حسین امیدى
خیزش و بیداری مردمی - اسلامی در کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه در عمق پیام های خود ثابت کرد که نه تنها «تاریخ به پایان نرسیده»، بلکه دوره جدیدی از تحولات اجتماعی - سیاسی بنیانگذاری شده است. تفسیر و درک این پدیده چندان دشوار نیست، چرا که مردم این منطقه از فرط ظلم و تحقیر و فساد و فقر، جان شان به لب رسیده و برخلاف انتظار و پیش بینی های غربی به حقوق پایمال شده خود فکر می کنند. اگرچه غرب خود را پرچمدار تئوری های اجتماعی و مدل ارزشی زندگی نوین معرفی می کند و لیبرال دموکراسی را آب حیات جوامع دیگر معرفی می کند، ولی این رویداد عظیم در کشورهای اسلامی، مطالبات ظاهری و اهداف پنهانی غرب را تأمین نمی کند. به همین دلیل پس از گیجی اولیه در تحولات فوق، غرب به سرعت به این نتیجه رسید که نباید از این دگرگونی ها عقب بماند و راه حل فوری برای حفظ منافع غرب، حفظ نظام های استبدادی حاکم و یا باز مهندسی و مدیریت این تحولات و جلوگیری از تحقق کامل اهداف خیزش های مردمی : اسلامی در کشورهای یادشده مدنظر آنان قرار گرفت. این سمت گیری غربی در واقع یک ارزیابی و رویکرد صهیونیستی بود که بر رفتار غرب حاکم شد تا شعار «اسقاط نظام» و «ارحلیسم» بافته های غرب در طی دهه های متمادی در کشورهای وابسته را در هم نریزد و هویت سیاسی و فرهنگی کشورهای منطقه را در کفه مقابل غرب و صهیونیسم و یا غیرهمسو با آن قرار ندهد.
با اینکه نگاه های متفاوتی در غرب در نحوه تعامل با رویدادهای پر سرعت لیبی وجود داشت ولی همگی در زیان دیدن از تحولات جاری این کشور فصل مشترک داشتند. قراردادهای ده ها میلیاردی ایتالیا و فرانسه با قذافی و پیش نویس های آماده قرارداد فروش تسلیحات آمریکایی با ارقام وسوسه انگیز، روابط نظامی - تسلیحاتی دیرینه روسیه با قذافی و حضور 30 هزار نفری چینی ها در صنایع نفتی لیبی که به انبار نفت آفریقا موسوم است، انگیزه های مناسبی برای واکنش نسبت به تحولات لیبی بودند.
مشکل غربی ها و قدرت های جهانی در لیبی این بود که ابزارهای مهمی در داخل لیبی در اختیار نداشتند تا در عرصه سیاسی و یا تحولات اجتماعی بر روی آن حساب باز کنند و گروه های مردمی که خیزش و بیداری اخیر را خلق کرده اند، عمدتاً مورد اهتمام غربی ها و قدرت ها نبوده اند، که در نتیجه، حاصل این خیزش برای غرب و قدرت های جهانی غیر قابل پیش بینی و مبهم بود. چند هفته پس از درگیری های نابرابر بین مردم و نظام دیکتاتوری قذافی که هزاران آواره و مهاجر به سمت کشورهای پیرامونی را به دنبال داشت و بخش مهمی از شرق لیبی را آزاد نمود، مواضع غربی ها تنها به محکومیت های لفظی اقدامات قذافی و یا حمایت های کلامی از مردم انقلابی سپری شد. همه ناظران می دانستند که قذافی برای ماشین جنگی خود در کشتار مردم نیازمند منابع سوخت است و در سوی مقابل، مردم انقلابی با کمبود امکانات جنگی و شرایط نابرابر و غیر متوازن در جنگ افزار مواجه می باشند. این تماشاگری غرب موجب می شد تا مشکل اجماع در خصوص مداخله گری در لیبی در بین قدرت ها تا حدودی برطرف شده و یک تصویر انسانی برای مداخله غرب را فراهم کند. با اینکه روسیه و چین با قطعنامه 1973 موافقت نکردند ولی 13 رأی موافق تحت عنوان حمایت از شهروندان از هر طریق و هر اقدام لازم، بهانه حضور قانونی برای اجرای منطقه پرواز ممنوع و ورود نیروهای نظامی و به ویژه اطلاعاتی غربی به خاک لیبی شد.
انگلیسی ها و فرانسوی ها که پیشتاز جنگ کلامی علیه قذافی بودند، به تنهایی نمی توانستند برای سرنگونی قذافی دست به کار شوند و حضور اوباما در جنگ را ضروری می دانستند ولی محدودیت های اوباما برای فرمان جنگ، موجب شد تا رهبری عملیات در یک دوره ده روزه به ناتو محول شود که از چهارشنبه قبل، انتقال فرماندهی عملیات از آمریکا به ناتو به اجرا درآمده است.
عملیات ناتو و غرب بنا بر اذعان آشکار آمریکا و اروپا با هدف اسقاط نظام حکومت قذافی نیست. اگرچه همه آنها بر ضرورت کناره گیری قذافی تأکید می کنند ولی نمی خواهند این قدرت در دست افرادی قرار گیرد که تأمین کننده منافع آنها نیستند.
لذا اقدامات عملیاتی و نظامی تا مرز یک توازن نسبی و میدانی جلو رفته و بقیه اهداف غربی از طریق استقرار گسترده نیروهای اطلاعاتی غربی در لیبی برای در اختیار گرفتن و کسب سرپل های میدانی و ارتباط با گروه ها و افراد مطلوب و توافق با آنها برای مرحله پس از قذافی، دنبال می شود. نشست لندن که اواخر هفته قبل با حضور 35 کشور صورت گرفت و عمدتاً به تشکیل گروه تماس با دو طرف منازعه در لیبی منجر شد، شباهت ویژه ای با نشست بن در مورد افغانستان دارد و برخلاف نشست بن عملیات های غربی در چند روز گذشته از شتاب اولیه خود کاسته و حتی در روز شنبه به هدف قرار دادن سهوی نیروهای انقلابی لیبی در بین دو شهر «اجدابیا» و «بریقه» نیز رسیده است.
منطق رفتاری غربی ها این است که همزمان با ضعیف کردن هر دو سوی منازعه و اعمال فشار و تحریم علیه لیبی، ارتباطات با چهره های معروف لیبی در حاکمیت فعلی را، مبنای مرحله پس از قذافی قرار دهند و اختیار تحولات را به شورای ملی انتقالی لیبی ندهند.
بهانه نخ نمای غربی ها در آهسته کردن سرعت اقدامات نظامی علیه قذافی این است که جریان القاعده در لیبی حضور دارد و در صورتی که غربی ها بدون ملاحظه به عملیات های خود ادامه دهند، نتیجه کار به نفع القاعده است. حال آنکه جریان کوچک سلفی لیبی، مرتبط با عربستان و دستگاه استخباراتی آن است و نقش مترسک را به عهده دارد.
جدا شدن چهره هایی مانند موسی کوسه و یا رئیس استخبارات لیبی و یا دبیر کل کنگره مردمی و یا دبیر کل کمیته های مردمی لیبی در بخش اروپایی، نشانه های قابل تأملی است که می تواند از سوی غرب به عنوان هسته های اولیه نظامی پس از قذافی به کار گرفته شوند.
اختلاف و جنگ منافع در بین کشورهای غربی و قدرت های جهانی، عنصر مهمی در روند تحولات لیبی است که می تواند بر طولانی شدن و یا مهندسی قدرت سیاسی در دوره پس از قذافی آثار خود را به جای بگذارد.
مذاکرات مشاوران «سیف الاسلام» در لندن با مقامات MI6، پناهندگی موسی کوسه وزیر خارجه فعلی و مسئول استخبارات سابق لیبی به لندن، افتتاح سفارت فرانسه در بنغازی برای ارتباط فعال با شورای ملی انتقالی و حضور گسترده جاسوسان سیا و دیگر کشورهای غربی و قدرت های جهانی، هیچ یک برای حذف دیکتاتور لیبی و یا جلوگیری از کشتار مردم نیست، بلکه برای کسب اهرم های کافی در تأمین منافع هر یک از قدرت ها و تسلط بر منابع انرژی و دیگر ثروت ها و عرصه های ملی لیبی می باشد.