حسین امیدى
آمریکا و قدرت های بزرگ که معمولاً استراتژی های خود را برای دوره های زمانی نسبتاً طولانی تری تدوین می کنند، به دلیل شرایط ویژه درونی و محیط خارجی، ناچار به بازبینی و به روز کردن آن شده اند و به نظر می رسد عمر استراتژی ها کوتاه شده است. بیش از همه امروز آمریکا از این شرایط متأثر شده است در حالی که این کشور از ابتدای قرن جدید، خود را برای نهادینه کردن نظام تک قطبی جهانی آماده می کرد و با نگاهی غیر رئالیستی و ارزیابی غیرواقعی از قدرت ملی و بین المللی و نادیده گرفتن روندهای جهانی، ادبیات خود را در مسیری ویژه قرار داده بود. استراتژی آن روز آمریکا با ارکانی مانند راهبری جهانی، دو جنگ همزمان، تروریسم به عنوان تهدید اصلی امنیت ملی، نادیده گرفتن قدرت ها و بازیگران و موسسات جهانی و مشروع دانستن خود به مداخله در تمام مناطق جهانی، شکل گرفت، اما این استراتژی، تقریباً در تمامی ارکان خود با ناکامی روبه رو شده است، چراکه ازماهیت واقعی و یا متکی به مولفه های واقعی نبود و امروز آمریکا به ادبیات جدیدی روی آورده است. آنچه پس از مدت ها بحث و بررسی در نهادهای اجرایی و تصمیم ساز تحت عنوان «بازبینی استراتژی جدید نظامی» در هفته گذشته منتشر و توسط اوباما اعلام شد، پیام های جدیدی را منتقل می کند که قبل از هر چیز، بیان کننده بسته شدن و پایان استراتژی دوره بوش است. این استراتژی که نگاهی واقعی تر به محیط داخلی و خارجی است، آمریکا را در یک دوره انتقالی ارزیابی می کند تا از آنچه هست به آنچه باید باشد، متحول شود.
در عین حال، در این استراتژی، روح استکباری از راهبری انفرادی در جهان، به رهبری دسته جمعی جهانی تنزل یافته و نوعی از مفهوم تعامل با دیگر قدرت ها و بازیگران، برای رفتار دسته جمعی و شبکه ای دیده می شود. دلیل این مسئله آن است که آمریکا خود را به تنهایی قادر به تأمین منابع هزینه و یا تحقق اهداف نمی داند و برای هزینه ها و خسارت ها، مشارکت جویی دیگران را پذیرفته است. یعنی در سوریه، عراق و نقاط مشابه، اجرای برنامه های خود را با ابزار و منابع مالی بازیگران منطقه ای مانند؛ عربستان، قطر، ترکیه و... به پیش برده و رهبری خواهد کرد. در این استراتژی، راهبرد دو جنگ همزمان در دوره «رامسفلد» به یک جنگ پیروز و توانایی برای بازدارندگی موثر در قبال تهدید دوم مطرح است، ضمن اینکه سیاست های جنگی آمریکا، به دلیل ناتوانی، بحران مالی و مولفه های خارجی تأثیرگذار، از جنگ های بزرگ به جنگ های کوچک و متحرک که «پترائوس» طراح آن است، تغییر وضعیت داده است. این بدان معناست که احتمالاً در قبال چینی ها که تهدید اول برای آمریکا تلقی شده اند، باید بازدارندگی و مهار موثر به اجرا درآید و در خاورمیانه، شاهد جنگ های کوچک و متحرک باشیم. با معرفی چین به عنوان تهدید اصلی برای آمریکا، فضای تعامل و مناسبات بین دو کشور در آسیا و مناطق نفوذ به سمت ادبیات تنش و تشنج به پیش خواهد رفت.
در استراتژی جدید، اولویت های امنیتی آمریکا از اروپا به آسیا و جنوب شرق آسیا، یعنی «آسیا پاسیفیک» منتقل شده و ارزش راهبردی اروپا برای آمریکا تنزل یافته که ضمن به جای گذاشتن پیامدهای خود در حوزه اتحادیه اروپا، ناتو و تعاملات دوجانبه یا چندجانبه، زمینه های رقابتی و یا تشدید برخی حوزه های تضاد منافع را قابل تصور می کند. با کاهش 80 هزار نفری نیروهای آمریکا از اروپا و انتقال آنان به آسیا، در آینده افزایش تنش در حوزه های آسیایی قابل پیش بینی خواهند بود.
تکیه ابزاری استراتژی جدید از «زمین پایه» به «هوا و دریا پایه» تغییر کرده و ارتش آمریکا تا پانصدهزار نفر نیرو کاهش خواهد یافت که عمده این کاهش نیرو در نیروی زمینی خواهد بود. با اینکه در سند واقعی استراتژی نظامی، هنوز ابعاد کامل این تحول روشن نیست؛ ولی آنچه بدیهی است اینکه، هم در محیط داخلی مشکل جدیدی بر مشکلات مردم افزوده خواهد شد و هم روش و شکل و ابزارهای نظامی و آرایش آنها برای به کارگیری نیروی دریایی و هوایی ناچار به تغییر خواهند بود. تکیه این استراتژی به راهبرد جنگ های محدود و متحرک، یعنی امنیتی شدن عملیات های نظامی و اینکه باید حداقل در خاورمیانه شاهد رویدادهایی باشیم که آمریکا مدیریت آن جنگ ها را به عهده دارد. اگر در استراتژی های قبلی، تکیه گاه اجرایی آن از طریق قدرت ها و کشورهای توانمند اروپایی دنبال می شد، آمریکا در استراتژی جدید خود، به بازیگران ضعیف و یا نقاط اتکای ناتوان امید بسته، در حالی که خود این بازیگران، نیازمند حمایت هستند!
همانگونه که استراتژی نظامی دوره بوش با گذشت هشت سال به فرسایش توان ملی و اقتدار جهانی آن منتهی شد، استراتژی جدید نظامی آمریکا نیز که در بازسازی قدرت و اقتدار، به دلیل بحران درونی بر بازیگران ضعیف متکی شده، به خسارتی بسیار مهم که همان حوزه های نفوذ و یا کشورهای کوچک هم پیمان است، منتهی شده و رهبران فعلی آمریکا را ناامید خواهد کرد و آنچه باید در سال 2020 تحقق یابد، بیشتر به سراب و توهم شباهت خواهد یافت.