صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۶ دی ۱۳۸۹ - ۱۱:۱۵  ، 
کد خبر : ۱۹۶۲۲۱

بررسی مبانی گفتمان حسینی


رابطه مفاهیم علوم انسانی با هستی شناسی خداشناسی و انسان شناسی (بخش دوم و پایانی)
بصیرت: صحبت کردن از مفاهیم به خصوص در علوم انسانی طبعاً و منطقاً وابسته به تعاریفی است که یک مکتب از مبانی خود برای مخاطب ارائه داده است. بحثی که بسیاری از فلسفه ها و مکاتب «بشر ساخته» به علت فقر تعاریف از آن گذر کرده اند تا جایی که برخی از آنها در جهت فرار از ارائه تعاریف متقن به «رابطه گرایی» روی آورده و برای عدم تعریف مفاهیم اصلی در فلسفه های خود به توجیه تراشی پرداخته اند. متن حاضر دومین و آخرین بخش از سخنان دکتر حسن رحیم پور در قالب بررسی مبانی گفتمان حسینی است که بخش نخست آن با عنوان «مشروعیت سیاسی و حقانیت» شامل مفاهیمی چون «مبنای مشروعیت»، «حق حاکمیت»، «فلسفه حق و باطل» و... از نظر خوانندگان محترم گذشت، اینک بخش دوم و پایانی این مطلب را با هم از نظر می گذرانیم.
هر مکتبی در باب عالم و آدم و هستی نگاه و تفسیری دارد که این نگاه خود را در تعریف نوع روابط حقوقی بین انسان و جهان، انسان و انسان نشان می دهد. آنگاه شما می توانید از دل آن هستی شناختی، آنتولوژی، خداشناسی و انسان شناسی مسئله حقوقی، حق و تکلیف را استخراج کنید. متوجه نمی شوم کسانی که می گویند حقوق بشر، اسلامی و غیراسلامی ندارد، یعنی چه؟ اینکه حقوق اسلامی و غیر اسلامی ندارد یعنی چه؟ اصلا فهرست حقوق و وظایف یک امر اعتباری است که ما معتقدیم این اعتبار ریشه حقیقی دارد، چرا اکثر شما که برای حقوق ریشه حقیقی قائل نیستید و تقریبا حقوق بشر را به اعتبار محض و عمدتاً به اعتبارات اجتماعی و قراردادی برمی گردانید، می گویید حقوق اسلامی و غیراسلامی ندارد؟ شما در هر جامعه ای و در هر زمانی حقوق مختص آن را بیان می کنید، چون برای آن معیار استدلالی ندارید. حقوق پوزیتیویستی چیست؟ حقوق قراردادی چیست؟ اگر گفتید ما حقوق بشر را صرفاً براساس دموکراسی تعیین می کنیم، پس دیگر معیاری برای دموکراسی ندارید که بخواهید قضاوت کنید؛ واقعاً چه چیزی حق بشر است و چه چیزی نیست، بلکه باید بگویی هر جامعه در هر جایی براساس فرهنگش هر آنچه را که حق خودش می داند، می شود حقوق بشر از نظر آن جامعه!
فلسفه حقوق بشر
بنابراین ما حقوق بشر «الف»، «ب»، «ج» و «د» داریم و به تعداد جوامع در زمان های مختلف حقوق بشر خواهیم داشت. اتفاقاً ما چنین چیزی را نمی گوییم. کسانی هستند که می خواهند جواب دستگاه های غربی را بدهند، در حالی که خودشان در دنیا جنایت می کنند، ضمن اینکه پلیس حقوق بشر هم هستند؛ مثلا خودشان چند هزار موشک هسته ای دارند و بمب اتم می زنند، آن وقت پلیس هسته ای هم هستند تا مبادا بقیه این کار را بکنند، اینها در حقوق بشر هم همین طورند، در یکی دو قرن جنایت هایشان را می کنند، بعد پلیس حقوق بشر هم هستند. حالا بعضی از اینها می خواهند به آنها جواب بدهند، می گویند؛ حقوق بشر یک مقوله فرهنگی است، حقوق بشر شما این جوری و حقوق بشر ما این طوری است. چنین جوابی سیاسی است؛ یک جواب فلسفی نیست. جواب فلسفی این است که اصلا حقوق بشر اینجا و آنجا، این زمان و آن زمان، این ملت آن ملت نداریم. حقوق بشر یک مقوله فرهنگی نیست، اتفاقا یک امر فلسفی- اخلاقی است و ریشه های شرعی دارد. ما می توانیم برای کل جهان یک نظام حقوق بشر داشته باشیم، چون بشر در همه جای جهان بشر است و سعادت و شقاوت و خدای بشر یکی است، منتهی بحث این است که آیا آن سیستم حقوق بشری که لایق همه بشریت در همه زمان هاست، سیستم حقوق بشر توحیدی- اسلامی است یا حقوق بشر مارکسیستی، فاشیستی و لیبرالیستی است؟ باید به این صورت در این باره بحث کرد؛ نه اینکه بگوییم در تعریف شما حقوق بشر این است و در تعریف ما آن، که در واقع چنین برخوردی یعنی مواجه شدن با موضوع حقوق بشر به صورت نسبی گرایانه. اتفاقا شاید کسانی که این حرف ها را می زنند به مبانی آنها استناد می کنند. این حرف که حقوق بشر یک مقوله فرهنگی است، طبق مبانی آنها درست است، اما براساس مبانی ما این طور نیست. اینها بحث های بسیار مهمی است و بایستی به طور جدی در دنیا مطرح شود، اگر فلسفه بحث این است که چگونه می خواهید حقوق بشر، حقوق سیاسی، حق حاکمیت و مشروعیت را تعریف کنید؟ جواب این است، اگر پشت صحنه نظام حقوق سیاسی و اقتصادی فلسفه مادی است، یعنی شعور الهی، ارتباط هدف دار و علاقه غائی بین عالم و آدم، انسان و هستی، انسان و انسان نمی بیند، مبدأ و معاد و غایت و هدفی را برای عالم و آدم قبول ندارد، نمی توانند برای عدالت، آزادی، حقوق بشر، حقوق زن، حقوق مرد، حقوق سیاسی و مشروعیت هیچ مبنای فلسفی و استدلالی بیاورند، می توانند در این باره شاعرانه سخن و شعر بگویند، اما نمی توانند در این باره فلسفه بگویند. مثل وقتی که فرد ماتریالیست است و ثابت می کند به جز ماده هیچی نیست، آنگاه دعوت به فداکاری و معنویت می کند! در حالی که این تناقض است، چون از یک طرف به من القا می کنی جز ماده و منافع مادی هیچ چیز دیگری نیست و اگر انسان یک حیوان منفعت طلب است، آنگاه دعوت به انقلاب، مبارزه و فداکاری و گذشت، برای چیست؟ اینها همه شعر است و فلسفه نیست. کسی می تواند به فداکاری و ایثار دعوت کند که عالم را فقط مادی نداند، انسان را موجود خودخواه و پست تعریف نکند، بلکه او را دارای یک روح الهی تعریف کند، آن کس که تعریف معنوی از انسان و عالم می کند، می تواند توصیه های معنوی هم بکند. منطق و مکتبی که می گوید، جز ماده چیزی نیست و جز تجربه هیچ معرفتی معتبر نیست، چگونه می تواند از کرامت انسان و شرافت و آزادی و قداست حقوق بشر سخن بگوید؟ اصلا این حرف ها را از کجا آورده است؟ قداست، کرامت و شرافت مفاهیم معنوی اند، مفاهیم مادی نیستند. با چنان ایدئولوژی، معرفت شناسی و هستی شناسی نباید چنین حرف هایی را بزنند، چرا که مزخرف و تناقض است.
مبنا و معیار مفاهیم
از کسانی که مشروعیت، عدالت، آزادی، حقوق بشر و حقوق سیاسی را تعریف می کنند، سؤال می کنیم، آیا رابطه حقیقی- تکوینی و معناداری بین انسان و جهان می بینید یا نه؟ اگر رابطه ای نیست، در منطق شما حقوق، عدالت، آزادی و مشروعیت نمی تواند معیار واقعی داشته باشد و نمی توانید برای آن استدلال فلسفی کنید و این مفاهیم قابل استدلال عقلانی نیستند. اگر رابطه ای هست که ما می گوییم هست، پس باید برای عالم و آدم شعور، غایت و حساب و کتابی قائل شویم و بدان معتقد باشیم. می بایست از نظر فلسفی، به عالم نگاه توحیدی داشته باشیم تا بتوانیم برای حقوق و اخلاق استدلال فلسفی کنیم، و گرنه هم حقوق و هم اخلاق صرفا قراردادی، اکثریتی، دلخواه و عرفی می شوند، چون دیگر معیار ندارد و قابل استدلال نیست. با توجه به این مبنا می توانیم بگوییم عمل «الف» بد است و چرا بد است، یعنی می توانیم استدلال فلسفی کنیم، چون منجر به شقاوت بشر می شود، چرا که تعریف بشر، شقاوت وسعادتش این است. با اینکه ظاهر اخلاق و حقوق اعتباری است، اما می توانیم برای آن استدلال فلسفی بیاوریم، چون اعتبار، پشتیبانی و بنیان حقیقی دارد و منشأ انتظارش حقیقی است، اعتبار محض نیست، ولی کسی که برای عالم و آدم مبدأ و غایت و معنایی قائل نیست، نمی تواند برای حقوق و اخلاق برهان فلسفی بیاورد. اینها نکات بسیار مهمی اند و دربعضی از بحث ها از آن غفلت می کنند.
تناقض درافکار غیرتوحیدی
دربحث های سیاسی که جای این حرف ها نیست، اما دربحث های فلسفی در دنیا باید راجع به این قضیه محکم ایستاد.
اگر درجایی می بینید استدلال می کنند، به مبانی خودشان وفادار نمانده اند و درواقع کلاهبرداری می کنند، مثلا یکی از متفکران غرب مارکس را نقد می کرد، می گفت:«مارکس خدماتی کرد، صدماتی زد، ولی یک کلاهبرداری بزرگ کرد که از نظر فلسفی ماتریالیست است و می گوید جز ماده چیزی نیست و از لحاظ اجتماعی تبدیل به یک مصلح اجتماعی شد که با مردم با ادبیات مسیح حرف می زد»، زحمتکشان جامعه متحد شوید، فداکاری کنید و برای عدالت کشته شوید. درحالی که اینها حرف های ماتریالیستی نیست و چه ربطی به ماتریالیسم فلسفی دارد؟ درماتریالیسم دیالکتیک گفته می شود، جهان به طور جبری مراحلی را طی می کند و به مراحلی می رسد، دراین میان اختیار، اراده و معنویت انسان معنی ندارد. مارکس یک روزنامه نگار بود، وقتی با چنین فلسفه ای وارد عالم سیاست می شود، چیز دیگری می نویسد که ربطی به فلسفه اش ندارد. در آنجا از ادبیات مسیح استفاده می کند. مسیح حق دارد آن حرف را بزند، چون بنیان معنوی دارد، چرا مارکس چنین حرفی را می زند؟ در لیبرالیسم و کمونیسم هم به همین صورت است. اگر اینها به مبانی شان وفادار باشند، نمی توانند از نظر فلسفی بسیاری از شعارهایی را که در حوزه حقوق بشر و کرامت انسان می دهند، بدهند، چون با هم تناقض دارند، ولی با نگاه توحیدی و نگاه حسین بن علی علیه السلام می شود این حرف ها را زد، چون برای این حرف ها استدلال هست.
به یکی از این استدلال ها اشاره و عرضم را ختم می کنم؛ آنچه که عرض می کنم عباراتی است که متفکران اسلامی ما گفته اند و دوستان را به آثار شهید مطهری و آقای مصباح درباب فلسفه حقوق و همین طور آثار علامه طباطبایی ارجاع می دهم. خواهش می کنم دقیقاً آثار این آقایان را درباب فلسفه حقوق مطالعه کنید تا ببینید اینها چگونه استدلال دقیق می کنند ما به چه دلایل فلسفی از اخلاق و حقوق سخن می گوییم و می توانیم دراین باره بگوییم، درحالی که ماتریالیست ها نمی توانند.
درچند دقیقه آخر این عبارات را عرض می کنم، البته خلاصه آنها با ادبیات خودم است، اما مطالبی است که اینها روی آن کار کرده و کتاب های متعددی نوشته اند. من دوستان را دعوت می کنم، حتماً این کتاب ها را مطالعه کنند.
نقش مبانی فلسفی
مبانی فلسفی که برای اخلاق و حقوق می گویند، از اینجا شروع می شود که در تفکر توحیدی یک علاقه غائی بین اشیاء با یکدیگر و بین اشیاء با بشر، عالم و آدم وجود دارد، یعنی بدون نظام و قاعده نیست و نمی توانید هر باید و نبایدی را جعل کنید، به عبارتی حقوق و وظایف استدلال، پشتوانه و ریشه دارند. وقتی گفته شد عالم قاعده دارد و بر آن حکمت و غایت حاکم است، یعنی هرچیزی برای چیزی است، عدالت را چگونه معنا می کنند؟ گفته می شود؛ «العدل هو وضع کل شیء فی موضعه»، هر چیزی درجای خود. شاید یکی بپرسد. پس جای هر چیزی کجاست؟ این جمله برای درک مصادیق عدالت کافی نیست، بلکه مصادیق اینکه جای هرچیزی کجاست، درتعامل عقل و شرع، با عقل و کمک وحی دریابیم، اما از طرفی، این تعریف کافی است که به ما بگوید این عالم بی قاعده و قانون نیست. عدالت یعنی مجموع حقوق و وظایف؛ حال وقتی هرچیزی جایی دارد، پس نمی شود خودمان هرچیزی را به عنوان حقوق برای خودمان یا به طور مطلق وظیفه ای را برای خودمان قرار بدهیم. اگر این تعریف را پذیرفتید، حقوق، فلسفه، مبنا، منطق و ملاکی دارد. در منطق توحیدی و قرآنی بین حقوق و وظایف، یعنی عدالت با واقعیت عالم و آدم یک نسبت واقعی وجود دارد و این نسبت فرضی و قراردادی نیست، البته تماماً مربوط به آخرت نیست، بلکه آثار دنیوی هم دارد. فکر نکنید می خواهیم مسائل را فرامادی بنگریم که یعنی عدالت را اجرا کنید تا در آخرت ثوابش را ببرید. درحالی که این طور نیست، درهمین دنیا نتیجه اش را می گیرید، ضمن اینکه درآخرت هم ثمره آن را خواهید دید. اینها واقعی اند، یعنی هم در دنیا و هم در آخرت آثار واقعی دارند.
در روایت می فرمایند:«الرعیه سواد یستعبدهم العدل»، حتی اگر به دنبال مشروعیت به معنای مقبولیت، یعنی نفوذ درمردم باشید که بخواهید مردم قبولتان داشته باشند، باز هم راهش عدالت است، جدا از فضیلت، آخرت و رستگاری، اگر در دنیا به دنبال مشروعیت صرفاً به معنای مقبولیت هستید، یعنی قدرت سلطه و کنترل جامعه را می خواهید، راه نیل به آن عدالت است و مردم باید به حقوقشان برسند. با عدل می توان توده مردم را آرام نگه داشت.
اگر به دنبال رام کردن و آرام کردن مردم هستی و می خواهی آنها بنده و برده ات باشند، باز هم باید به عدالت عمل کنی و آنها را به حقوقشان برسانی، دراین صورت تو را تمکین می کنند و راحت تر می پذیرند، حتی اگر صرفاً به دنبال قدرت هستی. در اینجا فرمود:«قلوب الرعیه خزائن راعیها»، قلب مردم، توده ها و شهروندان مثل صندوق بانک و خزانه حاکمیت است، «فما اودعها من عدل او جور وجده»، هرچه که حاکمان و تصمیم گیرندگان در قلب مردم ذخیره بگذارند، همان را خواهند دید، حالا چه کینه بکارند و چه عشق و محبت، همان را درو خواهند کرد. در موضوع مدیریت اجتماعی هر طور که با مردم برخورد کنی، همان پاسخ را از آنها خواهی گرفت. اگر صادقانه برخورد کنی از مردم صداقت می بینی، اگربرایشان فداکاری کنی برایت فداکاری می کنند، دروغ بگویی، دروغ می گویند، کلاه برداری کلاهت را برمی دارند.
پس آنچه که راجع به عدالت می گوییم، فقط مربوط به آخرت نیست، البته اصل قضیه مربوط به آخرت است، اما دنیایمان هم تامین می شود.
رابطه دنیا و آخرت
حضرت علی(ع) درتعبیر دیگری فرمودند:«اما والذی فلق الحبه، و برا النسمه»، سوگند به او جاندار، حیات و زندگی را آفرید، این نشان می دهد که این حقوق آثار رفاهی و دنیوی دارد.«ولتبستم العلم لمعدنه»، اگر علم را از جایگاه درستش می گرفتید، یعنی اگر می گذاشتید ما حرف بزنیم و جلویمان را نمی گرفتید و ما را حذف نمی کردید؛ «و اخذتم الطریق من وضحه»، اگر راه را از همان مسیر روشن می رفتید و لقمه را از پشت سرتان نمی خوردید، «و سلکتم من الحق نهجه»، حق را از همان راهی که برایش تبیین و اعلام شده و پیامبر گفته بود می رفتید؛ نه تنها درآخرت نجات می یافتید، بلکه دنیایتان هم درست و درست تر می شد و راه های مختلف رشد، پیروزی و رفاه برایتان شکوفا و باز می شد، حتی برای دنیایتان، «وبدت لکم الاعلام»، علائم نشان دهنده مسیر برایتان نمایان می شد؛«و اضاء لکم الاسلام»، فروغ اسلام شما را می گرفت و «فاکلتم رغدا»، «اکل رغدا»، یعنی رفاه دنیوی، همان که تعبیر به توسعه می شود؛ یعنی دنیایتان هم کاملا آباد و مرفه می شود. «وما عال فیکم عائل»، هیچ خانواده ای دراین جامعه اسلامی بی هزینه نمی ماند، اگر به مشروعیتی که ما تعریف کردیم عمل می کردید و دراین مسیر پیش می رفتید و فقط به دنبال قدرت دنیوی نبودید، یک خانواده گرسنه درسراسر امت اسلام و جهان وجود نداشت.«و لاظلم منکم مسلم و لامعاهد»، و به هیچ شهروندی ستم نمی شد، چه مسلمان و چه غیر مسلمان، یعنی حتی حق آن دگراندیش مسیحی، زرتشتی و یهودی هم محترم بود.
درواقع اگر آن طور که ما تعریف کرده بودیم، به حقوق بشر عمل کرده بودید، دنیایتان هم درست بود، امنیت، حقوق، کرامت و رفاه داشتید که همه اینها سر ارتباط ولایت با عدالت است.
در روایتی امام صادق(ع) فرمودند:«ان الناس یستغنون اذا عدل بینهم» اگر عدالت آن طور که تعریف می کنیم اجرا شود، اولین ثمره آن رفاه عمومی و ریشه کنی فقر است.«العدل رأس الایمان، جماع الاحسان، و اعلی مراتب الایمان»، همه نیکی ها در عدل و تامین حقوق بشر بدان صورت که گفته ایم آمده است، راه اصلاح جامعه و سامان یافتن آن هم عدل است، راه اینکه کسی بخواهد جامعه را اصلاح کند، عدالت است. اگر دنبال اصلاح فرهنگی و معنوی هستید، باید به حقوق مردم توجه داشته باشید. نمی توانید بگویید من به حقوقت کاری ندارم، ولی می خواهم از نظر فرهنگی اصلاحت کنم. این کار نشدنی است و اینها از هم جدا نیست.
ائمه می فرمایند، هر فردی را که می خواهید اصلاح معنوی کنید باید به حقوقش هم توجه کنید. وقتی می خواهید از تکلیفش بگویید باید از حقوقش هم بگویید و همین طور برعکس. و الا آنچه می کنید تربیت و عدالت نیست
یکپارچگی بعثت، غدیر، عاشورا، مهدویت
بعثت، غدیر، عاشورا و مهدویت همگی یک حرف اند، اینکه امام حسین(ع) می فرماید من می خواهم به سیره جد و پدرم عمل کنم، همین است. لذا وقتی رسول خدا(ص) درغدیر حضرت علی (ع) را منصوب کردند و درجاهای دیگر این تعبیر را فرمودند، نگفتید چون شخصا علی را بیشتر دوست دارم، حاکم باشد، فرمودند:«علی اعدلکم و اعلمکم بهذا الامر،» علی نسبت به امر حکومت، حقوق، عدالت، تربیت و مشروعیت از همه شما عادل تر و عامل تر است، او هم عدالت و هم حقوق را بیش از همه شما می شناسد و هم درعمل بیش از همه شما ملتزم به عدالت است، به همین دلیل است که خداوند او را به ولایت نصب کرده است، نه به این دلیل که او علی و قوم خویشم است، اگر علی داماد من است، آن شخص که دوبار دامادم است، چون وقتی یک دختر پیامبر از دنیا رفت، ایشان دختر دیگرش را به عقد او در آورد، اگر علی پسر عمویم است، من پسر عموهای دیگری هم دارم، علی به خاطر اینکه پسر عمو یا داماد پیغمبر است، خلیفه نشده است، بلکه به خاطر اینکه اعدل و اعلم است، به این سمت منصوب شد. در واقع علم و عدالت منشأ مشروعیت است. مشروعیت در علوم سیاسی مرسوم ربطی به عدالت و عالم ندارد. در هیچ کدام مکاتب علوم سیاسی راجع به مشروعیت روی قضیه عدالت و علم تمرکز نکرده اند. اگر درقوانین اساسی کشورهای مختلف مطالعه کنید، متوجه می شوید در ضوابطی که برای حاکم، نخست وزیر صدراعظم می آورند، شرط عدالت، علم، تقوا، معرفت، اخلاق،معنویت، زهد و جهاد اهمیتی ندارد و اصلا موجود نیست، چون در قضیه مشروعیت از کمر شروع به بحث کردند، به این مفهوم که چه کسی می تواند به قدرت برسد و آن را نگه دارد، درحالی که دراین منطق به این صورت به قضیه نمی نگرند. مبنا به حقوق و تکالیف مردم و موضوع عدل و علم برمی گردد استدلالش به این صورت است که عدالت را هم عدل کیهانی، یعنی عدالت تکوینی، هم عدل نفسانی و اخلاقی، یعنی تقوا و هم عدالت اجتماعی می گویند، توحید و ولایت هر دو به عدالت مربوط است. عدالت کیهانی، هستی شناختی، یعنی خداوند عالم را عادلانه آفرید، عدالت اخلاقی و فردی، به این معنی است که کافی نیست حاکمان فقط عدالت اجتماعی را در بیرون اجرا کنند، عدالت اخلاقی و درونی را هم لازم دارند، اصلاً کسی نمی تواند عدالت اجتماعی را اجرا کند، الا اینکه شخصاً ازنظر اخلاقی در درون خودش عادل باشد. استدلالش هم روشن است؛ گفته می شود کسی که نمی تواند در سرزمین شخصیتش عدالت را اجرا کند، چگونه می تواند در جامعه عدالت را اجرا کند؟ وقتی کسی تقوا ندارد، یعنی نمی تواند در حریم خصوصی و شخصی اش عدالت را حاکم کند، در واقع عدالت در اخلاق شخصی ام حاکم نیست. وقتی فرد نمی تواند عادلانه خودش را مدیریت کند، چگونه می تواند جامعه را عادلانه مدیریت کند؟ از این روست گفته می شود یکی از شرایط حاکم تقوا و عدالت فردی است؛ محال است، کسی عدالت اخلاقی و فردی نداشته باشد و بتواند عدالت اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی اجرا کند. ممکن است، در بخش هایی تظاهر به اجرا کند، ولی همه اینها موقتی، مقطعی، مصنوعی و صوری است. ایرادی که به قوانین اساسی گرفته می شود این است که آنها کلاً شرط علم، عدل و حقانیت را از مشروعیت حذف کرده اند و بحث این است که چه کسی می تواند به قدرت برسد، حالا چه با دیکتاتوری و کودتا و چه با انتخابات، در روش فرقی نمی کند، چون هر دو یک نوع کسب سکوت و اطاعت مردم است، بلکه باید روی مبنا حساس بود. لذا در مبانی ما گفته می شود؛ «العدل اساس قوام العالم»، قبل از هر چیز گفته می شود باید به عدل کیهانی که همان عدالت هستی شناختی است، معتقد باشید که قوام عالم، عدل است، یعنی سراسر این هستی بر مبنای عدل استوار است. در آنجا هم حق رعایت شده است؛ پس از آن عدل تشریعی است که «ان العدل میزان الله» که عدالت ترازوی الهی است، «الذی رجعه بالخلق»، خداوند آن را برای خلق قرار داد، «نصبه لاقامه الحق»، آن را قرار داد تا عدالت تشریعی و اجتماعی برقرار شود و فرمود: «قوام العنان و قوام البریه»، عنان یعنی مردم و بریه، یعنی کل مخلوقات؛ در واقع نه فقط رفاه اجتماعی انسانی، بلکه عدالت در حوزه حیوانات و گیاهان و اشیاء. پیغمبر در زندگی شان حتی روی اشیاء هم اسم می گذاشتند، حیوانات، درختان، گیاهان، لباس ها و ابزارشان، همگی اسم داشتند که این خیلی جالب است. این قضیه حداقل دو معنا دارد، اولاً نظم عجیب ایشان است، ثانیاً نشان دهنده این است که ایشان حتی برای اشیاء هم شخصیت قائل بود؛ مثل این بود که پیغمبر به اشیاء هم محبت داشت و همه چیز را آیات خدا می دانست. در واقع با این اسم گذاشتن به آن چیز می گفت، من با تو صمیمی ام، تو چیزی بین بقیه چیزها نیستی. در حقیقت نگاه براساس محبت و نظم نگاه های هستی شناختی است.
ارکان جهان بینی
احکام و حقوق سیاسی و اجتماعی اسلام، از جمله قضیه مشروعیت، حقوق بشر، عدالت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، قضائی، یعنی مناسبات حقوقی، اقتصادی و سیاسی همگی متناسب با انسان شناسی و انسان شناسی متناسب با هستی شناسی و خداشناسی است؛ اگر انسان را درست شناختیم، نیازهای حقیقی، استعدادها و روابطش را به درستی می شناسیم. آنگاه حقوق و احکامی که برای چنین موجودی وضع می شود تا راه کمال، تکامل و سعادتش شناخته و طی شود، معلوم و مستدل می گردد. به این ترتیب وقتی گفته می شود زنا، شراب، غصب، ربا و دروغ نباید انجام بشود، معلوم می شود که چرا نباید انجام شود و استدلال دارد. همین طور علت اینکه چرا باید جهاد، انفاق، زکات و نماز انجام شود، معلوم است. در واقع همه این بایدها و نبایدها چرا و استدلال دارد و می شود راجع به آنها چون و چرا کرد، چون مبنای هستی شناختی و غایت شناختی دارد. گفته می شود در تعامل وحی و عقل ابعاد وجود بشر را درک کنید، درکتان از نوع بشر و بشرشناسی نشان می دهد که چه استعدادها و نیازهای حقیقی در بشر است که همه اینها باید شکفته شود و به فعلیت برسد. ضمن اینکه ریشه اخلاق و حقوق در انسان شناسی است. بنابراین هم اخلاق برهان دارد و هم حقوق؛ و ازنظر ما اعتبار محض نیستند، لذا با قرارداد و رأی اکثریت نمی توان کل حقوق و اخلاق را بررسی کرد. مثلاً اگر تمام بشریت منهای یک رأی بدهند که یک انسان بی گناه اعدام شود، یا باید اموالش را گرفت و آبرویش را برد، چنین حقی اثبات نمی گردد. رأی باید در چارچوب عقل و اخلاق باشد و قرارداد در این چارچوب معتبر است.
مبانی اسلامی و سکولار
اگر از شما پرسیده شود مگر علوم انسانی، حقوق بشر، علوم سیاسی و مشروعیت اسلامی و غیراسلامی دارد؟ شما بگویید چرا که نه؟ تعریف سکولار از حقوق بشر، اقتصاد و سیاست دنیامحور صرفاً منجر به حقوق بشر، اقتصاد و سیاست دنیامحور می شود، علوم انسانی یعنی مکتب های مختلف انسان شناسی. اگر بشر را مادی تعریف کردند، در این صورت توصیه ها و حقوق و وظایفی هم که برایش تعریف می کنند، مادی خواهد شد، اگر الهی باشد، الهی می گردد. چطور تفاوت میان اینها را متوجه نمی شوند؟! از توصیف «الف» توصیه مناسب با «الف» بیرون می آید، چطور حقوق بشر لیبرالیستی و مارکسیستی متفاوت است و معنا دارد، حالا که نوبت به اسلامی می رسد معنایی ندارد؟! ضمن اینکه اسلام با این همه دقت خیلی بیشتر از آنها ازنظر فلسفی و اخلاقی راجع به انسان، حقوق و وظایف و اقتصاد و سیاستش بحث می کند، درحالی که آنها تا این حد بحث ندارند. البته اگر برهانی هست در بخش عقلی و تجربی اش مشترک اند، مکتب ما، ایدئولوژی به معنایی که آنها می گویند دگم نیست و برهان دارد. براساس مکتب توحید در علوم انسانی و سیاسی، منبع اصلی حقوق بشر و عدالت و مشروعیت اراده تشریعی خداوند است.
قرآن و روایات همه آنچه را که منابع حقوق بشر خوانده می شوند طریقیت دارند. همه نازل و مشیر به تشریع الهی اند و کاشفیت دارند، یعنی قبل از حقوق شناسی، سیاست و اقتصاد و تعریف مشروعیت، اول هستی شناسی و انسان شناسی مطرح است. با توجه به فلسفه ای که برای حقوق بیان می کنیم و می گوییم منبع تشریح حقوق و وظایف، خداوند است، استدلال فلسفی می کنیم.
حق «خدا» و حق «بشر»
به اختصار می گویم که وجود خداوند، اوصاف، ذات، صفات و اسم هایش اثبات می شود، حق خداوند بر همه انسان ها، بلکه بر همه مخلوقات با برهان اثبات می گردد و از اینجا بحث حقوق، مشروعیت و علم سیاسی را آغاز می کنیم. در واقع در یک بحث فلسفی پایه را می گیریم و بالا می آییم. حق خداوند بر انسان ها و مخلوقات محصول اثبات موضوع دیگری است که آن را هم با برهان اثبات می کنیم؛ اثبات مالکیت خداوند بر عالم و آدم و بعد حق تصرف خداوند در عالم و آدم، به عبارتی اثبات خالقیت (عالم مخلوق است)، سپس اثبات مالکیت حقیقی، جز خداوند هیچ کس مالک حقیقی چیزی نیست، این خداست که حق و ذیحق را آفریده است، خداوند خالق است، پس مالک است، پس حاکم است و حق حاکمیت اساساً و ذاتا از آن اوست و بس. حالا که خداوند حاکم است، ذاتاً خالق مالک حاکم حق دارد وظایف و حقوق بشر را تعریف کند. پس منشاء حقوق بشر براساس حق الله باشد. روایتی از امام سجاد(ع) است که می فرمایند: «هو اصل الحقوق»، ریشه همه حقوقی که در عالم تعریف می کنیم از جمله حقوق بشر، حقوق سیاسی، حقوق خانواده و غیره حق الله است و «منه یتفرق»، یعنی اینها شاخه هایی هستند که از تنه اصلی به وجود آمده اند، یعنی باید بتوانید از نظر فلسفی تمام حقوق بشر و حق الناس را به حق الله برگردانید، والا توجیه فلسفی ندارد.
نتیجه بعدی اینکه نمی توانید هیچ چیزی را به نام حقوق بشر علیه حق الله تعریف کنید. نمی توان گفت عمل «الف» حقوق بشر است، در حالی که با حق الله و شریعه الله مخالف دارد، چون اصلاً هیچ حق الناسی بدون حق الله قابل اثبات نیست و ریشه همه حقوق به الله و حق الله برمی گردد. این درک قطعی عقلی است که خالقیت، سپس مالکیت، بعد حاکمیت و در نهایت حق تصرف ولایت الهی و در نتیجه حقوق و وظایف در همه عرصه های زندگی باید منشأ الهی داشته باشد. البته عقل و شرع به هم کمک می کنند تا این را بفهمند. غیر از خداوند ذاتاً هیچ کس حق تصرف ذاتی بر هیچ چیز و هیچ کس ندارد، از جمله بر خدا؛ هیچ کس حقیقتاً حقی بر خدا ندارد. اینکه گفته می شود ما بر گردن خدا حق داریم و خداوند وظیفه ای نسبت به ما تعریف کرده است، به این معنا نیست که حق الله و حق بشر یکی هستند، چون ما متوجه نمی شویم، این گونه با ما سخن می گویند. والا هیچ کس و هیچ چیز بر خدا حقی ندارد، چون همه کس و همه چیز مخلوق خداوند است. این خداست که بر همه چیز و همه کس حق دارد. البته در اینجا سؤال و ابهام هست که چون فرصت نیست از آن عبور می کنیم.
فقط خداوند قائم به ذات و مستقیم به ذات است، مالکیت حقیقی فقط از اوست که همه اینها استدلال های فلسفی برای حقوق بشر است، غیر از خدا هیچ کس از خود حق تصرف ندارد، چون هیچ مالکیت و خالقیتی حقیقی نیست. غیر از خدا ذاتاً هیچ حقی بر ما و شما و خودمان بر یکدیگر و هیچ کس و هیچ چیز و از جمله بر خداوند نداریم، اگر حقی بر خدا داریم، آن را خداوند برای ما قرار داده است، ما از جانب خودمان در برابر خداوند حقی نداریم؛ بخشی از این حق را خداوند بر رسول، اولیاء و اوصیایش و بخشی را به مردم سپرده است. در نگاه دینی و توحیدی با استفاده از برهان عقلی می توان حقوق و عدالت و خاستگاه حق و حقوق بشر را توجیه کرد. حال در حقوق غیردینی و توحیدی برای حقوق و ا خلاق وقتی خالقیت و حاکمیت حقیقی قابل اثبات نیست، چگونه می توان برهان عقلی آورد؟ لذا فلسفی ترین استدلال و شبه استدلال ها برای اینکه بتوانند بدون نگاه دینی از حقوق بشر و وظایفش از جمله مشروعیت و حقوق سیاسی سخن بگویند، در ادبیات قرن هیجدهم که ادبیات فلسفی-دینی بود، می گفتند: خداوند انسان را آزاد آفرید، پس کسی حق ندارد حقوقش را ضایع کند. آنچه گفته شد استدلال دینی است. اگر این استدلال مبنای آزادی، حقوق بشر و مشروعیت سیاسی است، باید گفت همان خدایی که ما را آزاد آفرید، یک سری حدودی هم برای ما قرار داده است؛ همان خدایی که حقوق و آزادی هایی قرار داد حدود هم وضع کرد. چطور حقوقش بله و حدود و وظیفه اش نه؟!! حقوق بشر بله، تکلیف بشر نه؟! الان ادبیات حقوق طبیعی و حقوق فطری قرن هیجدهم و نوزدهم، چندان مطرح نیست؛ البته اخیراً به صورت دیگری مطرح می شود. در حال حاضر که به سمت حقوق قراردادی، عرفی، پوزیتیویستی، سکولار، دموکراتیک و امثالهم پیش می رود، چه برهان فلسفی ای مطرح می شود حداکثر برهانی که می توانند مطرح کنند این است که اگر با هم توافق نکنیم و حد و حدودی برای همدیگر قائل نشویم، همگی از بین می رویم. مگر نمی خواهیم زندگی کنیم و لذت ببریم؟ برای لذت بیشتر بیاییم از بعضی لذت هایمان بگذریم. آیا این یک استدلال فلسفی است؟ آیا فلسفی ترین استدلالتان فلسفی است؟ این نه استدلال فلسفی است و نه اخلاقی. این پراگماتیسم است، یعنی چون طور دیگری نمی شود زندگی کرد، با هم کنار بیاییم. این از نظر ماهیت با کنار آمدن حیوانات در جنگل چه تفاوتی دارد؟ فقط آنها بلد نیستند قرارداد را روی کاغذ بنویسند، در حالی که آنها هم همین کار را می کنند. حیوانات به دلیل احترام به حقوق یکدیگر وارد هم نمی شوند، بلکه از ترس لگد خوردن به دیگری نزدیک نمی شوند. لذا لحظه ای که احساس کند می تواند بدون اینکه لگد بخورد، بزند، می زند. در واقع این طرز تفکر هم همین گونه است. فکر می کند می تواند عراق، افغانستان، فلسطین و لبنان را بگیرد پس می آید و حمله می کند. تا وقتی که بتوانند می آیند، وقتی هم تو دهانشان بخورد عقب می روند. اسم این عمل احترام به حقوق بشر نیست، بلکه حقوق بشر زورکی است، یعنی تا جایی که زورمان می رسد برویم و جایی که نمی توانیم احترام به حقوق بشر شروع می شود.
حسن رحیم پور ازغدی
 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات