
بصیرت؛سیامک باقری:پاپ بندیکت شانزدهم رهبر مسیحیان کاتولیک جهان، در سخنانی در دانشگاه رگنزبرگ آلمان پیرامون تفاوت فلسفی و تاریخی بین اسلام و مسیحیت و رابطه ایمان و خشونت با نقل سخنان امپراتور مانوئل دوم پلالوگوس - از امپراطوران مسیحی بیزانس که پایتخت آن در استانبول امروزی است- به دین اسلام اهانت کرد و ارزش مفاهیمی نظیر جهاد را زیر سوال برد. سخنان پاپ که بازتاب گستردهای در سطح جهان داشت و با واکنش تند مسلمانان مواجه شد، این سوال را ایجاد کرده است که چرا چنین موضعگیری از سوی او و در چنین شرایطی مطرح شده است؟ چند فرضیه در این ارتباط مطرح است.
فریبخوردگی پاپ
سخنان پاپ در چارچوب سناریوی کلان مثلث نومحافظهکاران، بنیادگرایان مسیحی و صهیونیستها قابل ارزیابی است. این مثلث پس از فروپاشی نظام دو قطبی و بویژه بعد از حادثه 11 سپتامبر در تعریف از محیط امنیت بینالمللی و تهدیدات موجود، رشد اسلامگرایی و بیداری جهان اسلام را مهمترین تهدید منافع غرب دانستهاند.
برنارد لوئیس در مقاله معروف خود در سال 1369 تحت عنوان «ریشههای خشم مسلمانان»، هانتینگتون در تئوری مشهور خود در سال 1372 تحت عنوان «جنگ تمدنها» و بیانیه «اصول» نومحافظهکاران در سال 1377 پیرامون مهمترین تهدیدات آمریکا در جهان و نیز سخنان بوش در اولین ساعات حادثه 11 سپتامبر مبنی بر شروع جنگ صلیبی و متعاقباً انتشار استراتژی امنیت ملی آمریکا در قرن 21، همگی همه مؤیدات چنین نگاه به محیط امنیتی بینالمللی است. در چنین چارچوبی پس از حادثه 11 سپتامبر شاهد شدت یافتن مواضع ضداسلامی دولتمردان، مراکز مطالعاتی و رسانههای غرب هستیم. آخرین مورد از این دست از مواضع را در سخنان بوش شاهد بودیم که فاشیسم اسلامی را مطرح ساخت پیش از این سخن نیز روزنامه دانمارکی در یک حرکت کاملاً حسابشده کاریکاتور توهینآمیز پیامبر اعظم (ص) را منتشر ساخت.
و اکنون نیز شاهد مواضع سخیف پاپ هستیم. بر این اساس تردیدی نیست که پاپ تحت تاثیر القائات و گزارشهای مثلث ذکر شده چنین موضعی را اتخاذ کرده باشد. بویژه اینکه نومحافظهکاران آمریکایی، صهیونیستها و بنیادگرایان مسیحی در شرایط کنونی به چنین موضعگیری از سوی پاپ نیازمند بودند. زیرا شکست سنگین رژیم صهیونیستی در جنگ با حزبالله، ناکامی آمریکا در عراق، وضعیت بغرنج نیروهای آمریکایی و ناتو در افغانستان و عدم برقراری امنیت در این کشور پس از پنج سال، در انزوا قرار گرفتن آمریکا بخاطر سیاستهای اتخاذ شده، «جبهه غرب» را در برابر مسلمانان متفرق ساخته و از این رهگذر سیاست و سناریوی نظم آمریکا دچار شکنندگی غیرقابل انتظاری گردید. لذا از نظر مثلث فوقالذکر ایجاد یکپارچگی در اتحادیه غربی نیاز به یک عامل ایدئولوژیک داشت. بر همین اساس موضع پاپ در خصوص اسلام به عنوان عامل ایدئولوژیک مد نظر قرار گرفت. تئوری هانتینگتون در خصوص هویتیابی آمریکا که در آخرین کتابش تحت عنوان «ماوهویت آمریکایی» مطرح ساخته، فرضیه فوق را بسیار تقویت میکند. وی در صفحه 468 کتاب خود نوشته است: «دشمنان واقعی و بالقوه ایالات متحده در حال حاضر اسلام ستیزهجو و ملیگرایی غیرایدئولوژیک چین هستند برای آمریکاییها عنصر مذهبی هویتشان در این محیط اهمیت تازهای پیدا میکند.»
بازتاب روند اسلامگرایی در غرب
عامل دومی که احتمالاً پاپ را به موضعگیری نسنجیده و غیرمعقولانه کشاند، ارزیابی است که از روند اسلامگرایی و تحرکات مسلمانان در سرزمینهای غربی پیدا کرده است. در سالهای اخیر گزارشهای متعددی از سوی منابع غربی در خصوص گرایش غربیها به اسلام منتشر شده است. هفته نامه اشپیگل در سال 84 طی گزارشی نوشت: «اسلام با بیش از 3/1 میلیارد پیرو همچنان از پیروانی رو به افزایش برخوردار است. اسلام با تحرک و سرعت بیشتری نسبت به دیگر ادیان در جهان در حال پیشرفت است. هماکنون تمایل به اسلام در اروپا رو به افزایش است.»
روند گرایش به اسلام در اروپا به نحوی است که تحلیلگر آسوشیتدپرس ضمن هشدار نسبت به آن تاکید کرد که «ما نخواهیم گذاشت اروپا به سرزمین مسلمانان تبدیل شود.» این در حالی است که نشریه فرانکفورتر آلگماتیه در گزارش خود از موقعیت اسلام در آلمان نوشت: «در سال 2040 اشتوتگارت شهری با اکثریت مسلمان و در پایان همین قرن آلمان به یک کشور مسلماننشین در اروپا تبدیل خواهد شد. آلمانیها روز به روز بیشتر به اسلام میگروند، با چنین شتابی به نظر میرسد که آلمان در پایان این قرن به بزرگترین کشور مسلمان نشین تبدیل شود.»
چنین خبرهایی که به وفور از سوی رسانههای غربی در حال انتشار است، تاثیر خود را بر رفتار پاپ بندیکت که دارای سابقه چندان خصومتآمیزی با اسلام نبوده گذاشته است. در واقع پاپ با موضعگیری خود نسبت به اسلام و غیرعقلانی خواندن آن سعی در توجیه مسیحیانی دارد که تمایل به دین اسلام نشان دادهاند.
زوال تمدن غربی و بیهویتی آن
اکثر نخبگان و فلاسفه غرب بر این اعتقادند که تمدن غربی رو به اضمحلال است. مهمترین عامل آن سکولاریسم و بیهویتی و عاری شدن از مفاهیم مذهبی است. از نظر آنها به موازات نزول تمدنی غرب، تمدن اسلامی در حال رشد و صعود است. از این رو غرب در برابر چنین وضعیتی سه راه در پیشروی خود میبیند؛
الف) تجدیدنظر در مبانی تمدنی خود؛
ب) تسلیم در برابر شرایط جدید؛
ج) جنگ علیه رقیب تمدنی؛
صاحبان قدرت و سرمایه و متفکران متصل به قدرت به هیچ وجه حاضر به تجدید نظر در مبانی تمدن مدرن نیستند. از سوی دیگر تسلیم تاریخ جدید در حال ظهور نیز به معنای نابودی کامل تمدن غربی است، از این رو غرب مزبوحانه به جنگ با تاریخ جدید آمده است، تا از طریق ایجاد دشمن مشترک، هویت خود را حفظ نما