
دیدگاه انتقادى:
اینک، پس از بررسى گذراى محتواى مباحث یاد شده، شایسته است این نکات را مطرح سازیم:
نکته ى نخست:
پیش از هرچیز، برخود لازم مى بینیم از شجاعت و شهامت نویسنده ى این کتاب در اعتراف به برخى حقایق تلخ از نظر غربى ها یاد کنیم، حقایقى چون:
الف) پذیرش این حقیقت که اسلام را نمى توان از طریق پیروزى هاى نظامى و از این قبیل، آن گونه که نازیسم و سوسیالیسم و امثال آن ها به زانو درآمدند، به شکست کشانید.
ب) این که نمى توان ایدئولوژى را از زندگى اجتماعى جدا ساخت، چرا که مسئله اجتماعى - هرچند به صورت ناخودآگاه - باید بر پایه هاى فلسفى استوار گردد و در غیر این صورت بى هدف و بدون توجیه خواهد ماند.
ج) غرب به ارزش هاى ادعایى خود از جمله دموکراسى و حقوق بشر در صورتى که به منافع آن خدمت نکنند، چندان توجهى نمى کند.
د) لائیسم حتى اگر از مسیحیت یا یهودیت الهام گرفته باشد، با نظام دینى، سازگارى ندارد.
ه) کسانى که به دیدگاه هاى اسلام، نگاهى سطحى دارند خود سطحى نگر هستند.
و) به مسخره گرفتن عقیده ى هانتینگتون آن جا که اظهار مى کند اسلام با برابرى میانه اى ندارد.
ز) جداسازى ایمان اسلام به حقوق بشر از عمل مسلمانان در این زمینه.
ح) اعتراف به این که لائیسم بر جهان اسلام تحمیل شده است.
ط) این که غرب با انگیزه هاى اخلاقى منحطى چون حسادت و کینه توزى برخورد کرده و مى کند.
نکته ى دوم:
این نویسنده، بر این گمان است که مسئله یا داراى مواضع مبتنى بر ارزش هاى اسلامى است که در این صورت امکان سازشى وجود ندارد و یا مبتنى بر مواضع مصلحت آمیزى است که براین اساس مى توان به راه حل هاى میانه، دست یافت. اما باید خاطرنشان کرد که در حقیقت:
1- اسلام، مصلحت هماهنگ با اهداف خود را نیز ارزش تلقى مى کند و اى بسا این ارزش را بر بسیارى از احکام خود مقدّم شمرده است.
2- اسلام داراى عناصر انعطاف پذیر فراوانى است که براى امت امکان و توانایى همسویى و همگامى با تغییرات زمانى و مکانى و نیز خروج از بن بست ها را فراهم مى سازد؛ از جمله مى توان به مراتب متفاوت احکام اولیه، احکام ثانویه (اضطرارى) و احکام حکومتى اشاره کرد که هر یک ویژگى ها و گستره هاى معیّن از جمله منطقه ى آزادى دارند که به حاکم اسلامى اجازه مى دهد آن را آن گونه که وضعیت ایجاب مى کند، پرسازد.
با این حال ما نمى توانیم رفتار وحشیانه ى غرب را (که فوکویاما آن را نهایت تکامل تاریخى قلمداد مى کند)، اصل قرار دهیم و از اسلام بخواهیم براى تحقق همزیستى، همواره خود را با آن هماهنگ سازد و مثلاً از فلسطینى ها خواسته شود که از سرزمین و کرامت خود و حتى از حق مقاومت در برابر اشغالگران براى تحقق صلح و همزیستى، در گذرند.
این شیوه را ما در میان نویسندگان غربى و پیروان آن ها شاهد هستیم؛ آن ها غرب را معیار و ملاک پیشرفت و مدرنیسم قرار مى دهند و برآنند که چنانچه جهان اسلام خواهان پیشرفت باشد باید خود را با غرب هماهنگ سازد.
راه روشن و درست آن است که ابتدا خیرخواهان آینده ى بشریت، رفتارهاى برتر را مورد ارزیابى قرار دهند و سپس از کسانى که به آن ها تمکین ندارند بخواهند تا حق را پذیرا شوند؛ این روشى انسانى است که منطق هم آن را اقتضا مى کند و قرآن نیز در عرصه هاى اصلاح، مورد تأیید قرار مى دهد.
نکته ى سوم:
چنانچه تحلیل ها، راه حل ها و اظهارات سردمداران غرب را طى زمان و در سطوح مختلف پى گیرى کنیم متوجه مى شویم که فکر و ذکر و نگرانى عمده ى غرب، ارائه ى اسلام به منزله ى جایگزین تمدنى ویژه با جنبه هاى ارزشى است که درعین حال، ناهمسو با ارزش هاى غربى به شمار مى آید و داراى عنصر بقا و رشد مداوم و حفظ خود و منع دیگران از استثمار نیز هست، که نتیجه ى آن هم سقوط الگوى غربى و فروپاشى برترى تمدنى انسان مسیحى اروپایى سفیدپوست است. این اندیشه و نگرانى، همواره در سخنان سیاستمدارانى چون چرچیل، دوگل، برلسکونى (نخست وزیر ایتالیا)، جرج بوش و امثال آن ها و در سخنان تاریخ نگارانى چون توین بى، و فیلسوفانى چون ویلیام جیمز و نویسندگانى همچون هانتینگتون و فوکویاما و برایان و دیگران انعکاس یافته است.
در این گستره، به موارد بسیارى مى توان برخورد کرد، از جمله:
- اظهارات «ریچارد نیکسون» رئیس جمهور اسبق آمریکا در توصیف ایران با عنوان «جزیره ى ثبات».
- سخنان «برلسکونى» نخست وزیر ایتالیا که تمدن مسیحیت را بر تمدن اسلام، ترجیح داده بود.
- اظهارات دادستان کل آمریکا در زمان جورج دبلیو بوش که در کمال وقاحت، به مقایسه ى میان خداى مسیحیت مى پردازد؛ بدین سان که خداى مسیحیت خود را قربانى و فداى بشریت مى کند، و خداى اسلام، که از بشریت مى خواهد فرزندان خود را به عنوان قربانى، به بارگاهش تقدیم کنند.
- هراس برخى کشورهاى غربى همچون فرانسه از بازگشت به حجاب به مثابه ى سمبل خیزش اسلامى.
- اظهارات جورج بوش که خود به ابتذال آن ها پى برد و دیگر تکرارش نکرد مبنى بر این که جنگ علیه تروریسم را جنگ صلیبى تلقى مى کند.
- اظهارات پیاپى در این خصوص که اسلام غول خوابیده اى در خاور میانه است و باید مراقب بیدار شدنش بود. (از جمله در مطالبى که در وصیتنامه ژنرال دوگل آمده، یا در یادداشت هاى روزنامه هاى اروپایى از جمله تایمز لندن در شماره ى مورخ 29/4/1987، چاپ شده است.)
- آنچه ریچارد پرل مشاور پنتاگون - که روزنامه دیلى تلگراف او را اندیشمند دینى توصیف کرده است - و دیوید فرام نویسنده ى سخنرانى هاى جورج بوش در کتاب مشترک خود: «دلایل پیروزى در جنگ علیه تروریسم» نوشته اند، حاکى از این که بنیادگرایى اسلامى، بزرگترین پشتیبان تروریسم است و باید آن را هدف قرار داد.
- از مطالعات و بررسى هاى غربى چنین برمى آید که عده اى به تشویق جدّى کسانى که آن را پیشگامان مدرنیسم و طرفداران غرب مى نامند، مى پردازند؛ از جمله این بررسى ها، مطالعات «بنیاد پژوهش هاى نظرى راند» در آمریکاست که در پى حذف بنیادگران و سنت گرایان مخالف ارزش هاى غربى است. (به نقل از شماره ى 971 روزنامه اماراتى الخلیج).
هم از این اندیشه بود که با قدرت یابى و تشدید در دهه ى هشتاد و اوایل دهه ى نود قرن گذشته، ایده ى استراتژى جدید آمریکا در سال 1997، شکل گرفت و حتى مى توان گفت براساس همین اندیشه و نگرانى ها بود که اقدامات بزرگ و عمده ى غرب طى قرن هاى اخیر - اگر نگوییم از مدت هاى مدید بدین سو - رقم خورد و هم از پرتو همین اندیشه ها و نگرانى ها بود که جهانى شدن که در واقع به مفهوم غربى شدن یا آمریکایى شدن روابط سیاسى، فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى، و متکى بر جریان طبیعى جهانى از کثرت به سوى وحدت در عرصه هاى مختلف است مطرح گردید.
همین اندیشه و نگرانى - که نویسنده ى مورد نظر، شیرین هانتر، از آن ها به حسادت یاد مى کند - غرب را بر آن داشت انواع گوناگون عقب ماندگى، تفرقه و پراکندگى و لائیسم را بر جهان اسلام تحمیل کند.
عقب ماندگى، رهاورد غرب براى این جهان (جهان اسلام) است و تفاوتى هم نمى کند که در عرصه هاى علمى، اقتصادى، نظامى، فرهنگى یا اجتماعى باشد. روشن است که غرب براى اثبات ادعاهاى متمدن سازى انسانى، تنها اجازه ى پیشرفت اندکى به دیگران مى دهد.
البته در این جا در پى توجیه کوتاهى مسلمانان در این عرصه نیستیم، اما آنچه مسلّم است غرب، براى عقب نگاه داشتن جهان اسلام و تعمیق فاصله ى میان غرب و جهان اسلام به شیوه هاى گوناگون سعى و تلاش وافر داشته است.
درباره ى تفرقه و پراکندگى نیز باید گفت غرب مهم ترین نقش را در ایجاد آن، به طور مستقیم یا از راه کسانى که تحت تأثیر اندیشه هاى غربى قرار داشته و دارند، ایفا کرده است. از نوشته هاى نویسنده ى مورد نظر میزان نگرانى از وحدت جهان اسلام هویداست؛ به طورى که در پایان کتاب خود مقرر مى دارد که وحدت اسلامى و وجود اتحاد اسلامى، امرى دور از دسترس در آینده و صرفاً پیدایش احساس اسلام جهان شمول است، اما پیدایى فراخوان هاى اولیه ى سازمان هاى سراسرى جهان اسلام در نیمه ى دوم قرن گذشته، همه ى محاسبات غرب را به هم ریخت؛ به گونه اى که نقشه هاى بسیارى طرح نمودند. از جمله در پى تهى کردن آن از محتواى اصلى و بسنده کردن به شکل ظاهرى و عاطفى براى اشباع نیاز شدید مسلمانان و گرایش نیرومند و مقاومت ناپذیر آنان به وحدت اسلامى، برآمدند. این تفرقه اندازى، اشکال متنوعى به خود مى گیرد: گاه براساس قومى و گاه بر پایه ى جغرافیایى و گاهى دیگر بر مبناى زبانى و برخى اوقات براساس گرایش ها و گاه نیز بر پایه ى سطح زندگى و مانند آن. شیرین هانتر بى آن که سخنى از نقشى که غرب در از میان برداشتن امپراتورى عثمانى و نیز گسترش اندیشه هاى تنگ نظرانه ى ناسیونالیستى و ایجاد اختلاف میان رژیم هاى دست ساخته و امثال آن به میان آورد، معتقد است گسیختن بافت اجتماعى جهان اسلام خود یکى از عوامل خیزش اسلامى و فراخوان بازگشت به اسلام به شمار مى رود.
در باره ى لائیسم نیز باید گفت درد بى درمانى است که جهان اسلامى ما گرفتار آن گشته و طى مدت مدیدى، بر بخش اعظم این جهان، چیره گردیده است؛ غرب به اشکال مختلف، اندیشه لائیسم (جدایى دین از سیاست) را تشویق و ترغیب کرده است؛ به طورى که نویسنده خود اذعان دارد که طى سال هاى 1970- 1920 این اندیشه، در واقع بر جهان اسلام تحمیل شد، هرچند نتوانست به اهداف خود دست یابد. همین عدم توانایى در تحقق اهداف نیز طبیعى بوده زیرا جهان اسلام هرچند از اسلام و احکام آن فاصله گرفته باشد همچنان در عمق وجود، عواطف و احساسات خود، اسلامى باقى مانده است. به این حقیقت، یک حقیقت دیگر باید افزود؛ یعنى این که اسلام دین زندگى است و نمى توان آن را از جنبه هاى فرهنگى، اجتماعى و سیاسى، جدا ساخت. (حقیقتى که نویسندگان غربى و حتى سیاستمداران، همواره سعى در انکار آن داشته و در سخنان "کالین پاول" وزیر خارجه آمریکا به تاریخ 14 نوامبر 2003 میلادى نیز دیده مى شود. ضمن آن که طرفداران جدایى دین از سیاست در جهان اسلامى ما نیز بر آن تأکید مى کنند و حتى جنبه ى فلسفى هم بدان مى بخشند و نویسنده کتاب مورد نظر یعنى شیرین هانتر نیز سعى دارد آن را راه حل سحرآمیز کارزار غرب و جهان اسلام قرار دهد و بر آن است که همه ى کوشش ها و تلاش ها باید به منظور سکولاریزاسیون جامعه اسلامى باشد. به گمان او در کتاب و سنت، نظام سیاسى اسلامى، چندان شکل مشخصى ندارد و جامعه ى اسلامى، لائیسم را مى پذیرد و در این صورت کارزار با غرب، جنبه ى گریزناپذیرى نخواهد داشت و این که نظریه ى جامع و همه جانبه اى در مورد روابط بین المللى در اسلام وجود ندارد و اصل جهاد نیز با اصل نفى اجبار و اکراه در دین منافات دارد و مسلمانان باید از جهان گرایى اسلام، دست بردارند و حرکت احیاى اسلامى که لائیسم را نفى مى کند باید از سوى مسلمانان نفى شود، زیرا خود باعث کارزار میان تمدن هاست و بر جهان اسلام است که ارزش هاى خود را با مصالح خود، هماهنگ و همسو سازد و دیگر این که مسئله ى جدایى دین از سیاست حقیقتى است که انقلاب اسلامى در ایران نیز با آن مواجه گشته و نتوانسته بر آن فایق آید. از طرفى اندیشه ى اصلاح گرایانه ى نسبى مربوط به برخى از نواندیشان به معناى آن است که اسلام اصلاح و البته لائیسم پذیر است. آنان همسویى و همنوایى اسلام و غرب را از طریق تحقق لائیسم در بزرگترین جامعه ى اسلامى تلقى کرده اند). چنانچه این دو حقیقت پیش گفته، یعنى اسلامى بودن عمق وجود جهان اسلام از یک سو، و عدم جدایى اسلام از زندگى از سوى دیگر را به یک دیگر پیوند دهیم آشکارا بطلان همه ى تلاش هاى مربوط به جدایى دین از سیاست در جهان اسلام را نتیجه خواهیم گرفت.
اى کاش این گونه نواندیشان سخن خود را مبنى بر این که نظام دینى به هر حال با لائیسم کنار نخواهد آمد جدى تر گرفته و از آن جا سخنان ما را درک مى کردند؛ مگر این که ویژگى و صفت نظام را از اسلام سلب کنیم و آن را صرفاً آموزه هاى اخلاقى سطحى تلقى کنیم که این امر نیز امکان پذیر نیست.
اسلام در مورد هریک از رفتارهاى انسانى، دیدگاه ویژه اى دارد و کسانى که با اسلام آشنایى دارند مى دانند که بنا به فرموده ى امام جعفر صادق(ع)، در مورد هر اتفاق و واقعه اى، حکم خداوندى در کتاب خدا و سنت او وارد شده است.(16) و تا زمانى که انسان پاى بند احکام اسلام نباشد نمى تواند او را مسلمان قلمداد کرد: «فلا وربّک لایؤمنون حتّى یحکّموک فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدوا فی أنفسهم حرجاً ممّا قضیتَ ویُسلّموا تسلیما» (نساء: 65) «اما چنین نیست، به پروردگارت قسم که ایمان نمى آورند مگر آن که تو را در مورد آنچه میان آنان مایه ى اختلاف است داور گردانند سپس از حکمى که کرده اى در دل هایشان احساس ناراحتى و تردید نکنند و کاملاً سر تسلیم فرود آورند.»
نکته ى چهارم:
خیزش اسلامى، اساساً واکنشى بر عناصر سه گانه ى پیش گفته یعنى: عقب ماندگى، تفرقه و لائیسم و براى تحقق بازگشت به اسلام با تمام اقتضاآت آن، مطرح گشته است. اسلام دین پیشرفت است و به همه ى انواع دانش فرا مى خواند و از امت اسلام مى خواهد که همه ى عناصر قدرت را در خود تحقق بخشد و همه تلاش و کوشش خود را براى بهترین امت بودن، به کار گیرد و پیشگام مردمان جهان باشد. عقب ماندگى، حالتى مطلقاً غیرطبیعى تلقى مى گردد.
اسلام دین وحدت است و برنامه ریزى اسلامى براى وحدت نیز کاملاً روشن است، قانون یکى است، رهبر یکى است، عواطف و احساسات و شعارها و عبادت ها، یکى است ثروت هاى امت نیز در مالکیت تمامى امت قرار دارد؛ حقوق مسلمانان نیز جملگى برابر و حتى همه ى آنان در برخى انواع مالکیت، اشتراک دارند و از نظر معیشتى نیز برابرى و تأمین اجتماعى، شامل همه ى مسلمانان مى گردد و مسلمانان همگى در برابر مجموعه ى امت و حد و مرزهاى آن داراى مسئولیت مشترکى هستند.
ولى اوضاع کنونى و توجیهاتى که براى آن مى گردد همگى استثناهایى است که همگان باید به منظور حذف نهایى آن ها، و بازگشت به واقعیت اسلام، بکوشند؛ حتى یک عالم یا شخص صرفاً مطلع از حقیقت اسلام را سراغ نداریم که درباره ى این حقیقت کاملاً روشن، تردید روا دارد.
اسلام - همچنانکه گفتیم - دین زندگى است و امکان ندارد که با لائیسم - با هر تعریفى از آن یا هر صفت مثبت یا منفى که بدان متصف شود - همسویى داشته باشد؛ اما این که به تجربه هاى موجود، استناد گردد، تنها فریبى بیش نیست، زیرا این تجربه ها به جهان اسلام تحمیل شده و با حقیقت اسلام، منافات دارند.
اى بسا بتوان با شیرین هانتر در برخى جمله ها و عبارت ها، هم عقیده بود و بر عنصر «برترى» انگشت گذارد و آن را رمز درگیرى و کارزار آن دانست، اما در عین حال آنچه باید بر آن تأکید شود این است که گرایش به برترى، عاملى طبیعى است که چنانچه روند رقابتى و سازنده به خود گیرد، در راستاى پیشرفت و تکامل زندگى بشریت در همه ى عرصه ها قرار خواهد گرفت. البته در صورتى که جنبه ى منفى به خود گیرد و از عامل حذف سلطه گرانه و زورمندانه و محو دیگران بهره گیرد، همچون سایر عوامل طبیعى، منجر به ویرانى و ستمگرى مى گردد. چیزى که امروزه در جهانى شدن و برخورد غرب با مسلمانان، شاهد آن هستیم.
بنابراین، خیزش اسلامى به برترى تمدن اسلامى فرامى خواند و این فراخوانى نباید حساسیت دیگران را - در صورتى که خود را داراى روحیه ى رقابت پذیر مى دانند و همین روحیه نیز باید همه جا گسترش یابد - برانگیزاند.
در باره ى عوامل این خیزش نیز ما انتظار نداریم که نویسنده، پرده از عوامل حقیقى بردارد؛ او چون نمى تواند چنین کند از عوامل جانبى و فرعى یاد مى کند و در برخوردى سطحى نگرانه، اندیشه ى حسادت و دگرگونى روابط و امثال آن را مطرح مى سازد. این عوامل - در پرتو بررسى هاى میدانى - از این قرارند:
یکم: انرژى و امکانات پایان ناپذیر و درونى اسلام، به مسلمانان انگیزه هاى دگرگونى مى بخشد و بر حفظ هویت تمدنى خویش انگشت مى گذارد و از آن مهم تر، آنان را همواره به حفظ برترى یا بازیابى این برترى، رهنمون مى سازد. پیش از این اشاره کردیم که همه ى شیوه هاى ذوب و استحاله، داراى پیامدهاى موقتى و گذرا خواهند بود، زیرا اسلام طبیعتاً به وحدت فرا مى خواند و لائیسم را نفى مى کند. نویسنده (شیرین هانتر) در اشاره به این عامل، دچار تردید است، گاه آن را مطرح مى سازد و بدان اعتراف مى کند و گاهى نیز سعى دارد از اهمیت آن بکاهد.
دوم: تشدید یورش اروپا به جهان اسلام به طورى که غرب بر ثروت هاى جهان اسلام انگشت گذارد و بخش اعظم کشورهاى اسلامى را به استعمار کشاند و هویت فرهنگى مسلمانان را مورد تجاوز قرار داد و حتى بر بنیادهاى عقیدتى و اخلاقى اسلام و مسلمانان یورش برد و به گسترش رذایل اخلاقى همت گماشت و بافت اجتماعى جامعه ى مسلمانان را از طریق مزدوران حقیقى یا فرهنگى خود، دچار از هم گسیختگى کرد و رژیم غاصب صهیونیستى را در قلب جهان اسلام، قرارداد، تردیدى نیست که حملاتى از این دست، با واکنش ها و عکس العمل هاى نیرومندى از سوى امتى که اسلام - به رغم همه ى کوشش هاى سرکوب و قلع و قمع - همچنان در آن زنده و پویاست، رو به رو گردد.
ما به دلیل روشنى ابعاد این عامل، و روشنى این حقیقت که اشغال سرزمین، انواع مقاومت ها را در پى خواهد داشت، در پى به درازا کشاندن سخن در این باره نیستیم؛ خود غرب نیز حتماً با درک این نکته و وقوف به این حقیقت، سعى کرد امتیازهایى دهد و با اعطاى استقلال صورى به برخى مناطق اسلامى، این اقدام خود را جبران سازد، اما این کار نیز فرصتى براى رشد وسیع و گسترده ى خیزش اسلامى فراهم آورد و باعث شد در دهه ى شصت، اندیشه ى اسلام جهان شمول مطرح گردد و در دهه ى هفتاد و هشتاد نیز به شکل نگران کننده اى از نظر غرب، گستردگى بى سابقه اى پیدا کند.
سوم: ناکامى همه ى راه حل ها و پروژه هاى جایگزین مقاومت و تغییر، زیرا در خود عناصر شکست خویش را همراه داشتند. پروژه ى ملى گرایى تنگ نظرانه به رغم هیاهوى بسیار و به رغم این که خیلى زود وارد صحنه شد و بسیارى از اهداف غرب را تحقق بخشید و نشانه هاى زیادى از اسلام در ترکیه و جاهاى دیگر را از میان برداشت، با شکست مواجه شد، زیرا با طبیعت اسلامى که از مرز قومیت ها و ملیت ها فراتر مى رود، همخوانى و هماوایى نداشت.
سوسیالیسم نیز ناکام گردید، زیرا هرچند از شعارهایى هماهنگ با برخى آموزه هاى اسلامى ازجمله عدالت اجتماعى و دفاع از محرومان و دشمنى با استعمار برخودار بود، براساس بنیادهاى الحادى شکل گرفته بود؛ شکل ترکیبى آن یعنى سوسیالیسم ملى نیز با ناکامى روبه رو گردید، زیرا چنین ترکیبى نیز غیرواقعى و ناهماهنگ با حس اسلامى بود و بیانگر هیچ گونه افزوده ى معرفتى نبود.
در این جا مایلم به تحلیل بسیار متین استادمان شهید امام محمد باقر صدر(ره) درباره ى این موضوع اشاره کنم که فرمود: «امت اسلامى در همان حال که به کارزار خود علیه عقب ماندگى و گسیختگى خود مى پردازد و سعى در تحرک سیاسى و اجتماعى در جهت وضعیت برتر، وجود استوارتر و اقتصاد غنى تر و مرفه ترى براى خود دارد، درپى یک سلسله آزمون و خطا، هیچ راهى جز راه اسلام و پى گیرى خط اسلام در پیشرو نمى یابد... زمانى که جهان اسلام چشم به زندگى انسان اروپایى دوخت و به جاى ایمان به رسالت اصیل خود و قیمومت آن بر زندگى بشریت، پیشوایى فکرى و رهبرى کاروان تمدن از سوى او را پذیرا شد، نقش خود را در زندگى در همان چارچوب و تقسیم کار سنتى اى قرار داد که انسان اروپایى جهان را براساس سطح اقتصادى هر کشور و توان تولید آن، به کشورهاى غنى یا پیشرفته اقتصادى و کشورهاى فقیر یا عقب مانده ى اقتصادى تقسیم کرد و کشورهاى جهان اسلام را همگى در نوع دوم یعنى کشورهاى عقب مانده قرار داد». ایشان پس از یادآورى این نکته که جهان اسلام گمان برده بود راه نجات و برون رفت او از این چرخه ى معیوب، در دنباله روى از غرب نهفته است؛ از این رو، آن را در دنباله روى سیاسى و اقتصادى دو نظامى جست و جو کرد که به صورت اقتصاد سوسیالیستى یا اقتصادى سرمایه دارى، درآمد که هر یک از دلایل و توجیه هاى خاص خود برخوردار بودند. وى آن گاه، به انتقاد از کسانى مى پردازد که در پیاده کردن هر طرح و برنامه اى، عامل روانى امت را نادیده مى گیرند: «امت اسلامى به حکم شرایط روانى ساخته و پرداخته عصر استعمار و فاصله گیرى از هر آنچه به آن (یعنى استعمار) مربوط مى شود، ناگزیر باید نهضت نوین خود را بر پایه نظام اجتماعى و شواهد تمدنى مستقل از کشورهاى استعمارگر، پى ریزى نماید» راه حل پیشنهادى نیز، گزینش ناسیونالیسم به منزله ى فلسفه و پایگاه تمدن خود بود؛ حال آن که ناسیونالیسم «نه یک فلسفه داراى اصول و نه یک منظومه ى اعتقادى بلکه در حد یک پیوند تاریخى و زبانى است؛ از این رو، در برخى کشورهاى جهان اسلام شعار «سوسیالیسم عربى» سر داده شد تا واقعیت بیگانه ى آن یعنى سوسیالیسم تاریخى و فکرى را لاپوشانى کند که البته هرگز هم موفق نگشت و نتوانست از بروز حساسیت امت جلوگیرى کند؛ چرا که چارچوب در نظر گرفته شده، ناتوان تر و سست تر از آن بود که بتواند این محتواى بیگانه را پنهان سازد... مدعیان سوسیالیسم عربى نمى توانند تفاوت هاى اصلى میان سوسیالیسم عربى و سوسیالیسم ایرانى و سوسیالیسم ترکى را از یک دیگر تمیز دهند» وى همچنین اظهار مى دارد «به رغم این که مدعیان سوسیالیسم عربى در ارائه مضمون حقیقى نوینى براى سوسیالیسم خود از طریق در نظر گرفتن چارچوبى عربى براى آن، ناکام ماندند». شهید صدر با این موضع خود بر همان حقیقتى که از آن سخن گفتیم، انگشت گذاردند و آن این که امت اسلامى به حکم حساسیت هاى ناشى از دوره ى استعمار، نمى تواند بناى نهضت نوین خود را جز بر پایه و بنیاد اصیلى که هیچ پیوندى با کشورهاى استعمارى نداشته باشد، بنا نهد. او درباره ى اسلامى که با این پروژه ها رو به رو مى گردد مى گوید: «این قدرت به رغم هرگونه گسیختگى و ضعف و فتورى که بر اثر فعالیت هاى استعمارى علیه آن در جهان اسلام، بدان گرفتار آمده همچنان داراى تأثیر شگرف در سمت و سودهى به رفتار و ایجاد احساسات و تعیین دیدگاه هاست».(17)
مجدداً به سراغ نویسنده (شیرین هانتر) مى رویم. او گاهى به این عامل نیز اشاره مى کند. آن جا که تأکید دارد لائیسم طى پنجاه سال، پیروزى درخشان و قاطعى را تحقق بخشید، اما نتوانست همه آرزوهاى را برآورده سازد و پاى بندى به اسلام نزد مسلمانان همچنان به مثابه ى راه حل، مطرح است.
چهارم: پیدایش شخصیت هاى روشنگر بزرگى که داراى تأثیرهاى متفاوتى در ایجاد این خیزش یا فراهم آوردن مقدمات و زمینه هاى آن و جهت دهى به آن و اعطاى توان حماسى و فکرى و یا ایجاد اعتماد به نفس و دمیدن روح امید به آینده ى درخشان و مطمئن آن، بودند؛ البته در کنار وعده هاى حتمى الهى در پیروزى موءمنان و مستضعفان بر روى زمین و تحقق عدل و داد سراسرى و ظهور مصلح موعود (عج).
در میان این شخصیت ها مى توان از بزرگان بسیارى نام برد؛ از جمله مرحوم سیدجمال الدین اسدآبادى (افغانى) - که نویسنده سعى کرده در اخلاق وى تردیدهایى روا دارد - و مرحوم محمد عبده - که درباره ى او نیز تردید روا داشته و او را عامل گرایش هاى سکولار برخى شاگردانش دانسته است - و مرحوم میرزاى نایینى، مرحوم کاشف الغطاء، امام خمینى (ره)، مرحوم سید قطب، شهید محمدباقر صدر، شهید استاد مطهرى، مرحوم غزالى، شهید دکتر بهشتى و بسیارى دیگر.
پنجم: در این راستا نباید از نقش حوادث بزرگ و جریان هاى شاخص در شعله ور ساختن لهیب خیزش اسلامى غفلت ورزیدند؛ حوادث و جریان هایى چون:
1- رشد و توسعه ى وسایل ارتباطى و انقلاب اطلاعات و رسانه هاى گروهى دیدارى و شنیدارى.
2- افزایش سطح آموزش اسلامى.
3- تکامل شیوه هاى تبلیغ اسلام.
4- فراهم آمدن برخى فضاهاى آزاد در جهان اسلام.
5- تشدید حرکت هاى ضد استعمارى.
6- تشکیل نهادهاى بین المللى انسانى مدافع حقوق بشر و فراخوان به تنظیم روابط بین الملل بر پایه هاى انسانى.
7- وقوع برخى حوادث دردآورى چون: به آتش کشیدن مسجدالاقصى یا شکست سال 1967 اعراب از اسراییل.
8- پیروزى انقلاب بزرگ اسلامى در ایران و پیروزى مجاهدان افغانى بر اتحاد شوروى در افغانستان.
9- فروپاشى اتحاد شوروى و رهایى کشورهاى اسلامى (آسیاى میانه).
همچنین دیگر حوادث و جریان هایى که در گسترش خیزش اسلامى و انتشار مفاهیم و فراخوان هاى آن در نفى عقب ماندگى، پراکندگى و سکولاریسم و نیز بازگشت به اسلامى که جایگزینى ندارد، نقش بسزایى داشتند.
در اینجا شایسته است یادآور شویم:
غرب هرگز از هیچ کوششى براى ناکام گذاردن خیزش اسلامى، مقابله ى با آن، سرگرم ساختن آن و وارد آوردن انواع تهمت ها از قبیل: عقب ماندگى و ارتجاع، افراط گرایى و بنیادگرایى، خشونت و تروریسم، فعالیت علیه دموکراسى و آزادى و ضربه زدن به حقوق بشر و... فرو گذار نکرد؛ البته در میان مسلمانان نیز کسانى بوده اند که در همین راستا، اندیشه هاى ارتجاعى را مطرح ساخته و خوراک براى غرب تهیه کرده یا به شیوه هاى افرطى عمل کرده و اى بسا اقدامات تروریستى نیز انجام داده اند و یا در برابر دموکراسى و آزادى، مقاومت هایى به خرج داده و علیه حقوق بشر، اقداماتى به عمل آورده اند، اما کاملاً روشن است که چنین کسانى هرگز نه تنها نماینده ى جریان کلى اسلام لائیکى نیستند، بلکه رفتار و کردارشان نیز نماینده ى خیزش اسلام و بیانگر روح اسلام و تعالیم آن نیست و خود نویسنده نیز کاملاً به این امر، اذعان دارد.
نکته ى پنجم: تشریح آینده ى خیزش اسلام
تصویرى که خانم شیرین هانتر ارائه مى کند، تصویرى تیره و همسو با گرایش هاى معمولاً هم جهت با آرزوهاى خود غرب است؛ تصویرى است که به منظور دور ساختن تأثیر اسلام از زندگى و ایجاد تشتّت در مواضع دولت هاى اسلامى به اعتبار اختلاف منافع تنگ نظرانه و تداوم روند سکولاریسم - به رغم این که هیچ مشکلى از مشکلات جهان اسلام را حل نکرده و جهان اسلام شدیداً خواستار توازن منفى در رویارویى با غرب است - قراردارد. ظاهراً به نظر خانم نویسنده بهتر است جهان اسلام، تسلیم این قدرت گردد و به جایگاه خود در «جهان عقب مانده» (جهان سوم) بسنده کند؛ گویا در عین حال به خود غرب نیز هشدار مى دهد که مبادا به جهان اسلام اجازه ى پیشرفت و قدرت رقابت دهد، زیرا این امر، چالش گرى هاى آن یعنى جهان اسلام با غرب و امید و آرزوهایش را افزایش مى دهد؛ حال آنکه اگر همچنان عقب بماند، امکان کوتاه آمدن آن بیشتر مى گردد!!).
این نتیجه اى است که نویسنده در پایان کتاب خود، بدان دست مى یابد؛ حقیقت آن است که این دیدگاه ها، نظر و باور نویسندگان به نسبت معتدل، در غرب است. افراطى هاى آنان همچنان اندیشه ها و نظرگاه هاى کسانى چون: ویلیام جیمز و هانتینگتون در ضرورت برخورد با جهان اسلام براساس قانون جنگل و وارد آوردن ضربات هرچه خشونت آمیزتر و عدم همکارى با آن را، تکرار مى کنند.
با این حال ما با گرایش هاى نویسنده، اختلاف نظر کامل داریم.
ما این ویژگى ها را در چشم انداز خیزش اسلام، مى بینیم:
یکم: گسترش حرکت خیزش اسلامى و ریشه گیرى هرچه عمیق تر آن، به گونه اى که دیگر حذف و یا تحریف آن کارساز نباشد.
براى استدلال در این باره، صرف نظر از مسائل اعتقادى که بى هیچ تردیدى بدان باور داریم، باید به نمودهاى خیزشى که سرتاسر جهان اسلام را در نوردیده و فرا گرفته و به ازدیاد سطح امید توده هاى اسلامى به آن و گسترش فزاینده ى سنت هاى اسلامى اشاره مى کنیم که از آن جمله است: حجاب، انواع همکارى هاى اسلامى و خواست فراگیر اجراى احکام اسلام در همه ى امور زندگى و تشکیل سازمان هاى اسلامى و ورود قدرتمندانه ى آن ها به عرصه هاى سیاسى و اجتماعى و ورشکستگى مرحله به مرحله ى اندیشه هاى سکولاریستى و نومیدى کامل نسبت به جز اسلام در صحنه ى فلسطین و در میان فلسطینى ها و دیگر صحنه هاى مقاومت و نیز گرایش نخبگان و توده هاى مسلمان به فرهنگ وحدت و تقریب مذاهب و کوشش مجدانه و پیگیر در همه ى سطوح براى رهایى از عقب ماندگى و... اشاره داشته باشیم.
دوم: گرایش کشورهاى اسلامى به منظور همکارى هاى جدى تر و تلاش براى ایجاد ساز و کارهاى تازه اى براى فعال سازى نهادهاى فراگیر و احساس خطر مشترک از سوى همگان.
باید خاطر نشان کنم که نمى خواهیم بیش از حد خوشبین باشیم، اما به این گرایش و تمایل نزد بخش اعظم مسلمانان، واقفیم و امیدواریم این امر تحقق پذیرد، به ویژه که اینک دیگر همه چیز در اختیار دولت ها و حکومت ها نیست و در این میان توده ها نقش به سزایى برعهده دارند.
سوم: ارتقاى میزان اهمیت جهان اسلام در عرصه هاى مختلف. هرچند، گاه این اهمیت، درک نمى شود، با این همه، حقیقتى است انکارناپذیر که نمى توان از آن چشم پوشید، این امت از نیروى عظیم انسانى، امکانات استراتژیک منحصر به فرد، موقعیت جغرافیایى سرنوشت ساز و مغزهاى علمى بسیار پیشرفته، و فراتر از همه ى این ها انرژى لایزال و همیشگى تمدن اسلامى برخوردار است.
سخن آخر این که:
اینجانب احساس مى کنم جهان اسلام، به رغم امکانات فراوان و توان بالاى ساخت آینده، به برنامه ریزى هاى راهبردى براساس عبرت آموزى از گذشته و آینده نگرى علمى با توجه به امکانات موجود نیازمند است. در این برنامه، دو نکته باید در نظر گرفته شود:
الف: مسأله ى پیوند امت با مفاهیم قرآنى و سوق آن در راستاى تجسم بخشیدن به آن ها در زندگى اجتماعى و در نتیجه ایجاد هماهنگى مطلوب میان میراث گرانقدرى که از آن برخوردار است؛ متناسب با جایگاه والایى که خداوند براى این امت در نظر گرفته و آن را پیشوا و پیشگام و راهبر بشریت قرار داده و نیز با میزان مشارکت این امت در روند تمدن بشرى و برنامه هاى وحدت بخش اسلام و میزان اجراى آن ها در عمل و سرانجام همسو با جنبه هاى پیشتازانه ى علمى که باید از آن برخوردار باشد از یک سو، و کوشش هاى به کار رفته در این راستا از سوى دیگر.
ب: هم سویى تنگاتنگ آموزش وپرورش با حرکت هاى فرهنگى و تبلیغى؛ به طورى که پیشرفت در هر یک از این سه عرصه بدون پیشرفت در عرصه هاى دیگر، متصور نیست؛ پیشرفت در این عرصه ها نیز به مفهوم تحقق تربیت اصیل و متناسب با زمان و با در نظر گرفتن عناصر متغیّر و با پشتوانه ى یک فرهنگ روشن و اصیلى که زندگى مردمان را به نام خداوند متعال رقم مى زند و با بهره گیرى از یک برنامه ى تبلیغى جامع و همه سونگر است. با امید به توفیقات الهى و رهنمون هاى خداوند یگانه.
پی نوشت
1 . دبیرکل مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى.
2 . براى مثال نگاه کنید به «الدرالمنثور» به نقل از احمد، ترمذى، نسایى، ابن ابى حاتم، طبرانى، الحاکم، بیهقى و دیگران.
3 . مکاتیب الرسول، ج 2، ص 316.
4 . همان، ص 388.
5 . همان، ص 390.
6 . بنگرید به: «حرکة الفتح الاسلامی» شکرى فیصل.
7 . الاسلام و العالم المعاصر، ص 130.
8 . همان، ص 132.
9 . «بیدهام برایان» در: اکونومیست لندن در سال 1994.
10 . الاسلام و الغرب، ص 34، کتاب التوحید.
11 . شیخ الغلابینى، کتاب خود: الاسلام روح المدنیة را در پاسخ به وى تألیف کرد که در همان سال نیز منتشر گردید.
12 . مستقبل الاسلام و الغرب (آینده اسلام و غرب) ص 95. در بقیه ى مطالب این مقاله نیز بر همین کتاب، تکیه خواهیم کرد.
13 . محمدجابر الانصارى در مقاله اى که در «ثقافتنا» صفحه ى 153، شماره ى اول منتشر ساخت. به نقل از محمد محمدحسین.
14 . مستقبل الاسلام و الغرب، ص 99.
15 . همین تعبیر در متن استراتژى آمریکا که در سال 1979 منتشر شد، وارد شده و بر ضرورت نبرد با اسلام جنگنده - که منظور وى اسلام سیاسى است - انگشت گذارده شده است.
16 . اصول کافى، ج 1، باب الرد الى الکتاب و السنة، حدیث 4، ص 59.
17 . شهید محمدباقر صدر، «اقتصادنا» - مقدمه.