چکیده
کارنامه سیاسی کشورهای عربی خاورمیانه نشان میدهد هر چند ملتها توانستهاند برای رسیدن به آرمانهای خویش به یک اصول و چارچوب وحدت گرایانه دست یابند اما نبود رهبری واحد و ملی، در نهایت به تزلزل ملتها منجر شده است. البته این بدان معنا نیست که در کشورهای عربی رهبران بزرگ و مردمی حضور نداشتهاند، اما در این کشورها که دارای ساختاری دینی و مذهبی میباشند رهبران یا در حوزه سیاسی بودهاند و یا صرفا جنبه معنوی و دینی داشتهاند.
از ویژ گیهای انحصاری انقلاب اسلامی ایران که جهان به آن اذعان دارد، وجود رهبری با اندیشههای معنوی و سیاسی است که با پیوند ناگسستنی میان دین و سیاست، هدایت صحیح جامعه را محقق ساخت. امام خمینی(ره) توانست با این پیوند که برگرفته از اندیشه سیاسی تشیع و خواست مردم مسلمان ایران بود، انقلاب اسلامی را به سر منزل مقصود هدایت نماید. حال آنکه در تاریخ کشورهای عربی مشاهده میشود که در این کشورها صرفا در یک طیف، رهبران ونخبگان ورود کردهاند که در نهایت به ناکامی ودلسردی مردم ختم شده است. عصر معاصر شاید جمال عبدالناصر به عنوان یک هدایت گر سیاسی توانست مصر و بسیاری از کشورهای عربی را تحت تاثیر قرار دهد اما ناتوانی آشکار ناصر در ایجاد پیوند میان روح معنوی جوامع عربی با خواستههای سیاسی در نهایت موجب شد تا اندیشهها و تفکرات وی در حد مصر باقی مانده و در نهایت با مرگ وی نیز اندیشههایش کاربرد خویش را از دست داد.
بسیاری از تحلیلگران و آگاهان سیاسی ضعفهای حاکم بر جوامع عربی و نقش بازیگران خارجی را ریشه اصلی عدم وجود رهبران معنوی و مردمی در کشورهای عربی میدانند که موجب شده تا قیامهای آنها بعضا با ناکامی همراه گردد. ضعفی بزرگ که به اعتقاد بسیاری در مقطع کنونی میتواند به عدم تحقق اهداف ملتهای عربی از قیامهای اخیر منجر شود. چنانکه مشاهده میشود، هر کدام از ملتهای عربی صرفا در چارچوب کشور خود قیام کرده و چندان حمایتی از حرکتهای مردمی در سایر کشورهای عربی نداشتهاند این امر بر گرفته از یک اصل میباشد و آن عدم وجود رهبری واحد برای قیام ملتهای عرب است که بتواند جوامع را در مسیر واحد با آرمانهای واحد هدایت و رهبری نماید. ضعفی که سران عرب و نظام سلطه، همواره از آن برای سرکوب خواستههای مردمی استفاده کرده و اکنون نیز از همین مولفهها برای مقابله با قیامهای مردمی بهره بردهاند. هر چند که در کشورهایی مانند مصر، تونس با سرنگونی حاکمان مانند مبارک و بن علی تا حدودی اهداف مردم محقق شده اما نظام سلطه همچنان امید دارد تا با بهرهگیری از اصل فقدان رهبری واحد در نهایت این حرکتها را در مسیر خواستههای خود هدایت نماید. شاید به دلیل همین ضعف رهبری و نگرانی از آینده سرنوشت کشورهای مذکور باشد که بسیاری از واژه قیام به جای انقلاب در کشورهای عربی نام برده و با دیده تردید به آینده آنها مینگرند.
کلید واژه: انقلاب عربی، رهبری، خاورمیانه
مقدمه
تاریخ همانند چراغ راهی است که بشریت با درس گرفتن از آن میتواند با بهره گرفتن از تجربیات مثبت و منفی آن، راه را برای رسیدن به اهداف خویش هموار سازد. از درسهای مهم تاریخ آن است که هیچ ملتی به اهداف خود نخواهد رسید مگر آنکه وحدت و یکپارچگی سراسری را برای تحقق آرمانها و اهداف خویش در پیش گیرد و از تفرقه و جدایی پرهیز نماید. بررسی حرکتها و قیامها و انقلابهای مردمی در طول تاریخ نشان میدهد، ملتهایی که عنصر وحدت و یکپارچگی را حفظ کردهاند توانستهاند به اهداف و خواستههای تعریف شده دست یابند در حالی که ملتهای متفرق و غیر منسجم در نهایت در مسیر جدایی و حتی جدال داخلی قرار گرفتهاند. عنصر مهم که در تحقق این اصل نقش اساسی ایفا میکند نقش رهبری واحد میباشد. رهبری واحد و آگاه که بتواند وحدت کلمه را برای تمام جریانهای حاضر در صحنه قیام ، انقلاب و یا هر حرکت مردمی ایجاد نماید . فقدان چنین رهبری دلیل شکست و یا انحراف بسیاری از انقلابهای مردمی در طول تاریخ بوده است. نمونه بارز نقش و جایگاه رهبری واحد و مقتدر با پشتوانه ملی و مردمی در دنیای معاصر را در انقلاب اسلامی ایران میتوان مشاهده کرده. حضرت امام خمینی(ره ) به اذعان جهانیان رهبری مقتدر و وحدت بخش بوده که توانست با هدایت طیفهای مختلف جامعه، انقلاب اسلامی را در مسیر پیروزی و سعادت هدایت نماید.
بسیاری از تحلیلگران و ناظران سیاسی اذعان دارند که وجه ممیزه انقلاب اسلامی ایران با بسیاری از انقلابها وجود رهبری سیاسی و معنوی بوده که توانسته با ایجاد توازن میان دین و سیاست و به عبارت دیگر احیای اصل عدم جدایی دین از سیاست، جامعه بزرگ ایران را به سر منزل مقصود یعنی پایان نظام شاهنشاهی پهلوی و تشکیل جمهوری اسلامی ایران هدایت نماید. هدایتی آگاهانه و خردمندانه که اکنون پس از گذشت بیش از سه دهه از انقلاب اسلامی، همچنان اندیشهای آن در تمام سطوح کار برد داشته و جاودانه مانده است بهگونهای که بسیاری از آگاهان سیاسی اذعان دارند که بسیاری از قیامهای مردمی در سراسر جهان در سه دهه اخیر الگو گرفته از اندیشهها و رهبری خردمندانه آن امام فرزانه(ره)میباشد. در مقطع کنونی در حالی بسیاری از کشورهای عربی حوزه خلیج فارس و شمال آفریقا با حرکتهای گسترده مردمی برای پایان دادن به حاکمیت پادشاهان و حکومتهای وابسته به غرب و غیر مردمی همراه شده که بسیاری از ناظران سیاسی تحقق آرمانها و خواستههای این ملتها را با چالشی بزرگ مواجه میدانند.
چالشی به نام عدم وجود رهبری واحد و مقتدر که بتواند هدایت خردمندانه جامعه را عهدهدار شده و تمام طیفها و گروهها را در یک مسیر واحد هدایت نماید. بررسی کارنامه کشورهایی مانند تونس مصر ، بحرین، یمن و عربستان و در نهایت اکثریت جوامع عربی نشان میدهد که نبود عنصر رهبری واحد با نگرش سیاسی و معنوی موجب شده تا حرکتهای مردمی در این کشورها محقق نگردد و یا در نهایت به انحراف کشانده شود. حتی در کشوری مانند مصر با آن سابقه طولانی و وجود تشکلهای گسترده و زنجیرهای نظیر اخوانالمسلمین نیز در نهایت در مسیر جدایی قرار گرفتهاند. در نوشتار ذیل به اختصار به تبیین مسائلی همچون ریشههای عدم انسجام ملی و نبود رهبر واحد در میان کشورهای عربی، نقش دولتمردان در جلوگیری از شکل گیری رهبری مردمی و مقتدر تاثیر عوامل خارجی در این مسئله؟ راهکارهای موجود برای ملتهای عربی برای رسیدن به الگوی رهبری واحد برای تحقق آرمانهایشان ؟ چرایی عدم وجود رهبری مردمی و کاریزماتیک در بسیاری از کشورهای عربی و وجود چنین رهبری در سایر کشورها؟ و... میپردازیم .
ریشههای فقدان رهبری واحد در کشورهای عربی
بررسی تاریخی کشورهای عربی نشان میدهد که ضعف رهبری با ویژهگیهای دینی و سیاسی همواره این کشورها را با چالشهای داخلی و جهانی بسیاری مواجه کرده است. حاکمیت حاکمان غیر مردمی با زور و سر نیزه و نیز سلطه بیگانگان و نظام سلطه بر این کشورها از پیامدهای این خلاء میباشد . هر چند در مقاطعی مانند دهه 1960 افرادی مانند جمال عبدالناصر در مصر تلاش کردند تا نوعی رهبری واحد سیاسی را بر جهان حاکم سازند اما در نهایت به دلیل عدم وجود شاخصههای دینی و معنوی در این عرصه، با ترور ناصر این اندیشه نیز رو به زوال نهاد و اکنون اثر چندانی از آن باقی نمانده است. در نقطه مقابل آن اندیشههایی مانند انقلاب اسلامی ایران را میتوان مشاهده کرد که پس از گذشت بیش از 2 دهه از رحلت امام خمینی(ره) بیانگذار انقلاب اسلامی همچنان در مسیر پویایی قرار دارد و دامنه آن از مرزهای ایران عبور کرده و سراسر منطقه و حتی صحنه بینالملل را فرا گرفته است. این تفاوت به صراحت نقش رهبری واحد با اندیشههای دینی و سیاسی را در تحولات جهان آشکار میسازد. با توجه به حقایق این سئوال مطرح است که ریشههای عدم وجود رهبری واحد با قابلیتهای سیاسی و نظامی در کشورهای عربی در چیست؟ و چرا که در این کشورها حتی در مصری که دارای سابقهای تاریخی میباشد رهبریتی با چنین ویژگیهای شکل نگرفته و در حد سران اخوانالمسلمین و برخی جریانهای اسلامگرا محدود شده است ؟ در پاسخ به این پرسشها چند نکته قابل توجه است.
الف ) حذف اندیشههای اسلامی
هر چند که کشورهای عربی دارای ساختاری مردمی با نگرش اسلامی میباشند اما نظام سلطه در روند زمان با به کارگیری ابزارهای مختلف به دنبال حذف این اندیشهها از ساختار جامعه و تبدیل آن به امری فردی به جای اجتماعی بودهاند. در این چارچوب چند اصل قابل توجه مشاهده است.
1- الف) جایگزینی ساختار قبیلهای
بر اساس اندیشههای اسلام ملتهای مسلمان نه تنها در یک سرزمین بلکه در سراسر جهان امت واحد اسلامی را تشکیل میدهند. امت واحدی که برای رسیدن به آرمانها و ارزشهای خود در مسیری واحد قرار میگیرند. آنچه در کشورهای عربی مشاهده میشود جایگزین شدن نظام قبیلهای به جای اندیشههای امت واحد اسلامی است . در بسیاری از این کشورها انسجام واحدی میان اقوام و طوایف وجود ندارد و حلقه پیوند افراد پیش از هر چیز ساختار قبیلهای آنها است تا اندیشههای دینی و باورهای ملی گرایانه. در این ساختار که برگرفته از توطئههای نظام سلطه برای استعمار کشورهای اسلامی و اسلامی میباشد افراد بر اساس قبیله و جایگاه آن کشور، ایفای نقش میکند و در این چرخه نیز هر قبیلهای بر اساس باورهای خویش رهبری مخصوص به خویش دارد. این ساختار مانع از آن شد تا رهبریت واحدی در این کشورها شکل گیرد و حتی اختلافهای طایفهای و قبیلهای نیز به همراه ساخته که انسجام ملتها را از هم گسسته است. نمود عینی این مسئله را در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس از جمله، یمن، عربستان، کویت و امارات و... میتوان مشاهده کرد تقابلهای قبیلهای موجب شده تا حاکمان غربگرای این کشورها بتوانند از نظام قبیلهای و عدم وجود رهبری متمرکز برای رسیدن به اهداف خویش بهرهبرداری کنند .
2- الف) ترویج جدایی دین از سیاست
از مهمترین کاستیهای اجتماعی در کشورهای عربی ترویج ادعای جدایی دین از سیاست است. غربیها در فرهنگ ترویجی و ادعایی خود در سایر کشورها بر این ادعایند که دین و امور دینی و معنوی از سیاست جدایی بوده و نباید مسائل دینی را در عرصه سیاست دخیل ساخت. آنها نوعی فرهنگ سکولار و لائیک را با این تفکرات در جوامع از جمله در کشورهای عربی تزریق کردهاند در حالی که بر اساس اندیشههای اسلامی پیوندی ناگسستنی میان دین و سیاست وجود دارد. اسلام با پیامهای بینهایت خویش، راه صحیح حکومتداری که برابر با اصل مشارکت همه جامعه در تعیین سرنوشت، تعیین تکلیف حاکمان و مردم در قبال یکدیگر، درسهای هدایت صحیح جامعه در مسیر سعادت دنیوی و اخروی و ... تبیین شده را در درون خویش دارد. در این میان حلقه اتصال میان دین و سیاست که سعادت جوامع اسلامی را به همراه دارد، اصل ولایت فقیه میباشد. ولایت فقیه با برخورداری از اندیشههای اصیل دینی و آگاهی و بصیرت به شرایط و شاخصههای زمان حال هدایت و رهبری واحد جامعه را محقق میسازد. ولایت فقیه در اصل همان رهبری واحد و منسجمی است که جامعه شامل سیاستمداران و حاکمان و مردم را در مسیر اتحاد و همدلی و پویایی سوق داده و در نهایت جامعه را از انحرافات احتمالی باز میدارد.
اصحاب اندیشه با فرانسیس فوکویاما پژوهشگر و تاریخنگار ژاپنیالاصل، تبعه آمریکا، نویسنده کتاب معروف «پایان تاریخ» و یکی از متفکرین عرصه نومحافظهکاری، آشنا هستند. وی در سال 1367 در یک سخنرانی با عنوان «بازشناسی هویت شیعه» که بخشی از آن در ایران هم منتشر شد، میگوید:«شیعه پرندهای است که افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست. پرندهای که دو بال دارد، یک بال سبز و یک بال سرخ، بال سبز این پرنده مهدویت و عدالتخواهی و بال سرخ او، شهادتطلبی است که ریشه در کربلا دارد. این دو بال شیعه را فنا ناپذیر کرده است.
فوکویاما حرف مهمتری هم می زند و می گوید:«اما این پرنده زرهی به نام ولایتپذیری به تن دارد که با آن زره قدرتش دوچندان میشود. در میان مذاهب اسلامی، شیعه تنها مذهبی است که به ولایت فقهی نظر دارد. یعنی فقیه می تواند ولایت داشته باشد، این نگاه، برتر از نظریه نخبگان افلاطون است.»(1)
وی در ادامه تاکید میکند برای مقابله با شیعه و پویایی آن باید به جای فرهنگ شهادت و ایثار، رفاه زدگی و دنیا طلبی را ترویج کرد و به جای فرهنگ انتظار نیز امور روزمره و خوشیهای دنیوی را جایگزین ساخت. وی تاکید دارد که پیش از این اقدامات باید جامعه را نسبت به ولایتفقیه و نقش آن در اتحاد و هدایت جامعه تهی ساخت چرا که تا زمانی که ولایت فقیه حضور دارد نمیتوان بر دو بال فرهنگ شیعه یعنی شهادتطلبی و انتظار موعود خللی وارد ساخت. در جوامع عربی که اکثرا از اصل سنت میباشند فقدان این دو بال فرهنگ شیعه یعنی شهادتطلبی و انتظار را میتوان مشاهده کرد. فقدانی که نتیجه عدم وجود اصلی مهم و تاثیر گذار به نام ولایتفقیه میباشد. متاسفانه نظام سلطه و حاکمان دستنشانده در بسیاری از کشورهای عربی برای حفظ حاکمیت و چپاول ثروتهای این کشورها جامعهشان را بیشتر ترکیب جمعیتی آنها را اصل سنت تشکیل میدهد از اصل ولایت فقیه محروم ساختهاند. آنها با ادعای جدایی دین از سیاست و عدم لزوم حضور علمای دین در هدایت جامعه تلاش کردهاند تا جوامع عربی را به عدم سوق یافتن به سمت پذیرش اصل ولایتفقیه که همانا اجرای اصل عدم جدایی دین از سیاست میباشد هدایت نمایند.آنها با این اقدام پویایی اسلام را هدف قرار داده و آن را به امور اخروی بدون کارکرد دنیوی مبدل ساخت. در بسیاری از کشورهای اسلامی و عربی شاهد هستیم که رژیمهای حاکم تلاش میکنند افراد متدین و مذهبی که به آئین خود وفادار هستند را از مناصب حکومتی برکنار دارند و هرگونه زمینهای را برای تصدی پستهای دولتی توسط معتقدان به مذهب، منتفی سازند. (2)
برخی از غربزدگانی که از غربشناسی بهرهای نبردهاند به منظور توجیه این حرکت تبعیضآمیز و مستبدانه چنین ادعا میکنند که چون دولتهای اروپایی و آمریکایی دینمداران و متدینان را از سیاست و حکومت جدا کردند و از این رهگذر، به مراحل رشد و توسعه راه یافتند؛ ما نیز باید همان حرکت را پیروی کنیم تا به سرمنزل مقصود نائل آییم.
همچنین کلمه «سکولاریزاسیون» به معنای دنیوی کردن، عرفی کردن، غیرروحانی کردن، جداسازی دین از دنیای مردم، غیرمذهبی کردن اداره حکومت، یا فرایند کنار گذاشتن دستگاه دینی از دولت و کاهش نقش آن در اداره امور جامعه آمده است.
واژه لاییسیزم (Laicism) نیز به همین معانی است و از کلمه (Laic) گرفته شده و ریشه آن، واژه فرانسوی لائیک (Laique) است که به معنای وابسته به عامه مردم و اشخاص دنیوی و عرفی میباشد
برخی از نویسندگان، جدایی دین از سیاست را به معنای حذف نقش محوری دین در امر قانونگذاری جامعه تفسیر کردهاند. این مساله نیز یکی دیگر از مظاهر بارز سکولاریسم در غرب میباشد که شایسته است پیرامون آن بیشتر سخن گفته شود. در کشورهای عربی از جمله مصر میتوان این اصل را مشاهده کرد.(3)
این حربه را حتی در کشوری مانند مصر میتوان مشاهده کرد. مصر که بسیاری آن را سر منشا تحولات کشورهای عربی میدانند نیز به رغم ریشه دار بودن باورها و اندیشههای دینی و مذهبی پیوندی میان سیاست و دین در ان مشاهده نمیشود چنانکه الازهر به عنوان نمادی دینی صرفا در قالب امور دینی فعال بوده و تلاش چندانی برای مقابله با ظلم و وابستگیهای نظام حاکم صورت نداده است . نمود عینی این مسئله را در عملکردهای خنثی الازهر در مقابله با سه دهه حاکمیت مبارک رئیسجمهور خودخوانده مصر میتوان مشاهده کرد . بسیاری از آگاهان سیاسی تاکید دارند در جوامع عربی از جمله در مصر، اگر ملتها و علمای دینی در برابر ادعای ترویج شده غرب مبنی بر جدایی دین از سیاست قیام میکردند و یا اگر در جوامع خود اصل ولایت فقیه را محقق میساختند مسلما سرنوشت کشورها امری متفاوت تر از آنچه در طول سالیان این کشور رفته است میبود. انقلاب اسلامی ایران با راهنماییها و هدایتگریهای ولایت فقیه میتواند الگوی موفق برای جوامع عربی باشد که پایان حاکمیت ظالم دستنشانده و هدایت جامعه در مسیر بقایی دنیوی و اخروی را به همراه خواهد داشت. اصلی که غرب و حاکمان عرب همواره برای مقابله با آن به هر حربهای متوسل شدهاند که پروژه ایرانهراسی و به زعم آنها نمایش چهرهای سیاه و منفی از انقلاب اسلامی و ولایت فقیه بخشی از این حربهها میباشد. به هر تقدیر جوامع عربی برای رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی و پایان دادن به شرایط حاکم بر کشورشان بهرهگیری از الگوی اصیل شیعه یعنی پیوند دین و سیاست، با محوریت برخوردار شدن از تدابیر و رهنمودهای ولایت فقیه را میتوانند در پیش گیرند. اصولی که در فرهنگ اسلامی و فرامین دینی بر آن تاکید شده اما نظام سلطه برای انحراف جوامع اسلامی از مسیر صحیح بر آن سرپوش نهاده و آن را در حاشیه قرار داده است.
3- الف ) سیطره غرب و تنزل فرهنگ اسلامی
هر چند که زبان عربی سابقهای تاریخی دارد اما کشورها و دولتهای عربی در عصر معاصر بر اساس تقسیمات و طرحهای نظام سلطه شکل گرفته و حتی فرهنگ و تاریخ آنها نیز بر اساس نگرش و خواستههای سلطه طلبان با دگرگونی همراه بوده است. ملتهای عربی همواره بر اجرای اصول اسلامی و دینی در کشورشان تاکید داشتهاند اما نظام سلطه برای رسیدن به منافع خود برای نابود سازی این امور گام برداشته است. بخش عمدهای از این اقدامات را از زمان فرو پاشی امپراطوری عثمانی میتوان مشاهده کرد. پس از پایان جنگ جهانی اول در سال 1917 کشورهای غربی با محوریت انگلیس و فرانسه در چارچوب اهداف صهیونیستها و سلطهطلبی خویش تجزیه امپراطوری عثمانی را رقم زدند. در آن زمان غربیها با ترویج پان عربیسم و استقلالخواهی زمینه فروپاشی امپراطوری عثمانی ، تشکیل کشورهای عربی کوچک و زمینهچینی برای تشکیل رژیم اشغالگر قدس را آغاز کردند. آنها در حالی کشورهای عربی مانند سوریه، لبنان، عربستان، اردن و فلسطین و... را با ادعای پان عربیسم از عثمانی جدا ساختند که به بهانه تقویت و حمایت از این کشورهای تازه تاسیس، قیومیت خود را بر این کشورها اجرایی ساختند. بر اساس اصل تقسیم قدرت و خواستههای صهیونیستها، کشورها میان فرانسه و انگلیس تقسیم شد. مناطقی مانند عراق، فلسطین، اردن و عربستان در اختیار انگلیس قرار گرفت.
از اهداف انگلیسیها از پذیرش این کشورها در کنار اجرای سیاست استعمارگری، اجرای خواست صهیونیستها برای تاسیس سرزمین جامع برای آنها بود که نتیجه آن نیز اشغال فلسطین و سیطره صهیونیستها بر آن طی یک دوره سه دههای بود. بر اساس تعهد بالفور وزیر خارجه وقت انگلیس در سال 1917 ، لندن تاسیس سرزمینی (بهتر بگوییم اشغال سرزمین) برای صهیونیستها را پذیرا شد. که نتیجه آن نیز آواره شدن و قربانی شدن میلیونها فلسطینی بی گناه بوده که همچنان ادامه دارد. فرانسه نیز در کشورهای عربی تحت قیومیت خویش طرحهای استعماری را اجرا کرد. نقطه مشترک میان این کشورها به ظاهر حامی ممالک عربی طرحهای آنها برای زدودن فرهنگهای اسلامی بود که همچنان نیز ادامه دارد. ترویج فرهنگهای دنیوی غربی ، تفرقه میان مسلمانان با نام شیعه و سنی، افراطی، میانهرو، عرب و غیر عرب و... تنها بخشهای کوچکی از این تحرکات برای حذف فرهنگ اسلامی در جوامع عربی بوده است. آنها با طرحهای خود عملا گرد آمدن ملتهای عربی و اسلامی حول یک حلقه واحد را نابود کردند تا سلطهطلبی خویش را اجرایی سازند. اکنون نیز بقایایی از این سناریوها در جوامع عربی مشاهده میشود که بخش عمدهای از آن را جدایی میان شیعه و سنی تشکیل میدهد .آنها چنان طراحی کردهاند که شیعیان و اهل سنت به عنوان مکمل یکدیگر در کنار هم قرار نگیرند چرا که این وحدت را اصلیترین عامل شکست خود میدانند. نتیجه نهایی این طراحیها عدم بوجود آمدن رهبری واحد در کشورهای عربی بود که متاسفانه لطمات بسیاری را بر این کشورها وارد ساخته است .
ب) پان عربیسم به جای وحدت
ملیگرایی در بسیاری از مقاطع امری مثبت و مهم ارزیابی میشود چرا که این ملیگرایی عنصر وحدت داخلی و مقابله با دشمن خارجی میباشد . با این وجود در برخی مقاطع عبور از ملیگرایی و رسیدن به عوامل وحدت فرامرزی امری ضروریتر مینماید . به عنوان مثال کشورهای اسلامی برای رسیدن به اهداف واحد جهانی خویش نیازمند عبور از حدود مرزی خویش و تقویت اتحاد سراسری با محوریت اندیشههای اسلامی میباشند . نتیجه نهایی این امر نیز رهبری واحد جهان اسلام بر اساس هماندیشی شخصیتها ، علما، سیاسیون و اقشار مختلف جامعه اسلامی در جهت تکامل دنیوی و اخروی میباشد، متاسفانه در جوامع عربی به دلیل سناریوهای طراحی شده از سوی بیگانگان نگرش ملی گرایانه به نام پان عربیسم شکل گرفته که بخشی از اختلافهای مسلمانان را به همراه داشته است. بر اساس اندیشههای پان عربیسم مردم کشورهای عربی در وحدت کلمه در کنار یکدیگر قرار گرفته در حالی که بخش عمدهای از تفکرات آنها را مقابله با نظام سلطه حاکم شده بر کشورهایشان و حضور فعال در صحنه جهان تشکیل میدهد. این رویکرد که در مقاطعی برای اختلافافکنی میان مسلمانان از سوی غرب و صهیونیستها به شدت ترویج شده با دوچالش بسیار مهم همراه بوده و هست. اولا با این نگرش عملا کشورهای عربی از وحدت با سایر مسلمانان جهان محروم شدهاند. امری که موجب شده تا مسلمانان بویژه در کشورهای عربی از ترکیب پویایی و تحرک فرهنگی شیعه و مبانی اندیشههای گسترده اهل سنت محروم شدند در حالی که عنصر تفرقه را میان آنها گسترش داده است .
ثانیا: این پان عربسیم در هر کشوری تعریف انحصاری خود را یافته وهر کدام تلاش دارند خود را سردمدار اصلی این امر معرفی کنند . پان عربیسم مصری، عربستانی، اردنی، لبنانی، و.... شاخصههای پان عربیسم شدهاند که عملا اصول اولیه پان عربیسم را نیز نقض کردهاند. پان عربیسم تحمیلی غرب در جوامع عربی مانع از تشکیل رهبری واحد در این کشورها شده بهگونهای که هر کدام از این کشورها سرنوشت خود را محور قرار داده ونوعی بی تفاوتی در قبال سایر کشورهای اسلامی و حتی عربی دارند. به عبارت دیگر در میان اعراب که اکثر جمعیت آنها را اهل سنت تشکیل میدهند، غرب تلاش کرده تا فرهنگ برادری و برابری را به اصل عربیت مبدل سازد در حالی که در همین عربیت نیز تفرقه افکنی را ترویج کرده است. نکته قابل توجه آنکه در فرهنگ ناب اسلامی که شیوه عملی آن بیشتر در میان شیعیان مشاهده میشود سرنوشت مسلمانان نه بر اساس قومیت و عربیت یا غیر عربیت بلکه به عنوان امت واحد اسلامی مورد تاکید است. در فرهنگ ناب اسلامی پان عربیسم یا پانهای دیگر معنایی نداشته و صرفا امت واحد اسلامی در کنار یکدیگر برای آزادی و سعادت یکدیگر قرار میگیرند که بر اساس اصل وحدت در کنار رهبری واحدی میباشند که آنها را به سر منزل مقصود هدایت میکند.
ج) ساختار اجتماعی عربی
هر جامعه از سه بخش اصلی تشکیل شدهاند. دولتمردان، حلقه نخبگان و اندیشمندان سیاسی و اجتماعی و لایهها و تودههای مختلف جامعه عناصر اصلی ساختار یک جامعه را تشکیل میدهند. بسیاری از پردازشکنندگان تئوری انقلابها بر این عقیده هستند که شکلگیری انقلاب سه ضلع دارد: مردم، ایدئولوژی و رهبری. انقلابها وقتی رخ می دهند که سه مؤلفه مردم، ایدئولوژی و رهبری یکجا جمع شده باشند تا بتوانند ساختار سیاسی جامعه را دگرگون سازند.
رهبری یک انقلاب را در سه حالت می توان بررسی کرد: 1ـ ایدئولوگ و رهبر فکری انقلاب 2ـ رهبر و فرمانده حرکت انقلاب 3ـ زمامدار حکومت انقلابی. ایدئولوگ، معمار نظام فکری انقلاب می باشد. ایدئولوژی انقلاب توسط او طراحی شده است و مردم و گروهها مشتاقانه راهبری او را پذیرفتهاند. ایدئولوگ یک انسان متفکر است که اندیشهاش را به مردم عرضه کرده و مردم به آن اندیشه اقبال نشان دادهاند. اما از جهت دیگر انقلاب رهبری لازم دارد که بتواند حرکتهای انقلابی و شورشها و نافرمانیهای مدنی را سازماندهی نماید. رهبر انقلابی باید از خصوصیات منحصر به فردی برخوردار باشد تا بتواند افراد و گروهها را پیرو خود سازد و با زیرکی و بینش سیاسی خود تحرکاتی انجام دهد که موجب سقوط نظام سیاسی حاکم بر جامعه گردد. پس برای تشکیل حکومت انقلابی به رهبری احتیاج داریم که حکومت را مدیریت کند. (4)
این امر زمانی محقق میشود که در میان نخبگان وعلمای دینی و سیاسی اجماعی برای تعیین رهبریت و هدایت واحد ایجاد گردد که حلقههای نخبگان و تودههای جامعه را در مسیر واحد هدایت نماید. در فرآیند کشورهای عربی مشاهده میشود که در حد فاصله میان تودههای جامعه و حاکمیت یعنی نخبگان و هدایتگران سیاسی و مذهبی حضور ندارند و یا بسیار کمرنگ میباشند. اولا بخشی از این حلقه واصل از سوی حاکمیتهای عربی خریداری شده و عملا در کنار حاکمان قرار گرفتهاند. آنها روشنفکرانی هستند که بر اساس الگوهای تهدید و تطمیع ، عملا فعالیت چندانی را در هدایت جامعه نداشته و حتی توقف حرکتهای مردمی علیه حاکمان عربی را موجب شدهاند. ثانیا بخش دیگر این حلقه اتصال که دارای استقلال حاکمیت میباشند نیز گرفتار اختلافهای داخلی میباشند و توانایی رسیدن به اتحاد در تعیین رهبری واحد را ندارند نمود عینی این مسئله را در تحولات مصر میتوان مشاهده کرد. هر چند که اخوانالمسلمین بیش از 80 سال فعالیت سیاسی و حزبی را در کارنامه خود دارند و توانستهاند با بهرهگیری از نگاه اسلامی و ملیگرایانه مردم مصر از جایگاه ویژهای در میان ملتها برخوردار شوند. اما آنها نیز از اصل تفرقه و فقدان رهبری واحد به دور نمانده و نتوانستهاند چنانکه باید در صحنه حضور داشته باشند. تجربههای اخوانالمسلمین در چندین دهه اخیر گواهی بر این امر است چنانکه در نهایت اخوانالمسلمین به دلیل اختلافهای درونی به چندین شاخه تبدیل شده و به دلیل عدم همین انسجام نیز به جای حضور در صحنه به گروههای زیر زمینی مبدل شدهاند.
در حال حاضر نیز که مردم مصر با سرنگونی مبارک ( 22 بهمن 1389 ) در مسیر جدیدی قرار گرفتهاند بسیاری از مردم این کشور از تکرار تفرقههای گذشته میان جریانهای اسلامگرا و اخوانالمسلمین و بازگشت دوباره حاکمان نظامی به قدرت در هراس میباشند. هر چند بسیاری از اندیشمندان سیاسی با اشاره به مولفههای انقلاب اسلامی ایران و تحولات اخیر مصر شباهتهایی را میان آنها عنوان میکنند اما تاکید دارند که وجود رهبری واحد و مردمی در ایران پشتوانه انقلاب اسلامی بوده که اقتدار جهان آن در سه دهه حیاتش را به همراه داشته است در حالی که مصر چنین رهبری واحدی همانند امام خمینی (ره) مشاهده نمیشود که کشتی حرکت مردم مصر را به سر منزل مقصود برساند. بر اساس همین دیدگاه نیز بسیاری انقلاب مصر را انقلابی ناقص میدانند که رسیدنش به اهدافش با دشواریهای بسیاری همراه است. حسنیین هیکل اندیشمند مصری در باب انقلاب مردم مصر که به نوعی میتوان از آن با نام اذعان به خلع رهبری واحد برای هدایت جامعه یاد گرفت میگوید: درباره دو اصطلاح باید تفاوت قائل شد، یکی موفقیت و دیگری پیروزی؛ واقعیت امر این است که دو انقلاب تونس و مصر در عمل موفق بودند، یعنی هر دو توانستند، موجبات سرنگونی دیکتاتورهای خود "زینالعابدین بن علی" و "حسنی مبارک" را فراهم آورند اما این دو انقلاب هنوز نتوانستهاند پیروز شوند.
به اعتقاد این نویسنده نامدار مصری، تفاوت پیروزی و موفقیت در این است که وقتی شما بتوانید هدف مورد نظر خود را محقق کنید در آن صورت پیروز شدهاید و انقلاب تونس و مصر با این که موفق شدند، رژیمهای خود را سرنگون کنند، اما تاکنون نتوانستهاند، اهداف انقلابشان را محقق نمایند و به همین دلیل نمیتوان گفت، این دو انقلاب پیروز شدهاند.(5) اظهارات اندیشمندانی مانند هیکل نشان میدهد که کشور مصر با همه تحرکات مردمی با یک خلا بزرگ همراه است و آن وجود رهبری برای برنامهریزی برای کشور پس از انقلاب است که عملا حرکت مردمی را با چالشهای بسیاری مواجه ساخته است.
از نکات حائز اهمیت در انقلاب اسلامی مردم ایران این است که هر سه ضلع انقلاب در نهایتِ شدت تحقق پیداکرد به نحوی که با هیچ انقلاب دیگری قابل مقایسه نیست. مردم در یک حضور حداکثری در تمامی شهرهای ایران در صحنه حاضر شدند و از پذیرش نظام شاهنشاهی استنکاف ورزیدند؛ ایدئولوژی اسلامی تنها شعار و خواسته انقلابیون بود و رهبری انقلاب توسط حضرت امام خمینی(قدس سره) در هر سه جنبه، مورد پذیرش آحاد مردم قرار گرفت. به عبارتی امام خمینی هم ایدئولوگ انقلاب بود، هم رهبر نهضت انقلابی و هم زمامدار و رهبر حکومت سیاسی بعد از انقلاب.
در این کشورها مردم به صورت خودجوش و بعضاً با هدایت گروههایی کوچک به خیابانها ریختهاند و مطالباتشان را بیان می کنند اما از وجود رهبری واحد بیبهرهاند و این نداشتن رهبر واحد، احتمال شکست انقلاب را تقویت میکند. حتی اگر این شورشهای مردمی به سقوط نظام سیاسی بینجامد، مشکل تشکیل حکومت انقلابی و نبود اتحاد بین گروهها و سهمخواهیهای بعد از آن تازه رخ می نماید و این کشورها را دستخوش تشنج و عدم ثبات و دولتهای انقلابی را دچار ناکارآمدی میسازد. (6)
در نقطه مقابل، انقلاب اسلامی ایران با برخورداری رهبری واحد آگاهانه و جهان شمول حضرت امام خمینی(ره ) و سپس رهبر معظم انقلاب حضرت آیت ا... العظمی سیدعلی خامنهای توانسته آرمانهای ملت بزرگ ایران را در ابعاد مختلف محقق سازد . رهبری و هدایتگری واحدی که بسیاری آن را ویژه گی انحصاری انقلاب اسلامی ایران و فقدان آن را عامل ناکامی و نقصان انقلابهای سایر کشورها از جمله کشورهای عربی عنوان کردهاند.
پیامدهای عدم رهبری واحد
چنانکه ذکر شد ملتهای کشورهای عربی همواره با عدم انسجام حول محور رهبری واحد با مولفههای سیاسی و دینی مواجه بودهاند. باید در نظر داشت که منظور از رهبری واحد نظام حاکم بر این کشورها نمیباشد بلکه وجود فردی کاریزماتیک و مردمی است که نخبگان و لایههای مختلف جامعه را در مسیر مقابله با انحصارطلبی و ظلم و جور حاکمان عرب و اقدامات استعمارگرایانه نظام سلطه هدایت نمایند.رهبری واحدی که در زمان حرکت مردمی برای رسیدن به آرمانهای انقلابی خویش جامعه را هدایت از تفرقه و جدایی بازداشته و در نهایت ملت را به سر منزل مقصود رهنمود سازند. عدم وجود چنین رهبری در جوامع عربی پیامدهای بسیاری به همراه داشته و خواهد داشت. از جمله این پیامدها عبارتند از:
1) ادامه حاکمیت دولتهای غیر مردمی
امروز جوامع عربی با چندین دهه حاکمیت دولتهای پادشاهی و بعضا دست نشانده و وابسته به غرب مواجه هستند. شاید اگر رهبری واحدی در هر کدام از این کشورها در سطح کلانتر در سراسر کشورهای عربی شکل گرفته بود، حاکمان انحصارطلب با حکومتهای خاندانی و غیر مردمی بر این کشورها حاکمیت نداشتند. در مقطع کنونی نیز که قیامهای مردمی در بسیاری از کشورهای عربی حوزه خلیج فارس و شمال آفریقا شکل گرفته عدم فقدان رهبری واحد میان مردم قطر عدم دگرگونی در ساختار سیاسی برخی از این کشور و در خوشبینانهترین حالت و حضور انحصارطلبانه ارتش و یا وابستگان به نظام سابق مشاهده میشود .حتی در مصر نیز بسیاری از ناظران سیاسی از شکلگیری حاکمیت نظامی از نزدیکان مبارک ابراز نگرانی کرده چرا که عدم وجود رهبری واحد در میان گروههای معرض مبارک و هیات حاکمه انسجام سراسری آنها را با چالش مواجه ساخته است.
2) تفرقه در جوامع عربی
متاسفانه عدم وجود رهبری مقتدر و مردمی در جوامع عربی موجب تفرقه میان ملتهای و عدم انسجام آنها در برابر توطئهها شده است. بسیاری از ناظران سیاسی بر این امر تاکید دارند که امتهای عربی اگر دارای رهبری مقتدر همانند امام خمینی(ره ) یا حضرت آیت ا... خامنهای بودند هرگز با چنین تفرقههای شدیدی مواجه نبودند. هر چند که افرادی مانند سیدحسن نصرا... دبیر کل حزب ا... توانستهاند تا حدودی خلاء موجود را در کشورهای عربی مرتفع سازند اما متاسفانه تبلیغات منفی و جهتدار محافل رسانهای و سیاسی سران عرب و غرب برای جدایی مسلمانان به شیعه و سنی موجب شده تا هدایتگریهای سیدحسن نصرا... نیز در جوامع عربی با مشکلاتی همراه گردد.
3) سلطه نظام استعمار
هر چند ملتهای عربی به بیداری سراسری در برابر حاکمان غربگرا و توطئههای استعماری غرب و صهیونیستها را به همراه داشته باشد هر چند که در ظاهر شکل سیاسی و حاکمیتی کشورهای عربی تغییر کرده باشد. لذا ملتهای عربی باید برای جلوگیری از استمرار تکرار چنین سرنوشتی مسیر اتحاد با بهرهگیری از الگوهای موفق، نظیر تجربیات انقلاب اسلامی ایران را در پیش گیرند.این اتحاد میتواند در کنار تحقق اهداف داخلی این ملتها نقش و جایگاه منطقهای آنها را ارتقاء بخشد. امری که به دلیل عدم وجود رهبری واحد تاکنون از ان باز ماندهاند.
نتیجهگیری
با توجه به آنچه از تحولات جاری که کشورهای عربی ذکر شد میتوان گفت که این کشورها با مسئلهای به نام عدم وجود رهبری واحد با اندیشههای اسلامی و مردمی مواجه هستند. مسئلهای که موجب شده تا قیامهای آنها علیه حاکمان سلطهطلب و استعمارگران خارجی با ناکامی مواجه گردد. در این میان عواملی مانند عدم انسجام داخلی، غرق شدن جوامع در فرهنگهای تزریقی غرب و دوری از اندیشههای ناب اسلامی، تفرقهافکنیهای صورت گرفته از سوی نظام سلطه و حاکمان وابسته عربی، تاکید بر اصول نخ نما شده و غیر کاربردی مانند پان عربیسم و.. به دلیل عدم رسیدن به رهبری واحد در این جوامع است در این میان دور شدن از اصالتهای عربی و توجه به اصل اتحاد جهان اسلام میتواند راهگشای آنها برای خروج از این بن بستها باشد. در این میان اصل ولایت فقیه به عنوان مبانی ریشهای اسلام میتواند بیشترین نقش را در ایجاد وحدت نه تنها در میان ملتهای عربی بلکه سران جهان اسلام به همراه داشته باشند اصلی که تجربه موفق آن را در انقلاب اسلامی ملت بزرگ ایران میتوان مشاهده کرد که با رهنمودها و بصیرت افزایی به جامعه هر روز دستاوردهای بسیاری برای ملت بزرگ ایران داشته است. امری که میتواند الگویی برای تمام امتهای اسلامی عربی و غیر عربی باشد که آنها را به سرمنزل سعادت دنیوی و اخروی رهنمون خواهد ساخت.
فهرست منابع:
1) بازشناسی هویت شیعه، فرانسیس فوکویاما، 1376 آمریکا.
2) جدایی دین از سیاست در غرب، دروغ یا واقعیت- سایت بازتاب ، 5 شهریور 1384.
3) جدایی دین از سیاست ، سید رضا حسینی نسب، سایت پژوهشکده باقرالعلوم .
4) فقدان رهبری دینی، مهمترین خلأ حرکتهای اسلامی در خاورمیانه، زهیر بلند قامت پور، 11/12/1389
5) روزنامه الاهرام،چاپ مصر، 30/2/1390
6) فقدان رهبری دینی، مهمترین خلأ حرکتهای اسلامی در خاورمیانه، زهیر بلند قامت پور،11/12/1389