شهاب زمانی
در وارسی مفهومی مکتب رئالیسم به گونه ها و انواع متنوعی از آن برخورد می کنیم. این واژه نیز همانند هر واژه علمی دیگر با مفهوم اولیه واقع گرایی به حوزه ها و ساحت های مختلفی ورود پیدا کرده و متناسب با الزامات، موضوع و مفاهیم آن ساحت بار معنایی جدید در ساختار و چارچوب آن پیدا می نماید.
رئالیسم ادبی و هنری
به عنوان مثال رئالیسم به عنوان یک مکتب ادبی و هنری در اواخر قرن هجده در فرانسه به میان آمد و عبارت بود از مشاهده دقیق واقعیت های زندگی، تشخیص درست علل و عوامل و بیان و تشریح و تجسم آنها، اما رئالیسم اخلاقی (ethicalrealism) به معنای قایل شدن به وجود واقعیات و ارزش های اخلاقی است.
رئالیسم اخلاقی
رئالیسم اخلاقی در مقابل آرمان گرایی اخلاق قرار دارد. در اخلاق همان طور که می دانیم درباب معیارهای ارزشیابی افعال و حسن و قبح آنها بحث می شود اما در رئالیسم اخلاقی سوال اساسی این است که «آیا ارزش های اخلاقی در واقعیت وجود دارند و یا نه؟!» همچنین نزاع معروف در فلسفه اخلاق در مورد امکان یا عدم امکان استنتاج «باید» از «هست» چهره دیگری از چالش بین رئالیسم و ضد آن در فلسفه اخلاق محسوب می شود. چنانکه نزاع بین دو گروه کلامی از مسلمانان (اشاعره و معتزله) در حسن و قبح ذاتی افعال، گونه دیگری از چالش رئالیسم در اخلاق به شمار می رود.
رئالیسم در حوزه سیاست و روابط بینالملل
این در حالی است که وقتی رئالیسم به حوزه و ساحت سیاست نقل مکان می کند به معنای ارزیابی واقعیت در انجام عمل سیاسی با استفاده از امکانات موجود است. از منظر رئالیست های سیاسی یا سیاست مداران رئالیست، قدرت تنها واقعیت عرصه سیاست و روابط بین الملل است. از این منظر چون نظریه لیبرالیسم آرمانگرا با ارائه دیدگاه وابستگی متقابل و همکاری مسالمت آمیز، نتوانست از جامعه جنگ جهانی دوم جلوگیری کند، دیگر راهنمایی مناسب برای روابط بین الملل نبود، لذا گرایش نظریه پردازان روابط بین الملل به دوران واقع گرایی کلاسیک سوق پیدا کرد. به این ترتیب از دهه 1940 تا دهه 0691 نظریه واقع گرایی در مطالعات آکادمیک استیلا پیدا کرد. نظریه رئالیسم در حوزه سیاست و روابط بین الملل در آثار اندیشمندان واقع گرایی کلاسیکی نظیر توسیدید، ماکیاولی و هابز و نیز واقع گرایان نئوکلاسیکی چون کلازویتر، لئوپولدرنک، ادواردکار، هانس جی مورگنتا، جرج کنان، ریمون آرون و هنری کیسینجر ریشه دارد. از نظر رئالیست های روابط بین الملل، ماهیت روابط بین الملل منازعه برای به حداکثر رسانی قدرت است و ماهیت انسان تلاش برای رسیدن به حداکثر قدرت و جلب حداکثر سود و منافع است. از همین منظر دولت که مسئول تأمین حداکثر منافع ملی است در نظام بین الملل جایگاه با اهمیتی می یابد و به محور ساختار نظام بین المللی تبدیل می شود که به تبع ماهیت شرارت آمیز انسان( از منظر رئالیست های واقع گرایی چون هابز انسان ها گرگ انسان ها هستند)، اصول آنارشی را بر نظام بین الملل حاکم می سازد و چون توزیع قدرت تبعاً در چنین نظامی «نابرابر» است جنگ و منازعه پدید می آورد. در این عالم واقع م بتنی بر قدرت مسلماً ضعیف پایمال است. البته در همین حوزه نئورئالیسم برای علمی کردن رئالیسم سیاسی و کاستن از الزامات خشونت بار و تزئین چهره کریه آن به وجود می آید ولی چون انسان غربی از تقوا، ایمان، اخلاق و عقیده خود را تهی کرده ، چیزی جلودارش در نظریه پردازی و عرصه عملی قدرت فسادآور نیست و نئورئالیسم هم به سرنوشت نظریات سلف خود مبتلا می شود.
رئالیسم علمی
گونه دیگری از رئالیسم، رئالیسم علمی (scientific realism) است. رئالیسم علمی مکتبی است که بر آن است بسیاری از انواع اشیای علمی و فیزیکی به طور عینی مستقل از ذهن وجود دارد. این نوع رئالیسم که بیشتر به ساحت علمی و خاستگاه فلسفی رئالیسم نظر دارد، به نوعی به علم تجربی اتکا دارد که خود قصه ای پرغصه و فراز و فرودی غمبار در نگاه فلسفه غرب داشته است و ما در صفحه کارگاه در شمارگان پیشین همواره سعی کرده ایم نگاه فیلسوفان غرب به تعمیم نگاه علمی و تجربی را به علوم اجتماعی و انسانی متذکر شویم و آن را به قول شهید مطهری یکی از دلایل و علل گرایش غرب به مادیگرایی قلمداد کنیم. بدین معنا که این مکتب معتقد است آنچه را علم تجربی به عنوان اشیای واقعی مستقل از ذهن اثبات می کند، قابل قبول و پذیرش است. واقع گرایی علمی ضد ابزارانگاری است. زیرا واقع گرایی علمی، هویات مشاهده ناپذیر را فقط ابزاری برای پیش بینی نمی داند بلکه معتقد است آنها واقعاً وجود دارند. در حالی که مکتب ابزارگرایی (Instrumentalism) بر این ادعاست که نظریه های علمی تنها ابزارهایی برای تبیین و استنتاج هستند. از این رو، رئالیست ها گزاره علمی را گزاره ای می دانند که به واقعیت اشاره می کند و هدف واقع گرایی علمی را کشف حقیقت درباره جهان تصور می نماید.
رئالیسم خام و رئالیسم انتقادی
در یک تقسیم بندی کلی دیگر می توان دو نوع رئالیسم را از هم تفکیک کرد: رئالیسم خام و رئالیسم انتقادی. رئالیسم خام(naiverealism) جهان واقع را دقیقاً همان طوری می داند که بدان معرفت داریم و طبق آن ذهن بشر می تواند به معرفتی کامل دست یابد. در نتیجه اگر بتوانیم عالم را درک و توصیف کنیم به معرفت نائل گشته ایم. این دیدگاه ذهن بشر را دارای خاصیت انفعالی می داند که فقط عالم واقع را در خود منعکس می کند و خلاقیت، دخالتی در معرفت ندارد و معرفت محصول کشف است نه آفرینش. پوزیتیویست های منطقی از این منظر در این نحله فکری جای پیدا می کنند. خلاصه آنکه رئالیسم خام بر چهار رکن تکیه می زند:1- عالم واقع مستقل از معرفت بشری وجود دارد که معرفت آن را توصیف می کند؛ 2- معرفت بشری توصیف تحت اللفظی این عالم است، یعنی متناظر با هر جزیی از معرفت جزیی در عامل خارج است؛ 3- بشر می تواند بیرون از شرایط اجتماعی و سیاسی و فارغ از پیش داوری ها و پیش فهم ها بایستد و به معرفتی مطمئن از عالم واقع دست یابد؛ 4- معرفت در وضع ایده آل می تواند توصیف کامل عالم و دقیقاً منطبق بر آن باشد. رئالیسم انتقادی دو گزینه اول را می پذیرد ولی به جنبه خلاقیت ذهن بشر نیز قایل است و از این حیث با رئالیسم خام تفاوت دارد. علم بنا بر رئالیسم انتقادی هم کشف است و هم خلق و ابداع . رئالیسم انتقادی قایل است معرفت معتبر به جهان خارج تنها از طریق تأملات انتقادی بر تجاربی که از جهان داریم به دست می آید. همچنین رئالیسم انتقادی بر این نکته تأکید می کند که قلمروی هستی را نمی توانیم به قلمروی معلومات خود تقلیل دهیم؛ واقعیت و هستی بسیار گسترده تر و پیچیده تر از معرفت ماست و جهان تنها چیزهایی نیست که ما بدانها معرفت داریم. یکی دانستن هستی با معرفت، یعنی آنچه که هست با آنچه که می دانیم، مغالطه معرفتی است و رئالیست باید از این مغالطه احتراز نماید. پوزیتیویست های منطقی با اعتقاد به اصل تحقیق پذیری و منوط کردن معنامندی به قابلیت اثبات تجربی، دچار این مغالطه شدند.