صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۰ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۳:۱۶  ، 
کد خبر : ۱۴۹۸۶۴

مکتب شیکاگو و مروج آزادی اقتصادی


شهاب زمانی
از عهد آکادمی افلاطون تا زمان ما، شاید هیچ نهاد آموزشی در جهان غرب به اندازه دانشگاه شیکاگو بر روندهای فکری و رفتارهای اجرایی دولتمردان جهان به ویژه آمریکایی ها تأثیر نگذاشته باشد. این مقایسه از این جهت مطرح شد که مدرسه افلاطون هرگز نتوانست به هدف خود نایل شود، اما دانشگاه شیکاگو با وجود اینکه با هدفگذاری محدود بنا شد، اما آثاری فراتر از اهداف اولیه اش به جا گذاشت.
دانشگاه شیکاگو در سال 1892 میلادی توسط جان راکفلر صاحب و مدیر یکی از شرکت های بزرگ نفتی آمریکا و از خانواده های تصمیم ساز ایالات متحده تأسیس شد. هدف اولیه راکفلر این بود که دانشگاه شیکاگو به پایگاهی برای تربیت متخصصان تبدیل شود، اما ورود فیلسوفان به این دانشگاه، از همان آغاز برایش تقدیری دیگر رقم زد. نخستین فرد تأثیرگذار که به این دانشگاه پاگذاشت و راه آینده را هموار کرد، جان دیویی( 1952-1859م) فیلسوف پراگماتیست آمریکایی بود. در واقع جان دیویی بود که اصطلاح «مکتب شیکاگو» را باب کرد و کوشید شاخه های مختلف تفکر عملگرایانه را ذیل این عنوان سامان دهد.
آرا و اندیشه های متفکران مکتب شیکاگو در وهله نخست، یکی از زیرشاخه های جریان عمومی تر نئوکلاسیسم بود و هنوز هم از نظر مبانی، ذیل همان جریان قرار دارد، اما نقدهایی که اقتصاددانان مکتب شیکاگو بر آرای «جان مینارد کینز» اقتصاددان مشهور نوشتند، آنان را به گروهی تبدیل کرد که اگر نتوان نام غیرنئوکلاسیک بر آنها گذاشت، حتماً می توان گفت جریانی کاملاً متمایز در درون نئوکلاسیسم هستند که گام به گام بر تشخیص و خطوط تمایز آنها افزوده شده است. نخستین خط تمایزی که اقتصاددانان مکتب شیکاگو را از آموزگاران نئوکلاسیک از جمله کینز جدا کرد، نقد آنها به نظریه و ارائه بدیلی برای آن بود که توسط «میلتون فریدمن» و تحت عنوان نظریه پولی مطرح شد. بحث دیگری که مکمل بحث نظریه پولی بود، انتقاد از مداخله دولت و هزینه های اشتغالزای آن (نظریه کینز) بود.
به رغم اینکه نخستین تشکل های فکری که ذیل عنوان عمومی مکتب شیکاگو و تحت تأثیر جان دیویی شکل گرفت، در حوزه های فلسفه، دین، جامعه شناسی و اقتصاد بود، اما این گردانندگان محفل اقتصادی دانشگاه شیکاگو، یعنی «تورستاین وبلن» و «فرانک اچ نایت» بودند که توانستند با ارائه نظریات و فعالیت های چشمگیر صبغه اقتصادی مکتب شیکاگو را برجسته نمایند. به گونه ای که امروزه این مکتب بیشتر به خاطر مشی اقتصادی اش شناخته می شود.
تأکید اصلی گردانندگان شاخه اقتصادی مکتب شیکاگو بیشتر بر «بازار آزاد» و فضیلت های آزادی اقتصادی بود که از دهه 20 به بعد توسط جورج استیگلر و میلتون فریدمن بسط و توسعه یافت و به جریان غالب در دنیای اقتصاد تبدیل شد و در دهه 1950 استفاده از اصطلاح مکتب اقتصادی شیکاگو رواج یافت.
به طور کلی به لحاظ اقتصادی دو نظریه عمده در جامعه آمریکا در زمان های خاص خود دارای نفوذ بوده اند، نظریه اقتصادی کینز که بسیاری از تحلیلگران اقتصادی خروج ایالات متحده از بحران بزرگ اقتصادی 1929 تا 1931 را وامدار آن می دانند و معتقدند چون در آن بحران، بخش تقاضا و مصرف کنندگان صدمه دیده بودند، در پی راه حل کینز و تزریق پول به جامعه، با بالا رفتن قدرت خرید مردم بنگاه های اقتصادی رونق گرفت و به تدریج بر بحران وال استریت ژورنال غلبه شد، اما نظریه دوم، نظریه اقتصادی مکتب شیکاگو است که در اوج نفوذ و محبوبیت کینز، تازه قد برمی افراشت، لذا در عصری که منتقدان کینز به نقد او می پرداختند، مکتب اقتصادی شیکاگو چون بحران را در طرف عرضه می دید و اشباع ظرفیت های تکنولوژیک اجازه رشد را از اقتصاد آمریکا گرفته بود، اقتصاددانان شیکاگو برخلاف کینزی ها، بحث واقعی کردن قیمت ها، کاهش مداخله دولت در اقتصاد و به تبع آن کاهش هزینه های دولتی را تنها راه نجات کشورها از بلای تورم تشخیص دادند. این دیدگاه اقتصاددانان مکتب شیکاگو که یاران آنها در مکتب اتریش به ویژه هایک از آن حمایت می کردند، به تدریج به فکر غالب نهادهای بین المللی به ویژه صندوق بین المللی پول و بانک جهانی تبدیل شد. در میان سیاستمداران نیز خانم مارگارت تاچر نخست وزیر اسبق انگلستان و رونالدریگان، رئیس جمهور آمریکا در دهه 1980 نخستین کسانی بودند که به اندرزهای اقتصاددانان مکتب شیکاگو به ویژه میلتون فریدمن گوش سپردند. بسیاری از ناظران سیاسی و اقتصادی دنیا در تحلیل تحول اقتصادی رخ داده در دهه های 1980 و 1990 در آمریکا و انگلستان و دیگر نقاط اقماری آنها در جهان را محصول تبعیت فکری تاچر و ریگان از آموزه های فریدمن می دانند، اما ملاحظه شد که به زودی این آموزه ها نیز کارکرد خود را از دست داد و بستر رکود اقتصادی سال های اخیر را فراهم کرد. در یک نقد جدی به سیستم سرمایه داری و بازار آزاد جهان غرب می توان متذکر این نکته شد که بی عدالتی اقتصادی در تولید و توزیع امکانات و درآمدها همواره مغفول اقتصاد غرب بوده و ریشه بسیاری از گرفتاری های آنها است. جمعیت ده ها میلیونی گرسنگان و کارتون خواب های آمریکا در کنار انباشت میلیاردها دلار سرمایه در انبان کمتر از صد خانواده سرشناس آمریکایی و تصاحب بیش از هشتاد درصد درآمد سرانه خالص ملی آمریکا توسط 5 درصد جمعیت این کشور که بیشتر آنها هم به طیف های افراطی صهیونیستی و کارتل های نفتی و شرکت های بزرگ اسلحه سازی تعلق دارند، محصول دیدگاه های افراطی و تفریطی کینزها و شیکاگویی ها است.
بسیاری معتقدند که سیاست و اقتصاد دو مقوله جدا از یکدیگرند، اما اصحاب مکتب شیکاگو چون فریدمن که نزدیک به نیم قرن در اقتصاد آمریکا و کشورهای اروپایی نقش آفرینی کرد و در هنگام مرگش در سال2006 معروف ترین اقتصاددان آمریکا بود، چنین اعتقادی ندارد. از نظر آنها نظام اقتصادی در ارتقای جامعه آزاد نقشی دوگانه بازی می کند. از یک سو، آزادی در نظام اقتصاد جزیی از مفهوم گسترده آزادی است بنابراین آزادی اقتصادی خود یک هدف است و از سوی دیگر آزادی اقتصادی ابزاری ضروری برای دستیابی به آزادی سیاسی است. جمله فوق تمام اندیشه اقتصاد سرمایه داری را نشان می دهد. در حالی که مکاتب الهی آزادی، اقتصاد، سیاست و هر امر مرتبط با امور بشری را ابزاری برای رساندن انسان به مرتبه انسانیت او و تقربش به درگاه الهی می داند و از این رو با دستور آزادی مطلق، حقوق انسان‌های ضعیف و محروم را پایمال آمال و آرزوهای سیری ناپذیر انسان های آزمند و تربیت ناپذیر نمی نماید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات