صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۵ - ۱۳:۲۱  ، 
کد خبر : ۱۷۳۱

خدا خواست که مسلمان شوم.


روزنامه خراسان:
«شفا مصطفی» را می گویم: مادربزرگ 65 ساله استرالیایی که هفت سال پیش مسلمان شده و به اعتقادش سخت عشق می ورزد
فردا که برای مصاحبه با«شفا» می روم، با قرآنی باز در دست، در را به رویم باز می کند. این بار زیر چادر مشکی، مقنعه سبزی به سر کرده که معنویت چهره اش را دوچندان می کند. چای می ریزد و می نشیند برای گفتگو یک سینه سخن دارد از درد عشقی که کشیده است و زهر هجری که چشیده.
اذان ظهر، وقت تنفسی است برای من و تعبدی برای او تا وضو بگیرم، جانمازی برایم پهن کرده و تکبیرةالاحرام را که می گویم، او هم اقتدا می کند؛ مگر به برکت اخلاص او نماز من هم بالا برود.
خدا برنامه مصاحبه را طوری ردیف کرده که«کرمانی»، عکاس روزنامه، دیرتر از من بیاید و درست سر نماز برسد. چند عکس جانانه از نمازش می گیرد و بعد، ادامه گفتگویی که انگار تمامی ندارد.
به گمان من اگر »شفا« می خواست سرگذشت زندگی اش را به زبان شعر بازگو کند، با خواجه شیراز همنوا می شد و می گفت:
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس...
از گذشته تان بگویید و این که تا مسلمانی چه راهی را طی کردید.
در سال 1941 در خانواده ای مسیحی در استرالیا به دنیا آمدم. مسیحی به این معنی که مادرم پیش از ازدواج، کاتولیک بود و مذهبی، اما موقع ازدواج برای جلب رضایت پدرم تقید به مذهب را کنار گذاشته بود، البته بعدها دوباره به دین روی آورد. پدرم هم که اعتنایی به مسائل دینی نداشت. در حقیقت من تا پیش از این که به مدرسه بروم، اسم حضرت مسیح(ع) را هم نشنیده بودم.
این مسئله برای ما مسلمانان قابل هضم نیست. اصول دین و دوازده امام جزو اولین چیزهایی است که بچه مسلمان یاد می گیرد. ممکن است بیشتر توضیح بدهید­
این که گفتم به معنی تعطیلی آموزه های مورد قبول دین در خانواده های مسیحی نیست. صداقت، اخلاق، کمک به فقرا، وجدان کاری و ... جزو تربیت خانوادگی ما بود، با این تفاوت که این مسائل درقالب دین ارائه نمی شد. در واقع خانواده های مسیحی به ظاهر دین زیاد اهمیت نمی دهند و مثلا نمی گویند حضرت عیسی(ع) می گوید دروغ، کار زشتی است. در ضمن در خیلی از خانواده ها هم اسم حضرت مسیح(ع) به میان می آید، ولی این اسم مفهوم یا نقش خاصی در زندگی شان ندارد.
بسیار خوب، پس حساسیت دینی چطور در شما به وجود آمد­
اتفاقی افتاد که شاید مسخره به نظر بیاید، ولی سرنوشت من را تغییر داد. بچه که بودم، شبی در خانه نشسته بودم و به حرف های مادر و خاله ام گوش می دادم. از شنیدن حرف هایشان حوصله ام سر رفت. همین طور اتفاقی، انگشت اشاره ام را توی سوراخ بینی ام کردم. شاید باور نکنید، ولی اولین بار بود که متوجه شدم بینی ام سوراخ دارد،و حتی در آینه به این موضوع دقت نکرده بودم. انگشت دیگرم را تو همان سوراخ کردم و تازه فهمیدم به جز انگشت اشاره انگشتان دیگری هم دارم. انگشت دست چپم را توی سوراخ سمت چپ کردم و تازه فهمیدم بینی ام دو سوراخ دارد. از کشف جدیدم ذوق کرده بودم و همان طور که دو انگشتم توی دو تا سوراخ بینی ام بود، نگاه خاله ام به من افتاد. حسابی ناراحت شد و گفت: »عجب دختر بی ادبی هستی! الان روح مادربزرگ در بهشت از دستت ناراحت شده است.« اولین بار بود که کلمه »بهشت« به گوشم می خورد. پرسیدم: »بهشت چیست­« خاله جواب داد: »بهشت جایی است که خدا آنجاست.« باز هم اولین بار بود که کلمه »خدا« را می شنیدم. پرسیدم: »خدا چیست­« خاله گفت: »خدا کسی است که همیشه بوده، الان هم هست، تا ابد هم خواهد بود.« باز سوال کردم: »پدر و مادرش کی اند­« جواب داد: »خدا پدر و مادر ندارد. او آن قدر بزرگ است که نیازی به پدر و مادر ندارد.« به فکر فرو رفتم: خدایی که این قدر بزرگ است، حتما از ما انتظاراتی دارد. از خاله پرسیدم: »خدا از ما چه انتظاری دارد­« و او پاسخ داد: »فقط این که به درگاهش دعا کنی.« از آن لحظه به بعد، هر شب زمانی هرچند کوتاه را به راز و نیاز با خدا اختصاص می دادم و این آغاز آشنایی ام با خدا بود.
به خاطر مخالفت پدرم نتوانستم به آیین کاتولیک درآیم و در 6 سالگی عضو کلیسای انگلستان (مذهب غالب پروتستان های انگلیس) شدم. (در مسیحیت هر فرقه کلیسای مخصوص به خود را دارد) مدت 4 سال هر هفته یکشنبه ها به مدرسه دینی کلیسا می رفتم، ولی در این مدت، هرچه درباره مسیحیت یاد گرفتم گفته های بشر بود نه کلام خدا. اعتقاد داشتم که حضرت مسیح(ع) پیامبر خداست، اما هیچ نشانی از او در کلیسا پیدا نمی کردم. بالاخره در 10 سالگی، که زمان تایید عضویتم در کلیسا فرارسید (چیزی شبیه سن تکلیف مسلمانان)، تصمیم گرفتم دیگر به آن کلیسا برنگردم. مادرم از این تصمیم خیلی ناراحت شد اما پدرم اعتنایی نکرد. از آن پس، یکشنبه ها در خانه می ماندم و خودم انجیل را مطالعه می کردم و به کلاس های دینی خارج از کلیسا هم می رفتم. در خلال این جستجوها به درگاه خدا دعا می کردم که دین حقیقی را به من الهام کند. یک روز در صندوق پستی در خانه مان دعوتنامه سخنرانی درباره حضرت عیسی(ع) انداختند. از مادرم خواهش کردم مرا به آنجا ببرد. او هم با من آمد و تازه در این سخنرانی با »عهد عتیق« و »تورات« آشنا شدیم و بسیاری از احکام، مثل حرمت خوردن گوشت خوک و شراب را یاد گرفتم. به این نتیجه رسیدم که اگر حضرت عیسی(ع) براساس احکام تورات عمل می کرده، من هم باید از او پیروی کنم. بنابراین تا 40 سالگی همین احکام را رعایت می کردم.
تا آن زمان هنوز ازدواج نکرده بودید­
نه، ولی مدت کوتاهی بعد از آن ازدواج کردم. البته ناگفته نماند پیش از ازدواج به دلیل علاقه ای که به تحقیق در مسائل دینی داشتم، به دانشگاه رفتم و در رشته »الهیات تطبیقی« (بررسی مقایسه ای ادیان) مشغول به تحصیل شدم. بعد از آن دروس دینی خواندم تا بتوانم در کسوت خواهران روحانی به تبلیغ مسیحیت بپردازم. در ضمن در رشته پرستاری هم مشغول به تحصیل شدم. قرار شد سفری تبلیغی به اتیوپی بروم، اما خدا نخواست، چون آن دوران با روی کار آمدن کمونیست ها و ممنوعیت فعالیت های دینی در آن کشور مصادف شد. از طرفی همزمان با آزمون اعزام به خارج رشته پرستاری، مریضی سختی گرفتم و نتوانستم در آزمون شرکت کنم. خدا از سر تقصیراتم بگذرد، چون آن موقع از دستش ناراحت شده بودم که چرا سد را هم شده است. درواقع آن زمان نمی دانستم که دارم به راه خطا می روم.
خوب، از ازدواجتان بگویید...
بله، چندی نگذشت که بایک مرد آلمانی الاصل ازدواج کردم. او ابتدا یهودی بود و بعد به دین مسیح گروید. حاصل این ازدواج سه دختر بود. دختر کوچکم 3 ساله بود، همسرم از دنیا رفت و من مجبور شدم به تنهایی این سه دختر را بزرگ کنم. 13 سال بعد با همسر فعلی ام آشنا شدم که لبنانی و مسلمان است. پیش از این ازدواج، چالش های فکری زیادی درباره مسیحیت پیدا کردم و خیلی وضعیت روحی نامناسبی داشتم. جمعه شبی در پارک نشسته بودم و با خدا راز و نیاز می کردم. گفتم: »خدایا! حقیقت خودت را سراغم بفرست، چون اگر حقیقت تو را نداشته باشم، هیچ ندارم.« درست بعد از این درخواست باهمسر کنونی ام برخورد کردم. اما از ازدواج با او نگران بودم، چون با خودم می گفتم هرچند آدم خوب و متدینی است، ولی چون مسیحی نیست، اهل جهنم است و من هم به تبع او جهنمی خواهم شد. از این موضوع خیلی ناراحت بودم ولی به هرحال با هم ازدواج کردیم و به لبنان رفتیم. اولین بار در لبنان با مسلمانان برخورد کردم. از خوشرویی و مهربانی مردم لبنان خیلی تعجب کردم اما با خودم می گفتم: بیچاره ها! حیف که دارند بیراهه می روند.« در برگشت به استرالیا، برادرزاده های شوهرم هم با ما آمدند. همسرم برای این که بین ما بحث و کدورتی پیش نیاید، همان اول گفت: »بحث دینی وسیاسی در خانه، ممنوع!
چه جالب...
بله، جالب تر این که پنج دقیقه بعد بحث شروع شد. یکی از برادرزاده های همسرم جرقه را زد و گفت در تورات و انجیل اشتباهاتی وجود دارد. من هم جواب دادم: »چطور درباره کتاب آسمانی من چنین حرفی می زنی­« از طرفی واقعا در کتاب مقدس بخش هایی وجود داشت که خودم هم نمی پسندیدم. بحث بالا گرفت تا این که خدا مرا ببخشد، در نهایت گفتم: »من هیچ وقت مسلمان نمی شوم، هرگز!« اما چون »ان شاءالله« نگفتم، حرفم درست درنیامد و خدا خواست که مسلمان شوم.
با این سرسختی که نشان دادید، چطور اسلام را پذیرفتید­
از سر همین لجاجت، تصمیم گرفتم درباره اسلام بیشتر تحقیق کنم تا بتوانم به همسرم، بستگانش و همه ثابت کنم که اسلام دین برحق است. همسرم از امام جماعت مسجد اهل سنت ترجمه انگلیسی قرآن را برایم گرفت. مطالب قرآن و کتاب مقدس را با هم مقایسه می کردم و هر مطلب تاریخی یا دینی درباره اسلام به دستم می رسید می خواندم. 9 ماه تمام سرم فقط توی کتاب بود سوالاتی را که برایم پیش می آمد یادداشت می کردم و همسرم از امام جماعت منابعی برای پاسخ به آنها می خواست.
در کنار این خودم در کتابخانه ها در دایرة المعارف ها یا کتاب های تاریخی موضوع را دنبال می کردم. بالاخره کار به جایی رسید که تمام فرقه های مسیحیت را بررسی کردم و به این احتمال رسیدم که ممکن است محمد(ص) هم شخصیت قابل توجهی باشد، اما اگر این طور باشد، چرا هیچ ذکری از او در کتاب مقدس نیست­ یادم آمد در دوران دانشجویی یک بار در حین مطالعه کتاب مقدس به نام »شیلو« برخورده بودم. در »سفر پیدایش«، باب 49، آیه 10، یک پیشگویی درباره »یهودا« می گوید نسل پیامبران از اوست تا به «شیلو« برسد. آن زمان از یکی از استادان بسیار خوبمان پرسیدم این »شیلو« کیست. او جواب داد: »نمی دانم. ما اسمش را »پیامبر ناشناخته« گذاشته ایم.« به امید پیدا کردن این پیامبر ناشناخته مطالعه ام را در کتاب مقدس ادامه دادم تا این که در »سفر تثنیه« به بخشی رسیدم که گفته بود آن پیامبر، شبیه موسی(ع) خواهد بود. سراغ زندگی نامه حضرت محمد(ص) رفتم و به دنبال قسمت هایی می گشتم که به زندگی حضرت موسی(ع) شباهت داشته باشد. خلاصه این که همان روز فهمیدم که حضرت محمد(ص) همان پیامبر ناشناخته ای است که از دوران دانشجویی به دنبالش بوده ام. همان لحظه از تلاش های گسترده ای که تا به امروز برای مخدوش کردن چهره این پیامبر نازنین و پیروانش انجام گرفته ناراحت شدم.
بعد از پی بردن به حقانیت اسلام و پیامبر، وقتی فهمیدم تنها با گفتن دو جمله می شود مسلمان شد، تعجب کردم. همسرم گفت فردا امام جماعت را به خانه می آورد تا در حضور او شهادتین را بگویم، ولی من گفتم: »همین امروز بیاور که اگر امشب اجلم سر رسید، مسلمان بمیرم.«
فرزندانتان چطور­ آنها هم مسلمان شده اند­
دختر بزرگم مسلمان ودختر او (نوه من) هم مسلمان است. دومی مسلمان نیست، ولی هر وقت مشکلی برایش پیش می آید از من می خواهد برایش قرآن بخوانم. اما دختر کوچکم خیلی از اسلام و حجاب گریزان است. دعا کنید ان شاءا... آنها هم به راه راست هدایت شوند.
ادامه دارد...
همسرم از امام جماعت مسجد اهل سنت ترجمه انگلیسی قرآن را برایم گرفت. مطالب قرآن و کتاب مقدس را با هم مقایسه می کردم و هر مطلب تاریخی یا دینی را درباره اسلام به دستم می رسید می خواندم
پیش از ازدواج به دلیل علاقه ای که به تحقیق در مسائل دینی داشتم به دانشگاه رفتم و در رشته الهیات تطبیقی مشغول به تحصیل شدم

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات