صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۶ دی ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۹  ، 
کد خبر : ۲۰۰۱۷۲
درباره تاریخ آغاز چپ و راست در عرصه سیاسی

شورش علیه اشرافیت


محمدعلى سجودى
در پایان سده هجدهم، بیشتر کشورهای اروپایی از جمله فرانسه تحت سلطه رژیمی بودند که رژیم کهن نامیده می شد. از نظر سیاسی، ویژگی این رژیم های کهن، استبداد بر پایه حق الهی سلطنت و از نظر اجتماعی، امتیازات اشرافی بود. با وقوع انقلاب فرانسه، آخرین بقایای قرون وسطی محو و همراه با سقوط اشرافیت به جا مانده از دوران فئودالی قرون وسطی، بورژوازی کم کم جای خود را باز کرد. انقلاب فرانسه در عین حال که گامی ضروری در گذار کلی از فئودالیسم به سرمایه داری بود، سر منشأ بسیاری از تحولات و در کنار آن آزادیخواهی در کشورهای دیگر نیز شد. به علاوه، این انقلاب به لحاظ تاریخ پر از حادثه خود واژگان بسیاری را نیز به دامنه لغات سیاسی افزود، از جمله این واژگان، اصطلاح «چپ» و «راست» در حوزه علوم سیاسی است که کاربرد آن در اکثر کشورها بسیار رایج است.
در سال 1789، فرانسه در مرحله ای از تکامل اجتماعی خود قرار داشت که به «رژیم کهن» معروف شده است. باور به حق الهی سلطنت که «لویی» پادشاه آن دوره را نماینده خدا بر روی زمین می دانستند، سبب ایجاد قدرت مطلق در دست وی شده بود.
در جامعه اشرافی، بر طبق قانونی سنتی، نظام کهن از سه مرتبه متمایز تشکیل شده بود. مرتبه اول و دوم، روحانیون و اشراف بودند که هر دو از مراتب ممتاز به شمار می رفتند و مرتبه سوم نیز اکثریت عظیم مردم را شامل می شد. از پایان سده پانزدهم، مرتبه سوم جامعه به طبقه سوم معروف شده بود. «سی یس» در جزوه مشهور خود «مرتبه سوم چیست؟» که در پایان رژیم کهن و در سال 1789 منتشر ساخته است، در پاسخ به این سوال که مرتبه سوم چیست؟ می نویسد: «این مرتبه انسان نیرومندی است که دستانش در زنجیر است. اگر مرتبه ممتاز از میان برداشته می شد ملت نه ضعیف تر بلکه نیرومندتر می شد... مرتبه سوم همه چیز است، ولی همه چیزی که در زنجیر است.» مرتبه سوم در برگیرنده طبقات مردم شهرها و روستاها بود.
در سال 1787 گرچه اشراف به عنوان یک مرتبه اجتماعی موجودیت داشتند ولی مدت ها بود که در بسیاری از اموری که اداره آنها را از قرون وسطی در دست داشتند، قدرت آنها کاسته شده بود. به همین دلیل بود که سلطنت و قدرت مطلقه «لویی شانزدهم» در معرض مخالفت های سرسختانه اشراف قرار گرفته بود. ناگفته پیداست که طبقه سوم جامعه نیز از دهقانان خشمگین از نظام فئودالی گرفته تا طبقه متوسط به طور کلی بر ضد این نظام بودند. در سال 1787، شاه به منظور کمک به تصویب اصلاحات مالی، «مجلس بزرگان» را منصوب کرد. با آن که وی انتظار داشت این مجلس با طرح وی موافقت کند ولی مجلس طرح را رد کرد و خواستار تشکیل «مجلس عمومی طبقاتی» شد که از سال 1614 یعنی از دوران «لویی سیزدهم» به بعد تشکیل نشده بود. لویی شانزدهم می دانست که اگر با تشکیل این مجلس موافقت کند در واقع به طور ضمنی پذیرفته است که قدرتش مطلق نیست و حتماً اشراف از قدرت خود برای محدود کردن وی و گرفتن امتیازهای بیشتر بهره خواهند جست از این رو بود که در ماه مه 1788 تمام پارلمان ها را منحل و اعضای برجسته پارلمان پاریس را بازداشت کرد. با شروع دستگیری ها اعتراض های شدیدی در فرانسه رخ داد که این مسئله سبب شد که اشراف از حمایت های گسترده طبقه سوم جامعه نیز برخوردار شوند.
هرچند اشراف در محدود ساختن قدرت شاه از کمک های طبقه سوم بهره ها جستند و سرانجام توانستند شاه را شکست دهند، ولی قصد نداشتند که قدرت جدید خود را با مردم تقسیم کنند. «آلبر سوبول» در کتاب «انقلاب فرانسه 1799-1787» می نویسد: «اشراف به راستی مبارزه با سلطنت مطلقه را آغاز کردند و در این مبارزه، طبقه سوم را نیز درگیر کردند، اما اینکار را با این هدف روشن انجام دادند که بر ویرانه های حکومت مطلقه، قدرت سیاسی خودشان را مستقر کنند و اطمینان حاصل کنند که امتیازات اجتماعی شان در معرض خطر قرار نمی گیرد.»
در پایان سپتامبر 1788 اشراف پیروز شدند، اما این پیروزی اشراف، راه را برای انقلابی دیگر که در آن طبقه سوم بازیگران اصلی آن بودند، گشود.
در دوم ماه مه 1789 شاه نمایندگان مجلس عمومی طبقاتی را تشکیل داد. بنابر سنت، نخست روحانیون و سپس اشراف وارد شدند پس از وقفه ای سه ساعته، طبقه سوم نه در آن جایی که آنان مستقر شده بودند، بلکه در سرایی دیگر پذیرفته شدند. شاه با این عمل نشان داد که می خواهد تمایزات سنتی میان طبقات را حفظ کند. به علاوه بنا بر سنت، هر طبقه به طور جداگانه از اعضایش رأی گیری می کرد و سپس طبقات یک جا جمع می شدند تا آرا جمع بندی شود. طبقه سوم همان جا دریافت که به خاطر نظام رأی گیری سنتی، با این که از نظر جمعیت بیشترین تعداد افراد فرانسه را همراه خود دارد، ولی عملاً آن دو طبقه، یعنی اشراف و روحانیون می توانند آرای خود را در هم آمیزند تا در برابر طبقه سوم بایستند. به همین دلیل بود که طبقه سوم علیه پارلمان پاریس و طبقات صاحب امتیاز شورید.
در این زمانه پرآشوب، در ظاهر، مجلس عمومی طبقاتی دایر بود ولی کاری از پیش نمی برد. سرانجام در اوایل ژوئن پیشنهاد شد که طبقه سوم خود را مجلس نمایندگان راستین بنامد و از دو طبقه دیگر برای حضور دعوت به عمل آورد. به همین دلیل بود که آنها در 17 ژوئن نام «مجلس ملی» را برای خود برگزیدند. پس از مدت ها بحث و جدل بالاخره بیشتر روحانیون و بعضی از اشراف به مجلس ملی پیوستند و مجلس، نماینده تمام مردم شد. در ژوئن 1789 طبقه سوم به اهداف خود رسیده بود، ولی گرسنگی و فقر در فرانسه همچنان بیداد می کرد. این در حالی بود که مجلس می دانست که شاه می تواند در هر زمان، سربازان خود را برای منحل کردن مجلس روانه کند و بی شک مجلس ضعیف تر از آن بود که بتواند در برابر آن بایستد.
در این هنگامه، شاه، وزیر دارایی خود «ژاک نکر» را که از او خواسته بود به خواسته های طبقه سوم تن دهد برکنار کرد. از این اقدام شاه مردمی که در نارضایتی تمام به سر می بردند برآشفتند و دست به اعتراض زدند. مردم سرکش به زندان باستیل هجوم بردند، زندانیان را آزاد کردند. لویی شانزدهم به ناچار انقلاب مردم را پذیرفت ولی این کافی نبود و همه راضی نبودند. دهقانان گرفتار در روابط فئودالی و بسیاری از مردم گرسنه فرانسه هنوز منتظر اقدامات بعدی نمایندگان خود در مجلس ملی بودند. بالاخره نمایندگان پذیرفتند که باید برای پایان دادن به اعتراضات مردمی در خصوص بهره ملوکانه و امتیازات فئودالی به مردم امتیازاتی داد و این چنین بود که در چهارم اوت، اصلاحات اساسی به تصویب رسید. با از بین رفتن نظام کهنه فئودالی راه برای تدوین قانون اساسی جدید هموار شد که سرانجام منجر به تصویب اعلامیه حقوق بشر و شهروندان در 26 اوت 1789 شد، اما شاه نه مایل به تأیید اصلاحات چهارم اوت بود و نه پذیرش اعلامیه حقوق بشر و شهروندان. از این رو بود که بار دیگر فرانسه در وضعیت آشوب قرار گرفت، از یک طرف شاه تن به اصلاحات نمی داد و از طرف دیگر نمایندگان هم در میان خود بحث ها و جدل های بسیار داشتند. در پاریس اعضای کمون زمام حکومت را در دست داشتند. آنان بر این باور بودند که شاه ممکن است راه را بر اصلاحات ببندد به همین دلیل خواستار این بودند که شاه به پاریس بیاید تا بدین وسیله از نفوذ اشراف بر وی کاسته شود. شاه در مقابل آنان به صف آرایی نیروهای نظامی خود پرداخت که همین مسئله، سبب برآشفتن توده های مردم شد که طغیان آنان را بر ضد شاه به دنبال خود داشت، اما سرانجام خشم مردم پیروز شد و خاندان سلطنتی را به کاخی در پاریس که یک قرن کسی در آن جا زندگی نکرده بود، منتقل کردند.
انقلاب اما به پایان نرسیده بود، انقلابیون خود به جناح هایی چند تقسیم شده بودند. این تقسیم بندی جناح ها در مجلس ملی نیز خود را بیش از پیش نمایان کرده بود. مجلس ملی که خود انعکاسی بود از آنچه در بطن جامعه آن روز فرانسه می گذشت، بر اساس تعلقات سیاسی نمایندگان به جناح هایی با خط فکری متفاوت تقسیم شد.
کوچک ترین گروه، محافظه کاران بودند که نمایندگی سلطنت طلبان را بر عهده داشتند و از شاه حمایت می کردند و به مانند شاه، مخالف اصلاحات چهارم اوت و خواستار توقف انقلاب و پا برجا ماندن حقوق اشراف و حفظ امتیازات آنان بودند. برخی از اینان به هنگام ترک کاخ ورسای از مجلس کناره گیری کردند ولی همان چند نفری که باقی مانده بودند در صحن مجلس در پاریس در سمت راست رئیس مجلس می نشستند. در طرف چپ رئیس مجلس، گروهی از مردم می نشستند که موافق پیشروی انقلاب بودند و از این که انقلاب به اندازه کافی پیشرفت نکرده، ناراضی بودند. اینان مدافع حقوق مردم عادی و خواستار حکومتی دموکرات بودند که مردم نه تنها حق برخورداری از زندگی خوب داشته باشند، بلکه از حق رأی نیز برخوردار باشند. بزرگ ترین گروه که در وسط می نشست، نمایندگان میانه رو آزادیخواهی بودند که خواستار پادشاهی مشروطه بودند که در آن شاه برخی اختیارات خود را داشت و مجلس نیز متناسب با آن به وضع قوانین می پرداخت.
ترتیب نشستن این افراد در مجلس، سبب سر برآوردن اصطلاحات سیاسی ای که امروزه بسیار متداول است، نظیر چپ، راست و میانه رو شد. نمایندگان در داخل این سه گروه اصلی هم فکر نبودند. اختلافات آنان به تدریج بیشتر شد از این رو بود که باشگاه های سیاسی شکل گرفت که در آنها مردم و نمایندگان هم فکر، گرد هم می آمدند تا دیدگاه های سیاسی خود را عرضه کنند. یکی از مهم ترین این باشگاه ها، باشگاه «ژاکوبن ها» بود که «روبسپیر» از نامدارترین چهره های آن بود. ولی در کل آن اصطلاح چپ و راست و میانه رو برای همیشه جای خود را در ادبیات سیاسی باز کرد و ماندگار شد.
اتفاقاتی که از آن پس در فرانسه می گذرد شرحی مفصل دارد که در حوصله این مقال نمی گنجد. به هر حال واژه های چپ و راست همان طور که شرح آن در بالا رفت، از درون انقلاب فرانسه پا به عرصه وجود نهاده است و برآمده از تاریخی است که پیش از جای گیری واژه های چپ و راست در حوزه علوم سیاسی، در خیابان ها و کوچه های فرانسه بر مردم آن دیار گذشته است . این واژه اینک جای خود را بیش از پیش در عرصه سیاست نمایان ساخته تا جایی که «چپ» به معنای انقلابی بودن و هواداری از تغییر تعبیر می شود و واژه راست به معنای مخالفت با تغییر و یا حدودی از بازگشت معنا می شود. امروزه معنای چپ و راست نیز توسعه پیدا کرده و به فراخور زمان و اوضاع و احوال، معناهایی متفاوت به آن افزوده یا از آن کاسته می شود. برای مثال با پیدایش جنبش های سوسیالیستی، عنصر تازه ای به این واژه افزوده شد؛ اعتقاد به دخالت دولت در اقتصاد. در بعضی از کشورها نیز اینک، اصلاحات چپ و راست برای دسته بندی های داخلی احزاب به کار می رود. مثلاً در انگلستان جناح چپ در حزب محافظه کارها، کسانی هستند که به بعضی از مفاهیم چپ مانند برنامه ریزی اقتصادی و توسعه اجتماعی اعتقاد دارند و جناح راست محافظه کاران مخالف دیدگاه آن ها و تغییر مبانی خود است. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه نیز احزاب مخالف یکدیگر، یکی مدافع تغییر و اصلاحات و خواهان تغییرات انقلابی و یکی مدافع بازگشت به اصول و عدم تغییر و برنامه ریزی برای اصلاحات اساسی، همدیگر را چپ و راست می نامند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات