست. چه ایرادی دارد؟»
«این هتل امروز برای یک نشست خصوصی قرق شده است»
پرسیدم: «چطور چنین چیزی ممکن است؟ من امروز صبح به هتل زنگ زدم. به من گفتند کافه داخل هتل ارووود ساعت 11 باز می شود و من قرار است ظهر آنجا با شخصی ملاقات کنم.»
«با چه کسی قرار است ملاقات کنید؟»
پاسخ دادم: «من عادت ندارم برای پادوها توضیح دهم و نمی خواهم به این کار عادت کنم.»
حالا هر سه نفر بلوز آبی پوش دور تاکسی مرا گرفته و دیگر بیلدربرگی های شناخته شده و سایر رهگذران را منتظر نگاه داشته بودند. از لفظ پادو خوششان نمی آمد.
وی گفت: «متأسفم، قربان. اگر اسمی به من بگویید، می توانم مجوز امنیتی آن را چک کنم. اما حالا، هتل برای یک مهمانی خصوصی قرق شده است.»
«کدام مهمانی خصوصی؟ آنها کی اند؟»
«متأسفم قربان. به دلایل امنیتی، نمی توانم بگویم.»
«امنیت چه کسی؟ من یا آنها؟»
سکوت سنگینی حکم فرما شد. بنابراین از روی ادب اجتماعی، این سکوت سرافکندگی آور را شکستم:
«هتل برای مهمانی تا چه ساعتی قرق شده است- تا 4 بعدازظهر؟»
«تمام روز، قربان.»
«و فردا هم؟ این مهمانی خصوصی چه وقتی به پایان می رسد؟»
«نمی توانم به شما بگویم.»
ما برگشتیم. همین طور که نگهبان ها به من نگاه می کردند، می توانستم از روی چهره آنها تشخیص دهم که با خود می گویند:
1Saltsjobaden
2Alice MRivlin
3Bruce K McLaury
4William BQuandt
5Jacques de Larosiere
6 White Plains
7 Arrowwood Hotel
8Richard Perle
9 Andrew St George
10- the National Assoction of Arab Americans NAAA
11- Charles Mathias
12- the State University of NewYork
-=-----------------------------------------------------------------------------------------------------
E-mail:shayanfar@kayhannews.ir
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات