بصیرت: آنچه مسلم است در تعریف و تشریح هر پدیدهای لازم است به سابقه تاریخی آن توجه شود، پیرامون واژه فرهنگ باید چنین گفت که حتی اگر آن را فارغ از هر حسن یا سوء سابقه تاریخی در نظر بگیریم،باز هم در مقام تعریف، تعاریف گوناگون و اختلافآمیزی پیرامون آن اظهار شده است. البته باید توجه داشت که تنوع وتعدد موجود در تعریف فرهنگ به میزان زیادی معلول جایگاهها و زوایای مختلف نگرش به آن است و تا حدی متاثر از اقتضای طبیعت این مفهوم است. در واقع فرهنگ از جمله مفاهیمی است که با وجود اربردهای فراوان آن در زبان گفتاری و نوشتاری تفاسیر و معانی مختلفی را در بطن خود به همراه دارد.
"Culture" مشتق از فعل لاتین "Colerel" است که به معنای پرورش گیاه و یا حیوانات و به معنای کشت و کار مورد استفاده بوده و حتی گاهی نیز به مفهوم پرورش خانوادگی به کار رفته است. در میان متکلمان یونان باستان این اصطلاح کاربرد رایج امروزی را نداشته و بیشتر از دوران رنسانس به بعد در زبان انگلیسی "Culture" و پیش از آن در زبان آلمانی "Kultuer" به معنای پیشرفت و تعالی یک جامعه و نشانه دستیابی آن به تمدن به کار میرفته است.
در ادب فارسی، فرهنگ به معنای مختلفی چون دانش، علم، معرفت، ادب، تربیت، هنری آموختن و به کار بستن، آموزش و پرورش، آداب ، بینش و ایدئولوژی مذهبی آمده است. در زبان عربی هم "ثقافه" به معنی ادب، عقل، دانش، بزرگی، حکمت و هنر است. بنابراین در زبانهای مختلف علیرغم ریشههای مختلف، نوعی اشتراک معنایی بین تمام آنها وجود دارد و در تمامی آنها عناصری چون رشد و کمال، هنر و فضیلت نهفته است.
این واژه نخستین بار در قرن یازدهم میلادی در اروپا ابداع و به دو معنا به کار برده شد. نخست به عنوان مراسم دینی و دوم به تعبیر کشت و زرع بر روی زمین. بنابراین جنبه استعاری داشت. (ذهن نافرهیخته و زمخت مانند زمینی سنگلاخ بود که بارور نشده باشد.) در حال حاضر نیز این مفهوم از فرهنگ در زبانهای اروپایی کاربرد دارد. اما عصر روشنگری بود که بار معنایی لازم را به این واژه داد. در واقع هم "فرهنگ" و هم "تمدن" معنای اصلی خود را از زبان لاتین میگیرند. واژه "Civic" که به مقام شهروندی اطلاق میگردد، دال بر تفوق آن بر حالت بدوی بیگانگان یا وحشیان نیز هست. به هر روی معنای تحت الفظی و معنای ثانویه این دو کلمه در عصر جدید نیز به کار گرفته شدهاند. اما تا نیمه قرن هجدهم اوج عصر روشنگری در تفکر اروپایی متداول نبودند.
این واژه در کاربردهای سیاسی و اجتماعی پس از رنسانس تدریجا مفاهیمی مانند بهسازی، پیشرفت، رشد و ترقی، دستاوردهای علم، تمدن جدید و همچنین حالت رهایی از قید ایمان را یافته است. از این زمان بود که این مفهوم به طور گسترده در مکاتب فلسفی و علوم اجتماعی به کار رفت تا آنجا که تا آخر قرن هجدهم کثرت معنایی این دو لفظ فیلسوف آلمانی "یوهان گوتفرید هر در" را به ذکر این نکته در باب فرهنگ وا داشت که هیچ چیز نامعینتر از این کلمه نبود. حتی در دوره بعد نیز استعمال گسترده این لفظ باعث وضوح آن نشد. به واسطه پیچیدگی موضوع هیچگاه اندیشمندان به تعریفی یکسان از آن نرسیدهاند. تعاریف فرهنگ را حدود 300 تعریف دانستهاند که نشانگر برداشتها و نقطه نظرات متفاوت پیرامون آن است.
"ژاک ید" جامعهشناس فرانسوی معتقد است: واژه فرهنگ اکنون معنایی پهناورتر و وسیعتر از هر زمان دارد، فرهنگ تعریفی دارد که به اسارت کلمه در نمیآید، فرهنگ مانند واژه تعریفناپذیر "عرفان" ابعادی دارد که هرچه به ابعاد آن نزدیک تر شویم، دورتر میرویم. به اعتقاد وی باید پذیرفت که اصولا تعریف فرهنگ کار آسانی نیست و نمیتوان تعریف دقیق و قانعکنندهای از آن ارائه داد.
تعریف فرهنگ از منظر اندیشمندان:
کمتر مفهومی به اندازه فرهنگ در حوزه علوم اجتماعی در معرض تفسیرها و تعبیرهای گوناگون بوده و سبب تنوع معنایی آن شده است. از بین تعاریف فرهنگ "هرسکویتس" به 250 تعریف و "کروبر" به 300 تعریف پیرامون آن اشاره مینماید و گاه رقم 400 تعریف را نیز برای فرهنگ ذکر کردهاند که ما به مهمترین تعاریف آن بسنده مینماییم.
"ماگارت مید" مردم شناس نامدار، فرهنگ را مجموعهای از رفتارهای آموختنی، باورها، عادات و سنن که مشترک میان گروهی از افراد است و به گونهای متوالی توسط دیگران که وارد آن جامعه میشوند آموخته و به کار گرفته میشوند تعریف کرده است.
دایره المعارف لاروس، فرهنگ را چنین میشناساند: مجموعه معارف، عقاید، زبان، اساطیر، هنر اخلاق، قوانین، مقررات، آداب و رسوم و عادات مکتسبه انسان در جامعه و حتی هر نوع نظام تولید و توزیع اقتصادی و هر نوع نظام و سازمان سیاسی و مذهبی و خانوادگی و قضائی و نظایر آن. در دایره المعارف میراث آمریکا، تعریف فرهنگ اینگونه آمده است: باورها، رفتارها، زبان و تمام راههای زندگی در یک گروه از مردم در یک زمان خاص. براساس این تعریف فرهنگ شامل اعتقادات، مراسم، رسوم، کارهای هنری، اختراعات، تکنولوژی و سنن یک جامعه است.
"اتو کلاین" دانشمند برجسته علم روانشناسی اجتماعی در تبیین فرهنگ میگوید: فرهنگ از نظر عامه به معنی موفقیت هنری و فکری متعالی است و توسعه علم و هنر، ادبیات و فلسفه، بیانگر نبوغ یک ملت است ولی از نظر جامعهشناسان و مردمشناسان، فرهنگ علاوه بر همه اینها شامل تمام چیزهایی است که خود به عنوان عضوی از جامعه کسب میکند ... به علاوه برآنچه میخوریم و میآشامیم و میپوشیم و در انواع خانههایی که بنا میکنیم و در روابطمان با اعضای خانواده خود و سایر افراد جامعه در نظام ارزشی جامعه، در آنچه میآموزیم، در تصورمان از خوب و بد، در آرزوهایمان، در نظرمان نسبت به سایر جوامع و در بسیاری چیزهای دیگر تجلیات فرهنگ مشهود است. "ژرژ بالاندیه" جامعهشناس فرانسوی در این مورد میگوید: فرهنگ مجموعهای بینظم و در عین حال منظمی از دانستهها و دانستنیها و مجموعه ابداعات یک جامعه است. فرهنگ، انگیزه و واسطه بقا و رمز جان به در بردن هر ملت از مهلکههاست.
"آنتونی گیدنز" فرهنگ را متشکل از باورها، اعتقادات، رفتارها و آنچه که سبک و سیاق زندگی نامیده میشود و نیز بازتاب آن در آنچه که تولید میشود، میداند.
از دید فلاسفهای چون "لاک" و "هابز" فرهنگ، آموزش و پرورش ذهن انسان و آشنایی او با اندیشه انتقادی است. از این رو در نظام فکری این اندیشمندان منظور از انسان با فرهنگ، فردی است که از اندیشه انتقادی و نیروی داوری و سنجش برخوردار باشد.
"ریموند ویلیامز" فرهنگ را عبارت از امر معمولی میداند. البته ویلیامز این جمله را در تقابل با درک نخبگان از فرهنگ که آن را شکل ویژه محدودی از زندگی میدانستند که فقط عده محدودی از مردم، از طریق پرورش برخی حساسیتها از آن برخوردار میشوند، به کار میبرد. پس فرهنگ به معنای مردم شناسانه دموکراتیکی که کل نحوه زندگی را توصیف میکند عبارت است از امر معمولی. امر معمولی که ملک مطلق افراد ممتاز نیست بلکه در برگیرنده تمام راه و رسمهای زندگی روزمره است. در واقع تعریف مورد نظر ویلیامز در مقابل تعریف محافظهکارانه از فرهنگ قرار میگیرد. در تعاریف محافظهکارانه، برچسب فرهنگ (با فرهنگ) عده محدودی از افراد (نخبگان) را در بر میگیرد و عده کثیری از مردم را در دایره آن قرار نمیدهد. "ژاک بردل" معتقد است که فرهنگ مجموعهای از معانی، ارزشها و برداشتها میباشد و در سطوح مختلف میتوان آن را به کار برد که این سطوح عبارتند از: فروملی، ملی و فراملی. از نظر وی انجام یک فرهنگ، نشانه وجود ارتباط منطقی بین معانی، ارزشها و برداشتها میباشد که اعضای یک فرهنگ دارا میباشند.
"استوارت هال" میگوید: فرهنگ در واقع مربوط به تولید و مبادله معناهاست. در واقع معناگرفتن و معنا بخشیدن بین اعضای جامعه یا گروه.
"والرشتاین" در مقالهای تحت عنوان "فرهنگ و میدان جنگ ایدئولوژیکی نظام جدید جهانی" که در سال 1999 منتشر کرد، فرهنگ را گستردهترین مفهوم در علوم اجتماعی بیان کرد. از نظر وی لغت فرهنگ طیف وسیعی از معانی را شامل میشود و شاید بتوان گفت منبع خیلی از مشکلات هم میباشد. از نظر وی بر طبق دیدگاه انسان شناسان میتوان گفت همه افراد دارای یک سری خصیصهها و ویژگیهای مشترک میباشند، برخی از افراد دارای خصیصههای مشترکی با برخی دیگر از افراد میباشند و همه افراد، یک سری خصیصهها و ویژگیهایی را دارا میباشند که با خصیصههای هیچکس یکسان نیست. میتوان یک مدل را ارائه نمود که دارای سه وجه میباشد:
1- ویژگیهای عام که همه افراد واجد آن میباشند؛
2- مجموعهای از ویژگیها که باعث میشود شخص عضو یک گروه تعریف بشود (به خاطر داشتن یک سری ویژگیهای مشترک با اعضای آن گروه)؛
3- ویژگیهایی که مختص خود فرد میباشد.
وقتی ما وجه دوم را به کار میبریم در واقع از لغت "فرهنگ" استفاده میکنیم برای اینکه مجموعهای از خصیصهها، روندها، ارزشها و اعتقادات را توصیف نماییم و طبق این تعریف، هر "گروه"، فرهنگ خاص خودش را دارا میباشد، مثل گروههای نژادی، طبقاتی، زبانی، ملی و ... بنابراین هر فردی عضو خیلی از فرهنگها نیز میباشد. به طور خلاصه میتوان گفت که هر فرد از طریق فرهنگ، از گروه دیگر متمایز میشود اما فرهنگها فقط برای تمایز یک گروه از گروه دیگر کاربرد ندارند بلکه حتی نشان دهنده برخی از ویژگیهای درون گروه میباشند که با برخی دیگر ویژگیها در همان گروه، در تضاد میباشد. نکتهای که "والرشتاین" در این زمینه بر آن تاکید میکند این است که آیا میتوان مثلا افرادی را که دارای رنگ موی روشن هستند دارای یک فرهنگ خاص دانست؟ از نظر وی پاسخ منفی است. چون از نظر وی مسئله آگاهی، جامعهپذیری و سازماندهی برای ایجاد فرهنگ در یک گروه تمرکز میکند و در نتیجه افرادی که دارای خصیصه ذاتی مثل رنگ چشم و رنگ موی روشن میباشند، نمیتوانند گروهی دارای فرهنگ خاص خود تلقی شوند.
نخستین کسی که فرهنگ را از تعریف کلاسیک آن خارج کرد و مترادف با تمدن به کار گرفت "ادوارد برنت تایلور" مردمشناس انگلیسی بود که در سال 1871 م با انتشار کتاب "Primitive Culture" فرهنگ یا تمدن را یک کلیت پیچیده و در هم تنیدهای میداند که شامل دانشها، باورها، هنر، اخلاقیات، قانون، آداب و سنن و تمامی تواناییها و عاداتی میشود که انسان به عنوان عضوی از جامعه کسب میکند.
بنابراین میتوان گفت فرهنگ مجموعه افکار، اعمال، باید و نبایدها، هنجارها، ارزشها و نظام اعتقادات یک جامعه مشتمل بر سنتها، آداب و رسوم، مذاهب، ایدئولوژی، تشریفات مذهبی، میراث، زبان و کلیه عادتها یا دیدگاههای مشترک دیگر است که ممکن است از این نوع مفاهیم مستثناء شده باشد. تاکید انسان شناسان بر فرهنگ به مثابه عامل تعیین کننده اصلی رفتار انسان تلقی میشود. یکی از مهمترین گردهماییهای بین المللی در حیطه مباحث فرهنگی "کنفرانس جهانی درباره سیاستهای فرهنگی" است که در سال 1982 در مکزیکوسیتی توسط یونسکو برگزار گردید. در این نشست که با حضور تمامی دولتها و سازمانهای عضو یونسکو برگزار شد، بسیاری از مفاهیم و پدیدههای موجود در عرصه فرهنگ جهانی مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در مقدمه "اعلامیه مکزیکوسیتی درباره سیاستهای فرهنگی" آمده است: "کنفرانس معتقد است که در وسیعترین برداشت، میتوان گفت که فرهنگ کلیتی است ترکیب یافته از خصوصیات متفاوت روحی، مادی، فکری و احساسی که شاخصه یک جامعه یا گروه است. فرهنگ نه فقط هنرها و نوشتارها بلکه حالات زندگی، حقوق بنیادین انسان، نظامهای ارزشی، سنتها و باورها را در برمیگیرد. این فرهنگ است که به انسان امکان واکنش نشان دادن در مقابل خود را میدهد. این فرهنگ است که ما را به طور مشخص انسان میکند، حیات عقلانی، قضاوت نقادانه و احساس تعهد اخلاقی به ما میبخشد، از طریق فرهنگ است که ما ارزشها را تشخیص میدهیم و انتخاب میکنیم. از طریق فرهنگ است که انسان خود را بیان میکند و از خود آگاه میشود، ضعفهای خود را میپذیرد، از موفقیتهای خود میپرسد، به ابزارهای جدید دست مییابد و کارهای جدید را خلق میکند که از طریق آنها محدودیتهای خود را مرتفع میسازد.
این بیان یکی از کاملترین تعریفها و تبیینهایی است که از مفهوم فرهنگ شده است. در این بیان در درجه نخست فرهنگ به معنی وجه مشخصه و خصوصیت متفاوت یک جامعه بویژه به لحاظ روحی و رفتاری است. بنابراین فرهنگ آن خصوصیتی است که یک جامعه را از دیگری متمایز میکند. در درجه دوم عناصر فرهنگ مشخص شدهاند: هنر، ادبیات، خصوصیات رفتاری، ارزشها، باورها و حقوق اساسی پذیرفته شده در هر جامعه عناصر اصلی فرهنگ از این دیدگاه هستند.
وجود متفاوت این عناصر در هر جامعه موجب تمایز و تشخیص آن جامعه در مقابل دیگران میشود و به عبارت دیگر به آن جامعه هویت میبخشد و فرهنگ، سازنده اصلی هویت یک جامعه است. این فرهنگ است که خصوصیات متفاوت یک جامعه را تشکیل میدهد. "اعلامیه جهانی یونسکو درباره تنوع فرهنگی" در مقدمه خود به تعریف فرهنگی میپردازد. براساس این اعلامیه: فرهنگ باید به عنوان مجموعهای از ویژگیهای معنوی، مادی، فکری و احساسی خاص جامعه یا یک گروه اجتماعی تلقی شود که علاوه بر این موارد هنر، زبان و ادبیات، شیوههای زندگی با یکدیگر، نظام ارزشها، سنتها و باورها را نیز در بر میگیرد.
از مجموع اسناد یونسکو که مهمترین آژانس تخصصی فرهنگی بینالمللی است، برمیآید که در تعریف فرهنگ هم به برداشتهای توصیفی و هم برداشتهای نمادگرایانه توجه شده است. بر این مبنا "فرهنگ عنصر هویتساز جوامع و مظهر حیات عقلانی آنهاست و کلیتی است که از ترکیب خصوصیات و نمادهای به وجود آمده در هر جامعه همچون شیوههای بیانی ارزشها، سنتها و باورهای آن جامعه پدید میآید.
در بین محققان برجسته داخلی دکتر علی شریعتی فرهنگ را مجموعهای از ساختهها و اندوختههای معنوی تعریف کرده است و آن را با تمدن و ایدئولوژی مرتبط ولی متفاوت دانسته است.
مدیران فرهنگی کشور در همایش خود که در سال 1380 در تبریز برگزار شد، فرهنگ را مجموعهای از عقاید، آداب و رسوم و سایر جنبههایی دانستند که بیشتر بر ابعاد جنبههای معنوی و معرفتی وجود انسان توجه دارد.
کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی نیز فرهنگ را مجموعهای پیچیده از خصوصیات احساسی، فکری و
غیر مادی تعریف کرده است که به عنوان شاخص جامعه و یا گروهی اجتماعی مطرح میشود.
استاد محمدتقی جعفری در تعریف فرهنگ، ابتدا به نمودها و فعالیتهایی از حوزه زندگی انسانی توجه نمودهاند. براساس نظر وی فرهنگ نیز مانند حیات بشری دارای منشا است، بنابراین از شمول تعریف بیرون است. ایشان همچنین اعتقاد داشتهاند که فرهنگ از مختصات انسان است و او آن را از شرایط محیطی، پدیدههای تاریخی، آرمانهای مطلق و نسبی برداشت مینماید و به اصطلاح تابعی از جهانبینی خویش مینماید.
تعاریف موجود از فرهنگ بسیار متفاوت و متعدد هستند، ولیکن شاید بتوان آن را در سه دسته کلی تعریف نمود.
1- تعریفهای کلاسیک از فرهنگ (فرهنگ به مثابه رشد و تعالی جامعه)
2- تعریفهای توصیفی از فرهنگ
3- تعریفهای نمادگرایانه از فرهنگ
----------------------------------
محمدعلی زهرهای