کیوان آرام: نام على دهباشى که مىآید یاد صبح مىافتم چه او تنها سردبیرى است که شش صبح از خانه بیرون مىزند و هفت صبح کارش را آغاز مىکند. یعنى زمانى که بیشتر نویسند گانش هنوز روزشان آغاز نشده است. وقتى از او درباره دغدغهاش مىپرسى مىگوید: «کاغذ، کاغذ و آرزوى انتشار صدمین شماره بخارا». حتى اگر سر همین کاغذ و چاپ و صحافى گرفتار «آسم» شده باشد. همان بیمارى که در بارهاش مىگوید: «انگار همیشه داخل یک گنجه یا کمد در بسته نفس بکشى. بریده، بریده و خسته کننده.
بیش از هشت سال است که گرفتارم کرده و...»
البته راز ماندگارى نشریات تحت فرمان همین «آسم» است! هرچه بیمارى او حادتر مىشود او نگران و حاصل کار پر صفحه و پر بارتر! با دو اسپرى که همیشه همراهش است حرکت مىکند. مىگوید: «گاهى پیش مىآید که اسپرىها را جا مىگذارم وسط خیابان که دست به جیب مىزنم و مىبینم که نیست. دچار وحشت مىشوم. دیگر نمىتوانم راه بروم. باید برگردم. وابسته این اسپرىها شدم. براى همین است که فقط اعلان ختم را امضاء مىکنم و ...»
با این همه او با تمام گرفتارىهایى که تا امروز از بخارا، سمرقند، انتشارات شهاب و چاپ آثار جمالزاده داشته است، هنوز دست بردار نیست و در سوداى چاپ یک مجله دیگر است، مىگوید: «سالهاست به دنبال کسى هستم که بیاید سرمایهگذارى کند تا یک مجله ویژه سفر و سفرنامهنویسى منتشر کنیم. نامش را هم انتخاب کردهام.
«قندهار» به اندازه چند شماره یک مجله هم مقاله، گزارش و گفتوگو آماده کردهام. مجلاتى که به انگلیسى، فرانسه و آلمانى در موضوع «سفر» در مىآید جمعآورى کردم و از آنها کلى فکر گرفتهام. مىگوید فصلنامه طاوس هم یکى از آرزوهایش بود. که چند شماره سردبیر آن بوده است.
على دهباشى در اول فروردین ماه 1337 به دنیا آمده و از وقتى که یادش مىآید سروکارش با کاغذ و کتاب و چاپخانه بوده است. وقتى مىپرسى کجا به دنیا آمدى؟ پاسخ مىدهد: «در انبوهى از روزنامه و کتاب و مجله!»
دهباشى دوران تحصیلات ابتدایى را در دبستان بامشاد گذراند و دوران دبیرستان را در دبیرستانهاى دکتر خانعلى و فردوسى سپرى کرد اما از نوجوانى این اقبال را داشته که زیر نظر اساتیدى همچون: سیدابوالقاسم انجوى شیرازى - غلامحسین یوسفى - عبدالحسین زرین کوب - سیدجلالالدین آشتیانى و ... با تار و پود فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران آشنا شود و از همان سنین نوجوانى همکارى خود را با نشریات ادبى، فرهنگى و هنرى همچون: آرش، برج، چراغ، آیینه و دنیاى سخن آغاز مىکند. با این همه شهرت او در صحنه فرهنگى و ادبى ایران بیشتر به واسطه سردبیرى دو مجله «کلک» و «بخارا» است که پانزده سال است دهباشى خود را وقف این دو مجله کرده و همچنین 63 کتابى که به نام او منتشر شده و مجموعه آنها تلاش خوش فرجامى است در شناساندن و معرفى نخبگان علمى و ادبى و فلسفى دیروز و امروز فرهنگ ایران زمین.
پیش از اینها «کلک» و اکنون« بخارا» تنها نشریهاى است که در کشورهاى فارسى زبان همسایه خوانده مىشود و مخاطب دارد. از کابل، هرات، بامیان، مزار شریف تا خجند، بلندیهاى پامیر و بدخشان تا بخارا و سمرقند چشم انتظار بخارا هستند. نشریه دهباشى تنها نشریهاى است که آثار نویسندگان و شعراى افغانستانى و تاجیکستان را به طور مستمر منتشر مىکند. دریچهیى است که ما از طریق بخارا با ادبیات فارسى زبانان همسایه آشنا مىشویم و آنها متقابلاً با ما. از روز اول کار سردبیرى مجله «کلک» تا حالا که پانزده سال مىگذرد به جغرافیاى زبان فارسى توجه داشتم و همواره در راه حفظ و توسعه و گسترش زبان فارسى کوشیدهایم. در آن زمانهاى نه چندان دور که «ایران شناسى» مذموم و مطرود بود ما مباحث عمده ایرانشناسى را منتشر مىکردیم و خوشحالیم که حالا به این مسائل توجه مىشود.»
او روزهایى را به یاد مىآورد که هنوز نوجوان بود و صبح زود پاى دکه روزنامه فروشى مىایستاد تا دکه باز شود و مجله رودکى، سخن و فردوسى یا نگین را بخرد و با ولع تا مدرسه یا خانه مطالبش را تندتند بخواند.
از بخارا و اینکه اولین بار نام بخارا را از معلمش بخاطر بیت معروف رودکى شنیده است. «من یک تصور کاملاً رؤیایى از شهر بخارا داشتم. تصورى که در طول زمان براى من با افسانه آمیخته شد. شکوه و عظمت این شهر در طول تاریخ و اینکه روزگارى «پاریس» دوران خودش بوده و...»
با این همه عشق دیدار از شهر بخارا براى دهباشى به دلیل تسلط کمونیستها امکانپذیر نبوده و در متون تاریخى و ادبى این رؤیا را شکل مىداده و به دنبال آن بوده است.
و سالها بعد یعنى در سال 1990 او به آرزوى دیرین خود دست مىیابد و به سرزمین رؤیاهاى کودکىاش سفر مىکند. به «بخارا، بخارا آن شهرى که نمىبیند ولى همیشه در رؤیایش بوده است.» اولین بارى که به بخارا و سمرقند سفر کردم، واقعه عجیبى بود. صداى تاریخ را در کوچه و پس کوچههاى این دو شهر مىشنیدم.
انگار رودکى در همین کوچه راه مىرفت. کوى مولیان هنوز وجود دارد و آن فارسى دست نخورده مردم این شهر. زبان فارسى که عاشقانه دوستش دارند. و هفتاد سال سلطه استالینیستها نتوانست این زبان را از خاطره جمعى این مردم پاک کند.
آخر مردم این دو شهر چند سال پس از انقلاب اکتبر هنوز در مقابل بلشویکها مقاومت مىکردند. تا استالین دستور بمباران این دو شهر را داد که آثارش بر روى بناهاى تاریخى مانده است. هنوز بچههاى بخارا و سمرقند بسیارى از ابیات شاهنامه را از بر مىخوانند شهرى که به شهادت نویسنده تاریخ بخارا روزگارى مسلمانان به زبان پارسى عبادت مىکردند»
گرچه دوران سردبیرى دهباشى در ماهنامه «کلک» بیش از هفت سال بطول نینجامید اما حاصلى با بیش از 20 هزار صفحه مطلب جدى در حوزه ادبیات و ایرانشناسى به دست آمد و حالا دهباشى معتقد است «بخارا ادامه منطقى مجله کلک است و هیچ تغییرى در روند سیاستهاى این نشریه با کلک به وجود نیامد. همان راه و روش را پىگرفتیم و دنبال کردیم. یکى دیگر از آرزوهاى دیرین دهباشى با انتشار «کلک» و «بخارا» جامه عمل به خود گرفت حقیقتش همواره در این فکر بودم که روزگارى یک مجلهاى را منتشر کنم که داراى این خط کشىهاى کهنه و نو نباشد. من معتقدم تمامى گرایشهاى ادبیات فارسى متعلق به زبان فارسى است. مثلاً شعر احمدرضا احمدى را کنار سرودههاى کلاسیک دکتر شرف منتشر مىکنم. یا همانقدر که به مباحث ادب کلاسیک زبان فارسى اهمیت دادهام همانقدر هم به ادبیات مدرن.
تلاش کردم مجموعهاى از آنچه که در حال حاضر در ادب فارسى مىگذرد منتشر کنم. فارغ از هر گونه تعصب دهباشى افتخار مىکند که سردبیر نشریهایى بوده است که در آن «اسماعیل فصیح» براى اولین بار با این مجله گفتوگو کرده است. دهباشى با بسیارى از مردان اندیشه و هنر که عمرى از آنها گذشته و حاضر به گفتوگو نبودند، گفتوگو کرده است. دکتر محمد حسن لطفى اولین گفتوگوى زندگیش را با یک مجله ادبى با دهباشى انجام داده است. سهراب شهید ثالث پس از 25 سال سکوت اولین بار با مجله دهباشى گفتوگو کرد. دکتر جلال خالقى مطلق، محمد استعلامى، مریم زندى، مرتضى ممیزى، کیومرث صابرى و ... از کسانى هستند که گفتوگوهاى ماندگارشان را با نشریات دهباشى انجام دادند.
دهباشى از هر باغى گلى چیده است و با هر بزرگى که رفت و آمد و نشست و برخاست داشته چیزى آموخته است. از دکتر آدمیت جدیت و نگاه علمى به تاریخ و تاریخنگارى را. از انجوى شیرازى جوانمردى و فتوت و وسواس در کار. از دکتر زرین کوب جامعالاطراف بودن و ....
دهباشى از معدود دوستان و همنشینان بهرام صادقى در زمان حیاتش بوده است. درباره او مىگوید: «بهرام صادقى» را همواره با کتاب «ملکوت» مىشناختم و چندین و چند باره خوانده بودمش. هرگز ندیده بودمش و اصلاً نمىدانستم چه شکلى است. در دوران کتابفروشى که دکهاى در حاشیه خیابان بود، مردى مىآمد که بدون دلیل به خود مىگفتم که این آقا باید بهرام صادقى باشد. تا اینکه یک روز از او پرسیدم: شما آقاى بهرام صادقى هستید؟. و او جواب داد: حالا چه فرقى مىکند؟ و از آن روز به بعد با او دوست شدم. به نظر من بهرام صادقى شهابى بود در ادبیات معاصر ایران که به همان سرعت که درخشید خاموش شد. او نویسنده غیر قابل پیشبینى بود. ممکن بود که اگر مىماند یک صفحه هم تا حالا ننوشته بود و ممکن هم بود که شاهکارى خلق مىکرد. از دوران آشنایى با او خاطراتى دارم که مىتوانم فقط بگویم هیچکس را همچون او فروتن و بیادعا و شهرت گریز ندیدم.»
درباره شهرت صادق هدایت و ناشناخته ماندن بهرام صادقى مىگوید: «ملکوت صادق چیزى از بوف کور هدایت کم ندارد متأسفانه در ایران شهرت براساس عواملى به وجود مىآید که جایگاه واقعى را تعیین نمىکند. در بزرگى هدایت هیچگونه تردیدى نیست. اما در مورد بهرام صادقى هم خیلى ظلم شده است».
وقت رفتن است و خداحافظى. از او مىپرسم: برایم على دهباشى را تعریف کنید؟ و او مىگوید: «آدمى است که براى اینکه فراموش کند چه مىگذرد، خودش را در دنیایى از کار خسته کرده است. مىخواهد گذران زندگى را نفهمد و ... »
و على دهباشى 28 سال است که تمام روزها جز اول فروردین و تاسوعا و عاشورا کار مىکند و ارتباطاتش همراه با احترام و تداوم بوده است. نام آورترین و معتبرترین اهل قلم به او اعتماد دارند و برخى از آنها فقط آثارشان را در بخارا مىشود خواند و تنها آرزویش در دنیا داشتن یک چاپخانه کوچک و کاغذ است و بس