صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۰ تير ۱۳۸۹ - ۱۲:۱۶  ، 
کد خبر : ۱۴۸۷۲۳
سخنان دکتر غلامحسین ابراهیمی‌دینانی در نشست بررسی کتاب «فلسفه و ساحت سخن»

اگر زبان نبود فلسفه نبود

سردبیری: طبق نظر گزینشگر اسناد، حذف گردید. امیرعلى محقق مقدمه: نشست بررسی کتاب «فلسفه و ساحت سخن» اثر تازه منتشر شده دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، استاد فلسفه دانشگاه تهران با حضور ایشان سه شنبه هشتم تیرماه در شهر کتاب مرکزی برگزار شد. اکنون گزارشی کوتاه ازسخنان استاد دینانی از نظرتان می گذرد.

فلسفه با سخن چه ارتباطی دارد؟
سخن امری عام است و همه مردم دنیا صحبت می کنند و هر آدمی سخنگو است، ولی هر انسانی فیلسوف نیست، تعداد فیلسوفان در عالم خیلی اندک است، پس چه رابطه ای میان فلسفه و سخن وجود دارد؟ در مورد تعریف فلسفه باید گفت که به تعداد نحله های فلسفی که در عالم وجود دارد تعریف وجود دارد، اما در یک جمله که جامع باشد می توان گفت فلسفه، فکر است. فکر یک ارتباط وثیق با نحو و علم دستور دارد. کسانی که با ادبیات فارسی و کم و بیش با زبان عربی آشنا هستند می دانند گرچه به حسب ظاهر «فکر» در نحو اسم است، اما فکر در واقع فعل است. مثل «وجود»، فکر فعل فکر است، فهم فعل فهم است. فکر، فکر کردن است، پس فلسفه یعنی فکر کردن، معمولاً مردم فکر می کنند که مالک فکر هستند. نباید اشتباه فکر کنیم که مالک فکر هستیم، اول باید بفهمیم فکر، فکر کردن است و در درجه دوم باید بفهمیم فکر کردن به چه؟ فکر کردن همیشه فکر کردن به چیزی است، یعنی بدون متعلق امکان ندارد. علم بدون معلوم اصلاً بی معنا است همانند عشق که عشق بدون معشوق معنی ندارد، اگر ما فکر را معنا کنیم، فکر در بنیادی ترین مسائل هستی فلسفه است، فلسفه فکر است و همه انسانها دارای فکر هستند، اما زمانی که فکر را در امور دنیا صرف کنیم اگر چه خوب و مفید است و با آن زندگی اداره می شود، اما اگر کسی فکرش در مورد بنیادی ترین مسائل هستی کار می کند و دغدغه مسائل آن را دارد فیلسوف است، ولو اینکه اصطلاحات را نداند. بعضی ها فکر می کنند که فیلسوف کسی است که اصطلاحات فلسفی مانند را بداند؟ نه این شخص فیلسوف نیست اگر به درستی فکر نکند فیلسوف نیست.
رابطه مهم ذهن و زبان
یکی از مسائلی که میان متکلمان اسلامی مطرح بوده و امروزی ها فکر می کنند این مسائل کهنه شده است، اما بنده معتقدم همین امروز هم جزو زنده ترین مسائل است، اختلاف بین اشاعره و معتزله در مورد کلام است. اشاعره به کلام نفسی قائل هستند، آنها معتقدند که کلام فقط صوت و لفظ نیست، آن چیزی که در درون است کلام است و تمام فکرشان را فلسفی می کنند. شعارشان این است که کلام در درون است، آن چیزی که به صوت و الفاظ در می آید دلیل فکر است که اشاعره به آن کلام نفسی می گویند. اولین مسئله ای که مسلمانان در ایمان با آن برخورد کردند کلام خداوند بود. قرآن کلام خداوند است. حال این سوال مطرح می شود که قرآن کلام خداست یا کتاب خدا؟ قرآن کتاب خداوند هم هست، اگر امروزه دوباره این مسائل درست طرح شود دقیق ترین مسائل در فلسفه های تحلیل زبانی است و فیلسوفان تحلیل زبان غرب اگرچه خیلی حرف های خوب دارند ولی نمی دانند در اسلام چه گذشته است و الا خیلی در این باره تعجب می کردند.
اگر ذهن موازی عین باشد آن وقت ذهن درست است، اما اگر ناراست فکر کند درست نیست و آن وقت متوجه می شویم که خطا به ذهن راه دارد، حال اینکه چگونه عالم ذهن با عالم عین تطبیق می کند یک مسئله مهم است؟ ما از کجا می فهمیم آن چیزی که می بینیم واقعی است؟ از ادراک و حس خود می بینیم که واقعی است. حال این سوال مطرح می شود که از کجا می فهمیم ادراک ما مطابق با واقع است؟ مطابقت ذهن با خارج جز از این طریق که از ذهن خود خارج شویم و تطبیق دهیم امکان ندارد و خود این کار یعنی خارج شدن از ذهن، اصلاً امکان ندارد؛ حتی یک لحظه نمی توانیم از ذهن خود خارج شویم که عالم واقع را ببینیم و واقع خام و مستقیم به ما راه ندارد.
اگر تمام اندیشه های عالم را در حافظه خود داشته باشیم، اما اگر به آن نیندیشیم، اندیشمند نیستیم. انسان اندیشه ها را می اندیشد، پس بنده تمایل دارم بگویم فلسفه، اندیشیدن اندیشه هاست.هر چیزی را که می خوانیم و می شنویم باید در مورد آن بیندیشیم، اندیشیدن اندیشه ها فلسفه است و اندیشیدن در سخن ظاهر می شود. فکر و شعر در ذهن اتفاق می افتد و ذهن در سخن.
ذهن و زبان یک چیز است؛ دو صورت از یک واقعیت است. آن چیزی که به زبان ما می آید ذهن ما است، اگر چیزی در ذهن خود نداریم محال است به زبان بتوانیم چیزی بگوییم. کسی که ذهنش خالی است هیچ زبانی ندارد. ذهن به زبان منتقل می شود و زبان در کتابت نوشته می شود. فرق میان کتابت و کلام موضوع بسیار مهم و طولانی است. این بحث ها همه به مناسبت کلام و کتاب خداوند بوده وگرنه دانشمندان مسلمان این بحث ها را نمی کردند، ببینید! دین چقدر برای فکر منفعت داشته و فکر برای دین هم همین طور، اگر حکمای اسلامی نبودند دین در همان زمان جاهلیت باقی مانده بود و دین هم برای این حکیمان این تأثیر را دارد؛ هر دو تأثیر متقابل داشتند.
بنابر عقیده قدما کلام بر ذهن متکلم دلالت می کرده و از کلام به ذهنش پی می بردند. از سخن هر کسی می فهمیم که مقصود او چه بوده است و در درونش چه می گذرد؟ پس کلام بر ذهن دلالت دارد و کتابت بر کلام دلالت دارد، پس کتاب بر کلام و کلام بر ذهن دلالت دارد، اما ذهن بر عین چگونه دلالت دارد؟ دلالت کتابت بر کلام قراردادی است، دلالت کلام بر ذهن قراردادی است ، چون کلام را باید بفهمیم، اما ذهن بر عالم خارج (عین) وقتی دلالت دارد قراردادی است یا نه؟ در دلالت ذهن برعین قرارداد نیست، بنابراین ذهن افراد مختلف بر ذهن یک گونه دلالت دارد. اینجا قرارداد نقشی ندارد، یک دلالت طبیعی و ذاتی برقرار است. ذهن بر عین خود به خود و بالطبع دلالت دارد. حال اینها چه ربطی با فلسفه و سخن دارد؟ فلسفه که فکر انسان درباره بنیادی ترین مسائل هستی است در زبان پیاده می شود، اگر زبان نبود فلسفه نبود، نه تنها اگر زبان نبود فلسفه نبود، اگر زبان نبود عالم نبود؛ معتقدم اگر زبان نبود واقعاً عالم نبود. زبان ظهور ذهن است اگر هیچ ذهنی در عالم نباشد آن وقت عالم چه معنایی داشت؟ یا عالم نبود یا عالم آشوب بود؛ آشوب یعنی آشفتگی یعنی هیچ چیزی در هستی معین نیست، آشوب واقعی را نمی توان تصور و تصویر کرد در آن بعد، زمان، اندازه، وزن و ... وجود ندارد و هیچ تعینی در آن نیست. چیزی که هیچ تعینی ندارد را چگونه می توان تصور کرد. اصلاً به تصور نمی آید و با نبودن هیچ فرقی ندارد.
فلسفه در ذهن می آید و از ذهن به زبان منتقل می شود، وقتی به ذهن آمد تعین پیدا می کند. ذهن بدون زبان نیست، ممکن نیست کسی ذهن داشته باشد و عمری خاموش بماند. بنابراین ذهن و زبان یک چیز است، منتها زبان ظهور ظاهری در عالم صوت است، اگر ذهن و زبان یک چیز است و فلسفه اندیشیدن است پس فلسفه کار ذهن است و در نتیجه کار زبان است پس بدون زبان نمی توان فلسفه داشت و حتی نمی توان عالم داشت. «ویتگنشتاین» می گوید مرز عالم مرز زبان شماست، ماورای ذهن خود عالمی را نمی شناسیم به همین جهت عالم اشخاص با ذهنش نسبت دارد. این را قدما هم گفتن. پس فلسفه با زبان ارتباط مستقیم دارد و زبان با دستور زبان پیوند مهمی دارد.
ریشه‌های فلسفی قواعد صرف و نحو
دانشمندان ایرانی مانند «سیبویه» که می خواستند قرآن را بفهمند دستور زبان عربی را تدوین کردند، سیبویه رئیس مکتب بصره و «کسائی» رئیس مکتب کوفه است. 121 اختلاف بین این دو مکتب وجود دارد که در کتاب فلسفه و ساحت سخن آورده ام، تفاوت کلی شان این است که مکتب بصره عقلی مسلک و کوفی ها نقلی مسلک هستند. امروزه فیلسوفان تحلیلی به مکتب کوفه نزدیک تر هستند. دانشمندان آن زمان برای تدوین قواعد صرف و نحو از افکار و اصول فلسفی استفاده می کردند. در کتاب فلسفه و ساحت سخن فصلی است که نخستین مسئله نحوی را بیان کرده است و آن، این است که کلمه بر سه قسم است؛ اسم، فعل و حرف. حروف با توجه به اینکه معنای مستقلی ندارند، اما اگر نباشند زبان دیگر وجود ندارد و دیگر نمی توانیم در این باره حرف بزنیم. همه این مباحث ریشه های فلسفی دارد و در کتاب فلسفه و ساحت سخن همه را توضیح دادم.
علمای نحو با فکر عقلانی و فلسفی این کار را انجام دادند، چون ایرانی بودند، فکر عقلانی داشتند و تمدن و فرهنگ داشتند. هم اکنون هم عرب ها زبان مادری خود را حرف می زنند، اما قواعد را بلد نیستند. دو دانشمند عرب که شاگرد «دوسوسور» بودند و اهمیت زبان و نقش آن در تمدن را فهمیدند ریشه عقب ماندگی کشورهای خود را در زبان دانستند. آنها معتقدند چون ایرانی ها قواعد صرف و نحو را درست کردند باعث عقب ماندگی ما شدند و برای پیشرفت باید اینها را به دور بریزیم. این ماجرا را در کتاب ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام شرح دادم که این دو فرد رسماً اعلام می کنند که باید به دوره قبل از صرف و نحو بر گردیم، این قواعد را ایرانی ها درست کردند. اینها با این کاراشتباه بزرگی می کنند، آنها نمی دانند اگر صرف و نحو را رها کنند واقعاً به دوره جاهلیت بر می گردند. به هر صورت مباحث صرف و نحو ریشه های فلسفی دارد، چون ایرانی ها با فرهنگ و تمدن و فکر فلسفی این خدمت را به جهان اسلام کردند. اگر صرف و نحو نبود ما قرآن کریم را خوب نمی فهمیدیم و همه تلاش این اندیشمندان این بوده که ما قرآن را بفهمیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات