على تتماج
7 اکتبر برابر با دهمین سالگرد حمله آمریکا و ائتلاف 35 کشور به افغانستان است. در سال 2001 جرج بوش رئیس جمهور آمریکا به بهانه مقابله با عاملان حمله به برج های دوقلوی سازمان تجارت جهانی در نیویورک (حادثه 11 سپتامبر) حمله سراسری به افغانستان را آغاز و اشغال این کشور را اجرایی کرد. اکنون پس از 10 سال در حالی 150 هزار نیروی خارجی در افغانستان حضور دارند که سیاست های اشغالگران نشانگر رویکردهای جدید آنها برای جنگ جدید با مردم افغانستان است؛ جنگی که هدف اصلی آن را ادامه اشغال افغانستان و توسعه دامنه اشغالگری به سراسر منطقه تشکیل می دهد. در این چارچوب سیاست اشغالگران از مسئله مبارزه با تروریسم به اصل در کنار مردم افغانستان بودن برای تأمین امنیت این کشور تغییر کرده است. اشغالگران می دانند که دیگر به کار بردن واژه مبارزه با تروریسم نمی تواند دستاوردی برای آنها داشته باشد و نتیجه آن افشای ناکامی های جهانی آنها می باشد، لذا ادعای در کنار مردم بودن را جایگزین ادعای مبارزه با تروریسم کرده اند. در این چارچوب چند اصل را می توان مشاهده کرد.
اولاً، اشغالگران برای آنکه نشان دهند در مبارزه با تروریسم با محوریت القاعده و طالبان موفق بوده اند، اکنون دیگر کمتر از نام سران این گروه ها استفاده می کنند و سعی دارند، به برجسته سازی گروه های کوچک تری بپردازند که به نوعی با القاعده در ارتباط هستند. این سناریو زمانی تقویت شد که آمریکا در 12 اردیبهشت، خبر کشته شدن «بن لادن» سرکرده گروه تروریستی القاعده را اعلام کرد. از آن زمان به بعد اشغالگران ضمن تأکید بر تضعیف القاعده تلاش کرده اند تا گروه های کوچکی مانند گروه حقانی و برخی جریان های کوچک وابسته به القاعده را مورد تأکید قرار دهند. جریان هایی که غربی ها، آنها را مسئول ناآرامی های اخیر و نیز ترورهای مشکوک مانند به شهادت رساندن برهان الدین ربانی، رئیس شورای صلح ملی افغانستان و یا برادر حامدکرزای، رئیس جمهور افغانستان معرفی کرده اند. اشغالگران اکنون برآنند تا چنان وانمود سازند که در کنار مردم افغانستان برای مقابله با این گروه ها هستند که اجرای توافقنامه استراتژیک برای ماندن آمریکا، می تواند تحقق بخش این مسئله باشد. غرب با تأکید بر وجود این گروه های کوچک تروریستی خود را در میان افکار عمومی جهان پیروز در مبارزه با ریشه تروریسم معرفی کرده که برای نابودسازی تمام تروریسم باید به جنگ طلبی های خود ادامه دهد.
ثانیاً، محور دیگر تحرکات غرب پس از 10 سال اشغال افغانستان را رویکرد به ایجاد چالش های منطقه ای برای افغانستان تشکیل می دهد. هر چند که پاکستان و افغانستان دارای اختلافات دیرینه ای می باشند، اما غرب با ایجاد فتنه در این روابط، به دنبال بهره برداری از آن برای ادامه اشغالگری است. آنها برآنند تا فضا را چنان ملتهب سازند که حضور خود در افغانستان را برای امنیت مردم این کشور در برابر تهدیدات پاکستان ضروری نشان دهند. آنها با این رویکرد همچنین حضور خود در منطقه برای حفظ امنیت و آرامش را مهم جلوه می دهند.
ثالثاً، نکته بسیار مهم در عملکرد اشغالگران برای حضور در افغانستان را ایجاد حقارت و نابودسازی هویت ملی مردم این کشور تشکیل می دهد. این سناریو در کنار تبلیغات فرهنگی از طریق کم رنگ کردن نقش مردم و گروه های جهادی در مقابله با شوروی سابق اجرا می شود. در این چارچوب مشاهده می شود که سران آمریکا و انگلیس در مواضع خود به نقش کشورهای شان در ایجاد گروه های تروریستی مانند القاعده و شبکه حقانی اعتراف می کنند. هیلاری کلینتون وزیر امور خارجه آمریکا در اظهاراتی تأکید می کند که شبکه حقانی را آمریکا ایجاد کرده است. وی پیش از این طالبان را متولد سیاست های آمریکا اعلام کرده بود. محافل رسانه ای و اطلاعاتی انگلیس نیز بر نقش کشورشان در ایجاد القاعده اذعان کرده اند. هر چند که این امور در مرحله نخست ماهیت تروریست پروری این کشورها را نشان می دهد، اما در رویکرد آنها یک نکته قابل توجه است و آن اینکه، آنها تشکیل این گروه ها را برای مقابله با شوروی سابق در افغانستان عنوان کرده اند. این تأکیدات صرفاً می تواند بر گرفته از یک اصل باشد و آن اینکه آنها برآنند تا چنان وانمود سازند که اخراج ارتش شوروی سابق از افغانستان نه به دلیل پایداری مردم و مجاهدین، بلکه برگرفته از فعالیت پنهان و آشکار غرب بوده است. با توجه به اینکه جوانان افغان اخراج شوروی را از افتخارات خود می دانند و بر این اساس نیز به دنبال تکرار آن علیه آمریکا و ناتو هستند، می توان گفت که اشغالگران با تحریف این امر و برجسته سازی نقش خویش برآنند تا به نوعی حقارت ضعف و ناتوانی در برابر دشمن در صورت نبود غرب را ایجاد کنند تا در لوای آن از یک سو از ادامه اعتراض های مردمی علیه خود بکاهند و از سوی دیگر از جایگاه مردمی رهبران گروه های جهادی کاسته و در نهایت آنها را به پذیرش خواسته های خود وادار سازند. با توجه به این شرایط می توان گفت که جنگ فرهنگی و هویتی از ارکان تحرکات اشغالگران برای وادار ساختن مردم و دولتمردان افغانستان برای پذیرش اشغال کشورشان را تشکیل می دهد در حالی که اشغالگران در ظاهر ادعای خروج را مطرح می کنند.
در نهایت می توان گفت که اشغالگران اکنون اصل امنیت افغانستان را جایگزین ادعای مبارزه با تروریسم ساخته اند تا در لوای آن بتوانند به اشغالگری خود ادامه دهند. سیاستی که در کنار تحرکات نظامی و بحران سازی منطقه ای، ایجاد حقارت تاریخی و ملی افغان ها به کمک های غرب در آن اجرا می شود در حالی که ملت افغانستان همواره بر استقلال و تأمین امنیت بر اساس وحدت ملی تأکید داشته و هرگز پذیرنده اشغالگران نبوده که نمود آن را در دو بار فرار انگلیس و یک بار شوروی از این کشور می توان مشاهده کرد.