فتحالله پریشان
نگاه درون دینی به جایگاه سیاست و قدرت از ویژگی های اندیشمندان و فقهای شیعی است. فقهای شیعه غالباً نه تنها به تفکیک ناپذیری دین و سیاست اعتقاد داشته اند بلکه سیاست را با چراغ راهنمای دین و در چارچوب آن پیگیری می کردند. ملامحسن فیض کاشانی، فقیه برجسته معاصر دوره صفویه نیز از این قاعده کلی مستثنی نیست. وی مانند دیگر متفکران اسلامی، مفهوم سیاست را بیشتر در قالب معنای لغوی آن مورد توجه قرار داده و آن را با توجه به مبانی هستی شناسی و انسان شناسی خود تعریف کرده است. فیض با توجه به نگرش خود درخصوص انسان، در کتاب علم الیقین، سیاست را عبارت از «تسویس و تربیت انسان ها در جهت رسیدن به صلاحیت کمالی آنها» و «تدبیر و کشاندن آنها به طریق خیر و سعادت» دانسته، معتقد است که انسان به تأیید آیات الهی چون «والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئا» در ابتدای آفرینش خود از کمالی که برای رسیدن به آن خلق شده، خالی است. همچنین از غایتی که برای او قرار داده به دور است. در حالی که فطرتاً چنانچه اسباب و شرایط فراهم باشد، قابلیت رسیدن به آن را دارد، اما انسان به مقتضای جبلت خود، از رسیدن به کمال و غایت مذکور منع شده است.
زیرا غالباً پیرو قوا، طینت و هواهایی است که مزاج و طبیعتش اقتضا می کند؛ از این رو، واجب است انسان «سیاستی» داشته باشد که او را تسویس نموده و در رسیدن به صلاحیت کمالی اش تربیت کند، همچنین او را تدبیر کرده و در طریق خیر و سعادت قرار دهد وگرنه در همان مرتبه حیوانی باقی مانده و از نعیم دائمی محروم خواهد بود. فیض به استدلال عقلی ضرورت زندگی انسان ها در کنار یکدیگر برای رفع نیازهای اجتماعی شان هم اشاره می کند و از آنجا که در رفع مزاحمات و جنایات و ساماندهی معاملات نیازمند قانونی هستند که باید محل رجوع همگان باشد و عدل را میان همه آنها حکمفرما سازد، به نظم اجتماعی و قانون می رسد. این قانون از نظر فیض کاشانی «همان شرع و عرف است که اگر مشتمل بر سلطنت و قدرت باشد، سیاست نامیده می شود.» پس بنابر آنچه گذشت، سیاست از نظر وی عبارت است از: 1- تسویس و تربیت انسان به منظور رسیدن به صلاحیت کمالی وجود؛ 2- قرار دادن انسان در طریق خیر و سعادت؛ 3- اهتمام بر تدبیر معاش و معاد انسان ها؛ 4- جمع آوری افراد بشر در نظامی شایسته جماعات بشری؛ 5- استعمال عقل عملی و تهذیب اخلاقی، چه سائس از خارج باشد، مثل سلطان و چه از داخل باشد، مثل حسن تدابیر نفس.
*انواع سیاست
با توجه به تعریف ارائه شده از سیاست و جایگاه آن در آرا و اندیشه های فیض کاشانی می توان سیاست را از منظر وی به چند دسته تقسیم کرد. ابتدایی ترین تقسیمی که از آثار فیض در مورد انواع سیاست مستفاد می شود، تقسیم سیاست به شرعی و عرفی یا ضروریه غیرشرعی است. به اعتقاد وی، سیاست شرعی سیاستی است که «عالم ملک را در خدمت عالم ملکوت درآورده، انسان ها را به سوی خدای متعال سوق دهد.»
اما سیاست ضروریه که در مقابل سیاست شرعی که غرض اصلی پیامبران الهی بوده، قرار دارد که از نظر فیض، سیاستی است که تنها به «حفظ اجتماعی ضروری» انسان ها می پردازد، اگر چه منوط به تغلب و جاری مجرای آن باشد. ایشان از این سیاست به «سیاست دنیویه» نیز تعبیر کرده و بر آن است که «چنین سیاستی نسبت به پیامبر(ص)،بالعرض لازم شده است.» به نظر می رسد سیاست ضروریه یا دنیویه در تعبیر فیض ملهم از نظریه های امام محمد غزالی است. فیض به تبع غزالی سیاست را از یک منظر دیگر هم به مراتب مختلفی تقسیم کرده و آن را به معنای استصلاح خلق و ارشاد آنها به سوی طریق مستقیم می داند. از این منظر سیاست چند نوع یا مرتبه دارد:
1- سیاست انبیا که سیاست «انسان کامل» است، زیرا هم اجتماع ضروری انسان ها را حفظ می کند و هم به تقویت جنبه عالی زندگی انسان ها می پردازد؛ 2- سیاست ملوک و سلاطین که تنها به اصلاح جمعیت نفوس جزئیه و نظام اسباب معیشت آنها می پردازد. این همان سیاست ضروریه یا دنیویه است و تنها حافظ اجتماع ضروری انسان ها است؛ 3- سیاست علما که از نظر فیض علما بر سه دسته اند؛ یکی علم ظاهر دانند که صلاحیت رهبری خلایق را ندارند، دوم آنانند که علم باطن دانند ولی «به جهت آنکه علم باطن بی ظاهر، سعت و احاطت نتواند داشت و به کمال نتواند رسید»، از این طایفه نیز رهبری نیاید و دسته سوم علمایی هستند که هم علم ظاهر دانند و هم علم باطن و مثل ایشان، مثل آفتاب است که عالمی را روشن تواند داشت و ایشانند که سزاوار راهنمایی و رهبری خلایقند. در شماره آینده پس از بررسی رابطه دین و سیاست، به ضرورت حکومت از نظر فیض خواهیم پرداخت.