صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۶ بهمن ۱۳۸۶ - ۰۸:۳۴  ، 
کد خبر : ۱۸۹۳۰

ناتویسم برخاسته از سکولاریسم ستیزه گر است


بنابراین، برپایه تحلیل روش شناختی ای که از مأموریت مخملی رامین جهانبگلو به دست می آید، می توان دریافت که چرا برای دالایی لاما عنوان «یکی از مهمترین رهبران مذهبی جهان» را جعل می کند و او را به مرتبت «حافظ وجدان جهانی» می رساند؛ چون این بودیست متاخر، تنها معنویت سکولار را به رسمیت می شناسد، به خدایان گوناگون معتقد و منکر وجود حقیقت و خدای یگانه است:

مفهوم حقیقت یگانه و دین یگانه در سطح فردی اهمیت دارد. به عنوان مثال، من بودایی ام، پس آئین بودایی یگانه دین و یگانه حقیقت است و آئین بودایی نزد من بهترین است، اما نمی توانم بگویم که برای دوست مسیحی من نیز آئین بودایی حقیقت و دین یگانه باشد. مسیحیت حقیقت و دین یگانه دوست مسیحی من است. ما هر دو باید دو دین و دو حقیقت را بپذیریم. در سطح جامعه باید چند حقیقت و چند دین مورد قبول واقع شود. وقتی مسلمانان در میان خود از خدایی نام می برند که خدای یگانه است، این را نمی توانند به همه دنیا بقبولانند، چون ایجاد ناراحتی خواهد کرد.

او، دین یگانه و توحیدی را، تنها در سطح فردی معتبر می داند و در تحلیلی نسبیت گرایانه، برای ادیان خرافی چون بودا و ادیان الهی، مانند اسلام، حقانیت یکسان قائل است. این دکترین، ماحصل همان تفکر ماتریالیستی است که قائل به وجود امر قدسی نیست. وقتی همه بر حق باشند، همه خدایان یگانه باشند و هر قرائتی از حقیقت ممکن و بلکه محق باشد، نتیجه ای به دست نمی آید، جز اینکه اساساً حقیقتی وجود ندارد. اگر سکولاریست ها، با تفکیک زیربنا (دین) از روبنای آن (معنویت)، فرقه ای را جعل می کنند، در جستجوی آئینی هستند که مانند حشیش و ماری جوآنا، تنها به آنان آرامش دهد و بتوانند با آن هم، بر مبنای اصالت لذت رفتار کنند. برای همین، دالایی لامای سکولار هم می گوید، هر کس از هر فرقه و دینی را دوست داشت، به آن گروید و از آن لذت برد، آن بهترین آئین است و نباید با بر حق دانستن آئین خود، برای پیروان دیگر فرق «ایجاد ناراحتی» کرد. دین و دینداری، مثل پفک نمکی نیست که اینگونه و براساس ذائقه مان، با آن روبه رو شویم. ببینید چقدر ساده، جای لذایذ دنیوی را با اعتقادات اخروی عوض می کنند.

بنابراین نسخه دینی ای که جهانبگلو برای مردم می پیچد، نسخه ای متاخر و حتی منحرف از جوهر اصلی بودیسم است که عین الحاد است و البته هرچه هست، آنچنان بی مایه است که پیشوای آن، دالایی لاما،می پندارد «هرکجا روش زندگی متفاوت باشد، شیوه تفکر هم متفاوت است.» پیروان کارل مارکس هم می گفتند «بگو بر سر کدامین سفره نشسته ای تا بگویم چگونه می اندیشی.« در نتیجه اگر سکولارها، اسلام را با هزار قید و شرط و تخصیص به رسمیت می شناسند، به سبب روش زندگی متفاوت در جغرافیای مناطق مسلمان نشین است، نه به سبب نزول الهی و حقانیت ذاتی اسلام! این نگاه قشری نگرانه، برای ساختن الهیاتی جهانی، معنویت را از زیربنای دینی، اعم از حقوق و تکالیف شرعی، جدا می کند و با خلق الهیأت سکولار، نه تنها هیچ تکلیف دینی ای را بـرای مـؤمنین قـائل نمی شـود، بلکه فرقـی هـم مــیان تکالیف اسلامـی و سرخوشی های ملحدین، نمی گذارد:

در ادای تکالیف دینی، ارزش های شفقت، عبادت و ایثار، نزد مسلمانان و بودایی ها یکسان است.

رامین جهانبگلو، در دیدار خود با دالایی لاما شعبده بازی هم می کند. در حالی که مبانی ایدئولوژی سکولاریسم، ناظر به جدایی تام و تمام دین از سیاست و درپی حذف کارکرد اجتماعی، سیاسی و فرهنگی همه ادیان، از عرصه عمومی است، اما رامین، درباره بودیسم قائل به استثنایی، در تضاد با قواعد سکولار می شود. او از «رئیس دولت در تبعید تبت» که توأماً «رهبر مذهبی بودیست ها» است، به دلیل به دوش کشیدن همزمان دو نقش دینی و سیاسی، ستایش می کند. این در حالی است که شدیدترین تازیانه هایی که جهانبگلو بر پیکر متفکران ایرانی زده، معطوف به اتکاء آنان، بر تئوری حاکمیت در اسلام سیاسی معاصر است.

چرا روشنفکران سکولار، وقتی به مکتبی چون اسلام که پایه های قدسی و ربانی و خاستگاههای عقلی و انسانی دارد، می رسند، حضور آن را در حاکمیت سیاسی برابر استقرار توتالیتاریزم می دانند، اما وقتی به فرق ضاله و بودیسم می رسند، از نقش توأم مذهب و سیاست در رهبری ناراضیان تبتی ستایش می کنند و آن را در خدمت دموکراسی می دانند؟! اینجاست که معتقدیم: سکولاریسم، ایدئولوژی ای است معطوف به قدرت و تئوریسین های آن هم شعبده بازانی بیش نیستند که هرگاه منافع ایالات متحده آمریکا ایجاب کند، از کلاه خود، هر نظریه ای را بیرون می آورند و آن را توجیه می کنند.

فصل سوم

شوالیه ناتوی فرهنگی

دلم می خواهد زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد، اما نمی توانم آن را بپذیرم. وقتی من مردم، مرده ام. اساساً پس از مرگ همه چیز تمام می شود. در این مورد تأمل نمی کنم. مایل نیستم به مردم ضربه روحی وارد کنم، اما من معنای خدا را نمی فهمم.

آیزایا برلین در گفت وگو با رامین جهانبگلو

معنا و مبنای ایدئولوژی ناتویسم

در فصل نخست، گفتیم که تحلیل ایالات متحده از شرایط ایران، حکایت از ضرورت تغییرات انسان شناختی در جامعه ایران، می نمود و گذاری استراتژیک در سیاست آمریکا را موجب گشت. تئوریسین های فرهنگ جهانی، رمز شکست تهاجم فرهنگی را گم کرده بودند و تصور می کردند، صورتبندی نظریه ناتوی فرهنگی، گامی است برای گشودن روزنه های نفوذ نرم به جان و روح جوانان ایران. باید طبقه فکری ای نو در ایران سر برمی آورد تا در یک جنگ استراتژیک نرم، بتواند هم راهبرد ناکام «فروپاشی ایدئولوژیک جامعه ایران» را احیاء کند و هم هدف نهایی فروپاشی از درون را محقق سازد. برای احیاء آن راهبرد و تحقق این هدف، یک ایدئولوژی صورتبندی شد و طبقه فکری جدیدی، ظاهر گشت. با تحلیل اندیشه های بنیادین در استراتژی ایالات متحده و مکتب جنگ نرم، ایدئولوژی جدید را به اعتبار تولد در پیمان آتلانتیک شمالی و مسئولیت سازمان نظامی ناتو برای تعریف مبانی و گسترش آن، ایدئولوژی ناتویسم (NATOism) می نامیم و طبقه فکری برآمـده از آن را، ناتویست ها می خـوانیم. تعریف زیر، کوششی است ابتدایی و ناتمام، برای تعریف این ایدئولوژی آمریکایی نوین:

ایدئولوژی ناتویسم، ایدئولوژی ای است برخاسته از فلسفه «سکولاریزم ستیزه گر» که براساس دکترین جهانی سازی ایالات متحده آمریکا،

می کوشد با پدیدآوردن زلزله ای معرفت شناسی (اپستمولوژیک) و هستی شناسی (آنتولوژیک)، ماهیت اصیل مسلمانی و جغرافیای اسلام سیاسی را دگرگون کند و پس از ساخت شهروند مدرن و ملحد جهانی، با برپایی کودتایی مخملی، هدف نهایی فروپاشی از درون را در کشور هدف (ایران) تحقق بخشد. ناتویسم، هدف میان مدت خود را گسترش سکولاریسم ذهنی، تعریف کرده است. گسترش ناتویسم، با ترکیبی از فعالیت های شبه فلسفی و جنگ های استراتژیک نرم دنبال می شود. از رهگذر این ترکیب، یک سکولاریسم ستیزه گر برای نبرد با مکاتب فکری و هویت بومی ایرانیان پدید آمد که در اندیشه تسخیر همه حوزه های اجتماعی است. ناتویسم، برای تسخیر حوزه های اجتماعی، شامل دو گزاره است و به صورت اولی، بر مداخله کلان هستی شناختی، برای فروپاشی ایدئولوژیک جامعه ایران و به صورت ثانوی، بر مداخله نرم روانشناختی، با هدف سیطره ایدئولوژیک بر همه سازه های شخصیتی افراد، بنا شده است. در مداخله هستی شناختی، تمام سازه های فکری و اعتقادی فرد، چه مکتب و چه ایدئولوژی، به چالش کشیده می شود و او، با بحران عمیق هویتی، روبه رو می گردد. در مداخله روانشناختی، پروسه ای جایگزین برای انسان خلق می گردد تا او، با جدا گشتن از هستی اصیلش، مدل شخصیتی انسان مدرن را در خود، بازآفرینی کند. مداخله هستی شناختی، تردید آفرین و ایدئولوژی زدا است و آدمی را به شکاکیتی بی سبب، پیرامون مبانی فکری و عقیدتی اش و در نهایت انقطاع از آنان می کشاند و مداخله روانشناختی، مجموعه ای از کالاهای فرهنگی را پشت ویترین می گذارد تا مخاطب، به مقتضای ذائقه اش، یکی از آنان را برگزیند. این دو مداخله، استراتژی خلق «انسان ناتویست» است که نام آن را شهروند مدرن جهانی گذاشته اند. برخی شاخص های ایدئولوژی ناتویسم، عبارت است از: ضرورت ظهور شهروند مدرن جهانی، ایدئولوژی زدایی از جامعه ایران، تکیه بر ترویج الهیأت سکولار در کسوت مرجعی دینی، نهادینه کردن دموکراسی به مثابه خیر مطلق، توانمند ساختن جامعه مدنی برای دگرگون کردن نظام اسلام سیاسی، صورتبندی نمادها و نشانه های اروتیکال در ساخت فرهنگ عمومی، گسترش فمینیسم و استفاده ابزاری از زنان در فرآیند توسعه سیاسی ایران.

 

 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات